سه‌شنبه, ۲۴ مرداد ۱۳۹۶ ساعت ۱۷:۴۳
شهید هدایت احمدنیا شهید «هدایت (غلامعلی ) احمد نیا» در سال 1338 در خانواده ای مذهبی در شهر بوشهر به دنیا آمد.احمدنیا در عملیات های بسیاری شرکت نمود و مسئولیت های بیشماری همچون فرماندهی گروهان و گردان را پذیرفت، در سال 1365 به عنوان فرمانده گردان کمیل در عملیات کربلای 5 حاضر شد و سوم بهمن 1365سرزمین شلمچه را میعادگاه خویش قرارداد.
خاطراتی از زبان همسر،خواهر و همکار شهید هدایت احمدنیا


 زهرا بنیادي همسر شهید:

در سال 1358 در سپاه بوشهر به عنوان مدد کار خانواده ي شهدا خدمت می کردم و به خانواده هاي شهدا سرکشی می کردم .آن موقع تازه سپاه تاسیس شده بود و من همان جا با هدایت آشنا شدم .شهید هدایت زود تر از من در سپاه خدمت می کردند .من به این صورت وارد سپاه شدم که یک روز آقاي محمد علی هوشمند که جزو گروه ضربت سپاه بود به خانه ما آمدند و گفتند :ما یک نفر خانم دستگیر کرده ایم و براي تحقیقات به شما احتیاج داریم .

چون از قبل مرا می شناختند به من اعتماد داشتند و من به ای ن صورت وارد سپاه شدم و در خدمت خانواده هاي شهدا قرار گرفتم .آن زمان کمتر کسی بود که اجازه بدهد دخترش وارد سپاه شود ،چون مکانی نظامی بود. .ولی با این وجود من وارد سپاه شدم و هر وقت مشکلی پیش می آمد که باید به دست خواهران حل می شد ما آنجا آماده ي خدمت بودیم .من اوایل انقلاب هم با وجود مخالفت پدرم در راهپیمایی ها شرکت می کردم.

زمانی که وارد سپاه شدم ،از سپاه حقوق در یافت نمی کردم و به صورت فی سبیل الله کار می کردم .از سال 58 وارد سپاه شدم تا سال 63 که ازدواج کردم به علت بیماري از سپاه بیرون آمدم چون براي سر کشی به خانواده هاي شهدا می بایست مسافت هاي زیادي را طی می کردیم و بنابر این نتوانستم بیشتر خدمت کنم. در سپاه که بودم ،از صبح تا ظهر آنجا کار می کردم .من و همکارم عاشقانه کار می کردیم ،یعنی بعضی وقتها عصر یا شب هم اگر مشکلی پیش می آمد ما می بایست به سپاه بر می گشتیم و هیچگونه چشم داشتی هم به حقوق نداشتیم.

وقتی وارد سپاه شدم ،ابتدا آقاي هوشمند مسئول ضربت بودند و بعد آقاي منظري این مسئولیت را پذیرفتند و به دلیل آشنایی خانوادگی که با من داشتند ،هر جا ماموریت می رفتند من هم با ایشان بودم .هدایت هم در همان قسمتی که ما فعالیت می کردیم مشغول بود و امور مربوط به خواهران ،مثل آوردن غذا نیز به عهده ایشان بود .در آنجا بود که کم کم با هم آشنا شدیم .ابتدا به برادرم گفته بود :که می خواهد براي خواستگاري بیاید ولی من مخالفت کردم و او بعد از مدتی دو باره به خود من مراجعه کرد و خواستگاري کرد که بعد از یک سري صحبتها که من با ایشان نمودم ،جواب مثبت به ایشان دادم .

هدایت در سپاه خیلی مردانه و دلیرانه کار می کرد و همان طور که در وصیت نامه اش گفته بود که :مردان مرد در جبهه حق ،از نامردان جدا می شوند، واقعا صحت داشت و خود او نمونه بارز این گفته بود زمانی که از من ،خواستگاري کرد ،با وجود اینکه من یک سري مشکلات داشتم و گفتم :حالا تصمیم به ازدواج ندارم ،او می گفت :هر موقع که شما تصمیم گرفتید ،من آماده هستم !آن زمان چند نفر از دوستانش نیز از من خواستگاري کرده بودند ،من هم ،بعد از تحقیقات و شناخت بیشتري که از شخصیت او داشتم به ایشان جواب مثبت دادم .به هر صورت ما با هم ازدواج کردیم .آن زمان که جوان بیست ساله اي بیشتر نبود ،ولی به اندازه مرد با تجربه ،شعور مذهبی و شجاعت داد .

یک بار من از ایشان پرسیدم :نام شما قبلا غلامعلی بوده چرا اسمت را عوض کرده اي؟او گفت :من حالا هم؛غلامعلی هستم ،ولی چون هدایت شدم ،اسمم را هدایت گذاشتم .خلاصه او خودش اسمش را عوض کرده بود . بعد از اینکه من به او جواب مثبت دادم و باهم به توافق رسیدیم .او با خانواده اش رسما به خواستگاري آمدند و بعد از یک سري صحبت ها که پدرم با من کرد ،من به او گفتم من موافق هستم و او از نظر من تایید شده است و حتی برادرشهیدم عبد الرحمن هم خیلی موافق بودند و ایشان را تایید کردند .

او از مال دنیا هیچ نداشت ،ولی همین براي من کافی بود که او مرد خدایی بود .خانواده ي ما قاعدتا مهریه را سنگین نمی گرفتند و با توافق من و هدایت ،ده هزار تومان و یک شاخه نبات و یک جلد کلام الله مجید را مهریه قرار دادیم و ازدواج ما خیلی ساده برگزار شد .من هم در خرید از او توقعی نداشتم حتی زمانی که به من سی هزار تومان پول داد و گفت :برو براي خودت طلا بخر !من مخالفت کردم و او در جواب اعتراض من گفت :این طور که نمی شود !تو می خواهی با هزار امید ،به خانه من بیایی !با دلخوري گفتم همه ي امید من تو هستی و همین قدر که همدم و مونسم باشی و قدم به خانه ام بگذاري یک دنیا براي من ارزش دارد .خلاصه طی یک مراسم ساده بوسیله یک ماشین تاکسی پا به خانه آنها گذاشتم .ازدواج ما سال 1359 صورت گرفت. وقتی به خانه آنها وارد شدم بعد از مدت کوتاهی با شحخصیت متعالی و منش والاي ایشان آشنا شدم و طی سالها زندگی با او درس ها آموختم .

هدایت همسر بی نظیري بود و الگوي ایشان ،حضرت علی )ع( بود .ما زندگی خیلی ساده اي داشتیم .حتی یک بار که یکی از آشنایان ،به خانه ي ما آمده بود ،آنقدر تحت تاثیر سادگی زندگی ما قرار گرفت که موقع خداحافظی در حالیکه ،اشک در چشمانش حلقه زده بود ،به من گفت :شما زندگی بی آلایش و ساده اي دارید ،من به حال شما خیلی غبطه می خورم !شما از مال دنیا چیزي ندارید ،اما در زندگی شما ،معنویت خاصی وجود دارد که آدم را به فکر فرو می برد !شما زوج خوشبختی هستید ما آن موقع که تازه ازدواج کرده بودیم ،در منزل پدر شوهرم ،در یک اتاق کوچک که حتی یک فرش نه متري هم ،براي آن بزرگ بود ،زندگیمان را شروع کردیم .با وجود مشکلات مادي ،اصلا احساس ناراحتی نمی کردم ،چون خداوند به من گوهري عطا کرده بود که نظیر و مانند نداشت و من از این بابت همیشه خدا را شاکرم .خیلی آقا بود ،خیلی مخلص بود و من در کنار او کمبودي احساس نمی کردم .من هر وقت هم حقوق می گرفت. ،آن را دو دستی تقدیم می کرد !جبهه که بود ،همیشه دلواپس ما بود که چطور زندگی را می گذرانیم .همیشه می گفت زندگی من مال توست و خودت هر طور صلاح می دانی آن را بچرخان !

حتی پول تو جیبی اش را هم بر نمی داشت !همیشه می گفت :من که در جبهه پول احتیاج ندارم هر چی هست پیش خودت نگهدار.دو ماه از ازدواج ما گذشته بود که جنگ آغاز شد و هواپیماهاي عراقی فرود گاه را بمباران کردند ازهمان روز هدایت را کمتر می دیدم .بعد از ازدواجمان در ماموریت ها من همراه او می رفتم و او مخالفتی از بابت کار کردن من نداشت و من قبل از ازدواج شرط کردم که من دو ست دارم در فعالیت هاي اجتماعی شرکت کنم و شما از این بابت نباید مخالفتی داشته باشی و او نیز پذیرفته بود.او می دانست که من فی سبیل الله در سپاه کار می کنم ولی برایش اهمیتی نداشت و می گفت:من به در آمد تو کاري ندارم !و به همین خاطر اکثرا با هم به ماموریت می رفتیم و او هم از این بابت ممانعتی به عمل نمی آورد و می گفت :چون علاقه داري که در این وادي ،فعالیت کنی ،من با تو مخالفت نمی کنم و تا هر زمانی که خواستی به فعالیت ادامه بده .

حقوق او سه چهار هزار تومان بود و ما از حقوق ایشان راضی بودیم و زندگی را می گذراندیم. حتی پدر و مادر و برادر ایشان هم با ما زندگی می کردند .اولین فرزند ما سال 1361 به دنیا آمد که در اثر مشکل تنفسی که داشت فوت کرد .دومین فرزندمان سا ل 1362 به دنیا آمد و پسر بود .نام او را عبد الرحمن که اسم برادر شهیدم بود ،گذاشتم و هدایت هم موافق بود و همیشه می گفت :اگر چند فرزند پسر داشته باشم ،باید یکی از آن ها را عبد الرحمن بگذارم .رابطه ایشان با خانواده ي من خیلی خوب بود و ایشان آنقدر سطح فکر سطح فکر بالایی داشتند و انسان ممتازي بودند که سرمشق و الگوي همه ما بود .پدرو مادرم ،علاقه ي به خصوصی به او داشتند چون خیلی متواضع بود و احترام می گذاشت و با همه اقوام خوب بود . رابطه ي هدایت با برادرم عبد الرحمن را بطه اي برادرانه بود .خیلی به هم انس داشتند هر دو مرد جبهه بودند و عاشق جهاد اما منطقه ي خدمت آنها یکی نبود عبدالرحمن در شوش خدمت می کرد هدایت تعریف می کرد و می گفت :شبی که عملیات فتح المبین در شرف وقوع بود ،عبد الرحمن و خدا خواست شکریان و چند نفر از بچه هایی را که در آن عملیات شهید شدند دیدم .صورتشان نورانی شده بود و مشخص بود که آن ها شهید می شوند از طرفی ناراحت بودم که آن ها را دست می دهیم و از طرف دیگر هم خوشحال بودم که راهی که آن ها می روند راه اسلام و خدا است و ما همه آزروي آن را داریم و به حال آن ها غبطه می خوردم و اتفاقا در ان عملیات بود که عبد الرحمن شهید شد .

اولین بار که هدایت می خواست به جبهه برود ،به من اطلاع داد و نشستیم با هم صحبت کردیم و او گفت من تو را به خدا می سپارم ،مواظب پدر و مادر و خواهرم باش !او خیلی گمنام رفت ،حتی به خانواده اش هم نگفت که می خواهد به جبهه برود .و این بار دو ماه طول کشید تا از جبهه بر گشت . او مرتب ،براي ما نامه می نوشت .نامه هاي او در مورد رزمندگان و وظیفه ما ،در پشت ج بهه بود .همچنین در مورد معانی آیات قرآن که به جنگ و رزمندگان مربوط می شد ،می نوشت نامه هایش را توسط دوستانش ،براي ما می فرستاد . نامه هاي او معناي خاصی داشت و من خیلی خوب ،رمز آنها را می فهمم !هدایت همیشه در برنامه هایش اهداف و دغدغه هاي بزرگش را شرح می داد .او درنامه هاي زلالش ،با من که تمام وجودم ،از محبت او می سوخت ،احوالش خاصی می کرد و در خصوص بچه ها ،خیلی سفارش می کرد.همیشه می گفت :خوب تربیتشان کن هیچوقت هم دوست نداشت که در امر تربیت خشونتی به کار رود .

پسرم عبد الرحمن آن موقع سه ساله بود و هدایت طور ي با او رفتار کرده بود که خیلی از پدرش حرف شنوي داشت .علاوه بر اینکه با بچه ها ،دوست بود ،ولی در تربیت آنها کو شا بود .هیچ وقت هم ،به بچه ها کتک نمی زد و نظرش این بود که :کتک بچه را گستاخ می کند .وقتی جنگ شروع شد و او به جبهه رفت و از خانواده دور شد ،نبو دش تاثیر زیادي روي من گذاشت و احساس کردم همه چیزم را از دست داده ام !روزي که به فرود گاه بوشهر حمله شد و هدایت می خواست از خانه به سپاه برود ،من نتوانستم طاقت بیاورم و دنبالش رفتم .او خیلی به من علاقه داشت و من هم بعد از ازدواجمان ،چنان به او علاقمند شده بودم که نمی توانستم دوري او را تحمل کنم. او همیشه می گفت :این قدر کم طاقت نباش !من به تو گفته بودم که تو با یک آدم معمولی ازدواج نکردي !تو با یک سرباز ازدواج کرده اي !بنابر این ،باید تحملت زیاد باشد .با دلخوري گفتم :وقتی نباشی خیلی تنها ام !می خندید و می گف ت :تو تنها نیستی !پدر و مادر من و تو هستند و مهم تر از همه خدا کنار توست . هدایت همیشه می گفت :همه زن و بچه دارند اگر کسی به جبهه نرود و به فکر زندگیش باشد ،پس چه کسی باید از اسلام و کشور دفاع کند ؟با این وجود به جبهه که می رفت ،مریض می شدم و نمی توانستم به کارم ادامه دهم و از سپاه بیرون آمدم .وقتی هم که برگشت ،خیلی خوشحال شدم .ده روز مرخصی داشت.

آن موقع هر کس از جبهه بر می گشت ،خانواده اش گوسفندي قربانی می کردند .ولی هدایت می گفت کار درستی نیست !دوستان ما درجبهه دارند شهید می شوند ،ما اینجا از خوشحالی گوسفند قربانی کنیم ؟به!

همین خاطر ما این کار را نمی کردیم .من توي نامه نوشته بودم که مریض هستم و وقتی هم آمد متوجه نشد تا اینکه عصر همان روز ،یکی از دوستانم به او گفت :زهرا مریض شده مگر تو نمی دانی ؟هدایت جواب داد نه !ولی می بینم که رنگ و رویش زرد شده است !او از بس دور و اطرافش شلوغ بود ،متوجه حال من نشده بود،چون وقتی کسی از جبهه بر می گشت ،خانواده ي رزمندگان دیگر ،با یک دنیا صفا و صمیمیت ،به دیدارش می آمدند و احوال فرزندانشان را می پرسیدند .به همین خاطر هدایت درست متوجه حال من نشده بود و وقتی فهمید با دلواپسی پرسید ؟دکتر هم رفته اي ؟

به او گفتم بله !ولی هنوز خوب نشده ام . و همان زمان بود که یک ماموریت برایش پیش آمد و می خواست به تهران برود ،مرا هم با خودش برد .و ده روز مرخصی اش را صرف من کرد .

بعد ها هم که از جبهه بر می گشت ،در بچه داري به من خیلی کمک می کرد و بچه ها را نگه می داشت .آن موقع بچه ها کوچک بودند و من هم دست تنها بودم ،بیرون که می رفتیم ،یکی از بچه ها را بغل می کرد و یکی هم دست من بود .مهمان هم که داشتیم خیلی کمک حالم بود و حتی در پاك کردن ماهی به من کمک می کرد ومی گفت :آشپز خوبی نیستم !اما بچه داریم عالیه !

به شوخی بهش گفتم :بیا توي آشپز خانه تا قلیه ماهی یاد بگیري و در جبهه براي بچه ها  درست کنی !با معصومیت همیشگی اش می گفت :ما آنجا سبزي و وسایل مخصوص قلیه ماهی نداریم    !اگر غذاي ما را ببینی ،به آن نگاه هم نمی کنی !و ما بعضی وقتها ،ناچار می شویم نان کپک زده وعلف بخوریم .

روي هم رفته اخلاق و رفتارش در خانه خیلی خوب بود و من بعضی وقتها عصبامی می شدم و می گفتم :تا وقتی در جبهه هستی که تو را نمی بینیم !وقتی هم که خانه هستی !دائم کنار دوستانت هستی !پس کی می خواهی به بچه هایت رسیدگی کنی؟هدایت با مهربانی می گفت :وقتی جنگ تمام شد ،اگر زنده ماندم هر چه بخواهید انجام می دهم .گاهی که عصبانی می شدم ،سکوت می کرد و یک گوشه می نشست و شروع می کرد به کتاب خواندن ،وقتی که آرام می شدم می آمد با یک دنیا مهربانی می گفت :آرام شدي ؟درد دلت خالی شد ؟!و باز با خنده می گفت اگر من جوابت را بدهم ،دعوا می شود !ولی اگر یکی این وسط ساکت بماند ،زندگی شیرین می شود و آرامش به خانه بر می گردد .

شهید هدایت هیچ وقت عصبانی نمی شد و هیچ وقت با من تندي نمی کرد .اخلاص خاصی داشت و هیچوقت از مسئولیتش ،در جبهه حرفی نمی زد و حتی وقتی هم به عنوان فرمانده انتخاب شد ،می گفت من خادم بسیج هستم .

هر وقت به او می گفتم :در جبهه با بسیجی ها هستی !خانه هم که می آیی با بسیجی ها هستی !با یک نگاهی که یک دنیا معنا داشت ،می گفت :بسیجی ها ولی نعمت ما هستند و آنقدر به جبهه و بسیجی ها علاقمند بود که انگار ،به آنها تعلق داشت .نه اینکه نسبت به ما بی احساس باشد ،ولی خودش را وقف آنها کرده بود . می گفت :من از دنیا چیزي نمی خواهم و زندگی را براي شما تا آنجایی که سختی نکشید تهیه کرده ام .من از خدا فقط یک چیز می خواهم .همیشه هم آخر نماز می گفت :الهم الرزقنا توفیق الشهاده من از او چیزهایی یاد گرفتم ،بعد ها در زندگی براي تربیت عبد الرحمن و زینب به کار بردم که واقعا موثر بود .خیلی سفارش به تربیت بچه ها می کرد و دوست داشت آنها نمونه باشند .الحمد الله تا حالا که موفق بوده ام و از بچه ها راضی هستم .وقتی فرزند دومم زینب به دنیا آمد ،پدرش جبهه بود .همان موقع عملیات والفجر 8 بود و ما سراغی از هدایت نداشتیم و فکر می کردیم که شهید شده .موقع وضع حملم که شد ،پدر و مادرم مرا به بیمارستان بردند و با وجود مشکلاتی که پیش آمد ،الحمد الله به خیر گذشت و خدا کمک کرد بچه سالم بماند .مادرم اسم او را فاطمه گذاشت .

یک ماه بعد نامه اي از او به دستم رسید .نامه هم متعلق به قبل از عملیات بود .در نامه هدایت قید کرده بود که وقتی فارغ شدي :اگر بچه پسر بود او را زین العابدین و اگر دختر بود او را زینب بگذارید و ما مجددا با خانواده صحبت کردیم .مادر هدایت می گفت :فاطمه را تغییر ندهید .

ولی پدرم می گفت هدایت چیزي می دانسته که این نام را انتخاب کرده است و ما دو باره همان نامی را که هدایت انتخاب کرده بود یعنی زینب را انتخاب کردیم .پدرم می گفت :حتما آن زمان هدایت می دانسته که شهید می شود و می خواسته که اسم فرزندش ،نام پیام رسان کربلا باشد .

بعد از یک ماه و اندي از جبهه آمد قضیه را برایش تعریف کردیم ،گفت فاطمه هم اسم خوبی بوده !وخندیدم و گفتم :ما دیگر همان چیزي که خودت می خواستی انجام دادیم او هم رفت و شناسنامه دخترمان را زینب گرفت .

هر وقت از جبهه بر می گشت ،در مراسم شهدا شرکت می کرد و به مادران شهدا سر می زد من هم همراه ایشان می رفتم . فداکاري هاي او را از طریق دوستانش می شنیدیم و چه فداکاري بالاتر از اینکه جانش را در راه خدا هدیه کرد و فداکاري هاي دیگر در برابر این فداکاري ،خیلی کوچک و بی ارزش هستند .دوست انش می گفتند :او در جبهه شجاعت بی نظري داشت و با وجود این که فرمانده بود و خیلی راحت می توانست فقط دستور صادر کند ،اما همیشه خودش از بچه ها جلوتر حرکت می کرد حتی وقت غذا خوردن تا بچه ها غذا می خوردند ،ا و چیزي نمی خورد و شروع می کرد به آب دادن به بچه ها !

شبهاي عملیات ؛یا مانور ،جلوتر از همه حرکت می کرد و در آخرین لحظه هم در کانالی که می جنگیدند ،تا آخرین نفر ایستادگی کرد و با وجود اینکه می توانست بر گردد ،ولی مقاومت را ادامه می داد تا اینکه به شهادت رسید.

 

 

یکی از همکار شهید حاجی زاده

 

شهید هدایت احمد نیا از همکاران من بود .با هم به ماموریت می رفتیم .ایشان بر خورد اجتماعی خیلی خوبی داشت .گاهی وقت ها مرا ابوذر صدا می زد .من هم به او می گفتم :من لیاقت چنین چیزي را ندارم .او خیلی اهل شوخی بود و در ماموریتها ،نگهبانی ها و گشت هاي سپاه اکثر مواقع با هم بودیم .در سال 1359 که به جبهه اعزام شدیم ایشان گروه بعد از ما بودندکه به جبهه آمدند و حدود یک هفته ماندیم .یادم هست که یک روز به من گفت :حاجی زاده !می خواهم تو را بکشم !و من هم در جوابش گفتم شوخی نکن !او در سنگر ،روبروي من ایستاد و تفنگش را رو به من کرد و ماشه را فشار داد .یک تیر با سرعت تمام به طرف من آمد و از کنار گوشم رد شد .در حالی که حسابی جا خورده بودم ،دیدم که یکدفعه خودش روي زمین افتاد و غش کرد .او خشابی در تفنگ نگذاشته بود و به همین خاطر خیال می کرد که تفنگش خالی است ،و یک گلوله در تفنگ مانده و به طرف من شلیک شده بود .وقتی بالاي سرش رفتم و آب به صورتش زدم و او را به هوش آوردم و گفتم نگاه کن !من حاجی زاده هستم !و سالم هم هستم وقتی به من نگاه کرد گفت :اگر اتفاقی براي تو افتاده بود من می مردم !چون علاقه خاصی به من داشت .بعد ها رفت به لشکر فجر و من در تیپ حضرت امیر در جراحی بودم .هنگام عملیات آمد و فرمانده گردان شد .او دعاي کمیل را با حالتی خاص و روحانیت به خصوصی می خواند ،به طوري که همه را تحت تاثیر قرار می داد .

 

 

 خواهر شهید

 

بارها او را در خواب دیدم ،با آن قد رعنا و چشمهایی که همیشه یک دنیا مهربانی با خود داشت دیدن برادر شهیدم ،در عالم رویا همیشه روحم را آرام می کرد .

محوطه بازي نزدیک خانه مان بود که چند درخت نخل هم ،در آن محوطه ،وجود داشت زیر درخت خرما ها رفتم و به خدا التماس کردم که هدایت را در خواب ببینم .همان شب خواب دیدم در همان محوطه ،هدایت  مشغول قدم زدن است . من ایستاده بودم، تا او را دیدم ،با صداي بلندي خدا را شکر کردم