معرفی شهدا کارمند استان بوشهر
يکشنبه, ۱۲ شهريور ۱۳۹۶ ساعت ۲۳:۵۸
شهيد «نادر سيّار» در سال 1340 ه.ش در محلّه ي «سنگي» بوشهر ديده به جهان گشود.در زمان خدمت مقدس سربازي، در عمليات «فتح المبين» و چند عمليات ديگر حضور داشت. بعد از آن نيز در عمليات «والفجر8» شركت كرد كه در همين عمليات، در منطقه ي بين «فاو» و «ام القصر» به درجه ي رفيع شهادت نائل آمد.
خاطراتی از خانواده و دوست شهید نادر سیار

شهيد از زبان يكي از بستگانش

يك شب قبل از اين كه خبر شهادت شهيد «نادر» را به ما بدهند، در منزل پدر شهيد «سيد احمد هاشمي» مراسم دعا برگزار بود. درست به ياد ندارم چه كسي دعا مي خواند؛ اما در حين مراسم دعا به نظرم رسيد كه گويي كسي به من مي گويد كه نادر شهيد شده است.

          فرداي آن روز كه به ما خبر دادند كه نادر شهيد شده است، مثل اين كه ما از قبل آمادگي كامل داشتيم.

شهيد از زبان همسر برادرش

 

شهيد نادر خيلي حالت عجيبي داشت. خوش اخلاق، خوش برخورد و مهربان بود. در كمك به ديگران هيچ گاه دريغ نمي ورزيد.

يادم مي آيد در زمان جنگ، در فصل زمستان باراني شديد باريده و سيلاب لوله هاي آب را برده، باعث قطع آب گرديده بود. بي آبي باعث شده بود تا مردم به چاه ها و آب انبارهاي خانگي روي بياورند. در خانه ي پدر شهيد، چاهي وجود داشت. شهيد روي درِ حياط برگي نصب كرده و بر روي آن نوشته بود: آب چاه در اين خانه موجود است.          

 

شهيد از زبان دوستش (برادر اسماعيل بريداني)

اگر خداوند به انسان ها اين توانايي و قدرت را مي داد كه بتوانند زمان از دست دادن بهترين دوستان و ياران و به طور كلي عزيزان خود را حدس بزنند، مي توانستند تمام خاطرات تلخ و شيرين آن ها را به ذهن بسپارند و يا اين كه يادداشت كنند. چه بسا در مورد هر فردي مي شد ده ها كتاب خاطره نوشت. ولي افسوس كه انسان ها فاقد اين توانايي و درك هستند و هرچه كه خدا صلاح بداند آن بهتر است.

در مورد خاطراتم از شهيد «نادر سيّار» آن بنده ي مخلص خداوند، گفتني است كه مدّت زيادي از دوران تحصيل، دو سال دوره ي خدمت سربازي و حدود تقريباً يك سال اشتغال به كار با شهيد مانوس بوده ام.

شهيد فردي كم حرف، ولي خنده رو بود و خيلي كم از عملكردهاي بد افراد ناراحت مي شد و اگر هم ناخشنود بود، اصولاً بروز نمي داد. اصطلاحاً در خودش بود. از دوره ي تحصيل چون مدت زيادي از آن گذشته، خاطره ي خاصي از وي در ذهنم نمانده است؛ ولي از دوره ي سربازي، خاطره هاي تلخ و شيرين زياد است.

روز19/3/1359 به همراه تعدادي از بچه هاي بوشهر، برازجان، گناوه و ديلم به صورت داوطلبانه براي خدمت سربازي، به تهران اعزام شديم. ساعت11 صبح حركت كرديم  و فرداي آن روز ساعت حدوداً 8 صبح، ما را به پادگان «قصر» تهران تحويل دادند.

عصر آن روز، به من و شهيد نادر خيلي سخت گذشت. البته تعدادي از بچه ها بدون اجازه از پادگان خارج شدند و به شهرهاي خود بازگشتند.

فرداي آن روز كه لباس مقدس سربازي به ما تحويل دادند و سرمان را اصلاح كرديم، شهيد نادر بسيار مي خنديد. هيچ گاه او را اين همه خندان نديده بودم. لباس ها تناسبي با تنمان نداشت. همگي گشاد بودند. حتي موقعي كه كنار هم نشستيم، براي يك لحظه همديگر را نشناختيم، و اين باعث خنده مي شد. هيچ وقت خنده هاي آن روز شهيد از ياد و خاطره ام بيرون نمي رود. چنان مي خنديد كه چشمانش پر از اشك مي شد و جايي را نمي ديد.

حدود چهار ماه در تهران بوديم. هيچ وقت مشاهده نكردم كه اين بنده ي خدا نمازش قضا شود، يا اين كه به علت نگهباني و ساير كارهاي روزمره اي كه در دوره ي آموزشي، معمولاً سربازان با آن مواجه هستند، نمازش ترك شود.

هميشه نمازهاي ظهر و مغرب و عشا را در مسجد به همراه امام جماعت برگزار مي نمود.

در بحبوحه ي پيروزي انقلاب اسلامي كه گروه هاي ضد انقلاب در خيابان ها به بحث هاي سياسي مي پرداختند، به همراه شهيد به شهر (تهران) كه مي رفتم، به بحث با منافقين مي پرداخت و از عملكرد انقلاب و مخصوصاً شهيد «بهشتي»  دفاع مي نمود.

جا دارد كه يادي هم از شهيد «حسن خوشبخت» نمايم. وي اطلاعات خيلي خوبي داشت و در بحث ها خيلي فعّال بود. ياد اين شهيد عزيز نيز به خير.

بعد از اين كه عراق به ايران تجاوز نمود، در روزهاي آغازي جنگ، ما را با قطار به طرف انديمشك حركت دادند. يك شب در راه بوديم. صبح به شهر ازنا و اليگودرز رسيده و مورد استقبال خوب مردم ازنا قرار گرفتيم. غروب هم به انديمشك رسيديم.

چون كه حدوداً دو روز تمام، آن هم در آن موقعيت جنگي، در قطار به سر برده بوديم، بعضي از سربازها خسته شده بودند، و اظهار خستگي و بي تابي مي كردند. اما شهيد نادر اصلاً ابراز خستگي نمي كرد و اگر هم خسته بود، بروز نمي داد.

هميشه نمازش را به موقع مي خواند، و اين باعث مي شد كه مورد احترام سربازان ديگر باشد.

بعد از دو سه روز به طرف رودخانه ي كرخه اعزام شديم. در همان روزها، اوّلين حمله ي تيپ يك لشكر 21 «حمزه»  صورت گرفت. در آن حمله بچه ها خيلي اذيت شدند و ما بعضي از دوستان خود را از دست داديم. در آن حمله چون در مهرماه صورت گرفت و هوا هم تقريباً گرم بود، وقتي به صورت خسته و خاكي بچه ها از جمله شهيد نادر سيّار كه حالت خاص و معصومانه اي داشت، نگاه مي كردم، دلم مي سوخت. از طرفي چون دفاع از نظام اسلامي و خاك ميهن بود، احساس غرور به انسان دست مي داد كه اين كشور، چه جوان هاي پاك و باعزّتي دارد.

شب 8 آبان ماه بود كه اطلاع دادند عراقي ها قصد حمله به پل «كرخه» را دارند؛ آماده باشيد. من به همراه شهيد نادر بودم.

ساعت حدود چهار صبح بود كه توپخانه ي عراقي ها شروع به كار كرد. آن موقع شهيد در حال استراحت بود كه بلند شد. همگي آماده بوديم. تقريباً داشت آفتاب طلوع مي كرد كه بالگردهاي خودمان آمدند و عراقي ها را زير رگبار گرفتند. اعلام شد كه بايد عراقي ها را دور بزنيد. بچه ها هم شروع به حمله كرده و عراقي ها را به عقب نشيني وادار ساختند. همگي خوشحال بوديم و همديگر را در آغوش مي گرفتيم. شهيد سر از پا نمي شناخت. در همان ساعت اعلام كردند كه بايد گروهان شما به جلو پل «كرخه» اعزام شود. ساعت چهار بعد از ظهر 9/7/1359 به محل مورد نظر اعزام شديم و ما را آن جا مستقر كردند.

          شهيد مسئول خمپاره ي 81 بود. بعد از جا به جايي قبضه ي خمپاره و مستقر شدن، شهيد شروع به كار كرد. چنان با اشتياق مشغول به تيراندازي با خمپاره بود كه حدّ و اندازه نداشت. حوالي غروب بود كه براي آوردن گلوله ي خمپاره، مقداري عقب رفتيم.

موقع برگشتن، يكي از سربازها بر اثر تركش گلوله به سرش مجروح شده، از بالاي تپه به پايين پرت شد كه حقيقتاً من جرأت نكردم بالاي سرش بروم. ولي شهيد نادر سريعاً خودش را به وي رسانيد و اقدامات اوّليه را انجام داد. دل و جرأت خيلي خوبي داشت. چون بر اثر تركش، پوست سر آن سرباز مثل ورق كتاب كه برگردانده شده باشد، از سرش جدا شده بود، انسان با مشاهده ي آن، حالت خاصي پيدا مي كرد. بعضي ها طاقت ديدن چنين صحنه هايي را نداشتند، ولي شهيد چون مي خواست به مجروح كمك نمايد، احساس دروني و روحي خود را كنار گذاشت و به كمك وي شتافت.

مدت زيادي حوالي پل «كرخه» موضع گرفته بوديم. در سنگر جمعي طي اين مدت، كسي از وي ناراحت نشد. وقت غذا آوردن و شستن ظروف غذا، احتياج نبود كه به او بگويند امروز نوبت شماست. علاوه بر نوبت خودش، در مواقع ديگر نيز كه نوبت ديگران بود، به جاي آن ها كار مي كرد.

در سنگر نگهباني اگر بعد از او، نگهبان بعدي سر پست نمي رفت، هيچ گونه اعتراضي نداشت. قرار شد كه در سنگر، نماز جماعت برگزار شود. همه پيشنهاد كردند كه شهيد نادر به عنوان امام جماعت، اين مهم را بپذيرد. ولي او قبول نكرد و اين موضوع، خلوص وي را مي رساند.

يكي از سربازان يك جفت دستكش مشت زني با خودش آورده بود. شهيد يكي از دستكش ها را در دست خودش كرد و ديگري را به يكي از بچه ها ي «ابهر» به نام «قربان» كه تركي صحبت مي كرد و تقريباً به زبان فارسي كمتر آشنا بود، داد و گفت كه بوكس كار كرده اي يا نه؟«قربان» گفت: بله. ناگهان «قربان» بدون اعلام قبلي، با مشت به صورت شهيد زد كه بيني وي پر از خون شد و چون تقريباً نزديك پرتگاه بود مي خواست به پرتگاه بيفتد كه به زحمت خودش را كنترل كرد، چون تقريباً گيج شده بود. البته شهيد اصلاً ناراحت نشد؛ در صورتي كه بعضي از بچه ها با كوچكترين شوخي بي مورد، از خود بي خود شده و از كوره در مي رفتند. ولي شهيد به هيچ وجه ناراحت نشد، و حتي بعد از چند لحظه خيلي هم خنديد.

عمليات «بيت المقدس» بود. جاده ي خرمشهر ـ اهواز توسط نيروهاي اسلام تسخير شده بود. فرداي آن روز، عراقي ها پاتك خيلي سختي انجام دادند. از ساعت حدود 6 صبح تا تقريباً 18 بعد از ظهر توپخانه ي دشمن در حوالي ايستگاه «حسينيه» به شدت كار مي كرد. كسي سراغ نداشت كه توپخانه هاي عراق قبل از اين، بر سر سربازان اسلام اين همه گلوله ريخته باشند. سربازان عراقي حدود دويست سيصد متر جلو آمده بودند. به دليل آتش زياد، كسي جرأت نمي كرد كه سر از خاكريز بالاتر ببرد.

شهيد نادر با تمام توان به تنهايي، و بدون اين كه كسي به وي كمك كند، اقدام به تيراندازي با خمپاره ي 81 مي نمود. وقتي به قيافه ي خاك آلود وي نگاه مي كردي و چهره ي معصومش را مي ديدي، به خدايي خدا كه آدم دلش مي سوخت. فقط چشم هايش پيدا بود. آن قدر گرد و خاك بر اثر انفجار توپ و خمپاره بر سر و روي وي نشسته بود كه پلك ها و ابروي او زير خاك پيدا نبود، ولي باز هم حاضر نبود استراحت نمايد.

حدوداً روزهاي شانزدهم يا هفدهم ارديبهشت ماه سال61 بود. «دپو»ي مرزي خودمان را تسخير كرده بوديم. ساعت 5 يا6 بعد از ظهر آتش طرفين تقريباً زياد شد. فاصله ي ما با دشمن هم در حدود چهارصد يا پانصد متر بود. با سلاح هاي سبك و سنگين تيراندازي مي شد كه ناگهان شهيد نادر آخي گفت. كنار هم ايستاده بوديم. بازويش را گرفت. ديدم كه تيري در بازويش فرو رفته است. شروع كردم فرياد زدن كه: نادر تير خورده! ولي وي از من خواست كه چيزي نگويم. گفت: سر و صدا نكن. و آرام آرام ته تير را با دستش گرفت و آن را بيرون آورد. خون بر بازويش فوران كرد. خوشبختانه چون تقريباً فاصله زياد بود و تير هم مقداري سرد شده بود، در استخوان دستش فرو نرفته بود. اقدام به بستن بازويش كرديم. در آن موقعيت اظهار درد و آزردگي نمي كرد.

شهيد نه تنها براي مداوا به عقب نرفت، بلكه نگذاشت كه كسي هم اطلاع پيدا كند؛ و اين از اخلاص وي بود. آن زمان حدود بيست روز ـ چند روزي كمتر يا بيشتر ـ به پايان خدمت مقدس سربازي وي باقي مانده بود. اگر شهيد بنده ي خالص و پاك خدا نبود، و دنبال بهانه اي مي گشت كه به نوعي از خط مقدم به عقب برگردد، اين بهترين بهانه بود. ولي اين كار را نكرد. 

شهيد نادر عنوان مي نمود كه مرگ همه جا هست. ما كه نمي توانيم جلوي مرگ خودمان را بگيريم. مگر اين هايي كه در منزل خود مي ميرند و يا در جاده ها بر اثر سانحه ي رانندگي كشته مي شوند، مي توانند از مرگ خود جلوگيري كنند كه من اين كار را بكنم. من اطمينان دارم كه خانواده ي وي از اين موضوع خبر نداشتند كه شهيد قبلاً نيز مجروح شده بود.

شهيد از زبان دوستش (برادر جانباز محمد ابراهيم فولادي)

شهيد نادر سيّار در زمان شروع جنگ در جبهه هاي حق عليه باطل شركت داشت، و پس از بازگشت از جبهه، عضو فعال گروه مقاومت شهيد «فولادي» و انجمن اسلامي «نصر»  بود.

از خصوصيات بارز شهيد، كلام منطقي او بود. به سبب توانمندي هايش، او را به عنوان فرمانده گروه مقاومت  برگزيدند.

شهيد از زبان مادرش

شهيد نادر بعد از شهادت «صادق پورسقايي»، بسيار منقلب بود و آرام و قرار نداشت. آن شب داشت وسايلش را آماده مي كرد. در حالي كه اشك مي ريخت، شروع به نوشتن وصيت نامه اش كرد. در همين حال برق قطع شد. فانوسي را پيدا كرد و وصيت نامه را به پايان رسانيد.

روز اعزام او من و خواهرش هر دو مدرسه بوديم. من و مدير مدرسه و خواهرش به مصلّاي نماز جمعه رفتيم و براي بدرقه ي رزمندگان، به جمع مردم پيوستيم. من پشت سر شهيد نادر، ساكش را گرفته بودم. ما با او پيش مي رفتيم و بسيار ناراحت بوديم و گريه مي كرديم.

شهيد از زبان همسر برادرش

در خانه ي خودمان با مادر شهيد نشسته بوديم كه «ناصر» (برادر شهيد) آمد و به من گفت: چند نفر از همرزمان نادر از جبهه آمده بودند و مي گفتند كه پاي نادر تركش خورده و زخمي شده است كه ناگهان مادرش موضوع را فهميد و با دست به سرش زد. «ناصر» مادر را آرام كرد و گفت بچه ها مي گويند كه نادر در يزد بستري است. بعد از آن آرام آرام موضوع را به مادر شهيد گفتند.

 

 


منبع :

کتاب : پاسدار ناشناس

مصاحبه گر : پايگاه مقاومت شهيد فولادی

تهيه و تدوين : حاج فتح الله جمهيری

مشخصات نشر: بوشهر: شروع‌ ‏‏‏، 1383.

فروست: شهید‌نامه؛[ج.] 1. مجموعه‌ آثار؛ 1. آینه‌های‌ روشن‌؛ 1

يادداشت: این‌ کتاب‌ با حمایت‌ کنگره‌ سرداران‌ و 2000 شهید استان‌ بوشهر است

عنوان دیگر: یادنامه‌ شهدای‌ پایگاه‌ مقاومت‌ "شهید فولادی‌" سنگی‌

موضوع: جنگ‌ ایران‌ و عراق‌، 1359 - 1367 -- شهیدان‌

موضوع: جنگ‌ ایران‌ و عراق‌، 1359 - 1367 -- خاطرات‌

شناسه افزوده: کنگره‌ بزرگداشت‌ سرداران‌ و دو هزار شهید استان‌ بوشهر



برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده