معرفی شهدا کارمند استان بوشهر
يکشنبه, ۱۲ شهريور ۱۳۹۶ ساعت ۲۳:۵۷
شهيد «نادر سيّار» در سال 1340 ه.ش در محلّه ي «سنگي» بوشهر ديده به جهان گشود. بعد از دوران طفوليت، تحصيلات ابتدايي خود را در دبستان «بن مانع» (شهيد عاشوري فعلي) سپري كرد.شهيد سيّار از دوران طفوليت، به مسائل مذهبي علاقه داشت،در زمان خدمت مقدس سربازي، در عمليات «فتح المبين» و چند عمليات ديگر حضور داشت. بعد از آن نيز در عمليات «والفجر8» شركت كرد كه در همين عمليات، در منطقه ي بين «فاو» و «ام القصر» به درجه ي رفيع شهادت نائل آمد.


نمونه ای از دست نوشته  و خاطرات شهید نادر سیار



نمونه هايي از نوشته هاي شهيد نادر سيّار

هركس وظيفه اي دارد و اگر همه اين وظيفه را مي شناختند و به آن عمل مي كردند، جنگي نبود، ناحقي نبود، چپاول، تجاوز و غيره نبود. اما چه كنيم كه خيلي افراد وظيفه ي خود را نمي شناسند و خيلي  افراد هم وظيفه ي خود را مي دانند، اما قدرت و اراده ي انجام وظيفه را ندارند.

در اين برهه از زمان كه با مدد خداوند متعال وظيفه دانان تلاش مي كنند تا پيكر شيطان منطقه را به زانو در آورده و قدرت نفس كشيدن را از او سلب كنند، مي روند تا كاري كنند كه شياطين به خود آيند و درك كنند كه بله، اسلام هنوز هم بالاترين قدرت هاست. مي روند تا براي چندمين بار ثابت كنند كه دين افيون توده ها نيست. ما هم بايد به ياري شان بشتابيم.

اگر در اين راه و هدف مقدس خون داديم، جوان داديم، تازه داماد داديم، نوجوان داديم، اسير داديم، معلول و مجروح و مفقود داديم، باكي نداريم. چرا كه معتقديم كه: انّا لله و انا اليه راجعون.

چون شمع مي سوزيم و باعث روشنايي جامعه اي مي شويم كه در تاريكي و جهل فرو رفته. مي سوزيم تا راه را به جاهلان نشان بدهيم.

امت خدا! دل كندن از دنيا سخت است. اما بشر از اين جهت اشرف مخلوقات است كه به او اراده و قدرت انتخاب داده شده است.

اگر مي خواهي بروي، فكر مال و منال نباش. نگو خانه ام را به كه بسپارم و فرزندم را به كه؟ مگر ما عقيده نداريم كه خدا با ماست. يقيناً خودش همه را نگه مي دارد.

گر نگه دار من آن است كه من مي دانم

شيشه را در بغل سنگ نگه مي دارد.

وصيتت را بنويس و همه را به خدا بسپار. خودش نگه دارشان است. تا كي بايد به اين عفريت زمانه، مجال زنده ماندن را داد؟ تا كي بايد شاهد ناله و ضجه ي مادران بود؟ تا كي بايد در اين جا ماند و قسمتي از ايران را در چنگال ددمنشان به حال خود گذاشت.

برادران! همت كنيد و يكباره بر او بتازيد. اگر سعادت داشتيد به ديدار خدا مي رويد، و يا پيروز مي شويد و مي مانيد؛ و ديگر به شيطاني اجازه ي دست درازي به دين و سرزمين خدا را نمي دهيم. اگر در شهر مانديد، بدانيد كه وظيفه اي ديگر بر دوش شماست: دعا به جان امام و رزمندگان.

از اين سخن، ساده نگذريد. از ته قلب و با خلوص نيت دعا كنيد كه:

خدايا، امام امت را تا انقلاب مهدي(عج) نگه دار.

از خدا بخواهيد كه پيروزي را نصيب رزمندگان كند. اگر در شهر مانديد حداقل از تهمت، غيبت، بي حجابي، بدحجابي، كم كاري در ادارات، گران فروشي و احتكار و هر چيزي را كه خدا حرام داشته، پرهيز كنيد و ديگران را نيز منع نماييد.

جهادگران از جانشان گذشتند. شما از جان نگذريد، فقط از حرام خدا بگذريد.

در اين دنيا كه بودم، عده اي را از خود رنجاندم. بدين وسيله تقاضاي عفو و بخشش دارم. از اين حرف نيز ساده نگذريد.

خواهر يا برادري كه اين وصيت را مي شنوي يا آن را مي خواني، در همين جا مرا حلال كن و از اشتباهاتم درگذر.

برادراني كه توانايي داريد و مي توانيد در گروه مقاومت محل خود عضو فعالي باشيد، از گروه مقاومت تقاضاي عضويت كنيد. ان شاء الله كه پذيرفته مي شويد. 

برادران هم محلي ام! گروه مقاومت محل تان را بنگريد؛ تاكنون چند شهيد داده. اگر صلاح مي دانيد جاي شهداي آن را پر كنيد. بياييد و در محيط و فضاي گروه مقاومت، به ما نيز فكر كنيد. شايد آن وقت دانستيد كه شهدا كه رفتند چه مي گويند. روي سخنم با كساني است كه خود را از اين بساط كنار كشيده اند. بدانيد كه هدف از زندگي، كار براي خوردن و خوردن براي كار كردن نيست. خوردن و خوابيدن و كار كردن لازم است، اما نبايد مانع معنويات و عبادات شود. نبايد مانع اجراي اصول و فروع دين شود؛ نماز، جهاد، خمس و غيره.

بعضي هايمان هم كه اصلاً به فكر تبرّي نيستيم؛ و چون فلاني كه منكر خداست فاميل يا هم محلي خود مي دانيم، شرم مي كنيم كه او را از خود برانيم. مگر تبرّي دوري جستن از دشمن خدا و رسول خدا(ص) نيست؟ به خود آييد و اهداف را بنگريد نه اشخاص را. نگوييد فلاني بچه است. نگوييد او تازه به دوران رسيده است. هدفش را بنگريد. اگر به حق بود، پشتيبانش باشيد.

البته كساني هستند كه خود بيش از اين مطالب ذكر شده مي دانند و عمل مي كنند. روي سخنم با آنان نيست. روي سخنم با آناني است كه يا نمي دانند يا اگر مي دانند بدان عمل نمي كنند.

سخني هم با خانواده هايي دارم كه به فرزندشان مي گويند كه تو كه به اندازه ي كافي به جبهه رفته اي، ديگر نرو.

اي پدر يا مادر گرامي كه اين حرف را به فرزندتان مي زنيد، بدانيد كه جهاد سهميه اي نيست. هركس در خود توانايي جهاد با كفار را مي بيند، بايد حركت كند. كسي را كه شوق جبهه در سر دارد، نمي توان با اين حرف ها نگه داشت. زيرا او مانند عاشقي است كه تا معشوق را نبيند آرام نمي گيرد. خواب ندارد. غذا ندارد. حتي معني زندگي را هم ممكن است درك نكند. لذا به آن خانواده هاي محترم عرض مي كنم كه جلو ياران امام «حسين»(ع) را نگيريد. بگذاريد كه بروند و وظيفه شان را انجام بدهند. شما كه نمي توانيد برويد، بگذاريد ديگران بروند. بروند و اسلام را از شرّ كفر نجات دهند.

در پايان از كليه ي كساني كه باعث ناراحتي آن ها شده ام، يا خلافي نسبت به آنان انجام داده ام، يا حقي را از كسي ضايع كرده ام، اميد بخشش را در اين دنيا و در همين لحظه كه اين جمله را مي شنوند و يا مي خوانند دارم.

به اميد پيروزي لشكريان اسلام بر كافران.

ضمناً مقداري پول نقد دارم كه 3500 تومان را بابت خمس به دفتر نماينده ي امام تحويل بدهيد، و بقيه را هر طوري كه پدرم صلاح مي داند خرج كند.

 

نمونه هايي از خاطرات شهيد 

«هوالعزيز»

11/2/60

امروز جهت حمله در تپه هاي «بستون» در غرب كرخه (دزفول) براي اشغال يك تپه ي سوق الجيشي به اين جا آمديم. چون ما دسته ي پشتيباني هستيم، در خط اوّل نيستيم، و الآن حدود 600 الي 700 متر با خط اوّل كه درگيري در آن جاست، فاصله داريم.

ساعت حدود 10 الي11، ناگهان «فريدون» داد زد:«حاجي، حاجي، حاجي مُرد، حاجي مُرد، مهدي، مهدي.»

فهميدم كه كسي از دسته ي ما صدمه ديده. چون يك باند زخم همراه داشتم، به طرفش دويدم تا شايد بتوانم زخم او را ببندم و از خونريزي او جلوگيري كنم، تا شايد هرچه زودتر آمبولانس برسد و او را به بهداري ببرد. بالاي سرش رسيدم. خدايا، «مهدي» بود. «مهدي صادق پور» تركش خمپاره به سرش خورده بود و مغزش را پاشيده و خون از بيني اش بيرون زده بود. نمي دانم در لحظه ي اوّل تمام كرد يا بعداً. ولي به هر صورت، ديگر كار تمام بود و «مهدي صادق پور» شهيد شد.

به علت نبودن برانكارد، او را در يك زيلو گذاشتيم و آورديم پايين تپه. دكتر رسيد و گفت كه تمام كرده. يك پتو رويش كشيديم و او را همان جا گذاشتيم. حدود يك ساعت بعد او را بردند؛ بردند تا اين جوان پاك و صادق را، اين جواني كه هزاران اميد و آرزو داشت، اين جواني كه مادر داشت، پدر داشت و خواهر و برادر و دوست و فاميل داشت، همه را ترك كند و به ديار معبودش بشتابد. او رفت و يك خانواده را داغدار كرد.

با شهادت او تمام بچه ها را غم فراگرفت. همه گريه كرديم. گريه كرديم به خاطر اين كه اين چنين ناگهاني و به سرعت، يك دوست و يك عزيز را از دست داديم. يكي از بچه ها گفت: راحت شد. از اين دنياي پوچ و پر از غم و درد راحت شد. يكي ديگر در جواب گفت: درست است كه او راحت شد، ولي فكرش را بكن، رفتن او يك خانواده را داغدار كرد.

حوالي غروب سوار ماشين شديم كه برويم و در خط اوّل مستقر شويم. ماشين داشت از يك شيب بالا مي رفت كه نكشيد و ناگهان ترمز آن نيز خالي كرد، و با سرعت زياد عقب عقب از سرازيري پايين آمد. داشت از جاده خارج مي شد. كنار جاده يك شيار بود. نزديك بود كه ماشين در شيار بيفتد و واژگون شود و همگي ما از بين برويم. مرگ را جلوي چشمانمان ديديم. ولي خوشبختانه ماشين برگشت و در آخر سرازيري متوقف شد. خلاصه با هر بدبختي بود خودمان را به خط اوّل رسانديم، و در آن جا خيلي زود مستقر شديم.

در بالاي تپه اي كه بچه ها، امروز در زير آتش دشمن پيشروي كرده و آن را تصرف كرده بودند، شروع به كندن سنگر كرديم، و خودمان را آماده ي مقابله با ضد حمله ي دشمن كرديم. در اين حمله تعداد زيادي از آن ها را كشتيم و تعداد 39 نفر را دستگير كرديم.

 

13/2/60

ساعت 5 صبح امروز ضد حمله ي صداميان شروع شد و تا غروب ادامه داشت. در اين برنامه باز هم سربازان اسلام تعداد زيادي از آنان را كشتند و 19 تن از آن ها را اسير كردند.

اين اسيرهاي از خدا بي خبر، با خيال راحت در ميان بچه ها شروع به كشيدن سيگار كردند. حتي وسايل شان را بيرون آورده و به بچه ها مي دادند؛ از قبيل: پول، سيگار، اوركُت، فانوسقه، ساعت و غيره. البته در همين ميان يكي از اسيران قصد داشت كه كتش را بيرون بياورد. البته معلوم نبود براي چه كاري. ولي يكي از بچه ها به نام «جليل» با رگبار او را از پاي درآورد.

به گفته ي يكي از بچه ها، برنامه ي اين اسيرها اين طوري بود كه تمام مهمات خود را به طرف ما تيراندازي كرده و حالا كه مهماتشان تمام شده بود، چون مي ترسيدند كه اگر برگردند اعدام شوند، خودشان را تسليم مي كردند.

با عقب نشيني نيروهاي پياده ي عراقي، با تمام سلاح هاي سنگين، شروع به كوبيدن مواضع ما كردند، و آن قدر ما را كوبيدند كه مي توان گفت وجب به وجب زمين از تركش پوشيده بود. حتي يك گلوله نيز در حدود 2 متري سنگر خمپاره ي «بيژن محرابي» به زمين خورد و يك گلوله هم در 3 متري سنگر خمپاره ي خودم.

به هر حال با هر بدبختي بود تپه را نگه داشتيم. حدود سه روز كم آبي و تا حدودي گرسنگي كشيديم. تا اين كه حملات آن ها كاهش يافت.

بايد بگويم كه مواضع ما را آن قدر مي كوبيدند كه كسي جرأت نمي كرد كه به رفع نيازهاي شخصي خود اقدام كند. مقدار آب هم آن قدر كم بود كه بچه ها ظرف غذاي خود را با خاك خالي ساييده، و بعد خاك آن را با مقداري آب كم مي شستند.

تا حالا كه حدود ده روز از اين برنامه مي گذرد، در اثر تيراندازي سلاح هاي آن ها، خواب از ما گرفته شده، و خيلي كم خوابيده ايم.

از گروهان حدود 150 نفري ما هم، حدود 90 نفر مانده و بقيه يا زخمي شده اند و يا شهيد.

وقتي كه فرمانده گردان ما براي بازديد به اين جا آمد، گفت كه شما توانستيد با دو گروهان (و يا كلاً با 200 نفر)، با دو گردان دشمن كه هر كدام حدود 800 الي 900  نفر است، مقابله كنيد و تعداد زيادي از آنان را هم كشته و تعدادي را هم دستگير كنيد. و تپه را هم نگه داشته و نگذاريد كه آن را دوباره اشغال كنند.

در اين عمليات «حسن طهماسبي»، همان كسي كه در روز اوّل مأموريت، در قطار با هم در يك كوپه بوديم، نيز زخمي شد و به علت ناجور بودن زخمش به تهران منتقل شد. و به اين ترتيب از شش نفري كه در يك كوپه بوديم، تنها من و«بريداني» در جبهه ايم.

در ضمن در اين حمله «بشيري» آن سرباز شيرازي، آن سرباز خوب و صادق و ساده زخمي شد. ولي به علت خراب شدن آمبولانس در راه، و رفتن خون زياد از او، شهيد شد.

بيچاره آن قدر خوب بود كه وقتي نامه مي نوشت، از اوّل تا آخر نامه را به سلام و احوالپرسي با فاميل و همسايگان صرف مي كرد، و نامزدي هم داشت كه هميشه به فكرش بود. ولي متأسفانه نتوانست زنده بماند و با نامزدش عروسي كند و تشكيل خانواده دهد. «خدا بيامرزدش.»

 

21/2/60

امروز صبح ساعت 4 مانند هميشه باز هم دشمن شروع به تيراندازي به طرف ما كرد. متأسفانه تا حالا كه ساعت 7:30 دقيقه است، دو زخمي داده ايم.

ساعت 5 بعدازظهر است. حدود نيم ساعت پيش چهار تا از بچه ها رفتند توي شيار جلويي تا شايد اسلحه اي و يا غنايم گير بياورند. ولي هنوز دوتايشان از تپه رد نشده بودند كه 3 تا گلوله ي تانك به طرف آنان پرتاب شد و يكي از آنان را زخمي كرد. البته اين كار خيلي احمقانه بود. چون هم هوا روشن بود و هم غنيمت چنين ارزشي نداشت كه آن ها جانشان را به خطر بيندازند و به جلو بروند. به هر حال به خير گذشت و فقط يكي از آن ها زخم سطحي برداشت. الآن هم كه ديده بان خمپاره ي ما مي خواهد برود بر روي تپه، احتمالاً تا چند دقيقه ي ديگر از ما تقاضاي تير مي كند.

چند دقيقه پيش تيراندازي ما تمام شد و آمديم در سنگر براي استراحت. در جاده صداي ماشين آمد. به طور اتفاقي به ماشين نگاه كردم. ناگهان يك گلوله ي تانك آن قدر نزديك ماشين به زمين خورد كه ماشين در گرد و خاك گم شد.

به اين ترتيب راننده ي آن، از ترس ماشين را همان جا رها كرد و پا به فرار گذاشت. البته بعداً گفته شد كه راننده يك دستش قطع شده. خلاصه ماشين همان جا ماند و چون در ديد تانك عراقي ها بود، توانستند با حدود 15 گلوله، ماشين را به آتش بكشند. و ما فهميديم كه آن ها روي جاده ي تداركاتي هم ديد و هم تير مستقيم دارند. و به اين ترتيب جاده ي تداركاتي ما تا حدودي بسته شد.

22/2/60

          در اين جا همه خواهان صلح مي باشند و اميدوارند هرچه زودتر صلح بشود و از اين جنگ و خون ريزي و كشته شدن يك دوست در پيش چشمت جلوگيري شود. و آب و خاكمان را نيز پس بگيريم. طرح «هيأت صلح» هم كه به گفته ي «شوراي عالي دفاع» داراي مشكل است، و امكان اين هست كه باز هم صلح برقرار نشود. ولي اميدوارم كه اين ابهامات به نفع ما رفع شود و هرچه زودتر صلح برقرار شود.

در ضمن گويا در ماشيني كه ديروز غروب در جاده زدند، يك نفر بوده كه زخمي شده و نتوانسته بيرون بيايد و در نتيجه سوخته. ولي باز هم اميدوارم كه اين حرف درست نباشد و كسي در ماشين نبوده باشد.

ساعت 1 بعد از ظهر حدود نيم ساعت پيش، دو هواپيماي دشمن از روي سر ما رد شدند كه البته من نتوانستم هواپيماي اوّل را ببينم. در ضمن در اثر آماده نبودن بچه ها، بدون اين كه به طرف آنان تيراندازي شود، هر دو از روي سر ما از ارتفاع پايين رد شدند. اميدوارم سلاح هاي ضد هوايي ما كه در پشت جبهه اند، كار آنان را ساخته باشند. به هر حال بايد ديد اخبار آينده ي راديو چه مي گويد. امروز هم كه در اثر بسته شدن جاده ي تداركاتي ما، تا به حال نه آبي رسيده و نه غذايي.

خوشبختانه با تلاش مسئول غذاي دسته مان، نهار از پشت تپه ي پشت سرمان رسيد. آش و نان ارتشي بود. با وجود اين كه چندان غذاي خوبي نبود، به علت گرسنگي زياد، تا ته آن را خورديم و ظرفش را هم ليسيديم و باز هم گرسنه بوديم و تشنه. البته با مقدار كمي آب كه داشتيم و آب ليمو و قند، شربت درست كرديم.

حدود ساعت 15:30 دقيقه هم مقداري مواضع دشمن را با خمپاره كوبيديم و بعد هم كمي خوابيديم. بعد از خواب بلند شدم. باز هم تشنه بودم. رفتم در يخدان مقدار كمي آب گل آلود كه از ذوب شدن يخ درست شده بود، گير آورده و خوردم و مقداري رفع تشنگي كردم. بعد هم رفتم پيش بچه ها و آب ليمو و قند خالي خوردم. حسابي اعصاب همه خرد شده بود و كسي نمي دانست كه چه بايد بكند.

همه تشنه اند و منتظر اين كه شايد شب بشود و تانكر آب با استفاده از تاريكي بيايد و ما را سيراب كند. به اميد فرا رسيدن شب و آمدن تانكر آب و رسيدن شام.

بله، شب شد و هم شام رسيد و هم آب. خدايا شكرت (پلو مرغ با كمپوت).

 

24/2/60

ديشب بولدوزر به اين جا آمد و جلوي جاده ي تداركاتي ما را با خاك، يك ديواره درست كرد، به طوري كه ماشين بدون اين كه ديده شود از جاده رد مي شد. البته دشمن از گرد و غبار ماشين مي فهمد كه وسيله اي در حال رفت و آمد است. ولي مانند گذشته روي جاده تير مستقيم ندارد. به اين ترتيب جاده ي تداركاتي ما باز شد.

در ضمن ديشب حدود 70 سرباز جديد 2 ماه خدمت را به گروهان ما دادند. اين سربازان بيچاره همه تشنه و گرسنه و بدون سنگر بودند كه به ياري بچه ها، همگي آنان را در سنگرهايمان جا داديم و با مقدار كمي آب كه داشتيم از آنان پذيرايي كرديم.

 

25/1/60

امروز قرار شد كه براي بار دوم گروهان ما را به پشت جبهه جهت سازماندهي ببرند. حدود ساعت 9 بود كه شروع كرديم به جمع كردن وسايل. ولي ساعت 11 به ما گفتند كه چادرهايتان را جمع نكنيد و سنگرها را به هم نزنيد. چون قرار است كه شب از اين جا برويم.

دسته هاي پياده ي ما قبل از ظهر از اين جا رفتند و فقط دسته ي ما اين جا ماند. ظهر هم نهار نخورديم. آب هم نداشتيم. حدود ساعت 5 بود كه دسته اي كه قرار بود جاي ما را پر كند رسيد. و بعد از آن، ماشين ها يكي يكي براي بردن وسايل بچه ها آمدند. جلوي يك كاميون را گرفتيم و وسايل دسته مان را در آن ريختيم و تا آن جايي كه جا بود بچه ها در آن نشستند و ماشين حركت كرد.

از دسته فقط چهار نفر باقي مانده بوديم. هر ماشيني كه مي آمد به طرف آن مي دويديم كه سوار شويم، ولي به علت كامل بودن ظرفيت ماشين و يا به علت داشتن بار بيش از حد، جاي ما نبود. عاقبت شب شد. تشنه و گرسنه منتظر آمدن ماشين بوديم. ديگر مأيوس شده بوديم و مي گفتيم كه امشب اين جا ماندني هستيم.

در همين حين به كله ام زد كه با يكي از بچه ها به شيار جلويي رفته و اگر اسلحه اي آن جا افتاده بود، براي خودمان برداريم. ولي ترس مانع از اين كار شد. البته بعداً يك درجه دار از گروهان ارتش آمد و گفت كه همين الآن رفته جلو ولي چيزي پيدا نكرده كه با اين حرف ديگر فكر جلو رفتن از كله ام پريد. ولي عجب آدم با دل و جرأتي بود كه توانست در تاريكي و بدون اسلحه و فقط با در دست داشتن يك راديو به شيار جلويي برود.

داشتيم كم كم مأيوس مي شديم كه ناگهان صداي يك ماشين توجه ما را به خود جلب كرد. بله، عاقبت يك ماشين رسيد. از تپه سرازير شديم و مختصر وسايلمان را برداشته و سوار شديم و ماشين حركت كرد. عاقبت با بالا و پايين شدن هاي زياد، ماشين به جاده ي آسفالت رسيد و توانستيم نفس راحتي بكشيم.

به گروهان رسيديم. وسايلمان را ريختيم پايين و آبي خورديم و تكه نان خشكي و بعد از خواندن نماز، پشه بندي زده و خوابيديم. ولي پشه ها نگذاشتند كه ما بخوابيم. البته ما به اصطلاح جهت استراحت به اين جا آمديم. ولي كاش نمي آمديم. صبح از خواب بيدار شديم. مشاهده كرديم كه پشه بند پر است از پشه ها. آن قدر خون من و «صادقي» را مكيده بودند كه تمام بدنشان سياه شده بود. و چون راه فرار نداشتند، يكي يكي آنان را گرفته و كشتيم و عقده ي دلمان را سرشان خالي كرديم.

 

26/2/60

شروع كرديم به زدن چادر، و تا ظهر چادر را بر پا كرديم. من و «مهرابي» به شهر رفتيم. «صادقي» ماند. باد و خاك چادرهايمان را هر بار خراب مي كرد. شب را بدون چادر با پشه بند راحت تر از شب قبل خوابيديم.

 

27/2/60

امروز چادر را بهتر و محكم تر زديم. راحت شديم. ديروز رفتيم شهر و از دزفول به خانه زنگ زديم و خبر سلامتي مان را به خانه داديم.

 

30/2/60

امروز در شهر بوديم كه فهميديم «مهرابي» به مرخصي رفته و چون بعد از او نوبت من بود، حسابي خوشحال شدم. عصر هم سرگروهبان «ماغاني» را در شهر ديدم. او گفت كه اگر خواستي به مرخصي برو، و پس فردا برگه ي مرخصي ات را كه آمد، بچه ها مي گيرند.

 

31/2/60

امروز ساعت يك ربع به 5 بيدار شدم و نماز را خواندم و لباسم را پوشيدم و مي روم به مرخصي.

ساعت 8 در اهواز خبر تسخير تپه ي «الله اكبر» را از يك فرد شنيدم كه مي گفت: امروز حدود 100 هليكوپتر جهت عمليات رفتند كه در آسمان تعدادي از آن ها پيدا بودند.

ساعت 10:15 دقيقه است. در راه «اميديه» هستم و دلم مي خواهد كه هرچه زودتر ماشين به مقصد برسد و باز هم خانه و خانواده و شهر و ديار و محل و ساكنانش را ببينم.

 

15/3/60

امروز مرخصي ام تمام شد. ساعت 7:30 دقيقه بايد به طرف ماهشهر حركت كنم. اين سومين سري مرخصي بود كه به بوشهر مي آمدم. البته بين سري دوم و سوم يك بار هم به طور تشويقي از طرف فرمانده گروهان به مرخصي آمدم. الآن كلاً از اين يك سال خدمتم، جمعاً 5 بار به خانه آمده ام كه يك بار مرخصي 2 روزه گرفتم و 2 روز هم غيبت كردم. (در دوره ي آموزشي) و براي دو روز از تهران به همراه (شهيد) «حسن خوشبخت» به بوشهر آمديم. و در زمان مأموريتم هم جمعاً چهل روز در بوشهر بوده ام كه حدود 10 روز آن غيبت بوده است. حالا هم مرخصي ام تمام شده و بايد دوباره به جبهه برگردم.

اين بار خيلي راحت تر از دفعات قبل، از خانواده خداحافظي كردم و از زير قرآن رد شدم و به اتفاق «محمود» و پدرم و «حيدر» به گاراژ رفتيم. در گاراژ هم از همگي خداحافظي كردم و سوار شدم. ساعت 7 به دزفول رسيدم. شب را در مسافرخانه اي در انديمشك خوابيدم و صبح هم حدود ساعت ده به گروهان رفتم.

 

29/3/60 

اين چند روزي را كه از مرخصي آمده ام، هميشه ساعت 1 بعد از ظهر كه مي شد به كانال مي رفتم يا به رودخانه ي دزفول. ولي امروز قصد كرده ام كه در گروهان بمانم.

الآن هم كه ساعت يك ربع به يك است، تازه نهار رسيده.

ديروز هم به مناسبت نيمه ي شعبان، گروهان يك برنامه ي جشن ترتيب داده بود كه تعدادي مهمان داشت، از جمله فرمانده گردان، فرمانده تيپ، فرمانده لشكر و 3 روحاني كه يكي از آن ها «آيت الله ربّاني» بود.

در آخر برنامه ي جشن هم، توسط تعدادي از بچه ها نمايشنامه اي به نام «سقوط صدام» با موفقيت كامل اجرا شد كه مورد توجه همگي قرار گرفت. بعد از اجراي جشن هم در گروهان نماز جماعت برگزار شد.

 

20/4/60

امروز مرخصي ما آمد و ظهر ساعت 12 برگه ها را گرفتيم و حركت كرديم. شب را در گناوه مانديم.   

 

21/4/60

          صبح به بوشهر رسيديم. باز هم به خانه برگشتيم.

 

3/5/60

ديروز صبح ساعت 7 در رأي گيري دومين دوره ي انتخابات رياست جمهوري و انتخابات مجلس شركت كرده و ساعت 7:30 دقيقه نيز به مقصد دزفول حركت كردم.

در راه با يكي از دوستان همدوره ام (شهيد) «حسن خوشبخت» همسفر بودم و در اثر گفت و گوي زياد خوشبختانه كمتر خسته شديم. شب را در مسافرخانه ي «اسلامي» انديمشك خوابيديم و صبح امروز به طرف گروهان حركت كرديم. راستي در شهر، «ماندني دانشگر» يكي ديگر از همدوره هايم را كه با ما در همان روز حركت كرده و شب در اهواز مانده بود، ديدم. خلاصه از زيارت اين دو دوست گرامي خيلي خوشحال شدم.

به اميد روزي كه اين جنگ لعنتي تمام شود و همگي ما با هم به بوشهر برگرديم.

 

13/5/60

امروز من ديده بان خمپاره شدم.

 

16/5/60

          امروز قصد داشتم به دسته ي 3 رفته (جايي كه فاصله اش با دشمن حدود 200 متر است و هر روز ميان دو طرف درگيري است،) و ديده باني كنم. قبل از آن پيش ستوان «اخباري» فرمانده دسته ي 2 و3 ايستاده بودم كه ناگهان گلوله اي به نوك تپه خورد و من خودم را به داخل سنگر كشيدم و چند لحظه بعد با شنيدن داد و فرياد بيرون آمدم و مشاهده كردم كه نيم تنه ي بالاي يكي از سربازان پر از خون است. چون تركش به دست و صورتش خورده بود، خون به همه جايش پاشيده بود. يك باند زخم كه همراه داشتم، درآورده و صورتش را بستم.

فرمانده گروهان نيز از سنگر ديده باني پايين آمد. اصلاً فكر نمي كردم با اين حال كه راه مي رود تركش خورده باشد. ولي وقتي از كنارم رد شد، به او كه نگاه كردم، ديدم كه حدود 7 الي 8 تركش به كمرش خورده، ولي او خود را قرص و محكم گرفته بود و خودش راه مي رفت.

هر دو را سوار ماشين كرده و به پشت جبهه اعزام كردند. من هم از آن ديده باني صرف نظر كرده و به سنگر استراحتم برگشتم.

 

18/5/60

امروز به شهر رفتم و حمامي كردم و تلفن به خانه زدم و از وضع خانه با اطلاع شدم و دوباره غروب به جبهه برگشتم.

18/5/60

ديشب خوابي ديدم. خواب ديدم كه تمام افراد خانواده ي دايي «علي» خانه را رها كرده و همگي در يك جا كه فكر مي كنم يك بانك بود، جمع شده بودند. كه حال نمي دانم تعبير اين خواب چيست. به طور كامل يادم نيست ولي اميدوارم كه تعبير بدي نداشته باشد. 

 

4/6/60

امروز ساعت 12 بود كه غذا آوردند و من به قصد گرفتن غذا از سنگر بيرون آمدم كه سرباز«نعمت محمودي» به من گفت: سيّار، ملاقاتي داري. از آن جايي كه شايد شانس اين بار يار بود، در آن موقع يك ماشين با منشي گروهان به ستاد گردان مي رفت.

بعد از خوردن نهار به توصيه ي فرمانده گروهان ستوان دوم «نامي»، توسط آمبولانس همراه با منشي به پيش فرمانده گردان رفته و چون آماده باش بود و كسي اجازه ي رفتن به شهر نداشت، با كمك منشي فرمانده گردان، كاغذي نوشته و با معرفي كردن من به فرمانده تيپ به عنوان راننده، به اصطلاح مرا به مرخصي فرستاد. ولي برگه احتياج به امضاي سرهنگ «سليمان جاه» داشت.

حدود 1 ساعت پياده روي كردم تا به پل كرخه رسيدم. البته در اوّل حدود 10 دقيقه تا محل تقسيم غذا آمدم كه با ماشين غذا به شهر بروم. ولي ماشين غذا به شهر نرفت. كه مجبور شدم با دو تا از بچه ها به طرف شهر حركت كنم. و از آن جايي كه دل خوشي از آن سرهنگ نداشتم، جهت گرفتن امضا به پيشش نرفتم. امّا بعد از گرفتن ماشين و رسيدن به دژباني، باز شانس با ما قهر كرد.

دژبان گفت كه بايد امضا باشد و بيا سوار اين ماشين شو و برگرد. سوار شدم و كمي رفتم و دوباره پياده شدم و دژباني را دور زدم. تا اين كه به جاده كه رسيدم ديگر شب شده بود. با يك ماشين تا «سبزه آب» آمدم و بعد از آن جا با ماشين بسيج تا شهر آمدم.

خلاصه با هزار بدبختي به شهر رسيدم. چاي خوردم و خودم را به مسافرخانه ي «بهار» رساندم و ملاقاتي ام را يافتم و به در اتاقش رفتم. ناگهان در باز شد. اوّل كسي را كه اصلاً فكرش هم نمي كردم، ديدم. بهترين دوستم «حيدر دهباشي» و بعد برادرم «ناصر».

با روبوسي پيش هم نشستيم و صحبت كرديم و سخن گفتيم. با هم حسابي خنديديم. به خصوص «حيدر»، حسابي خنديد. شب خوابيديم. صبح بيرون رفتيم و از ساعت 9 تا 2:30 دقيقه در مخابرات معطل شديم تا نوبتمان رسيد و به خانه تلفن زديم. اوّل پدرم گوشي را برداشت، بعد «ناهيد».  داشت گريه مي كرد. من هم داشتم به گريه مي افتادم كه خودم را كنترل كردم و بعد با پدرم صحبت كردم و بعد «ناصر» صحبت كرد و خداحافظي كرديم. با اين كار توانستم خانواده را از فكر و نگراني به در بياورم. حالا هم حدود ساعت 9 است و در مسافرخانه ي «اسلامي» انديمشك هستيم. «ناصر» خوابيده و «حيدر» هم قصد خوابيدن دارد و من هم مشغول نوشتن خاطراتم هستم. عصر هم لباس هايم را همين جا شستم و با آب لوله خودم را آب كشيدم.

 

24/7/60

ساعت 10:45 دقيقه از تاريخ 23/7 ما را جهت استراحت به پادگان «دوكوهه» آورده بودند. اما چه استراحتي. هر لحظه بايد آماده باشيم و روزي 2 الي 3 بار به خط مي شويم. از امروز هم كه قرار است ساعت 5 صبح برپا باشد و بعد از ورزش و صبحانه تا 11 كلاس، و از 3 تا 5 بعدازظهر نيز كلاس.

«اي شهيد، اي آن كه بر كرانه هاي ازلي و ابدي وجود برنشسته اي، دستي برآر و ما قبرستان نشينان اين عادات سخيف را از اين منجلاب بيرون كش.»

اين شعر به شهيد سرفراز جبهه ي حق، نادر سيّار تقديم شده است:

السّلام اي حامل پيغام عشق

السّلام اي ساقي صد جام عشق

آمدي خوش از ديار عاشقان

بازگو احوال جانبازان عشق

از چه اين سان آمدي از كوي يار

غرق خون چون قاسم داماد عشق

شوق جانان تا تو را بيخود نمود

برگرفتي شهد ناب از كام عشق

درس آزادي گرفتي از حسين

تا شدي در خيل حق سردار عشق

سنگر مسجد بُدي مأواي تو

تا نمايي راز دل با نام عشق

نادرم گشتي شهيد اندر شباب

آري آري اين بود انجام عشق

 

اين شعر نيز به مناسبت شهادت پر افتخار برادر عزيز نادر سيّار سروده شده است:

اي نادر عزيز

اي يار مهربان

          فرمانده گروه مقاومت

سردار سرفراز،

اي بازگشته غرق به خون از ديار عشق،

برگو سخن ز سرزمين حسينيان؛

از سنگر سرادق حق

وز ناله ي سحرگه و شور خمينيان.

فرمانده عزيز

برگو دمي حكايت باروت و خاك و خون

هم از صفير تير و غرش رگبار توپ و تانك،

از نعره هاي پر طنين دلاوران؛

وز قطره قطره خون دليران نوجوان.

سردار مهربان

از جبهه هاي نور

از خشم و از صلابت رزمندگان

از ناخداي كشتي درياي پر خروش

برخيز اي عزيز

برگو چه سان

          ز تركش خمپاره پاره گشت

آن نازنين بدن؛

كارام خفته ايّ و شدي ناگهان خموش.

سوگند اي عزيز

بر قطره قطره خون درخشان پيكرت

كاندر ره خدا

به زمين نقش بسته است،

ما نيز در طريقت تو گام مي نهيم.

هر سنگري كه بود جاي خاليت

با نادرانِ مانده به جا جمله پُر كنيم.

















 

منبع :

کتاب : پاسدار ناشناس

مصاحبه گر : پايگاه مقاومت شهيد فولادی

تهيه و تدوين : حاج فتح الله جمهيری

مشخصات نشر: بوشهر: شروع‌ ‏‏‏، 1383.

فروست: شهید‌نامه؛[ج.] 1. مجموعه‌ آثار؛ 1. آینه‌های‌ روشن‌؛ 1

يادداشت: این‌ کتاب‌ با حمایت‌ کنگره‌ سرداران‌ و 2000 شهید استان‌ بوشهر است

عنوان دیگر: یادنامه‌ شهدای‌ پایگاه‌ مقاومت‌ "شهید فولادی‌" سنگی‌

موضوع: جنگ‌ ایران‌ و عراق‌، 1359 - 1367 -- شهیدان‌

موضوع: جنگ‌ ایران‌ و عراق‌، 1359 - 1367 -- خاطرات‌

شناسه افزوده: کنگره‌ بزرگداشت‌ سرداران‌ و دو هزار شهید استان‌ بوشهر


برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده