معرفی شهدا کارمند استان بوشهر
يکشنبه, ۰۵ شهريور ۱۳۹۶ ساعت ۰۱:۵۴
آن شهید عزیز در حین عملیات رمضان ، درروز بیست و هشتم تیر ماه به فیض شهادت نائل آمد . پیکر غرق به خون او را مردم بخش بردخون درمیان ماتم واشک با زمزمه نوحه « ای نامدار غرق خون ؛ باز آمدی در بردخون » تشییع نمودند و درگلزار شهدای بردخون به خاک سپردند .
خاطراتی ازخانواده و همرزم شهید منصور بی چیز


 

نامدار نامه

حاج عباس بي چيز(پدر شهيد):

هر دو بار كه عازم جبهه شد،آخرين حرفش به ما اين بود كه :هميشه طرفدار و پشتيبان ولايت فقيه باشيد و قدر امام و راه او را بدانيد در نامه هايش هم مرتب اين سفارش ها را تاكيد مي كرد(1) .

☼☼☼

(مادر شهيد با دلي آكنده از غم روزگار و اندوه توام با پيري تنها به ذكر اين نكته اكتفا مي كند كه خدا امانتي به ما داد و ما هم در راه او به او تقديم كرديم )

☼☼☼

نزديكترين دوستان روزگار كودكي،نوجواني و جواني شهيد بي چيز آقايان عباس كردواني، سليمان عاشوري ،زهير بحراني و حسين جعفري بوده اند

كه ماحصل سخنان همه آنها درباره شهيد اين عبارت بود:

با وجود باز ماندن از تحصيلات مدرسه اي،مدام اوقات فراغتش را صرف مطالعه كتاب هاي مذهبي و ادعيه و قران مي كرد تعصب خاصي نسبت به انقلاب اسلامي و راه امام (ره) داشت حضور در مراسم و محافل مذهبي را بر خود واجب مي دانست پاك زندگي كرد و عاشقانه به شهادت رسيد .


غلامحسين بحريني(همرزم شهيد):

آرزوي هميشگي او ديدار با امام بود . با عكس امام مغازله مي كرد و هميشه در جيب داشت مي گفت: اگر اين مرد نبود،ما بايد تا ابد بي هدف زندگي مي كرديم

شجاعت در وجودش بود . وقتي با هم شوخي مي كرديم و مي گفتيم چه كسي دوست دارد چطور شهيد شود مي گفت: من از رفتن روي مين مي ترسم و از اسارت در دست بعثي ها .

اما روحيه بالاي او گواه اين بود كه ازهيچ چيز نمي ترسيد ،چون ظرفيت و آمادگي شهادت را پيدا كرده بود .

☼☼☼

عباس جمالي فرد(همرزم شهيد):

اگرچه ما تحصيلات بيشتري از او داشتيم،اما حرف هايي كه درباره امام و انقلاب بيان مي كرد برايمان تازگي داشت و جذاب بود معلوم بود كه به يك ديدگاه محققانه نسبت به انقلاب رسيده است . خوب مطالعه مي كرد

چون ايشان در گردان 948 (تيپ المهدي ) بود،قبل از ما به مقر تاكتيكي رفته بودند .وقتي ما آنجا رفتيم،آتش دشمن شديد بود از او درباره وضعيت خط مقدم پرسيدم . گفت : منتظر دستور فرماندهان هستيم تا به خط ((كوشك)) برويم(محل اصلي درگيري ها در عمليات رمضان).آن شب خيلي با هم صحبت كرديم و يكي از جمله هاي او اين بود كه: دعا كن شهيد شوم! فرداي آن روز شهيد شد دوستاني كه هنگام شهادتش نزد او بودند تعريف كردند كه پس از انفجار خمپاره در كنارشان چند بار فرياد زد : يا مهدي يا مهدي

☼☼☼


صفاي لاله و ريحان (1)

در سينه ام دوباره غمي جان گرفته است

                                     امشب  دلم  به  ياد  شهيدان گرفته است

تا  لحظه هاي  پيش  دلم  گور سرد بود

                                     اينك  به  يمن  ياد شما جان گرفته است

در آسمان  سينه  من  ابر  بغض  خفت

                                     صحراي  دل   بهانه   باران  گرفته  است

از هر چه  بوي عشق تهي بود  خانه ام

                                      اينك  صفاي  لاله  و ريحان گرفته است

ديشب دوچشم پنجره درخواب مي خزيد

                                      امشب سكوت پنجره  پايان  گرفته است

امشب فضاي خانه دل سبز و ديدني است

                                      در فصل  زرد  ياد  بهاران  گرفته  است

 


برگرفته شده از کتاب : به دریا پیوستگان

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده