سه‌شنبه, ۱۴ شهريور ۱۳۹۶ ساعت ۰۰:۴۸
شهيد مهدي دهدار فرزند حسن دهدار و زينب دهدار در شهر اهرم ديده به جهان گشود .پدر و مادر شهيد داراي رابطه نسبي ( پسر عمو و دختر عمو ) بودند . شهيد فرزند سوم و پسر ارشد خانواده بود و با تولد وي به دليل اينكه خانواده داراي اولين پسر خود گرديده بود نشاط زايدالوصفي بر فضاي خانه حكم فرما شده بود.
خاطراتی از والدین شهید مهدی دهدار

نام و نام خانوادگي : مهدي دهدار

نام پدر : حسن

نام مادر: شهربانو دهدار

تاريخ تولد: 1345/04/30

محل تولد: اهرم

شغل : سرباز وظيفه

تاريخ شهادت:1366/06/01

يگان اعزام كننده : بسيج سپاه پاسداران

محل شهادت: شلمچه

محل دفن :بهشت اكبر اهرم

سن:21 سال

وضعيت تحصيل:ديپلم رشته علوم تجربي

عمليات: پدافند

وضعيت تاهل: مجرد



سجاياي اخلاقي  شهيد

     شهيد مهدي  دهدار پرورش يافته  در خانواده اي متدين و مذهبي و علاقه مند و معتقد به اهل بيت عصمت  و طهارت  بودند . خانواده اي كه  به خير و نيك نامي  در شهر اهرم مشهور و معروف هستند . از سجاياي اخلاقي شهيد مهدي مي توان خوشرو و متين و با وقار بودن را نام برد . هميشه داراي پوششي مناسب و ساده بود . آراستگي  ظاهر و پاكيزگي  و معطر بودن عادت او بود . و اين اخلاق رفتار او پيروي از سنت نبوي و علوي معصومين عليهم‌السلام بود. هنوز بوي خوشش به مشام دوستان و اعضا خانواده تداعي حس شامه شان است . هميشه سعي مي كرد حدود دوستي دوستان را رعايت كرده و از شوخي هاي نا به جا همواره پرهيز داشت. هميشه  چهره اي متبسم داشت اما با حفظ حجب و حيا و وقار و متانت. در پوشش و خوش رويه اي اقتصادي كه نه تبذير باشد و نه اسراف رفتار مي كرد كه  اين شيوه اقتصاد در گفتار و رفتار ، به ساده زيستي تشويق نمايد . ديگر سجاياي اخلاقي او دلبستگي و علاقه و محبت به امام حسين (ع) باعث شده بود كه ايشان در ماههاي محرم و صفر به عشق شهداي كربلا در مجالس و محافل عزاداري امام حسين (ع) شركت نمايد و در سينه زني و زنجير زني  از جلوداران هيئت عزاداري بودند . همچنين علاقه وافر بسيار او به حضرت وليعصر ( عج) بود كه چه روزها و چه شب ها  كه او با امام زنده خود ارتباط قلبي پيدا كرده وبااو راز و نياز مي كرد،  سعي مي كرد كه اين ارتباط را مخفي بدارد . ديگر از اخلاقيان رفتار بسيار  حسنه و خوب شهيد مهدي ، احترام  به والدين بود كه باعث شده بود در حد توان  و امكان و وسع وقت در اختيار آنان باشدو چنانچه كاري و فرماني    داشتند ، اطاعت كرده انجام دهد . با وجود اينكه دانش آموز بود ضمن اينكه به درس و مدرسه بسيار علاقه مند و توجه داشت ، بيل به دست مي گرفت و در امر باغداري و آبياري نخيلات پدر را ياري مي كرد و در منزل كارهايي كه امكان انجامش براي او  ممكن بود ، مادر را كمك مي كرد و به هر طريق رضايت پدر و مادر را جلب  كرده و دل آنان را به دست مي آورد و در برابر آنان به مصداق آيه قرآن كه مي فرمايد : در مقابل والدين همچون پرنده اي باشيد كه بالهاي خود را براي فرزندان خود باز كرده تا آنان آرامش و قرار خود را بدست آورند.

 

 



خاطراتي از پدر شهيد

       مهدي  موقع اذان صبح با ذكر مؤذن كه مي گفت : الله اكبر به دنيا آمد .زمان كودكي بسيار خاموش و بي سر و صدا بود. اصلاً گريه نمي كرد . حتي وقتي گرسنه بود هم گريه نمي كرد. دوران 3 سالگي اش بود كه با خانواده رفتيم تهران مسافرت . لباس كوچكي خريده بودم فرم لباس نيروي دريايي با كلاه سفيد  و مهدي پوشيده بود . بچه ها را در تهران جاهاي ديدني مي بردم از جمله باغ وحش . مهدي دستش در دست من بود اينقدر زيبا و قشنگ جلوه مي كرد كه هر كس او را مي ديد فوري او را در بغل مي گرفت و مي بوسيد و بعد براي او بستني يا شكلات و شيريني مي‌خريد.  اين خاطره هميشه در ذهن من است و فراموش نمي كنم  تا قبل از اينكه برود سربازي ، هميشه به من و مادرش در كارهاي منزل كمك مي كرد . علاقه زيادي به زيارت عتبات عاليات و زيارتگاهها داشت . و براي ائمه معصومين عليهم السلام نماز مي خواند . بچه كه بود از من سوالات مذهبي و ديني مي كرد .و بعد كه بزرگ شد با هم بحث هاي مذهبي مي كرديم. البته كوچك بود كه او را همراه خودم در مراسمات مذهبي مي بردم . در شيراز كه بوديم با هم در مراسمات مذهبي در مساجد و امامزاده ها  شركت مي كرديم .

دوره آموزشي سربازي اش مدت 30 روز در كرمان بود ، سپس به بندر ماهشهر اعزام شد سرباز وظيفه نيروي دريايي سپاه پاسداران بود موقعي كه از كرمان اعزام شد ماهشهر ، 24 ساعت به آنها مرخصي داده بودند به اهرم آمد. در حين يك ماه آموزشي نامه اي نفرستاده بود همين كه آمد مرخصي براي خانواده يك چيز ناباوري بود ، خيلي خوشحال شديم . از او خواستيم وقتي رفتند منطقه جنگي حتماً براي خانواده نامه بفرستند يا اينكه تلفن كنند . شب جمعه اي بود  كه پيش ما بود فرداي آن روز با هم رفتيم بوشهر و از بوشهر اعزام شدند ماهشهر تا بيست روزي از او خبر نداشتيم خيلي دلمان به فكر افتاد نا خودآگاه دلهره و ترس پيدا كرديم . به مادرش گفتم : خبري از مهدي نداريم برايمان نامه هم نفرستاده ، بهتر است بروم ماهشهر نزد او ببينم چه وضعي است . هوا بسيار گرم بود  فصل گرما و تابستان بود مقداري رطب و خارك همراه خود برداشته، بردم براي او . رهسپار ماهشهر شدم تا اينكه به ماهشهر رسيدم درب پادگان آنجا دو تا سرباز ايستاده، نگهبان بودند .گفتم : من پدر مهدي دهدار هستم و آمده ام تا او را ببينم . آنها جواب دادند شما صبر كنيد ما تلفن كنيم تا او بيايد هر چه تلفن كردند خبري نشد . تا اينكه چند تا ميني بوس و اتوبوس آمدند ، افرادي سوار بودند از آنها سؤال كردم باز آنها  هم خبري به من ندادند يا اينكه واقعاً خبر نداشتند . بعد از  چند ساعت كه گذشت .  سربازي را ديدم كه برايم آشنا بود بله دقيق شدم ديدم او اهرمي است . او هم مرا شناخت، آمد نزد من گفت شما اينجا چه مي كني؟ گفتم : آمده ام پيش مهدي گفت : مقداري صبر كن مي روم او را مي آورم رفت داخل پادگان خيلي طول داد نيامد. بعد از يك ساعت ديدم ماشيني آمد جلوي پاي من ايستاد . گفتند : فرزندت مهدي مريض است به علت چاقي مشكل پيدا كرده و گرما حالش را به هم زده و در اهواز  در بيمارستان بستري است . گويا اين خبر پتكي بود كه به سر من زدند . حالم به هم خورد . نزديك بود ديوانه شوم . من در آن هواي گرم تابستان با ناراحتي و مشكلات فراوان رهسپار اهواز شدم تا اينكه رسيدم درب بيمارستان . گفتم : آمده ام پيش فرزندم . مرا  به داخل بيمارستان فرستادند . رفتم داخل بيمارستان وارد اطاقي شدم كه او بستري بود ديدم فرزندم روي تخت افتاده . چندين لوله سرم و غيره به او وصل است و من خيلي ناراحت شدم كه موي سر خود را كشيدم و فريادم  بلند شد . خدايا هيچ پدري اين صحنه را نبيند. من خودم تنها بدون خبر براي ديدن فرزندم رفتم با اين صحنه روبرو شدم . به هر حال با ناراحتي تمام تا مغرب در بيمارستان بودم بعد خواستم بروم شهر، مسافر خانه. مسئول بخش نگذاشت . گفت : امشب همين جا بمان فردا برو  و چند روز ديگر بيا فرزندت حالش خوب مي شود من آن شب تا صبح بيدار ماندم گاهي مي رفتم در اطاق گاهي مي رفتم نزد مهدي من نگاه كردم تا هيچ آثار زخم يا شكست روي بدن فرزندم نيست . فقط اندازه يك سكه ده توماني آثار زخم روي سرش پيداست . انگار چيزي اصابت كرده بود و او بيهوش بود بدون حركت روي تخت خوابيده بود. به هر حال  فردا  صبح به سوي بوشهر حركت كردم ، آمدم منزل پسر عمويم ماندني دهدار به او گفتم: مهدي جانش در خطر است و نبايد به مادرش بگوييم  . او گفت : اگر مادرش سؤال كند به اوچه               مي گويي ؟گفتم : مي گويم خوب بود و مي خواهد بيايد مرخصي اما مي گويم من مي خواهم بروم تعدادي  خرما بياورم زيرا حلب ها را خريد كرده ام و نياز است كه آنها را با يك كاميون بياورم . آن موقع به بهانه خريد حلب من و پسر عمويم ماندني رفتيم اهواز نزد مهدي وقتي رسيديم ديديم تا تمامي وسائل و دستگاهها از روي او برداشته شده است . خوشحال شديم گفتيم: حالش خوب شده همراه خود او را مي بريم اهرم اما با او صحبت كرديم ديديم حرف نمي زند و نمي تواند بلند شود ما او را بلند كرديم نشست اما قدرت حرف زدن و حركت كردن نداشت،  فهميدم  او تركش خمپاره خورده و كسي به ما نمي گويد و تركش به مغز اصابت كرده . ما دو روز اهواز بوديم كه محمد دهداري هم آمد پيش ما . مسئولين بيمارستان گفتند مهدي با تعدادي ديگر از مجروحين را فردا مي فرستيم بيمارستان مشهد ما سه نفر برگشتيم اهرم يك شب مانديم فردا عازم مشهد شديم . مهدي در بخش سي سي يو بستري كرده بودند  . تا پرونده كسي ديگر كه اهل و ساكن بهبهان بود روي تخت او گذاشته اند ما گفتيم اين فرزند ماست ساكن تنگستان بوشهر است و آنها قبول كردند و پرونده خودش را گذاشتند روي تخت او. خدا را شكر كردم حداقل پرونده خودش روي تختش  گذاشتند و گر نه بعد از شهادت او را مي بردند بهبهان دفن مي كردند . مدت 2 روز در  مشهد مانديم آنجا مهدي وضعيت ظاهري جسماني اش خيلي وخيم بود ديگر از اوقطع اميد كردم . محمد دهدار مرتباً مي رفت به او سر مي زد اما من ديگر دلم ياري  نمي كرد نزد او بروم . محمد و ماندني به من گفتند : به خاطر اينكه خانواده بهتر بتواند با مهدي ملاقات داشته باشد . قرار است فردا  او را به شيراز اعزام كنند . فرداي آن روز با هواپيما آمديم  شيراز هتل جنوب ؛ آنها گفتند: فردا مي رويم بيمارستان نزد مهدي صبح كه شد ديدم چند نفر ديگر همراه ماندني دهدار آمدند نزد ما .گفتم: شما كجا بوديد. گفتند: ما آمده ايم شما را ببريم نزد مهدي .   گفتم  : شما چه خبر داشتيد ؟ گفتند: ما خبر داريم بلند شويد تا برويم . با هم سوار ماشين شديم كه برويم بيمارستان ولي آنها ماشين را به سوي جاده بوشهر حركت دادند . من گفتم مگر نمي رويم بيمارستان چرا مي خواهيد برويد بوشهر گفتند : مي خواهيم برويم بوشهر همين كه حرف زدند من با خبر شدم كه اوضاع چه خبر است  فهميدم كه مهدي شهيد شده است . مثل اينكه دنياروي سر آوار شده بود به اهرم كه رسيديم متوجه شديم همه با خبر بوده اند بجز من . خدا به همه مصيبت ديدگان صبر عنايت فرمايد .

 

 

خاطراتي از مادر شهيد

      زماني كه خبر شهات مهدي را آوردند خداوند را شكر كردم و از خداوند طلب صبركردم ،ولي در عين حال مادر بودم و فرزندم پاره جگرم بود . خيلي گريه كردم، مردم و قوم و خويشان و  همسايه‌ها هم آمدند و گريه مي كردند . رفتم وسط مردم گفتم : براي فرزندم مهدي نوحه خواني كنيد نوحه حضرت علي اكبر و قاسم بن الحسن بخوانيد . نوحه عباس بخوانيد.

     بعد به آنها گفتم : بايد برويم خورموج بنياد شهيد و همگي رفتيم .روز عجيبي بود روز به ياد ماندني ، روز  شهيد مهدي دهدار.  قرار بود مهدي شهيد م را از خورموج به اهرم اعزام و از بنياد شهيد تا بهشت اكبر تشيع كنند . مي بايست گروه ها ، ارگانها و همه قوم و خويشان  از اهرم مي رفتند  خورموج من هم با برادرم بودم .همراه او با ماشينش به خورموج رفتيم . برادرم به من گفت خواهرم گريه كن اشكال ندارد . من گفتم :برادر جان گريه نمي كنم در آن ماشين چند نفر از قوم و خويشان و نزديكان بودند. آنها همه گريه مي كردند. من سعي كردم صبر و حوصله به خرج دهم رفتيم غسال خانه خورموج ، چند دقيقه اي نشستيم كه متصديان امر گفتند : نزديكان شهيد مخصوصا والدين ، برادر ، خواهر ، خاله ، دايي ، عمه و عمو بيايند  شهيد را ببيننند! برادر بزرگم آمد دست  مرا گرفت گفت : خواهر حوصله و تحمل داري فرزند شهيدت را ببيني ؟گفتم  كچرا تحمل نداشته باشم ؟  به ياري خدا حتما خواهم آمد . آمديم كه برويم سوي جسد مطهر شهيد ، مردم زياد ايستاده بودند . وسط مردم كه رسيديم ،گفتم :برادر صبر كن، به مردم گفتم: مردم من به عنوان مادر مي خواهم بروم بالاي سر فرزند شهيدم !من دعا مي كنم شما آمين بگوييد روي خود را به قبله كردم و دست را بالا به دعا برداشتم ! گفتم : خدايا تو را قسم مي دهم به شهداي كربلا كه همان صبري كه به زينب خواهر امام حسين (ع) دادي موقعي كه رفت بالاي سر برادرانش امام حسين و ابوالفضل (ع)  و برادرزاده اش علي اكبر و قاسم‌ابن‌الحسن مقداري هم به من صبر بده تا من بتوانم پسرم را ببينم و برگردم تمام مردم آمين گفتند : رفتم به طرف فرزندم همينكه وارد اطاقي كه جسد مطهر او را در آن قرار داده  بودند، شدم ، عكس او را ديدم به برادرم و همراهانش گفتم : مرا به حال خود بگذاريد ! كم كم رفتم بالاي سر فرزندم . من قبلاً  حنا خيسانده داده بودم تا دست و پاي او را حنا بزنند ولي آنها اينكار را نكرده بودند . گفتم : چرا دست و پاي فرزندم را حنا نزديد ؟ چرا روي او شيريني نمي ريزيد . شيريني ها را دادم خاله اش و گفتم : روي فرزندم بريز . او هم مشغول گريه شد و نريخت . خودم گرفتم  و ريختم روي او .گفتند :مي خواهيم با تو مصاحبه كنيم  مادر حاضري گفتم : نه من الآن مي خواهم با فرزندم صحبت كنم دور او چرخي زدمو اورا خطاب كردم !

اي كشته دور از وطن السلام عليك ، اي كشته راه نجات ، اي پسرم مي خواستم دامادت كنم روي به قبله بنشينم  و دلشادت كنم. شب عيش تو پوشم بر تو قباي شاديت اما حيف از گل ارغواني تو نمي دانم فرزندم موقع جان دادنت آبت دادند يا نه يا همچون امامت حسين ( ع )  با لب تشنه جان دادي ؟ گفتم : پسرم حلالت باد شيري كه به تو دادم حلالت باد . گفتم : خدايا همانطور كه قرباني امام حسين (ع) را قبول كردي قرباني مرا هم قبول كن ! بعد امام جمعه خورموج و برادران سپاه سوالاتي در رابطه با فرزندم مهدي از من كردند. داشتم از آن اطاق كه جسد مطهر گذاشته شده بود بيرون مي‌آمدم كه يكباره احساس كردم مهدي ايستاده و در حال خوردن غذايي است كه در بشقاب اوست    گفتم :نگاه كنيد!نگاه كنيد ! شهيدم اينجا ايستاده دارد غذا مي خورد. بعضي گفتند : اين حالش خوش نيست . گفتم : به خدا راست مي گويم! دروغ نمي گويم حالم خوب است.  امام جمعه حرف مرا تائيد كرد . گفتم خدا به من صبر داده . خدايا به همه مادران شهدا صبر بده .

 








منبع :

کتاب لاله های تنگستان

   ناشر : كنگره بزرگداشت سرداران و 2000 شهید استان بوشهر , دریانورد

مؤلف : حسين حيدري

 

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده