پنجشنبه, ۱۶ شهريور ۱۳۹۶ ساعت ۰۹:۰۳
شهید محمدرضاعاشوری در 1342/06/15 در شهراهرم در خانواده ای مذهبی متولد شدند.شهید بزرگوار در 1362/06/22 در فکه به شهادت رسیدند.
خاطراتی از شهید محمدرضا عاشوری

نام و نام خانوادگي : محمد رضا عاشوري 

نام پدر : احمد 

نام مادر:فاطمه غلامي زاده

تاريخ تولد:15/6/1342

شماره شناسنامه:3696

شغل :دانش آموز

محل سكونت:اهرم

محل تولد:اهرم

تاريخ شهادت: 22/6/62

يگان اعزام كننده : بسيج سپاه پاسداران

محل شهادت: فكه

محل دفن :بهشت اكبر اهرم

سن:20 سال

وضعيت تحصيل:ديپلم علوم انساني

عمليات:والفجر 1

مدت حضور در جبهه: 6 ماه

وضعيت تاهل: مجرد

 

 

خاطراتي از دوست و هم رزم شهيد (همايون فريدنيا)

يادش به خير محمد رضا را مي گويم محمد رضا عاشوري همون كه هميشه لبخند بر لباسش نقش بسته بود و تبسم بر چهره اش جاري بود و صداي اذان دل نشين شور خدايي در سر و شعور خداوندي در دل ،اولين بار كه با او آشناشدم سال دوم راهنمايي بود هميشه خندان و شاداب ، قبراق و سر حال ، علي رغم اينكه غبار يتيمي بر او نشسته و اثر نكرده بود . در محيط مدرسه و كلاس اهل مزاح و شوخي بود . گذشت و اخلاص در عمل ذاتي او شده بود . عاشق اباعبدالله الحسين  بود و در مراسمات  طوري بود كه حتي با سن كم در ايام ماه هاي محرم و صفر لباس سياه به تن مي كرد همچنين نوحه خواني و عزاداري صدايش چنان دلنشين و حزين بود كه اكثر مستمعان تحت تاثير صدايش قرار مي گرفتند  در مدرسه موذن بود به طوري كه با بانگ الله اكبر او همگي خود را براي نماز جماعت و اقامه نماز به درگاه بي نياز مهيا مي نمودند . سيزدهم آبان ماه سال 1360 دانش آموزان مدارس در دبيرستان آيت الله طالقاني كه محل فعلي مدرسه فاطمه زهرا (س) تجمع كرده بودند .هنگام اذان داوطلبانه خود را براي گفتن اذان مهيا نمود . صدايش ان چنان دلنواز بود كه همگان تحت تاثير صدايش قرار گرفتند و نماز جماعت آن روز با حضور معلمان و دانش آموزان با شكوه خاصي برگزار گرديد . در ايام محرم در محل حسينيه حاج آقا هاشمي به نوحه خواني و عزاداري مي پرداخت به طوري كه جاي جاي حسينيه ياد آمد خاطرات ذكر يا حسين او مي باشد . در سال 1361 بود اول آذر ماه جهت اعزام به جبهه و آموزش نظامي با تعدادي  از دوستان از جمله شهدا به پادگان شهيد دستغيب كازرون اعزام شديم . بلافاصله بعد از آموزش  به جبهه هاي  نبرد اعزام شديم، تا پايان اسفند ماه همان سال از محمد رضا اطلاعي نداشتم بعد از جستجو اعلام كردند او نيز در كنكور عشق با زير گروه اشتياق قبول گشته و به خيل شهيدان جاويدالاثر پيوسته است گويا تحمل دنياي پرزرق و برق مادي را نداشته و خود را از اسارت تن نجات داده و لباس شهادت پوشيده است با خود گفتم او گوي سبقت را از ما ربود و به روح بلندش سلام و صلوات خداوند او را واسطه شفاعت همه ما قرار دهد .

خدمتگذار همه شهدا

همايون فريدنيا  14/5/83

 

 

خاطرات مادر شهيد   

شهيد محمد رضا فرزند بزرگ من بود .به علت اينكه پدرش از دنيا رفته بود او نقش پدر نيز در خانواده ايفا مي كرد خيلي از كارهايي كه مربوط به پدرش بود او انجام مي داد ، مثل باغداري، تعمير خانه ، ريزه كاري هاي منزل علاوه بر اين ها علاقه خاص به نماز و روزه و ديگر برنامه هاي مذهبي داشت و از خصوصيات ديگر او محبت بيش از حد  به اهليت عصمت و طهارت  بود و اين علاقه باعث شده بود كه هر روز به حسينيه سيد محمد تقي هاشمي برود . گرد سيد مي رفت و از محضر او كسب فيض مي كرد . آغاز به علت اين كه صداي خوبي داشت روضه خواني مي كرد در ضمن پدر بزرگ محمد رضا مرحوم آخوند زايرحسن بود روضه خوان مشهور منطقه تنگستان و شهر اهرم بود . زماني كه محمد رضا متولد شد آخوند زاير حسين به من مي گفت به اين كودك رسيدگي كن او بايد راه من را ادامه دهد و اين پسر در آينده يك روحاني با سوادي شود به همين خاطر محمد رضا بسيار علاقه مند بود به اينكه به حوزه علميه قم برود اما به علت اينكه جنگ  و جهاد شروع شد . او گفت فعلاً جهاد در راه خدا از همه چيز اولي تر است و به جبهه جنگ مي روم و بعد به حوزه مي روم البته شهيد عاشوري دوره دبيرستان را تمام كرده بود و در تابستان و نيز ايامي كه فرصت داشت كلاس هاي قرآن احكام براي كودكان و نوجوانان برگزار مي كرد . حتي براي خانم ها مرثيه سرايي امام حسين (ع) مي كرد . او در دو مرحله به جبهه رفت و از دوستان او شهيد رضا صبوحي و شهيد علي آرمين بود وقتي كه علي آرمين شهيد شد . شهيد محمد رضا عاشوري مي گفت كه ديگر من اينجا نمي مانم بعد از علي آرمين اينجا ماندن جايز نيست او در مرحله دوم كه به جبهه رفت در تاريخ 22/1/62 در منطقه عملياتي فكه به شهادت رسيد بعد از 14 سال مفقوديت در سال 1376 جسد مطهر او همراه پيكر ديگر شهيدان مفقود به نام هاي مصطفي بازياري و شهيد علي قاسم‌زاده به شهر اهرم آوردند و از بنياد شهيد تا بهشت اكبر تشييع كردند . اما خاطراتي از زمان مفقوديت سال 1362  زمزمه هايي بود در منطقه اي كه محمد رضا بوده عمليات شده است اما من خيلي متوجه نبودم همرزماني هم كه همراه او در جبهه بودند بر گشتند به من چيزي نگفتند من آرامش به خصوصي داشتم تا اينكه يك روز به منزل خواهرم رفتم و ديدم خواهرم دارد گريه مي كند ودر حياط خانه نوحه خواني مي كند. وارد خانه شدم و گفتم خواهر چه اتفاقي افتاده است چرا داري گريه مي كني ؟ گفت همين طوري بچه ها ناراحتم كرده اند .

درود بر تو اي شهيد بي غسل و كفن ، همين طور شعر گفتم براي فرزندم محمد رضا و نرديك او شدم دخترانم هم براي برادرشان نوحه سرايي مي كردند. مردم زياد آمده بودند و زياد همت كردند خدا اميدشان دهد . آري محمد رضا چندين سال يتيم بود خيلي سختي كشيد ولي دست از حمايت و علاقه به ائمه معصومين بر نداشت تا اينكه راهي كه امام زمانش مي خواست رفت و در آن راه به فيض شهادت نائل گرديد .

 

خاطراتي از همسر مرحوم آقاي سيد محمد تقي هاشمي


سيد شهربانو شمس العلما درباره شهيد محمد رضا عاشوري مي گويد  از محمد رضا خاطرات زيادي دارم :

او كبوتر حرم حسينيه ابا عبدالله الحسين بود علاقه عجيبي به مرحوم سيد داشت و سيد نيز او را خيلي دوست مي داشت به او اجازه مي داد تا برود بالاي منبر و براي آقا ابا عبدالله الحسين مرثيه سرايي كند . محمد رضا در حسينيه براي كودكان و نوجوانان كلاس قرآن برگذار مي كرد و كلاس هاي احكام دائر مي كرد حتي به من  مي گفت بي بي تو زنان را جمع كن تا من براي آنان روضه خواني كنم و من نيز اين كارها را مي كردم و او مي آمد براي زنان روضه مي خواند وعظ و موعضه مي كرد . مرحوم سيد محمد تقي هاشمي تمامي كتب مرحوم پدر بزرگ شهيد كه نزدش امانت بود تمامي كتب را به شهيد عودت داد و به او گفت اين ها كتاب هاي پدر يزرگت هست و آن ها را بخوان و مردم را موعظه كن و او هم همين كار را مي كرد  او علاقه داشت به حوزه علميه قم برود و مرحوم سيد هم او را تشويق مي‌كرد . اما جنگ كه پيش آمد او گفت بايد بروم جهاد در راه خدا . بعد از شهادت خواهر زاده ام علي آرمين او هميشه از شهيد و شهادت حرف مي زد مي گفت من ديگر اين جا نمي مانم بايد بروم و راه علي را ادامه دهم و رفت و به جمع شهدا پيوست .

خدا او را با شهداي كربلا محشور كند.

يادش به خير و راهش پر رهرو  و يادش گرامي  باد

 

 

 

خاطراتي از دوران تحصيل و گردش تحصيلي شهيد محمد رضا عاشوري به قلم برادر حاج حسن حيدري


شهيد عاشوري كه در كلاس هاي راهنمايي بيشتر اوقات به جد علاقه مند به درس و شب هم مشغول مطالعه كتابهاي غير درسي بود ، بارها به من مراجعه مي كرد و از چگونگي تحصيل و درس  در مدارس علميه حرف مي زد و سؤالات زيادي در اين رابطه مطرح مي شود و از چهره اش و جنات طلبگي مشهود و مملوي بود .

گاهي اوقات مي‌شد كه بيش از يك ساعت در خيابان يا گذري كه عبورم مي افتاد خودش را به من مي رساند و از مدرسه علميه مي پرسيد. به ياد دارم يك روز در حالت افسردگي و خسته حالي با من مواجه شد و بدون مقدمه و با كشيدن آهي سرد گفت فلاني ، هرچه فكر مي كنم به جايي نمي رسم كه مدرسه مقدم است يا جبهه ؟ گفتم خودت ميداني  و در انتخاب هر كدام از اين دو مختاري ولي به نظر من به دليل كم سن و ساليت اگر به مدرسه و ادامه تحصيل بپردازي بهتر است . كمي مكث كرد و گفت شما مي دانيد كه اگر پدرم زنده بود جز به مدرسه علميه فكر نمي كردولي بعضي از اقوام و نزديكانم از رفتن به مدرسه علميه راضي نيستند از طرفي همه بچه ها و بسيجيان  حرف جبهه را مي زنند . خودم هم به اين نتيجه رسيده ام  كه وقت براي مدرسه رفتن زياد است و گفتم بالاخره چي ؟ گفت جبهه مقدم است ، خداحافظي كرد و چندي بعد نامه اي از او دريافت كردم از منطقه عملياتي ،آن هم مقدماتي  والفجر كه شرحي شنيدني در آن نامه نگاشته كه اگر آن نامه را لا به لاي كاغذهايم پيدا كردم  در اختيارتان مي گذارم.  

سجاياي اخلاقي  شهيد عاشوري

شهيد عاشوري از تبار پا برهنگان و مستضعفان بود هنوز دوران كودكي را به سر مي برد كه پدر را از دست مي دهد و بايد يتيمي را تحمل كند .و اين مادر اوست كه بايد هم به جاي پدر باشد هم مادر .اما در سايه ايمان به خدا و قرآن كتاب خدا و ائمه معصومين (سلام الله عليهم اجمعين) تحمل مشكلات تا حدي راحت مي شود .

مادر خوب و مذهبي و مومنه چنان اين فرزند را تربيت مي كند كه جز ايمان و اعتقاد و عشق به خدا و پيامبر وائمه چيزي در ذهن و فكر و انديشه ندارد .تمام هم و غم او عشق به اهل بيت و سادات و قرآن و مسجد و تكايا بود(درود بر اين چنين مادراني كه چنين فرزندي در دامن خود پروراند) شهيد محمد رضا عاشوري مي خواست با تمسك به قرآن و اهل بيت و ررسول الله (ص) خود را از لحاظ روحي و انساني رشد دهد به همين خاطر نيمه هاي شب مشغول عبادت و روزها مشغول تلاش بود يا در بسيج فعاليت مي كرد يا در حسينيه سيد براي او لحظه اي هم ارزشمند بود . سعي مي كرد وقت خود را به بطالت نگذراند .

اگر در منزل بود يا سعي مي كرد كمك كار مادر  باشد و كارهاي منزل را انجام دهد يا مشغول مطالعه كتابهاي مذهبي بود يا فصل برداشت محصول خرما او سعي مي كرد كمك كار خانواده باشد .

در چيدن رطب و جمع آوري خرما و باغداري از كارهاي مهم اقتصادي او و همواره با خانواده بود و در آمد حاصله از فروش رطب و خرما را دو دستي تقديم مادر خود مي كرد . در زمان سربازي او توام بود با جنگ تحميلي عليه نظام مقدس جمهوري اسلامي او خود را آماده نبرد با كفار و منافقين كاملاً آماده مي كرد و خانواده و مادرش را از لحاظ روحي آماده هر گونه پيامد ناشي از جنگ مي كرد .

هميشه مي گفت مادر نكند خدايي ناكرده موقعي كه خبر شهادت من به تو رسيد از خود ضعف نشان دهي . همچون كوه استوار باش و نشان بده كه لياقت مادر شهيد بودن را داري زيرا تو براي من هم پدر بودي و هم مادر . آري ! محمد رضا از منتظران شهادت بوده. به منزله آيه قرآن كه مي فرمايد : فمنهم من قضي نحبه و من ينتظر بود كه در كتاب خدا آنان را وصف نموده اند و به مراد خود كه رسيدن به لقاي الهي و پيوستن به خداي بزرگ و فوز عظيم بود نائل گشت .

مكتب شهادت

تا مكتب شهادت من اختيار كردم  

 دل از همه بريدم ترك ديار كردم

در جبهه هاي ميمك در رزم نا بكاران                                 

   جانم فداي اسلام با افتخار كردم

سر را به كف نهادم در رهگذار رهبر

از بهر  حفظ قرآن جان را نثار كردم

چشم انتظار منشين مادر كه باز كردم 

در حجله اي پر از خون ديدار ياركردم

در جبهه هاي ميمك دشمن به خون كشيدم 

 چون از براي دينم من كارزار كردم

هرگز نمرده ام من، اي مادر عزيزم  

من در جهان ديگر جان اختيار كردم

 

 

 

 

 

 

منبع:

کتاب انوار شفق

نویسنده: حسین حیدری

ناشر : دریانورد , كنگره بزرگداشت سرداران و 2000 شهید استان بوشهر

 

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده