چهارشنبه, ۲۹ شهريور ۱۳۹۶ ساعت ۱۶:۲۳
شهید کمال مغدانی در 1341/09/01 در آبکش شهرستان دیر دیده به جهان گشودند. و با شروع جنگ تحمیلی ،شغل کشاورزی خود را رها کرد و عازم جبهه جنگ شد، و در زمان شهادت در سمت تک تیراندازی در تاریخ 1361/06/23 به شهادت رسیدند.
شهید کمال مغدانی در حدیث دیگران

در حديث ديگران

 

حاج علي مغداني(پدر شهيد):

بعد از پيروزي انقلاب ،با شخصي به نام مهندس احمدي(2) دوست بود

او يزدي بود و در اين منطقه احساس غريبي مي كرد . به خاطر اينكه آن مهندس احساس غريبي نكند،كمال با او رفاقت عميقي بسته بود . او هم به جزء منزل ما جاي ديگري نمي رفت .

 

حليمه احمدي(مادر شهيد):

به بچه ها خيلي علاقه داشت . شبي كه فردايش عازم سربازي بود ،فرزند دوم برادر بزرگترش به دنيا آمد . يادم هست رو به من كرد و گفت : تا سربازي ما تمام شود ،برادر زاده ام هم بزرگ خواهد شد و با او بازي مي كنيم ! ،اما حيف كه ديگر برنگشت ...

 

زبيده مغداني (خواهر شهيد ):

برادرم كمال هر كاري را با حوصله و متانت انجام مي داد . به كشاورزي علاقه داشت . همچنين كار آسياب كردن گندم را(كه كار طاقت فرسايي هم بود) با حوصله و دقت ياد گرفته بود و انجام مي داد ...

 

عبدالله مغداني(برادر و همرزم شهيد):

 

اطاعت از فرماندهي را واجب مي دانست . يك بار فرمانده گروهان مرا صدا زد و گفت : اين برادر شما فوق العاده خوب دستورات را اجرا مي كند و شجاع است

يك بار وسط حياط پادگان دور هم نشسته بوديم . چند صندوق كه براي حمل پيكر شهدا از آنها استفاده مي كردند گوشه حياط گذاشته بود . كمال رو به سيد مجيد هاشمي (1) كرد و گفت: يا من يا تو بايد افقي ،در يكي از اين صندوق ها بخوابيم و به آبكش برگرديم ! خنديديم !  

اما حادثه را ببين كه پس از مدتي همين طور هم شد

 

سيد عسكر هاشمي (همرزم):

 

در زمان سربازي از خود گذشتگي زيادي از او ديدم . حتي به جاي بقيه ،براي اعزام به سنگرهاي كمين كه كار خطرناكي هم بود ،اقدام مي كرد .

 

عبدالحسين چيگاني (دوست و همرزم ):

در ايام نوجواني،روزي با هم به كوه رفتيم (براي آوردن هيزم) . داشتيم بر مي گشتيم كه چند گرگ به ما حمله ور شدند و نزديك بود چارپاهاي ما را بخورند ! من ترسيدم! اما شهيد كمال،با رشادت،  گرگها را فراري داد و ما سالم به ده برگشتيم

 

بهرام مغداني(عموزاده و دوست):

معمولا عكس كوچكي از امام را روي سمت چپ سينه خود قرار مي داد 

عاشق جبهه رفتن بود،از فرصت مشموليت استفاده كرد و رفت

 

بهرام حسيني پناه (هم ولايتي ) :

اولين روزهايي كه مي خواستم به مدرسه برومكنار درخت گز نزديك خانه مان ايستاده بودم،كه او هم در مسير مدرسه رفتن به من ملحق شد . من مي خواستم بند كفشهايم را محكم كنم ،او آرام خم شد و گفت : بهرام جان! جوراب هايت را وارونه پوشيدي! سپس با حوصله نشست ،جوراب هاي مرا در آورد و مجددا به پايم كرد،سپس خدا حافظي كرد و رفت . اين حركت او،خيلي بر من اثر گذاشت،به طوري كه اكنون به عنوان يك معلم ،هر وقت دانش آموزي را مي بينم كه دچار اشتباهي مي شود،فوري به ياد آن خاطره مي افتم و به كمك آن دانش آموز مي شتابم

 

مرز انتظار(1)

آهسته   از    غبار   گذشتند                    ياران       بردبار      گذشتند

از   مرزهاي   روشن    ديدار                 روزي     هزار    بار   گذشند

مثل نسيم بي خود و سرمست                  از    سيم   خاردار    گذشتند

با  يك  بغل  بشارت و لبخند                    از   مرز     انتظار   گذشتند

مثل  ترنم  شب   يك   رود                  بر  خواب   كوهسار   گذشتند

از صحنه هاي ساحل خاموش                 چون   موج   انفجار گذشتند

☼☼☼

بارون (2)

مو و بارون  دو  همزاد  بهاريم             مو  و بارون  دو  چشم  بيقراريم

بيا   بارون   سر  قبر   شهيدون             بباريم   و  بباريم  و   بباريم 

 

 

(1)   سروده : روده عبدالجبار كاكايي

(2)    سروده عليرضا قزوه

 

 

 

 

 

 

منابع :

 کتاب به دریا پیوستگان : شهیدنامه شهدای بردخون

 گردآورنده : عابدی مجید

 محل نشر : بوشهر

تاریخ نشر : ۱۳۸۳/۱۲/۲۴

 

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده