کد خبر: ۴۱۱۷۲۹
تاریخ انتشار: ۱۹ مهر ۱۳۹۶ - ۱۶:۳۵
حماسه خلیج فارس
در 29 شهريور ماه 1346 ه.ش در خانه اي محقّر ولي باصفا و مملو از مهر و يك رنگي، پسري چشم به جهان گشود كه تولّدش شادي و شعف را براي دل پدر، و خوشبختي و رضايت را براي مادر، و غرور و افتخار را براي دل خواهر خود به ارمغان آورد. او را «مجيد» ناميدند.
زندگينامه
در 29 شهريور ماه 1346 ه.ش در خانه اي محقّر ولي باصفا و مملو از مهر و يك رنگي، پسري چشم به جهان گشود كه تولّدش شادي و شعف را براي دل پدر، و خوشبختي و رضايت را براي مادر، و غرور و افتخار را براي دل خواهر خود به ارمغان آورد. او را «مجيد» ناميدند.

پدر خبّاز بود و مادر خانه دار. آن ها خانواده اي مذهبي و پايبند و معتقد به اصول و ارزش هاي ديني بودند. مجيد از مادري به دنيا آمد كه زندگي سخت و پرمشقّتي را تجربه كرده بود، و با شغل دشواري كه پدر خانواده داشت، در خانه به سان فرشته اي مهربان و راست كردار و فداكار بود.

تجربه ي دشواري ها و مرارت ها، فرزندان خانواده را مقاوم و درستكار بار آورد، به طوري كه در مقابل سختي ها و مرارت هاي زندگي كمر خم نكنند.

مجيد دوران كودكي را در دامان پرمحبت مادرش «ماه نساء» گذراند. مادري كه در خُلق و خوي، واقعاً ماه زنان بود. او زني بسيار مهربان، مردم دوست و قانع بود. قناعت و همسرداري او زبانزد همه بود. پدر «مجيد» به خاطر شغل سخت و مشكلات آن دوران، مردي زود رنج بود و اين زندگي، زني را مي طلبيد كه آرام، مهربان و فداكار باشد و ماه نساء اين گونه بود.

اين زن فرزنداني را تربيت نمود كه قناعت و صبر و ايمان و مبارزه با مشكلات را به خوبي آموختند.

پسر خانواده دوران يك تا 5 سالگي را به خوبي گذراند. او داراي دو خواهر به نام هاي «رباب» و «فريبا»  بود. وي عزيز دل همه ي خانواده بود؛ چون پسري آرام، ساكت و متين بود.

آن ها بعد از چندين سال تحمل سختي، خانه اي در محله ي «سنگي» بوشهر خريدند. پدر مجيد را به دليل اين كه خبّاز محله بود، همه مي شناختند.

در سال 1352 ه.ش خانواده با شعف و شادي، مجيد را به مدرسه فرستادند. پدر عقيده داشت كه اگرچه خودش به جايي نرسيده، ولي پسرش بايد درس بخواند و تحصيلات خوبي داشته باشد، تا براي كسب لقمه اي نان، اين قدر متحمّل رنج و سختي نشود. و مادر نيز بيش از پدر، از اين واقعه مسرور بود. او با خواهرش كه كلاس دوم ابتدايي بود، به كلاس اوّل در مدرسه ي «مفتون» واقع در خيابان عاشوري رفت. آن سال را هر دو با شادي و همت، به خوبي پشت سر گذاردند.

مجيد در سن 8 سالگي صاحب خواهري ديگر به نام «سيمين» شد. تقدير براي زندگي آن ها چنين رقم زده بود كه هنوز 40 روز از تولد خواهرش نگذشته، ضربه ي جبران ناپذيري بر پيكره ي خانواده و به ويژه روح و جان مجيد وارد آيد، و آن از دست دادن مادر بود.

در يكي از روزهاي سرد زمستان سال 1354 ه.ش مجيد به همراه مادرش براي خريد مي رفتند كه ديوار بلند و پوسيده ي خانه اي مسكوني بر سر آن ها آوار شد و مجيد را با غم آشنا و با اشك همنشين نمود. مجيد در اين حادثه به طور عجيبي جان سالم به در برد، و همه ي آن 8 نفري كه با مادرش زير آن ديوار ماندند، فوت شدند، و فقط مجيد با جراحات بسياري زنده ماند.

شايد سرنوشت اين بود كه سعادت ديگري نصيبش شود و جانش را در راه ديگري دهد.

مجيد چه غم ها و غصه ها كه به سبب از دست دادن مادرش نخورد. بعد از مدتي خاله اش با پدرش ازدواج نمود.

          زمان مي گذشت و مجيد روز به روز از هجران مادرش بيشتر زجر مي كشيد، ولي سكوت مي كرد. اما اين رفتارها و تحمل عذاب ها از نگاه پدر، خاله و خواهرانش دور نبود. گاهي اوقات مي گفت: دلم براي مادرم تنگ شده، خيلي دلم برايش مي سوزد و نمي توانم فراموشش كنم.

سال 1356 ه.ش در كلاس چهارم ابتدايي تحصيل مي كرد. آن روزها كشور و مردم در حال مبارزه با رژيمي پوسيده و ظالم بودند و عليه شاه و دستگاه او به قيام برخاسته بودند.

در سال 1357 يا 1358 ه.ش بود كه مجيد وارد دوره ي راهنمايي شد و با خواهرش كه كلاس دوم بود از مدرسه ي «مفتون» به مدرسه ي «فخردايي» قديم و «22 بهمن» جديد منتقل شد. او با خواهرش با هم به مدرسه مي رفتند.

          بالأخره در سال 1357 ه.ش انقلاب اسلامي مردم ايران پيروز شد.

آن دوران مصادف با تحولاتي شگرف در اخلاق و رفتار مجيد بود. او ديگر نوجواني پرشور و تلاشگر شده بود و با بچه هاي انجمن هاي اسلامي و با بچه هاي حزب اللهي همكاري داشت. او فردي با نماز، طرفدار ارزش هاي ديني و اهل مذهب بود. از نظر حجب و حيا و رفتار در خانه بسيار خوب بود؛ ولي هميشه شخصيتي ساكت، آرام و عجيب داشت. در پوشيدن لباس بسيار ساده بود. از تجمّلات دوري مي گزيد. در عين حال مردم دوست بود.

در شهريور 1359 ه.ش كه جنگ تحميلي به سرسپردگي كشورهاي ديگر توسط عراق، به ايران تحميل شد، جوانان ايران و همه ي ملت مسلمان به دفاع برخاستند.

مجيد هم ديگر به مدرسه نرفت و نام خود را در مدرسه اي ديگر نوشت كه كلاس هاي آن در خرمشهر، سوسنگرد، اهواز و هويزه برگزار مي شد.

او به عضويت گروه مقاومت «امام حسين»(ع) در خيابان عاشوري بوشهر درآمد. بعد از مدتي كه دوره هاي آموزشي نظامي را گذراند، در مورخ 1/3/61 در سن 15 سالگي وارد صحنه ي نبرد شد؛ نبردي شجاعانه كه وصف شجاعت ها و دليري ها، همراه با خُلق مهربانش زبانزد دوستان گرديد.

          مجيد آرام و ساكت ديروز، اكنون سري پرشور در «عين خوش» و جبهه هاي جنوب و «كوشك» داشت.

          با وجود كوچكي جُثّه، و مخالفت هاي پدر به منظور ادامه ي تحصيل و رسيدن به سنّي كه بتوان به جبهه ها رفت، او عزمش را جزم كرده بود و پاي به ميدان نبرد گذاشته بود.

          ابتدا سقّاي رزمندگان در جبهه بود و سپس سِمَت هايي چون آر.پي.جي زن و سكان داري و تيربارچي و ... را عهده دار شد. او خود هيچ گاه در اين باره سخني نمي گفت. ولي هرازگاهي از زبان دوستان يا همرزمانش در اين باره سخناني شنيده مي شد.

پس از مدتي نامه هايي مختصر و كوتاه براي خانواده اش مي فرستاد. و آن ها را از احوال خود باخبر مي ساخت.

          او تا 25/5/61 در تيپ «المهدي» در جبهه ي «كوشك» بود. بعد از چند روز مرخصي و ديدار با خانواده، مجدداً در تاريخ 6/6/61 به عرصه ي پيكار بازگشت. اين بار در جبهه ي «عين خوش» به مبارزه با دشمن پرداخت.

          شهيد مباركي در دوران جبهه و جهاد با كساني چون برادر «جعفر كبگاني»، شهيد «مهدي پوركبگاني»، شهيد «عبدالحسين حمايتي»، شهيد «عباس ديده ور»، شهيد «يوسف قرباني»، شهيد «راحتي»  و ... همرزم بود.

او در تاريخ 27/8/61 در منطقه بود و بعد از يك ماه مرخصي، باز در 2/10/61 به جبهه ي جنوب رفت و به لشكر «امام سجاد»(ع) پيوست.

به قول خودش هميشه غمي در دل داشت و آن مرگ مادرش بود. بارها و بارها اقرار مي كرد كه غم هجران مادر مرا سوزاند. در جايي از دفترچه اش نوشته بود:

شب بود و شمع بود و من بودم و غم

شب رفت و شمع سوخت و من ماندم و غم

در ظلمت شب، جز غم ايام كسي نيست

مي ميرم و مي سوزم و فريادرسي نيست

 

با وجود غم ها و دردهاي بزرگ در دلش، باز ايمانش را از دست نداد و به دفاع ادامه داد. او چشم طمع به دنيا و مال دنيا نداشت.

شهيد تا 5 يا 6 فروردين 1362 ه.ش در جبهه بود و بعد از چند روز دوباره، در مورخ 22/1/62 به جبهه ي جنوب و لشكر 19 عزيمت نمود. او با توان اندكش، بسيجي مخلصي بود كه دنيا و مادّيات را در راه عشق به خدا فدا كرد.

از مجيد عزيز نمي توان كامل گفت و نوشت چرا كه خود درياي بي كراني از ايثار، گذشت و خوبي و عشق به خدا، مردم و وطن بود.

او در تاريخ 17/5/62 در يكي از منطقه هاي عملياتي مجروح شد، به طوري كه تا تاريخ 17/8/62 در بيمارستان بستري بود. آن قدر بي توقع و ساده بود كه در مدّت مصدوميتش، مزاحم هيچ كسي نشد و نه خانواده اش مطّلع شدند و نه دوستانش. بعدها خودش بيان كرد كه مجروح بوده است.

باز در تاريخ 24/11/62 شهيد مجيد اعزام شد؛ اين بار از طريق تيپ «اميرالمؤمنين»(ع)، گردان «نوح»  بود.

هميشه مي گفت: اگر شما هم در سنگرها باشيد و اين جوانان غيور اسلام را ببينيد، اخلاص، پاكي و گذشت را نظاره گر خواهيد بود.

او تا تاريخ 17/1/63 در منطقه بود و همان نامه هاي خلاصه، ولي پرمهر و محبت براي خانواده مي فرستاد.

گرچه ايرانيان به عيد و مراسم سال نو اهميت داده و مي دهند و اين خود يك رسم است، ولي ملت ايران در سال هاي جنگ فقط به فكر دفاع و حفظ ارزش هاي ديني بودند، و به همه چيز از جمله جشن و مراسم سال نو، كمتر توجه داشتند. با آن همه شهيد و جانباز و ويراني، همه تقريباً شريك غم هم بودند؛ و مجيد هم از مردم جدا نبود.

او حتي به فكر خانواده هم نبود. نه در عزاي خانواده بود و نه در شادي آن. گرچه بعد از حادثه ي مرگ مادر، غمي به سنگيني كوه در دل نهفته داشت و غم دوري مادرش برايش خيلي عذاب آور بود. او در بيشتر يادداشت ها و خاطراتش به اين موضوع اشاره كرده است. در گوشه اي از خاطراتش اين طور نوشته بود:

«راستي اي دنيا، تو چه قدر بي وفا هستي. اگر مردمان مي دانستند بي دفايي تو را، هرگز دل به تو نمي بستند. من از همان لحظه فهميدم كه تو بي وفايي، كه از كوچكي مادرم، تنها مونسم را از من گرفتي. راستي من بعد از مادرم چه دردها و رنج ها كشيدم. از همان لحظه بود كه غم را شناختم. وقتي فكر مي كنم من در چه سنّي از وجود مادر محروم شدم، آرزو مي كنم قلبم مي شكافت و روح از جسمم خارج مي شد و... .»

شهيد در تاريخ 31/6/63 باز به جبهه رفت. اين بار جزء لشكر 19 «فجر» بود.

شور و شوق او در جبهه ها و حضور مداومش، خود بيانگر شجاعت همراه با ايمانش بود. او تا تاريخ 19/8/63 در منطقه حضور داشت و بعد از آن دوماه در مرخصي بود. وقتي كه به مرخصي مي آمد، در گروه مقاومت و بسيج فعاليت داشت.

در آن روزها شهيد بسيار آشفته و پريشان بود. هر روز شهيدان بسياري بر روي دوش مردم تشييع مي شدند و جوانان بسياري جانباز و اسير مي شدند.

مجيد خود شاهد اين وقايع بود و غصه مي خورد و مي گفت كه من لياقت شهيد شدن ندارم و آرزويم شهادت در راه خداست.

دوباره در تاريخ 30/12/63 عازم ميدان شد. هميشه با وداعي آرام و غمبار خانواده را ترك مي كرد. براي رفتن به جبهه شوق داشت، ولي ياد مادر او را ناراحت مي كرد.

          در اين مرحله تا تاريخ 6/3/64 در جبهه هاي پيكار عليه دشمن دين و ميهن حضور داشت.

در آن روزها كشور آن قدر شهيد، زخمي و اسير و مفقود داشت كه هركسي كه احساس مسئوليت مي كرد، طعم شادي و تلخي زندگي شخصي اش را از ياد برده بود. مگر زماني كه رزمندگان به پيروزي مي رسيدند و قسمتي از خاك كشور آزاد مي شد. بودند كساني كه جنگ آن ها را اذيت نكرده بود و ضربه اي هم نخورده بودند و سختي هم نمي كشيدند. ولي شهيد مباركي بعد از 4 سال جنگيدن، فولاد آبديده اي شده بود كه خود سمبلي از استقامت بود.

وي پس از اقامتي كوتاه در بوشهر مجدداً به جبهه شتافت و تا تاريخ 12/7/64 در جبهه بود. باز براي چند روزي به او مرخصي دادند ولي هنوز استراحتي نكرده بود كه آماده ي رفتن شد. مدتي هم كه در خانه بود، مدام اشك مي ريخت و به نوارهاي مربوط به جبهه و نوحه هاي عزاداري امام حسين(ع) گوش مي داد. همه به او مي گفتند كه تو كه مدام در جبهه هستي و دين خود را ادا كرده اي. مي گفت: من كاري نكرده ام؛ من لياقت شهيد شدن را ندارم.

او عكسي از خود را بزرگ كرده و قاب گرفته بود. مي گفت: باشد براي مراسم تشييع جنازه ام؛ البته اگر من لايق شهادت بودم و اگر جنازه ام را پيدا كردند.

باز در تاريخ 28/8/64 اعزام شد، و تا تاريخ 19/4/65 در منطقه ي جنگي بود. او 9 ماه تمام در جبهه بود. خستگي را نمي شناخت. چندين بار از ناحيه ي دست، پا و بيني مجروح شد، ولي باز خم به ابرو نمي آورد. مي گفت: اگر كربلا آزاد شد، نوبت قدس است و فلسطين.

          مدّتي بود كه مي گفت: مي خواهم از بسيج به سپاه بروم و پاسدار شوم. دوست دارم پاسدار دين و كشورم باشم و لباس سبز پاسداري بپوشم. در اين خصوص چندين بار اقدام كرد، ولي موفق نشد. او مي گفت كه گرچه لياقت شهادت يا جانبازي را نداشتم، ولي مي توانم پاسدار ارزش هاي اسلامي و كشور و دينم باشم.

بالأخره دوره ي سربازي فرا رسيد. در تاريخ 5/8/65 وارد نيروي دريايي سپاه پاسداران منطقه ي بوشهر شد.

 بسيار خوشحال بود. مي گفت: مي خواهم در آب هاي نيلگون خليج فارس سير نمايم و از دريا، درس استقامت و آرامش بگيرم. مي گفت: دريا باعث آرامش روحم مي شود و وقتي موج هاي دريا با سرعت به ساحل مي آيند و سنگ هاي كنار ساحل در مقابل موج ها محكم مي ايستند، صبر و بردباري را مي آموزم.

در دوران سربازي، به مأموريت هايي كه از طرف سپاه به وي محوّل مي شد، به عنوان سكان دار و ... فعاليت مي كرد و ترسي هم نداشت.

در يكي از مأموريت ها كه منجر به منفجر شدن ناو بزرگي از امريكا شد، شركت داشت. بعد از آن مأموريت و موفقيت آن ها در خليج فارس، براي تشويق، او و همراهانش را به ديدار امام(ره) بردند.

او از امام(ره) مي گفت و اين كه بهترين لحظه ي عمرم، لحظه اي بود كه امام(ره) را ديدم. وقتي كه چهره ي نوراني اما آرام و با هيبتش را ديدم، از خود بي خود شدم و مزه ي عشق ديدار امامم را چشيدم.

          بعد از آن مأموريت، آن ها به مأموريت هاي ديگري هم رفتند. او در قايق هاي تندرو سپاه، در سينه ي آب هاي گرم خليج فارس پيش مي رفت. سر پرشور و همت بلندش را، وقف دفاع از اسلام و ايران كرده بود.

سرانجام يگانه برادر، بهترين ميوه ي زندگي خانواده، گل سرسبد مادر و عزيز دل پدر، بعد از چندين سال دفاع مخلصانه و بدون چشم داشت و توقعي در تاريخ 9/7/67 با همان شجاعت و دليري همراه با قلبي آكنده از ايمان به درجه ي رفيع شهادت رسيد.

در آخرين مأموريت خود، با چندين تن از برادران نيروي دريايي سپاه كه در آب هاي خليج فارس مشغول گشت و نگهباني از آب هاي ساحلي ميهن بودند، از سوي بالگردهاي جنايتكاران آمريكايي مورد حمله قرار مي گيرند. آن ها مردانه دفاع مي كنند، و در جنگي نابرابر، در حالي كه ستارگان از اين همه شجاعت و ايثار متحير مانده بودند، مجيد به سوي معبود مي شتابد و به آرزوي ديرينه اش مي رسد. آري شهيد شد و مردانه هم شهيد شد.

          به گفته ي يكي از برادراني كه در آن مأموريت حضور داشته است، مجيد و شهيدان «مهدوي» و «شفيعي» در يك قايق بودند و مي توانستند از مهلكه فرار كرده و جان سالم به در برند، ولي مردانه جنگيدند و به كمك برادران خود شتافته، آن ها را تنها نگذاشتند. آن ها به طرف بالگردهاي دشمن شليك مي كنند، تا بالأخره قايق آن ها آتش گرفته و پيكرهاي آن ها به امانت به آب هاي دريا سپرده مي شود.

خانواده، همرزمان و دوستان از ديدن پيكر مجيد محروم ماندند؛ و همان طور كه خود مي خواست، جاويدالاثر شد.

          اكنون قبري خالي در «بهشت صادق» بوشهر، به ياد او وجود دارد كه خانواده، همرزمان و دوستان براي تجديد بيعت با عزيز شهيد، هميشه بر سر آن گرد مي آيند.

در فراقش چه مي توان سرود و در غم هجرانش چه مي توان گفت؟ مخلصانه زندگي كرد و عاشقانه جنگيد و مشتاقانه پرواز كرد: «يا ايتها النفس المطمئنه ارجعي الي ربك راضيه مرضيه فادخلي في عبادي وادخلي في جنتي.»

 

 

 

وصيت نامه ي شهيد مجيد مباركي

 
بسم الله الرّحمن الرّحيم

با درود به رهبر كبير انقلاب اسلامي، و با درود به شهيدان گلگون كفن انقلاب اسلامي، و با درود به رزمندگان غيور و جان بر كف و هميشه در صحنه.

باري خداوند زماني انسان را مي آفريند و زماني آن را پس مي گيرد؛ و حال اگر انسان در جايي قرار گيرد كه بتواند به عنوان سرباز امام زمان خدمت كند، بايد تمام شرايط حزب اللهي بودن را داشته باشد، و ياري از رهبر عظيم الشأن انقلاب اسلامي را وظيفه ي خود بداند.

با نام الله وصيت نامه ي خود را آغاز مي كنم.

 

بسم رب الشهداء و الصديقين

با درود به رهبر سازش ناپذير انقلاب اسلامي، اين پير مجاهد، اسوه ي تقوا، مرجع تقليد شيعيان.

خدايا، هزار بار تو را سپاس كه اين منّت را بر ما گذاشتي و ما را پاسدار اسلام نمودي.

خدايا، هزاران بار تو را سپاس كه اين سعادت را نصيب ما نمودي و اسلام را توسط امام به ما ارزاني داشتي.

بارپروردگارا، تو خود خوب مي داني كه آن گونه كه امام و اسلام مي خواست پاسدار خوبي نبودم؛ و اي بسا خيانت هايي كه به اين لباس مقدس نمودم و باعث پايمال گردانيدن خون عزيزان از دست رفته مان گرديدم كه در همين لباس، به عشق امام حسين(ع)، به ديدار الله شتافتند. اميدوارم با ريختن خون خويش در پهن دشت اسلامي، خداوند تبارك و تعالي گناهانم را ببخشد.

          برادران پاسدار، بسيج، جهاد، اي عزيزان، بدانيد كه امروز بيش از پيش مسئوليت ها سنگين است. امروز محرومان جنوب لبنان، مسلمانان مظلوم فلسطين، گرسنگان محروم آفريقا همه چشم انتظار شما هستند. شما امروز به معناي واقعي كلمه، پاسدار انقلاب اسلامي نه در ايران، بلكه در جهانيد و از سربازان امام زمان(عج) مي باشيد.

پدر و مادر بزرگوارم، خداوند به شما صبر بدهد. چه بسيار زحمات زيادي كه برايم كشيديد. ولي خود خوب مي دانم كه نتوانستم وظيفه ي فرزندي را در حقتان ادا كنم. شايد با ريختن خونم بتوانم زحمات شما را جبران كنم. باشد تا ان شاء الله، نزد «فاطمه ي زهرا»(س) و «سيد الشهدا»(ع) سربلند و سرافراز باشيد.

عزيزاني كه امروز در سنگر مقدس تبليغات به فعاليت مشغول اند، بدانند كه وظيفه شان لحظه به لحظه مشكل تر مي گردد. شما امروز بايد چهره ي حقيقي اسلام را نشان دهيد.

امت حزب الله اطاعت از امام، حضور در صحنه و حفظ وحدت را هرگز فراموش نكنند.

اما توصيه ي من به مسئولين در تمامي كارها اين است كه تقوا را پيشه ي خود سازند و طوري با مردم رفتار كنند كه به گفته ي امام، ما خدمتكار اين ملتيم؛ چون كه هرچه داريم از اين مردم داريم. حواستان را جمع كنيد كه لحظه اي غفلت، خيانتي بس بزرگ به خون شهدا از صدر اسلام تاكنون مي باشد.

برادران و خواهران دانش آموز، اگر مي خواهيد مستضعفين را زودتر از زير بار يوغ مستكبرين آزاد سازيد، اوّل تقوا و تزكيه ي نفس، و بعد تحصيل علوم بر شما واجب است.

در خاتمه خانواده ي گرامي، چون كوه استوار و مقاوم باشيد و عزاداري را براي سيدالشهدا، مظلوم كربلا، آقا امام حسين(ع) و براي شهيد مظلوم زمان، «بهشتي» و ديگر عزيزان برپا كنيد. و در دعاها و نمازهاي تان از خدا بخواهيد كه امام را نگه دارد.

و تو پدر بزرگوارم، اميدوارم مرا ببخشي و از من ناراحت نباشي. چون روح مرا آزار مي دهد. مي دانم كه وظيفه ي فرزندي را ادا نكردم و حال مي دانم كه وقتش گذشته است. ولي اميدوارم كه به پدري خود مرا ببخشي و حلال كني.

و شما خواهران و برادرانم، اگر از من ناراحت هستيد به خواهري و برادري خود مرا ببخشيد و حلال كنيد. و به پدر و مادرم توصيه كنيد كه اگر خواستند بر سر قبر من فاتحه بخوانند، اوّل براي تمام شهيدان فاتحه بخوانند، و آخر از همه براي من.

و در آخر از تمام دوستان و آشنايان و اقوام براي من حلاليت بطلبيد.

با درود به رهبر كبير انقلاب اسلامي و سلام بر شهيدان گلگون كفن ايران كه با خون خود اسلام را به مرحله ي اصلي رساندند.

خداحافظ و نگهدار شما

 

 

 

 

 

 

 

 

 

منبع:

نام کتاب : پاسدار ناشناس

تهيه و تدوين : حاج فتح الله جمهيری

ناشر : انتشارات شروع

مطالب مرتبط
نام:
ایمیل:
* نظر:
ما را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید