طنز در جبهه
سه‌شنبه, ۰۲ آبان ۱۳۹۶ ساعت ۱۳:۲۱
آقای سلطان پناهی از پادگان آموزشی شهید دستغیب می گوید ...
روایت طنز در جبهه از زبان آزاده علی سلطان پناهی

وقتی به پادگان آموزشی شهید دستغیب رفتیم ؛ من و پسر عمه ام بنام قدرت ملک زاده با هم بودیم . روز اول یک بشقاب رویی بزرگ برای صبحانه آش دادند ولی پسر عمه ما آش نمی خورد ؛ روزی كه صبحانه آش بود من سیری صبحانه میل می كردم .

خلاصه هفته اول گذشت ؛ رفتم برای صبحانه دو نفرمان آش گرفتم ؛ با تعجب دیدم آش را از من گرفت و خورد ؛ بعد هم گفت : « آخرش باید هر كوفتی دادند ؛ بخورم كه نمیرم » .

هر روز كه آش داشتیم زیر یک درختی می نشستیم و پس از خوردن ؛ نوبتی بشقابها را می شستیم . بعد از چند روز متوجه شدم كه وقتی نوبت او می شود ظرف را تحویل نمی دهد . فردا رفتم و پس از خوردن آش او را تعقیب كردم و دیدم که ظرف را بالای درخت می گذارد .

از آن موقع مجبور بودم ظرفهای او را از بالای درخت پایین بیاورم و به همراه ظرف خودم بشویم البته ظرف شستن را خدا برای امروز یادم داد كه بتوانم جلوی زنم در ظرف شستن سرافراز بیرون بیایم .




روایت طنز در جبهه از زبان آزاده علی سلطان پناهیراوی : آزاده علی سلطان پناهی







منبع : بنیاد شهید و امور ایثارگران استان بوشهر

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده