خاطرات شهید
شهيد رستم فرشچي فرزند بهزاد در سال 1342 در خانواده اي متدين و مذهبي ديده به جهان گشود.عشق به حضور در جبهه و دفاع از آرمان هاي نظام عازم جبهه هاي حق عليه باطل شد.او چنان رزمي در جبهه ها داشت كه اكثر فرماندهان او را مورد تحسين و تشويق قرار مي دادند سحرگاهان با خواندن قرآن و دعا و راز و نياز با خالق هستي سنگرش را به فضايي معنوي مبدل مي ساخت.
خاطراتی از خانواده و همرزمان شهید رستم فرشچی

نام و نام خانوادگي : رستم فرشچي  

نام پدر : بهزاد 

نام مادر:شهربانو مفتاحي

تاريخ تولد:1342/06/23

شماره شناسنامه:3887

شغل :آموزگار

تاريخ شهادت: 1365/10/04

يگان اعزام كننده : بسيج سپاه پاسداران

محل شهادت: جزيره مينو آبادان

محل دفن :بهشت اكبر اهرم

سن:23 سال

وضعيت تحصيل:دانشجوي تربيت معلم

عمليات:كربلاي 4

وضعيت تاهل: مجرد

 

 

خاطراتي از پدر شهيد(بهزاد فرشچي)

 

خودم اوائل جنگ بود رفتم جبهه 2 ماه آموزشي كازرون بودم يك ماه تداركات اهواز بودم بعد از جبهه برگشتم فرزندم رستم گفت پدر حالا نوبه من است بروم جبهه گفتم فرزندم من خودم مي روم تو به درست برس گفت نه پدر من هم بايد نوبت خودم بروم . او رفت مدتي جبهه ماند و برگشت بعد از جبهه تربيت معلم قبول شد رفت تربيت معلم جهت  ادامه تحصيل زمستاني بود در حيني كه داشت درس مي خواند او از تربيت معلم بوشهر آمد منزل ما گفت مي خواهم دوباره بروم جبهه گفتم  پسرم تو درست را بخوان گفت نه همه دوستان قصد رفتن دارند من نمي خواهم اينجا بمانم به هر طريق رفت منطقه جنوب از طرف بسيج اهرم اعزام شد تا اينكه عمليات كربلاي 4 شروع شد كه او هم در اين عمليات در سال 64 بود شركت داشت . بعد از عمليات چند روزي گذشت خبر آوردند كه تعداد زيادي از نيروها به شهادت رسيده اند . به همين دليل من با پدر شهيد علي قاسم زاده با هم رفتيم اهواز معراج الشهدا و همه بيمارستان هاي اهواز را سر زديم  شايد شهيد يا زخمي شده باشد اما هيچ چيز دستگيرمان نشد نا اميد برگشتيم منزل تا 13 سال بعد برادران بنياد شهيد و سپاه خبر شهادت را قطعي به ما اعلام كردند من هر چند زمان زيادي گذشته بود باز خبر قطعي را كه آوردند ناراحت شدم ولي گفتم خدايا من هم مثل ما بقي پدران شهدا و فرزند من هم مثل شهداي ديگر . خدايا خودت جبران كن خودت صبر عنايت كن .

خدا هم به ما صبر داد كمك كرد . شكر خدا مي كنم اين فرزند شهيدم باعث عزت و سرافرازي و افتخارم در دنيا و آخرت شده .فرزندم رستم از لحاظ رفتاري و اخلاقي بسيار معتدل و متين و خوش رفتار بود . گاهي از من چيزي نمي خواست من هم سعي مي كردم كارهاي بيرون كه كار باغداري و مغازه داري بود به دست او ندهم زيرا سخت مشغول درسش بود .نمي خواستم باعث پراكندگي خاطرم شوم به همين خاطر او را تشويق مي كردم درس بخواند . باغي داشتيم جنوب رودخانه اهرم مشهور بود به ا‍سكي . باغ پر وسيع و سايه داري بود او هميشه صبح ها و عصر ها ميرفت آنجا و در حيني كه راه مي رفت در باغ مطالعه هم مي كرد . هنوز جاي پاي او پيداست. بعد از شهادتش نتوانستم تحمل كنم به همين خاطر باغ را با يكي ديگر از باغداران عوض كردم اما او در انجام كارهاي منزل خيلي همكاري داشت او عجيب استعدادي داشت دوستانش مي آمدند پيش او و او به آنها درس مي داد زياد با قرآن الفت داشت به او مي گفتم فرزندم اين همه كتاب براي چيست ؟ مي گفت : پدر اينها همه بايد مطالعه كنم خيلي خوش حال مي شدم او بيشتر مي رفت مسجد قائم با دوستانش آنجا نماز مي خواندند و عبادت مي كرد.

او اهل ورزش و بازي  بود بيشتر در حياط و در كوچه با بچه هاي محله بازي فوتبال مي كردند.

اميدوارم جوانان و نوجوانان از شهدا درس بگيرند و آنها را الگوي خودشان قرار دهند . اهل مجاهدت و كوشش باشند تا آينده اي خوب براي خود و كشور عزيزمان ايران داشته باشند.

در جنگ مقدس مردم بر عليه تجاوزگران  من نيز يكي از ميليونها نفراتي بودم كه انقلاب را به جان خريده بودم و عازم جبهه هاي نور شدم پس از2 ماهي كه آموزشي مقدماتي را در شهرستان كازرون را به پايان رساندم به همراه خيل كاروانيان جبهه ها براي تامين تداركات رزمندگان به مدت 1 ماه وارد شهر اهواز مركز استان خوزستان شدم و به علت جايگزيني نيروها پيش از موعد از جبهه به خانه برگشتم مدت زيادي از جبهه نيامده بودم كه رستم با قلبي كه آكنده به ياري ساير دوستانش در او موج مي زد آهنگ رفتن به جبهه را نواخت و از من خواست كه به جبهه برود ولي به دليل اينكه در حال درس خواندن و محصل بود تا حدودي ممانعت كردم ولي بالاخره او به جبهه عزيمت نمود تا اينكه پس از رجعت از جبهه ها در آزمون تربيت معلم قبول شد ولي اين امر مانع ياري دوستانش در جبهه ها نشد و براي دومين بار به جبهه رفت اين زمان عمليات كربلاي 4 در منطقه اروند رود بود كه از منابع خبر به شهادت رسيدن بسياري از بچه هاي رزمنده را شنيدم به همراه پدر شهيد بزرگوار علي قاسم زاده براي كسب اطلاعات بيشتروارد اهواز شديم به همه جاهايي كه امكان وجود رستم و علي باشد رفتيم و به جوابي دست نيافتيم تا اينكه پس از 13 سال از آن زمان كبوتر قلبم در حاليكه ساليان سال همراه رستم بود و براي او پر مي كشيد و خبر شهادت فرزندم را به من دادند در همان لحظه اول قلبم را براي خدا خالص كردم و از پروردگار عالم پس سپاسگذاري خود را انجام دادم و باعث عزت دنيا و آخرت من شد زيرا كه مي دانم رستم را خدا به من داد و خودش امانت داده شده را از من  پس گرفت.

اخلاق فرزند شهيدم هرگز از خاطرم نمي رود توجه به مسائل مذهبي و كمكهايي كه براي امرار معاش ما مي كرد و توجه به مسئله تحصيل و عشق به درس خواندن برايم هميشه ماندگار خواهد ماند در زمينه درس خواندن او اضافه نمايم كه در حالي كه من را در باغ خرمايي كه داشتيم.

كمك مي كرد در همان باغ باقي مي ماند و به همراه كتابي كه داشت پس از كمك به من درس مي خواند و من از جديت او در تعجب بودم و برخي اوقات سؤال مي كردم اين همه درس خواندن براي چيست و نيت خود را چنين ابراز مي نمود كه بايد بيشتر بدانم.

اوقات فراغتش را پس از مطالعه به امر ورزش مي گذراند و مانند ساير دوستانش به زمين هاي ورزشي مي رفت . با تمامي اين اوصاف از خداوند بزرگ توفيق روزافزون جواناني كه در راه انقلاب واسلام كوشش مي كنند مي خواهم و اميد وارم كه بدانند جوانان امروز ما در چه مرحله اي از زمان قرار گرفته اند و مطلب را بدانند زيرا كه اين انقلاب دستاورد بزرگ اين شهداي بزرگ است.

 

 

خاطراتي از مادر شهيد(شهربانو مفتاحي)

 

رستم براي من بسيار عزيز بود كداميك از رفتارهاي خوب او را بگوييم او همه رفتارهايش مثبت بود و درس خوان بود زماني كه من مريض بودم تمام كارهاي منزل را او انجام مي داد. آشپزي مي كرد نان پزي مي كرد لباس مي‌شست به اين خاطر تمام مشكلات مرا او حل مي كرد يك بار مي خواستم درب خانه را باز كنم او به شوخي كليد از دست من كشيد و من مقداري ناراحت شدم صبح بود او رفت مدرسه ديدم درس را نيمه تمام گذاشته آمد منزل . دست مرا بوسيد و از من معذرت خواست گفت مادر نتوانستم در كلاس درس طاقت بياورم زيرا احساس كردم  تو  از من ناراحتي او اين گونه بود .

مريض بودم همه كارها را  او انجام مي داد پدرش در جبهه بود او تمام كارهايي را كه پدر بايد انجام مي داد، انجام مي داد .و گاهي هم نشد كه بگويد خسته ام يا خم به ابرو بياورد . او كتاب آشپزي داشت و براي خانواده بستني و فالوده درست مي كرد . خيلي هم به درس و مدرسه علاقه داشت. روزهايي كه مي خواست به جبهه برود به من گفت من با ديگر دوستانم در سرشماري همكاري و فعاليت داشته ايم احتمال دارد به ما حق الزحمه و سكه بدهند سكه مرا براي من نگه داري كن . يك روز  آمد  تا ناراحت است تا يكي از همشهريان مي خواسته كالاي كوپني بگيرد به علت اينكه آن روز راهپيمايي بود مغازه تعطيل بود آن آقا به انقلاب و مسئولين از روي ناراحتي بد گفته بود . رستم ناراحت شده بود مي گفت جوانان ما دارند در جبهه جان مي دهند اينها به خاطر اينكه گرفتن كالاي كوپني شان به تاخير افتاده ناراحت هستند.

پدرش از جبهه بر گشته بود گفت من مي خواهم بروم جبهه گفتم مادر  من مريضم تو فعلا نرو ولي او گفت مادر همه دوستان من عازمند . او هم خداحافظي كرد و رفت تا اينكه خبر آوردند گرداني كه رستم  در آن بوده در عملياتي به نام كربلاي 4 رستم هم شركت داشته و خيلي از بچه هاي گردان زخمي و به شهادت رسيده اند .

اوائل كه خبر رسيد من خيلي جدي نبودم بعد كه فهميدم تا قضيه جدي است و احتمال دارد فرزند من هم زخمي يا به شهادت رسيده باشد يا اسير شده باشد . نگران بودم ولي انگار نيروي غيبي الهي دلداري ام مي داد . آرامش عجيبي داشتم بعضي از اسرا هم كه آزاد شدند من اميدوار بودم كه فرزند من هم اسير شده باشد ولي چنين نبود تا اينكه برادران سپاه و بنياد شهيد خبر آوردند كه پلاك رستم توسط گروه تجسس پيدا شده و رستم شهيد شده . ابتدا قبل از منزل خودمان به منزل عمه رستم كه مادر شهيد صبوري است بعد به من خبر دادند گفتند برويم آنجا خبر را به من گفتند بعد از شنيدن خبر بر گشتم به آرامي نماز خواندم آن نماز را هرگز فراموش نمي كنم  و به من آرامش داد : الا به ذكرالله تطمئن القلوب  چندين بار خوابش را ديده ام . يكبار عمه اش كه مادر شهيد است منزل ما بود مي گفت يخچالي خريده ام كسي نيست كمكم كند او را به روي پايه اي تخته اي كه برايش ساخته ام بگذارد صبح ساعت 9 بود كه عمه اش اين مطلب را بيان كرد ظهر خواب ديدم رستم  نزد من آمد و گفتم كجا بودي گفت الآن پيش عمه ام بوده ام رفته ام يخچال را برايش جاگذاري كرده ام.  يكباره  بيدار شدم خيال كردم زنده است بلند شدم در اين اطاق  آن اطاق به دنبالش گشتم بعد يادم آمد شهيد شده.

يكبار ديگر پدرش هندوانه كاشته بود يكي از آشنايان خواب ديده بود رستم گفته بود كه من هر شب نگهباني هندوانه هاي پدرم را مي دهم  و او من اصلاً هندوانه اي هديه نمي كند .

 

 

 

 

 

 

خاطراتي از همرزم شهيد ( احمد ماحوزي )

 

در تاريخ آذرماه 1365 با سپاه حضرت محمد(ص) با دوستان به نام عبدالله كردگار ، خدارحم انصاري ، شهيد قاسم زاده و شهيد فرشچي به جبهه هاي نور عليه ظلمت اعزام شديم و از ابتدا كه اعزام شديم باهم در يك گردان به نام گردان ابوالفضل به فرماندهي آقاي زارع و صابر كه جانشين ايشان بودند و  در منطقه ناوتيپ اميرالمومنين بوديم كه واقعا شهيد فرشچي خصوصيات بسيار و اخلاقي خوب داشتند كه در كلام اينجانب در ارتباط با بيان شخصيت شهيد بسيار قاصر است شهيد در نماز هاي جماعت شركت فعال داشتند و شركت در دعاهاي كميل و زيارت عاشورا كه در منطقه فرماندهي ناوتيپ برگزار مي شد شركت مي نمود و مردي  بسيار متين و از نظر درسي تا آنجايي كه اطلاع دارم فردي درس خوان بودند و در طول دوران تحصيل ايشان دانش آموزي فوق العاده ، درس خوان و زرنگ بودند .

از همان ابتداي اعزام با توجه به آموزشهايي كه به نيروها مي دادند مشخص بود كه عملياتي در پيش است و شهيد نويد مي داد كه در آينده اي نزديك عملياتي در پيش است و شوخي مي كرديم كه انشاءالله ديگر بر نمي گرديم و شهيد مي شويم و اين خود حكايت از روحيه بالاي شهيد مي داد كه از شهادت هراسي ندارد در شب عمليات اين قدر خوش حال بود كه بچه ها را دائم به خنده مي آورد و حتي فرماندهي يكي از گردان ها به نام حاج نوري كه ايشان به درجه رفيع شهادت نائل آمد گفت در هنگام شب هر كدام كه مي خواهيد برگرديد و عملياتي در پيش است و شما حتما شهيد مي شويد يا اسير مي شويد بچه ها هيچكدام راضي نشدند كه عمليات را ترك نمايند و مي گفتند ما آرزوي چنين شبي را داشته ايم كه نهايتا ايشان به همراه قاسم زاده و شهيد احمد فقيه در جزيره ام الرساس به درجه رفيع شهادت نائل آمد.

 

 خاطراتي  از يك جانباز هم رزم  شهيد (خدارحم انصاري حقايقي)

 

در سال 65 در بيست و هفتم آذر ماه  كاروان سپاهيان محمد (ص)از شهرستان تنگستان عازم جبهه هاي نور عليه ظلمت شديم  در اين كاروان عظيم برادران مسعود و محمود باصري ، احمد ماحوزي ، اكبر دهداري ، حيدري و كردگار به جبهه اعزام شديم . پس از مراسم با شكوهي كه در برازجان انجام شد به سوي شيراز حركت كرديم و از آنجا به جبهه كه معمولاً منطقه جراحي به عنوان پشت خط مرسوم بود ما را اعزام نمودند و در گردان ابوالفضل سازمان دهي شديم .

در آنجا چند روز رزم شبانه جهت آماده سازي نيروها براي عمليات انجام شد و در آن رزم شبانه از چگونگي عمليات آبي خاكي آشنا شديم و براي رفع خطر شناسايي شدن آموزش ديديم قبل از عمليات نيروها درچادر براي اينكه چه كسي شهيد يا زخمي و يا اسير شود قرعه كشي مي كرديم ، خدا را شاهد مي گيرم  كه در چند بار قرعه كشي شهيدان فرشچي و قاسم زاده از قرعه كشي بيرون آمدند . تا اينكه روز يكشنبه اي ما را در يك ماشين باري سوار كردند و به سوي آبادان و اروند رود بردند و در مدرسه اي كه در شرق پالايشگاه آبادان بود جا دادند . اين مدرسه دو رديف داشت كه يك رديف متعلق به گردان ابولفضل و رديف دوم نيز گردان مالك اشتر غواصان را تشكيل مي داد . شب ها در سالن بزرگي كه در مدرسه بود دعاي كميل توسل و زيارت عاشورا مي خوانديم و شب چهارشنبه اي مورخ 3/10/65 هم در سالن جمع شده بوديم بعد از زيارت عاشورا آقاي زارع فرمانده گردان خطاب به رزمندگان گفت كه امشب يكديگر را در آغوش بگيريد و حلاليت بطلبيد ، همان شب شب وصف نا پذيري بود و چه شوقي بين نيروها به چشم مي خورد ، فرداي آن روز ساعت 2 بعد از ظهر نيروها را تجهيز كردند و توسط فرماندهان دسته نقشه عمليات را مرور مي كرديم . عصر ساعت 5/5 ما را كنار اروند رود بردند و در جزيره مينو مستقر نمودند . برخي از برادران اهرمي در گروهان 1  و رستم فرشچي و قاسم زاده هم در گروهان 3 به فرماندهي شهيد حسن فقيه سازماندهي كرده بودند ، ساعت 5/7 بعد از ظهر نيروها شام خوردند و بعد از نماز مغرب و عشاء در خانه هاي مسكوني مترو كه قرار دادند ، بچه ها در آن جا با گريه و ناله پيروزي اسلام را از خدا مي خواستند ، ساعت 15/8  سوار قايقها  شديم . فرمانده گردان با بي سيم چي در قايق مخصوص نشسته بودند ، در همين موقع آتش سنگين دشمن به سوي نيروها شروع به باريدن گرفت و تا ساعت 5/12 نيروها نتوانستند از دور عبور كنند و بالا خره در ساعت 5 صبح دستور حركت از طرف اسكله به سمت نيروهاي بعثي داده شد . در وسط آب يك موشك آر پي جي  از سوي نيروهاي عراقي  به قايق ما شليك شد و به امر خدا توسط موج گلوله سرد شد و منفجر گرديد . وقتي در خاك عراق نيروها به سوي جلو هدايت شدند و سنگر هاي دشمن يكي پس از ديگري منهدم مي ساختند . در همين هنگام ناصر زارع فرمانده گردان مجروح شد و ادامه عمليات به عهده محمد صابر و معاونت گردان قرار گرفت . جنگنده هاي عراقي منطقه را به مواد شيميايي آلوده كردند و نيروهاي ما را هدف قرار دادند تا اينكه ساعت 10 صبح يك گروهان از گردان كميل  به فرماندهي  شريعتي براي پشتيباني رسيد ولي متاسفانه اين فرمانده هم شهيد شد و ادامه پشتيباني  نيرو متوقف گرديد .

شهيد رستم فرشچي و علي قاسم زاده به اتفاق رزمندگان ، شنبه باراني و اكبر دهداري كه درست در غرب ما مستقر شده بودند به علت نا مساعد بودن هوا و آتش سنگين منطقه در محوري بسيار خطرناك پياده شده بودند و گرفتار سنگرهاي دشمن شدند شنبه باراني يك گلوله آرپي جي 7 به سوي  سنگرهاي دشمن  شليك كردند كه عراقي ها آتش پر حجمي در پاسخ اين موشك بر روي ما  ريختند . همان شب شهيدان رستم فرشچي و علي قاسم زاده در باتلاقها به ديار عشق شتافتند و دعوت حق را لبيك گفتند .

روحشان شاد و راهشان پر رهرو باد

 

 

 

خاطراتي از دوست  شهيد (حسين قاسم زاده )

شهيد رستم فرشچي از شهداي كربلاي 4 بود. شهيد فرشچي يكي از بسيجيان محله دهران مي باشد .ايشان داراي خصوصيات ويژه و داراي اخلاقي نيكو و پسنديده بود. وي جواني متين و مهربان و امانت دار بود دانش آموزي درس خوان و مسئوليت پذير . در كارهاي كشاورزي فردي  فعال و به پدرش كمك مي كرد بسيار مردم دار و در مراسم مذهبي شركت فعال داشت .

در مجموع تمام روحيات يك شهيد در رفتار و گفتار ايشان مشهود بود . گفتاري شيوا داشت و در راهنمايي جوانان محله فردي كوشا بود . در كمك به انقلاب و اسلام از هيچ كوششي دريغ نمي كرد ياور امام راحل بود . علاقه وافر به جنگ و جبهه داشت . مبلغ اسلام و  از ارزش هاي انقلابي دفاع مي‌كرد . روز و شب درس مي خواند و از درس خواندن خود هدف داشت . اهل جبهه و جنگ  به خاطر احياي دين اسلام . بارها به جبهه اعزام شد تا به  درجه رفيع شهادت نائل آمد و به هدف خود رسيد .

روحش شاد و راهش پر رهرو باد . مردم فهيم اين شهرستان به داشتن اين چنين جواناني افتخار مي كنند .

 

 

شهيد عشق

صداي شم سمند سپيده مي آيد

يلي كه سينه ظلمت دريده مي آيد

گرفته بيرق تابان عشق را بردوش

كسي دوش به دوش سپيده مي آيد

طلوع بركه خورشيد تابناك دل است

ستاره اي كه ز آفاق ديده مي آيد

بهار آمده با كاروان لاله به باغ

به دشت ژاله گل نو دميده مي آيد

به سوي قله بي انتهاي بيداري

پرنده اي كه به خون پر كشيده مي آيد

در آن كران كه بود خون عاشقان جوشان

 

شهيد عشق سر از تن بريده مي آيد                                                        به پاسداري آيين آسماني ما

 

گزيده اي كه خدا برگزيده مي آيد

نصرالله مرداني


زندگينامه پدر و مادر شهيد رستم فرشچي

بهزاد فرشچي فرزند علي متولد سال 1318 در شهر اهرم محله دهران . از دوران كودكي مشغول به كار و تلاش در كنار پدر شد.شغل و حرفه ايشان كشاورزي و باغداري است كه نخيلات وافري به دست تواناي خود غرس نموده است. در سال 1340 اقدام به ازدواج با يكي از همشهريان و بستگان خود به نام خيري مفتاحي فرزند رضا متولد 1319 نمود كه شغل وي خانه داري و حاصل ازدواج اين دو زوج 5 پسر و دو دختر مي باشد.































منبع

 

کتاب : انوار شفق

نویسنده : حسین حیدری

ناشر : کنگره بزرگداشت سرداران و 2000شهید استان بوشهر دریانورد

سال نشر :  1384/12/07



برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده