خاطرات
شهید حمید انبارکی در تاریخ 1350/6/31 در روستای انبارک تنگستان چشم به جهان گشود و در دامن پدر و مادری با تقوا پرورش یافت.او دوران ابتدایی را به خوبی در روستا به پایان رسانید و جهت ادامه تحصیل وارد مدرسه ی راهنمایی شورکی گردید و پس از گذراندن نیمه سال تحصیلی قصد رفتن به جبهه را نمود.س از رفتن از مرخصی از مارد عازم جبهه مجنون می گردد و در مورخه 1367/3/29 در جزیره ی مجنون نامه ای برای عمویش جواد می فرستد که من در حال حاضر در جزیره مجنون در سنگر کمین هستم.در مورخه1367/4/9 خبر شهادت نامبرده را به خانواده اش اعلام نمودند.
خاطرات

خاطراتی از پدر شهید

-روزی از او پرسیدم: اگر در دست عراقی ها بیفتی چه عکس العملی را از خود نشان می دهی، او در پاسخ گفت: دعا کنید که من اسیر نشوم و شهید شوم، ولی اگر چنانچه اسیر، گشتم تمام اسناد و مدارک همراهم را قبل از رسیدن عراقی ها محو می کنم.

- روزی خود شهید برایمان تعریف می کرد که با گروه شناسایی و تخریب جهت محک زدن نیروهای عراقی با قایقی به طرف نیروهای دشمن رفتیم، ولی اشتباه کرده بودیم و درست تا وسط نیروهای عراقی پیش رفته بودیم تا اینکه متوجه شدیم قایق را خاموش نمودیم و با تمسک به ائمه اطهار با پارو زدن و استفاده از تاریکی شب به طرف نیروهای خودی آمدیم.

- آخرین مرحله ای که اعزام شدند خودم برایش بلیط خریدم و چون کوچک بودند ایشان را تا ترمینال بدرقه نمودم. در راه به او گفتم پدرجان خوب بود به مدرسه می رفتی و درست را ادامه می دادی. او در جواب گفت: مدرسه ی من جبهه است و سنگرهای من همان کلاس های درس است. مدرسه ی من مجنون است و کلاس من سنگر کمین است.


سجایای اخلاقی شهید

شهید بزرگوار گشاده رو و شاد بودند؛ سختی ها را تحمل می کردند و آن را در ظاهر ابراز نمی کردند. دوستانش را دوست می داشت و هیچگاه دل آن ها را نمی شکست. با همه معاشرت می همنشینی داشت. در میدان ورزش دوست و همنشین جوانان و در مجالس سوگواری و عزاداری امام حسین (ع) همنشین بزرگسالان بود.

دیگران را به رفتن به جبهه تشویق می نمود و می گفت: امروز بر همه ی ما فرض است که جبهه ها را خالی نکنیم و خود در وصیت نامه اش توضیح داده بود که با شهادتم می خواهم به معشوقم برسم.

بسیار دوست دار کارهای هنری بود و علاقه ی خاصی به نقاشی داشت. از دفتر خاطراتی که از او به جای مانده است آثار هنری (نقاشی) فراوانی از او به یادگار مانده است. در مورد جبهه می گفت: جبهه ها را خالی نگذارید. و در عملیات مجنون از قول دوستانش رشادت ها و دلیری های فراوانی را از خود به جای گذاشته بود. او می گفت: دشمن به حال ملت خود رحم نمی کند، ما انتظار ترحم از آن ها داشته باشیم؟ او در تمامی فعالیت های مذهبی و دینی چه در روستا و چه در جبهه فعالیت چشمگیری داشت.

شعری در مقام شهید

یکی سر ندارد یکی رو گرفت

یکی دست را روی پهلو گرفت

و شعر خرابات ها یک بغل

شلمچه، بیابان، شلمچه، غزل

برایت غزل هام ناخوانده اند

که در خاک سرخ تو جا مانده اند

به اینجا رسیدیم، اینجا کجاست؟

چه خاکی، عجب آسمان بی ریاست

رسیدیم ای مثنوی ایست! ایست!

و چشمم دوباره، شلمچه گریست

بیابانی از جنس مردان عشق

بیایید اینجاست میدان عشق

                                               سراینده: سید محمدوحید موسوی














منبع: بنیاد شهید و امور ایثارگران استان بوشهر


برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده