خاطرات پدر شهید
حسین در روز ششم فروردین ماه سال 1345 در بوشهر متولّد شد. سال 1351 آموختن علم را آغاز نمود.ی در عملیات والفجر 8 براثر استنشاق گازهای شیمیایی به مدت یک ماه به بستر بیماری افتاد.احمدی سرانجام در شامگاه یازدهم شهریورماه سال 1365 از اسکله الامیه به اوج آسمان پر کشید. عملیات کربلای 3 آخرین رزم او در مصاف با باطل بود و حسین در سن 20 سالگی به حق پیوست. پیکر پاکش را در گلزار شهدای بوشهر به خاک سپردند.
پدر شهید احمدی از حضور شهید در جبهه ها می گوید

 

پدر شهید احمدی از تحویل گرفتن جسد مطهر فرزندش می گوید :

در زمان شهادت پسرم ، من به ماموریت اداری در منطقه ی جم و ریز رفته بودم . پس از بازگشت از ماموریت به خانه آمدم و سراغ حسین را گرفتم ؛ چون حسین معمولآ پس از اتمام عملیاتها چند روزی به مرخصی می آمد. ‏ولی همسرم گفت که حسین نیامده است. بعد از دو یا سه روز یکی از بستگان که پاسدار بود به منزل ما آمد و گفت : آقای ماهینی با شما کار دارند ؛ اگر بیکار هستی بیا تا با هم نزد او برویم . همین که اسم ماهینی را آورد من وسط حرفش پرپدم وگفتم : حسین شهید شده اسث؟ ‏و ایشان گفتند: بله .

‏چند روز قبل از شنیدن خبر شهادت حسین، خواب دیدم من در جبهه بودم و پسر دیگرم به طرفم آمد و گفت : ‏پدر هیچ خبری از حسین نیست. هر چقدر دنبال او می گردم او را پیدا نمی کنم . ‏وقتی آن خبر را به من دادند فوراً به یاد خوابم افتادم و به دلم افتاد که حسین شهید شده باشد. به هر حال من به منزل آقای ماهینی رفتم و ایشان پس از مقدمه چینی جریان شهادت حسین را برای ما تعریف کردند ولی من شهادت حسین را باور نکردم. حتی سال 1369 ‏که عده ای از اسراء به میهن برگشتند ؛ من انتظار برگشتن حسین را می کشیدم و با خودم می گفتم : شاید پسرم زنده باشد . 11 سال گذشت و من سفری به دوبی داشتم و پس از بازگشت از آنجا به ما خبر دادند که جسد فرزندتان را آورده اند و ما به بنیاد شهید رفتیم و جسد را تحویل گرفتیم .

 

 

 پدر شهید احمدی از تعبیر خوابش می گوید :

‏یک بار خواب دیدم که عده ای در حال حرکت به سوی جبهه هستند و حسین نیز ساک به دست، در این جمعیت حضور دارد. من با دیدن حسین صدایش زدم که با سر به من جواب داد که آلان می آیم . ولی همین طور پشت سر جمعیت حرکت می کرد؛ من به طرف او دویدم اما بیشتر از او دور می شدم.

‏قبل از عملیات کربلای 3 ‏، من با اتوبوسی که نیروهای تازه نفس را به جبهه انتقال می داد ؛ به جبهه رفتم . در آنجا پس از رسیدن به جبهه قصد دیدن حسین را داشتم که به من گفتند حسین در مانوری شرکت دارد و شما نمی توانید ایشان را ببینید. به همین خاطر به بوشهر بازگشتم . درست چند روز بعد در آنجا شهید شد.

 

پدر شهید احمدی از جسد شهید می گوید :

‏در عملیات کربلای 3 ‏که حسین در آن حضور داشت و در آن اسکله ی الامیه و البکر را از نیروهای عراقی گرفتند ؛ عده ی زیادی از نیروهای عراقی به اسارت ایرانیان درآمدند. در همین عملیات بود که حسین به شهادت می رسد . جسد ایشان تا 11 سال به دست ما نرسید ، بعداً به ما گفتد که پس از شهادت  ایشان  و 2 الی 3 ‏نفر  دیگر  از دوستانش که  در  قایق  بودند ؛ جسدشان در آب دریا حرکت می کند و به طرف ام القصر می رود و به دست نیروهای عراقی می افتد همان جا حسین و 2 نفر دیگر از دوستاش را به خاک می سپارند که بعد از 10 سال آن اجساد را از زیر خاک بیرون می آورند و به ایرانیان تحویل می دهند .

 پدر شهید احمدی از حضور شهید در جبهه ها می گوید

پدر شهید احمدی از خصوصیات شهید به نقل از همسنگرش می گوید :

‏یکی از دوستان ایشان که با هم آشنا بودند و خیلی وقتها همسنگر حسین بود ؛ درباره ی او می گفت : ‏

حسین بسیار فرد مؤمن و با خدایی بود. تا آنجایی که یک روز هم نمی شد که نماز شب خود را رها کند و همیشه غسل جمعه را انجام می داد. ایشان عاشق امام خمینی (ره) بودند و همیشه از خدا به خاطر اینکه امام خمینی (ره) را رهبر ما قرار داده، تشکر می کرد و می گفت که اگر امام را نداشتیم حالا این کشور را هم  نداشتیم. او از شهید بهشتی نیز بسیار تعریف می کرد. حتی زمانی که عده ای به توطئه ی بنی صدر، از شهید بهشتی به بدنامی یاد می کردند ؛ حسین به شدت می گریست و از اینکه درباره این  عزیز  بزرگوار این  طور  یاد  می شد ، ناراحت بود . او  در اواخر جنگ کمتر مرخصی می گرفت. بار آخرکه ایشان 10 ‏روزی را مرخصی گرفتند و به بوشهر آمدند ؛ به ما گفتند که قصد زیارت امام رضا (علیه السلام) را دارند. او فوراً بلیط مشهد را تهیه کرده بود و همراه 2 ‏یا 3 ‏نفر از دوستانش به مشهد رفتند. در مشهد ایشان خوابی می بینند و فردای آن روز که به حرم مطهر امام رضا (علیه السلام) می رود از یک روحانی تعبیر خوابش را می پرسد و او نیز خوابش را تعبیر می کند. البته هیچگاه تعبیر خوابش را برای ما نگفت. خلاصه پس از صحبت کردن با آن روحانی با حالتی بسیار خوشحال به نزد دوستانش برمی گردد و جریان را برای آنان تعریف می کند. بعد از بازگشت از مشهد حسین حالت عجیبی پیدا کرده بود حتی دو روز از مرخصی اشی باقی مانده بود که قصد برگشتن به جبهه را داشت که به اصرار ما این کار را نکرد . ایشان در این 2 روز می رفت از تمام دوستان و آشنایان خداحافظی می کرد و سپس به جبهه باز می گشت .

 

 

پدر شهید احمدی از شجاعتهای شهید می گوید :

‏در عملیاتی که  حسین  قائم  مقام اطلاعات  عملیات بود ؛ یک  از  دوستانش  نقل می کند که ‏حسین می بایست فردی را که تازه به آن منطقه ( فاو) آمده بود راهنمایی می کرد و او را به وظیفه ی خود که نگهبانی در یک دکل دیدبانی بود ؛ آشنا می نمود. همین طور که حسین به وسیله ی موتورسیکلت آن فرد را که اهل شیراز بود به جایگاهش راهنمایی می کرد ؛ در راه برگشت به پایگاه ، خمپاره ای در پشت موتور او فرود می آید و چند ترکشی به این شخص می خورد که حسین سریعاً و با هر زحمتی که بود ؛ او را به پایگاه می برد تا وی را به بیمارستان برسانند.

زمانی که در تیپ احمد بن موسی بود ؛ ما در منطقه ی جنوبی تر در اردو‏گاهی نزدیک سه راه ابوقریه مستقر بودیم. یک روز که من برای دیدار با حسین به آنجا رفتم ؛ با فرمانده ی اطلاعات و عملیات آنجا آشنا شدم . ایشان ‏وقتی فهمیدند که من پدر حسین هستم ؛ بسیار مرا تحویل گرفتند و از دلاوریها و شجاعتهای حسین و از کارهایی که انجام می داد ؛ خیلی تعریف کردند. 

 

پدر شهید احمدی از اولین عملیاتی که شهید در آن حضور داشته ؛ می گوید :

‏اولین عملیاتی که در آن شرکت داشت ؛ عملیات طراح بود. او در آن زمان 14 ‏سال بیشتر نداشت. در آنجا فرمانده ی ایشان شهید علیرضا ماهینی بود . حسین وقتی از عملیات برگشت بسیار راضی و خشنود بود . چون نیروهای ما در این عملیات به اهداف خود رسیده بودند. ‏

یکی از خاطرات جالبی که از حسین شنیدیم این بود که می گفت : یک روز ظهر ما خوراک نخورده بودیم . ساعت حدود 3 ‏یا 4 ‏بود که برای ما غذا آوردند. همین که بچه ها آماده ی خوردن غذا شدند خمپاره ای از سوی ‏نیروهای عراقی شلیک  شد و به دیگ غذا که حاوی پلو و مرغ  بود ؛ اصابت کرد ‏و آن روز همه ی ما گرسنه ماندیم .

 

 پدر شهید احمدی از حضور شهید در جبهه ها می گوید

پدر شهید احمد از شیمیایی شدن شهید می گوید :

‏یک بار هر سه نفر ما در جبهه ی جنوب بودیم . فکر می کنم عملیات خیبر بود که حسین در این عملیات شرکت داشت ؛ من و پسر دیگرم نیز در دشت عباس بودیم . او در عملیاتهای زیادی شرکت کرده بود از جمله عملیات طراح در کرخه ؛ دهلاویه در بستان ؛ عملیات فتح در کردستان ؛ عملیات بیت المقدس (که به آزادی خرمشهر منجر شد) ؛ عملیات رمضان، عملیات خیبر؛ عملیات والفجر چهار، عملیات والفجر هشت، عملیات بدر و ...

او در عملیات والفجر هشت شیمیایی شد و تقریبا یک ماه در بیمارستان اصفهان بستری بود . وقتی که از بیمارستان مرخص شد و به خانه آمد دیدیم پشت دو دستش و پشت دو پایش زخم است و تاول زده به طوری که حتی نمی توانست پایش را در کفش کند .

 

پدر شهید احمدی از حضور شهید در جبهه ها می گوید :

من هر چند وقت یک بار به جبهه می رفتم و هم به حسین سر می زدم و هم مقداری وسایل ضروری با خود به آنجا می بردم. فقط مدتی که در منطقه ی دهلاویه مشغول جنگ بودند ؛ من نتوانستم به آنجا بروم و او را ببینم.

‏چند روزی می شد که حسین به کردستان رفته بود ؛ همان موقع من نیز به اهواز اعزام شده و به مدت 2 ‏ماه در آنجا بودم . به من خبر رسید که آنها هنوز در کردستان به سر می برند ومشغول مبارزه با دشمن دون  هستند . حتی  زمانی بود  که  من  به همراه دو فرزندم در جبهه بودم . با اینکه ما اغلب در جبهه ها حضور داشتیم ؛ ولی بیشتر از همه حسین در جبهه بود.

‏6 سال از آغاز جنگ تحمیلی می گذشت که حسین شهید شد. او 4 ‏سال و اندی در جبهه ها بود و اواخر اصلأ تصفیه حساب نمی کرد. آخرین بار که مرخصی گرفت به مدت 10 ‏روز ماند و دوباره به جبهه برگشت.

 

پدر شهید احمدی از اولین اعزام فرزند شهیدش می گوید :

‏با شروع جنگ تحمیلی در شهریور ماه سال 1359 ‏حسین قصد رفتن به جبهه را کرد. ما به او گفتیم که تو هنوز سنت کم است و تاب و توان جنگیدن را نداری ؛ ولی ایشان فقط به فکر جبهه رفتن بود و از من خواست تا این اجازه را به او بدهم که از دین و میهنش دفاع کند. وقتی این شور و عشق و اشتیاق را در او دیدم ؛ تصمیم گرفتم که خودم نیز به همراه وی به جبهه بروم. به این ترتیب بود که حسین به خواسته ی خود رسید و قسمت شد که من نیز برای جنگیدن با دشمن جنایتکار به جبهه بروم .

 

پدر شهید احمدی از روحیات فرزند شهیدش می گوید :

حسین بسیار انسان متواضع و فروتنی بود و همیشه به کوچکتر از خودش احترام می گذاشت. حتی در خانه ، برادران  کوچکش  که  با ایشان  دعوا  می کردند ؛ وی  با  خوشرویی  و مهربانی با آنها محبت می کرد ؛ در حالی که او از آنها بزرگتر بود. حسین بسیار شخص پاکیزه و تمیزی بود و همیشه لباسهای تمیز و معطر به تن می کرد، البته اهل پوشیدن لباسهای مد روز نبود و همیشه من و مادرش برای او لباس تهیه می کردیم .

او در انجام دادن کارهای خانه با مادرش همکاری می کرد و از من و مادرش بسیار حرف شنوی داشت ؛ حتی زمانی که از جبهه با حالتی خسته و بی رمق باز می گشت. با اینکه برادران کوچکتر از خود نیز داشت به نانوایی می رفت ؛ به مغازه می رفت و خرید می کرد و بعد از برگشتن به خانه به مادرش در تمیزکردن خانه کمک می کرد. حسین خودش لباسهایش را می شست و وقتی می خواست آنها را بشوید از دیگران نیز می پرسید که اگر کسی لباس کثیف دارد ؛ بیاورد تا من آن را بشویم.


 

پدر شهید از معنویات شهید می گوید :

وی دوستان خود را به نماز خواندن و ‏روزه گرفتن تشویق می کرد و خود او نیز از همان دوران کودکی به تمام واجبات شرعی عمل می کرد. کلاس دوم دبستان بود که نماز می خواند و از سوم دبستان نیز روزه می گرفت. او همیشه غسل جمعه را به جای می آورد و برادران خود را به انجام تکالیف شرعی تشویق می نمود و خوشرفتاری با همسایه و دیگران را به آنها یادآوری می کرد.

حتی خود من که پدر حسین هستم خیلی چیزها از او آموختم. ‏او برادرانش را به نیکی کردن به پدر و مادر تشویق می کرد و خود نیز بسیار به من و مادرش احترام می گذاشت. حتی شب آخر شهادتش به یکی از همرزمانش گفته بود که من از پدرم بسیار راضی و خرسندم زیرا او مرا در این راه متعالی قرار داده است.

پدر شهید حسین احمدی از اخلاق شهید می گوید :

حسین  اخلاق  خوبی داشت  و همیشه  با مهربانی و لطافت با مردم رفتار می کرد . او به همه احترام می گذاشت و بسیار مؤدب بود. با دوستان خود بسیار مهربان و صمیمی و بسیار جذاب و دوست داشتنی بود. به طوری که بیشتر دوستانش به نیکی از او یاد می کردند و تقریبا هر کس با حسین آشنا می شد فورا با او ارتباط برقرار می کرد . ایشان حتی در مدرسه نیز مؤدب و متین بود ؛ طوری که به یاد ندارم حتی یک بار در مدرسه کار نادرستی انجام دهد یا با کسی دعوا کند . ناظم و مدیر و بقیه ی مسؤولین مدرسه بسیار از حسین راضی بودند و همه او را دوست داشتند.

‏ایشان همچنین انسان بسیار ساده و محجوبی بود و به کارکردن علاقه ی وافری داشت. او هنگامی که در گروه مقاومت هم بود با علاقه کار می کرد. اسلحه ها و تیربارها را با حوصله تمیز می کرد. آنهایی را که نیاز به تعمیر جزیی داشتند ؛ تعمیر می کرد و حتی  وقتی می دید که یکی از بچه ها خسته است، پست او را تحویل می گرفت تا او استراحت کند .

 

پدر شهید احمدی از فعالیتهای انقلابی شهید می گوید :

یک شب تصمیم گرفتیم به کمک بچه های فدائیان اسلام مجسمه ی شاه ملعون را سرنگون کنیم . در حین  انداختن مجسمه  چند  تن  از مامورین  گارد رسیدند و شروع به شلیک تیر هوایی کردند . آنها می خواستند با گاز اشک آور ما را از آنجا دور کنند که عده ای از مردم از جمله حسین و افرادی که کوچکتر بودند ؛ فرار کردند . بعد از انداختن مجسمه ی شاه ؛ بچه هایی که از ترس مامورین به سرعت فرار کرده بودند ؛ حتی در سرمای زمستان مجبور بودند از منطقه ای عبور کنند که آب گرفته بود و آب هم خیلی سرد بود . وقتی حسین را دیدم به شدت در حال لرزیدن بود . من فوراً وی را به وسیله ی ماشین از آنجا دور کردم و به خانه بردم ؛ ولی خودم دوباره به محل اصلی تجمع بچه ها برگشتم .

حسین بیشتر اوقات به اخبار رادیو بی بی سی گوش می داد و آن را ضبط می کرد و در اختیار ما قرار می داد . در زمان پیروزی انقلاب که در سال 1357 اتفاق افتاد ؛ حسین سیزده یا چهارده ساله بود. ایشان عضو اصلی گروه ما که گروه « مالک اشتر » نام داشت ؛ بود و از صبح تا شب به فعالیت می پرداخت .

 

پدر شهید از فعالیتهای انقلابی شهید می گوید :

‏در دوران اوج گیری انقلاب، ما کم و بیش به فعالیتهایی علیه رژیم دست می زدیم. البته بوشهر به نسبت شهرهای دیگر از جمله تهران، قم و تبریز کمتر در صحنه ی انقلاب حضور داشت. ما عکسها و اعلامیه های امام (ره) را تکثیر ‏می کردیم و خودمان آنها را در سراسر استان پخش می کردیم. همچنین در تظاهراتها نیز شرکت داشتیم و با همکاری شهید عباس کامکاری که اطلاعات و نوارهای فراوانی از قم بدست می آورد، آنها را در اختیار مردم قراد می دادیم .

مسجد جامع عطار، پایگاه اصلی این تظاهراتها بود . حسین نیز با اصرار در بعضی از این فعالیتها شرکت می کر‏د و بسیار شور و علاقه از خود نشان می داد. البته من به دلیل داشتن عاطفه ی پدری، مانعش می شدم و ‏می گفتم : ‏ « حسین ، تو هنوز کوچک هستی و نمی توانی از عهده ی این کارها برآیی ».  ‏ولی او همچنان اصرار و پافشاری می کرد و گاهی اوقات نیز پنهانی در فعالیتهای انقلابی و تظاهراتها شرکت می کرد.

 

 پدر شهید احمدی از حضور شهید در جبهه ها می گوید

 

 

 

 

منبع: بنیاد شهید و امور ایثارگران استان بوشهر

 

 


برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده