دفتر خاطرات
شهید خضر شمسی در سال 1343 در بوشهر متولد شدند . وی تا دوران ابتدایی تحصیلات خود را ادامه داد.شهید بسیجی در سال 1362 در بانه به شهادت رسیدند و در بهشت صادق بوشهر دفن شدند.
تا جنگ و جبهه است ، ازدواج نمی کنم


پدر شهید  شمسی از خواب فرزند شهیدش می گوید :

چند مرتبه خواب خضر را دیدم . یک درختی در حیاط داشتیم که خضر کاشته بود و قفسی هم درست کرده بود و زیر درخت گذاشته بود و در آن مرغ نگهداری می کرد . یک شب خواب دیدم خضر زیر همین درخت نشسته و داشت خاک های باغچه را کنار می زد ، از او پرسیدم : چه می کنی؟ گفت : «باغچه را مرتب می کنم » .

یک شب دیگر هم خواب دیدم که من و حاج محمد ، داشتیم از راه آبادان به طرف عراق می رفتیم ، یک گروه زیادی جلوی یک پل ایستاده بودند و می خواستند جلو بروند ؛ ماموران آنها را نمی گذاشتند. یک دفعه دیدم آن دو مأمور، حسین ( پسر حاج حیدر که شهید شده ) و خضر هستند ؛ اشاره به ما کردند و گفتند بیایید. وقتی رفتیم ، به آنها گفتیم شما چرا جلوی مردم را گرفته اید . گفتند ما مأموریم هرکسی پاک است می گذاریم رد شود و به ما گفتند شما هم بیایید بروید که امام حسین (علیه السلام ) در جلو منتظر شما است .

 

 

پدر شهید شمسی از شهادت فرزندش می گوید :

در  خانه  خیلی  کار می کرد . از مهمانها  پذیرایی می کرد  و کارهای  بیرون خانه هم انجام می داد و خیلی زرنگ  بود . وقتی  می خواستم  بخوابم ، وضو  می گرفتم ؛  حضر از من پرسید : « چرا وضو می گیری ؟ » ؛ می گفتم : وقت خواب ، ثواب دارد وضو بگیری . می گفت : « من هم بگیرم» به او می گفتم : بله ؛ تو هم بگیر. 

‏ بعد از مدتی دوباره به جبهه رفت . به او گفتم در جبهه مواظب باش ؛ حواست را جمع کن . به او نصیحت می کردم و او می گفت : « چند ماه آموزش دیدم ، حواسم جمع است ».

‏‏یک روز در مغازه بقالی ام در خیابان نادر بودم ؛ پسر خواهرم با موتور آمد و صدایم زد و گفت : خضر زخمی شده و دائیم حاج علی گفته بیا برویم اصفهان پیش خضر. همان موقع پیش خودم گفتم خضر زخمی نشده ؛ حتماً شهید شده است . آمدم خانه ، تا در خانه شلوغ است و فهمیدم که خضرشهید شده است. نزدیک ظهر بود ، نماز ظهر را خواندم و بعد هم تدارک مراسم را دیدم . عصر همان روز مردم به خانه ما می آمدند . فردا صبح همگی به مسجد رفتیم . دو نفر آمدند و گفتند : دوست داری شهید خضر را ببینی ، گفتم : بله.  ‏من و برادرم و همسرم به همراه هم به بهشت صادق رفتیم . سپس ما را به بیمارستان نیروگاه بردند. جسد خضر را به ما نشان دادند و گفتند : آیا جسد خضر است ؟ من هم او را شناختم و گفتم : بله پسرم است . ‏پیکرش را که دیدم ، صورتش سالم بود ؛ ولی دستش قطع شده بود و چند جایی از بدنش زخم عمیق داشت . گفتم : پسرم ؛ رفتی و به هدفت رسیدی . امیدوارم جایگاه خوبی پیش خدا داشته باشی .

 

پدر شهید شمسی از نجابت شهید می گوید :

به خاطر شهادت خضر ناراحت نیستم . وقتی فکر بعضی از منافقین را می کنم که آنها را اعدام کردند؛ خدا را شکر می کنم که فرزندم در راه خدا شهید شده و ما سر بلند هستیم .

خیلی آرام و بی سر و صدا بود . وقتی خانه ی یکی از همسایه ها نجاری می کرد ؛ آنها به او گفته بودند که ناهار مهمان ما باش ؛ ولی خضر قبول نکرده بود . وقتی از او پرسیدم چرا قبول نکردی ؟ گفت : آنها چند تا دختر بزرگ دارند و درست نیست من که مجرد هستم ، خانه آنها بمانم .

‏‏اخلاقش  خیلی خوب  بود . با خواهرهایش  رفتار خوبی  داشت . هر وقت  خواهرهایش چیزی از من می خواستند ، مثلآ می گفتند روسری می خواهیم ؛ او می گفت : « از پدرم چیزی نخواهید ، به من بگوئید ، برایتان می آورم » . خیلی از او راضی هستم ، تا قیامت در حضور پیغمبر(صلی الله علیه و آله) از او راضی هستم .

 

پدر شهید  از ازدواج فرزندش می گوید :

‏سال 61 به جبهه رفت . وقتی می خواست به جبهه برود از من اجازه می گرفت و من هم راضی بودم و با کمال میل به همه ی پسرهایم اجازه ی رفتن به جبهه را می دادم . حتی خودم هم دوست داشتم به جبهه بروم ولی نمی گذاشتند . آنها به من می گفتند ، تو یکی از بچه هایت شهید شده و یکی هم جانباز است ؛ لازم نیست که به جبهه بروی .

‏همان سالی که او به جبهه رفت ، وقتی از جبهه آمد ، به او گفتم تا برایت زن بگیرم ؛ تو انتخاب کن تا من برایت به خواستگاری بروم ، ولی او قبول نکرد . گفت : « تا جنگ و جبهه است ، من ازدواج نمی کنم ، باید به جبهه بروم ، چون دشمن در خاک ما آمده و باید او را بیرون کرده و از مال و ناموس خود دفاع کنیم . شاید هم درجبهه کشته شوم و اگر ازدواج کنم ؛ دختر مردم را بدبخت کرده ام » .

 

 پدر شهید شمسی از معنویات شهید می گوید :

وقتی  که  ما  از باغک برای سکونت آمدیم  بوشهر ؛ خضر 12 سال بیشترنداشت ؛ از همان کودکی هم نماز می خواند. من خودم نماز خواندن را به او یاد دادم . از همان زمان شروع به روزه گرفتن کرد ولی در ابتدا روزه کامل نمی گرفت ، چون خیلی هوا گرم بود و او هم سنش کم بود.

وقتی بزرگتر شد و جریان انقلاب پیش آمد او خیلی فعالیت می کرد. همراه با برادران در انداختن مجسمه ی شاه شرکت داشت . ماشین گمرک را آوردند و بند دور مجسمه کردند و مجسمه را انداختند . خضر وقتی نجاری می کرد برای مسجدها درب درست می کرد و کمتر مسجدی است که خضر در آن کار  نکرده  باشد . از مسجدهایی  که  خضر در آن کار کرده ؛ مسجد امام حسین ( علیه السلام ) در محله ی شکری و مسجد باغک که رحل قرآن درست کرد و به آنجا فرستاد .

 

 

 

 

 

 




 


منبع: بنیاد شهید و امور ایثارگران استان بوشهر


برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده