دست نوشته
يکشنبه, ۲۹ بهمن ۱۳۹۶ ساعت ۱۱:۴۲
در سال 1344 در خانواده ای مذهبی دیده به جهان گشود.وی سال دوم دبیرستان بود که به جبهه های حق علیه باطل اعزام و سرانجام پس از دلاوریها در مورخه 1360/11/22 به درجه رفیع شهادت نائل آمد.
نمی دانم از کجا شروع کنم

حالا که نامه را شروع می کنم، با نام و یاد خداست و با علاقه ی فراوان و عشق به این جوانها (برادران بسیجی اصفهان) آن را می نویسم. به نام خدای یگانه و یکتا که هر چه داریم از اوست، نمی دانم از کجا شروع کنم چون هر چه بگویم کم است.

ما در روز 1360/9/5 از شیراز (پادگان شهید عبدالله مشگر) خارج شدیم و پس از به جا آوردن نماز مغرب و عشاء از چند دهکده و شهرهایی از قبیل (آباده، شهرضا و غیره) گذشتیم. شب خسته کننده ای بود و در ساعت یک ربع به 4 روز بعد به پادگان وسیعی که اسمش را خودم هم نمی دانستم، رسیدیم و از یکی از بچه ها اسم آنجا را پرسیدم و او گفت که اسمش پادگان غدیر است.

وقتی از اتوبوس پایین آمدیم، برای تفتیش و چیزهای دیگر به طرف اتاق های خودمان رفتیم. بعد از اسم نویسی و آمارگیری ما را از آنجا به آپارتمانهای سر به فلک کشیده ای که چراغ های آنها روشن بود، بردند. من در صف اول بودم و بعد از مقدار زیادی راه رفتن، وارد آنجا شدم. بعد از خواندن نماز صبح، چون خیلی خسته بودیم، خواستیم استراحت کنیم که ناگهان سوت یکی از برادران پاسدار زده شد و همه به سوی صف های صبحگاهی به راه افتادیم.

چه بگویم، برادران اصفهانی به ما گفته بودند که فردا برادران شیرازی (یعنی بچه های بوشهر) به اینجا می آیند و ما هم غذایی به آن صورت نداشتیم. صبح را بدون خوردن غذا و متکی به الله و با پیوند دادن خودمان به او، سیر کرده بودیم. با وجود اینکه اصلاً چیزی نخورده بودیم به ما یک نیروی خیلی عجیب دست داده بود. بالاخره ظهر با خوردن ناهار نیرویی گرفتم ولی به شدت خسته بودم و چون شب را با بی خوابی سپری کردم ، ولی در عوض ظهر را تا نزدیکی های اذان مغرب در خواب بودم.

در روز 1360/9/6 یک مرتبه متوجه شدم که برادران اصفهانی که در شهر برای خداحافظی به خانه رفته بودند، با بسته های شیرینی و میوه جات و غیره آمدند و از ما پذیرایی کردند. ما گیچ شده بودیم که اینها را چه کسی ممکن است سفارش داده باشد که برای ما بیاورند، چون کسی را ندیده بودیم. یکی از برادران بوشهری که در دستش یک دانه گز بود، گفت: «ان شاالله از بهشت برای شما همه جور چیزهای مادی و معنوی می آوریم». من خیلی تحت تاثیر آن حرف قرار گرفتم.

واقعاً این اسلام چه فرزندانی را تربیت کرده که حتی از مرگ نمی ترسند. این چه نیرویی است که به این جوانها داده شده که در خون خود می غلتند ولی اینگونه می اندیشند. ما همه و همه می فهمیم که ایمان به خدا چه انگیزههایی را ایجاد می کند و من را در راهی که قرار گرفته ام مصمم تر می سازد. من به همراه برادران دیگر بعد از آموزش و تعلیمات فراوانی که هم از نظر عقیدتی و هم از نظر سیاسی دیده بودیم، به جبهه های حق علیه باطل روانه شدیم.

در تاریخ 1360/10/7 فرمانده گفت: «کسانی که دانش آموز و محصل هستند باید به مدرسه بروند تا در سنگر مدرسه مبارزه کنند» و در آن لحظه امید ما ناامید شد و ما نمی دانستیم که آیا ما را از بین بچه ها جدا می کنند یا خیر؟ ناگفته نماند که دانش آموزان نظری را جدا کردند و از بین ما بوشهری ها که تقریباً حدود 25 نفر بودیم ، 5 نفر از آنها در کلاس هستند. بختیاری ، حبیبی (اهرم) ، عباسی و انصاری که خانه شان در هلیله است و یک نفر دیگر هم به دلیل دانش آموز بودن به بوشهر آمد. دیگر عرضی ندارم جز سلامتی شما.

«نامه شهید منصور اسماعیلی»


































منبع : بنیاد شهید و امورایثارگران استان بوشهر


 



برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده