يکشنبه, ۲۰ اسفند ۱۳۹۶ ساعت ۱۵:۴۵
در ﺳﺎل۱۳۴۷ در ﺧﺎﻧﻮادﻩ اى ﻣﺘﺪین ﻣﺘﻮلد ﺷﺪ وتحصیلات ﺧﻮد را تا ﺳﺎل دوم راهنمایی اداﻣﻪ داد وى ﻓﺮدى ﻣﻨﻀﺒﻂ و ﺑﺎ هوش ﺑﻮد و ﺑﺮ ﻣﺴﺌﻠﻪ صله رﺣﻢ اهمیت ﺧﺎصی ﻗﺎﺋﻞ ﺑﻮد در کلیه ﻣﺴﺎﺋﻞ ﻣﺬهبی و دینی و ﻧﻴﺰ ﻓﻌﺎلیتهاى ﻓﺮهنگی و اﺟﺘﻤﺎﻋﻰ ﺷﺮکت ﻓﻌﺎل داﺷﺖ در ‫ﻧﻤﺎز ﺟﻤﻌﻪ و ﺑﺎ ﺷﺮوع ﺟﻨﮓ تحمیلی ﻣﺪرﺳﻪ را رها و ﺑﻪ ﺟﺒﻬﻪ هاى ‫ﻧﺒﺮد اﻋﺰام ﺷﺪ و ﺳﺮاﻧﺠﺎم ﭘﺲ از ﻓﺪاکاریهاى ﻓﺮاوان ﺑﻪ ﺷﻬﺎدت رﺳﻴﺪ.
زندگینامه و وصیت نامه شهید حیدر مغدانی

 

نام و نام خانوادگي:حيدر مغداني                    

   نام پدر: حسين

نام مادر:مريم                                           

  محل تولد:مغدان

نوع حضور در جبهه:بسيجي                       

تاريخ شهادت: 2/12/1363                         

تاريخ تولد: 9/1/1347                              

محل شهادت:مجيديه(ماهشهر)

تحصيلات: سوم راهنمايي                   

 مسئوليت(هنگام شهادت): تك تيرانداز

شغل:دانش آموز                                    

 محل دفن:گلزار شهداي مغدان

 

 

 

شهيد حيدر مغداني

صبحدم نهم فروردين ماه يكهزار وسيصد و چهل وهفت خورشيدي بود . بهاري سبز تپه ماسه هاي جنوب ((مغدان)) را از علف هاي ترد و لطيف بومي سبز پوش ساخته وشمال روستا آب و سراب، جلو گاه(( كاكل))هاي شاداب شور انگيز گشته بود ند .بهار ،با ناز وتبختر آمده بودوگويي در غرور يك شتاب افاده گونه ،قصد بدرودي زود هنگام داشت .انگار بساط ساده و با صفاي آبادي خوش نام و آوازه ي مغدان را در شان خيال آميخته خود نمي ديد ! ((حسين ))(پدر شهيد )با دلي پر شعف در كار گاه كوچك حصير بافي مشغول به كار بود . كار گاه كوچكي كه با صداي مداوم دستگاه چوبي حصير بافي چون قلبي براي پيكر معصوم ده در حال تپيدن بود .پير مردان جوان دل مغدان كه براي دور هم جمع شدن ،سايه گزهاي پير وسدر كهنسال (در فصل گرما )را بر مي گزيند ،آن روزها در كارگاه گوچك(( حسين)) مرد كار آزموده ،خوش مشرب و خوش طبع ده پاتوقي دنج يافته بودند و عباهاي ضخيم خود را در فضاي خنده آلوده كارگاه  به بوي دود قليان كار گاه حسين طراوت مي بخشيد ند !باران ،ماسه هاي مغدان را براي چند روز به هم چسبانيده و سفت كرده بود ،تا كودكان پا برهنه ده روز هاي جست و خيزوشادي هاي كودكانه اشان را شيرين بگذرانند .

آن روز ــ نهم فرور دين 1347 جسم ((حسين ))در ميان ميهمانان كارگاه بودودلش در ((پاگلين ))اندروني .. سومين فرزند او داشت به دنيا مي  آمد. ((مريم ))(مادر شهيد )آن روز در حرير درد پيچيده بود .. و آن روز آتش قليان((حسين ))را با لبخندهاي هرروزه همراهي نمي كرد(حسين )گرفته و اضطراب آلوده ،اما اميدوار ودل به درياي رحمت الهي زده،همچنان صداي قلب ده را به گوش ها مي رساند وبا خم وراست شدنش كار بافتن حصير آن روز را ادامه مي داد. . .

انتظار حسين به پايان رسيد . . . تنها پسر او كه سومين فرز ندش بود ،  به گريه اي شيرين ،شور زيستن را در كام حسين ومريم درد زا كشيده شيرين ساخت،تا تلخي انتظار را  انگبين حلاوتي باشد در شوره زار رنج و مشقت دنيا ((حيدر ))زندگي حسين و مر يم را به نخستين گريه ،شور شادي داد،تا رگ و پي هاي پدر با توان و تابي افزون تر ،پنجه در پنجه ي سختي هاي روزگار افكند

 

از زبان هم ولايتي حيدر بشنويم؛

هم او بود كه خستگي تلاش روزانه پدر را با لبخند مليحانه اي برطرف مي كرد . هفت ساله بود كه در خانه اي گلي در همان روستا تحصيلات ابتدايي خود را آغاز كرد . حتي تجربه آموختن در زير سايه درختان روستا را هم براي خود ذخيره مي كرد با پايان يافتن دوره ابتدايي كه همزمان با تاسيس دبستان ((قائم)) بود،به مدرسه راهنمايي((نجات الهي)) بردخون رفت و پس از مدتي وارد مدرسه راهنمايي شهيد منتظري دير شد .او نوجواني خوش برخورد و متواضع بود و به بزرگ و كوچك احترام مي گذاشت .  طاقت ديدن آزرده خاطر شدن كودكان را نداشت . به خاطر فقر و تنگدستي ،در ايام تعطيلي مدرسه به كارهايي چون : بنايي، تعمير موتور سيكلت و صيادي مشغول مي شد .(يعني براي معاش خانواده مجاهده مي كرد.)

او از پرورش جسم و روح خود غافل نبود . با مطالعه كتب مختلف و شركت در مجالس سخنراني و موعظه و مراسم عزاداري ائمه،به ويژه سرور شهيدان،حسين بن علي(ع)به روح تشنه از معارف الهي خود قدرت و نيرو مي داد ، و در خود سازي و كسب مكارم اخلاقي تلاش مي نمود .

به  ورزش  بسيار  علاقمند  بود  .همواره اخلاق وبرخورد  دوستانه  را در مسابقات ورزشي بر همه چيز مقدم مي داشت ،يعني رفاقت را فداي رقابت نمي كرد . در خشش او در ميدان ورزش واخلاق محبوبيت ويژه اي به او بخشيده بود . صله ارحام و رفت و آمد با دوستان و فاميل واحترام به پدر ومادر و تو جه به خواهرانش از صفات عالي وي  بود.رعايت حال همسايه و احترام ومحبت به سادات را همواره سفارش مي كرد.

 زماني كه ناموس و دين و مملكت اسلاميمان مورد هجوم دشمنان قسم خورده انقلاب اسلامي قرارگرفت،طبع بلند حيدر و روح جوانمردي او نمي توانست در مدرسه آرام گيرد . احساس كرد كه زمان ،زمان تبديل قلم به اسلحه است و علم به عمل !او آموخته بود كه اسلام چيست و مسلمان كيست ! در زمستان سال 1362 خورشيدي راهي جبهه شد با جسمي كوچك و عزمي پولا دين در پي تكميل جهاد اكبر خود بود .عبادت خود را از مدرسه به سنگرها كشانيد و سجاده اش را از زير سقف خانه به زير سقف آسمان برد.

او به همراه همرزمش (شهيد)امرالله تنگستاني(2 )آموزش مقدماتي لازم را فرا گرفت . پس از مدتي براي ديدار از خانواده به مر خصي آمد .ده روزي را در زادگاه و منزلگاه خود ،در آغوش پدر، مادر و خواهرانش ماند . گويي براي وداع آخرين بر گشته بود انگار خود را  پالايش كرد تا خدا او را در جشن مهماني لاله هاي شكفته وطن پذيرا باشد .))

در دومين روز از بهار سال 1363،درست ساعت 20/15در حالي كه در جوار اسكله ماهشهربا يك قايق بادي در حال انجام تمرين و آموزش بود ، به اشارت آسمان به آبي رودها پيوست و در حادثه اي نا گوار پس از برخورد با يك شناور 3 موتوره اووهمرزم با وفايش (شهيد تنگستاني )رود خانه آبي را در سرخي خون خود به تسخر گرفتند .((در بهار آمده بود و در بهار رفت ))و به جاودانگي لاله ها پيوست

 

از زبان پدر

(( حيدر فقر ما را درك مي كرد تنها در آغاز نوجواني فهميدم كه دلش مي خواهد يك ساعت مچي داشته باشد،كه آن را هم نتوانستم برايش تهيه كنم ))

☼☼☼

((آرزوي من و مريم (مادر شهيد) اين بود كه حيدر بزرگ شود و بتواند صبح ها برايمان قران بخواند ولي تقدير به ما افتخار ديگري داد و آن شهادت ايشان بود ))

☼☼☼

(( وقتي كار بنايي مي كرد ،دستمزدش را مي گرفت و به خانه مي آورد و به من تحويل مي داد،هيچ وقت نديدم كه خودش خرج كند ))

☼☼☼

(( يك روز در راه مدرسه ،بچه ها سنگ پراني كرده بودند سنگي به سر او خورده بود و سرش شكسته بود رفته بود خانه يكي از همسايه ها و سرش را شسته بود ،ما تا دو روز از قضيه بي خبر مانده بوديم . وقتي خبر دار شديم ،از او پرسيديم چرا بازگو نكردي ؟ گفت :دلم نمي خواست شما را ناراحت كنم ))

☼☼☼

(( به محض اينكه صداي اذان را مي شنيد راهي مسجد مي شد . بعد از نماز وصرف شام هم همراه دوستان خود به بسيج مي رفتند . هميشه در مراسم ادعيه و روضه خواني ها شركت مي كرد )

 

وصيت نامه شهيد حيدر مغداني

 

بسم الله الرحمان الر حيم

 

ان الله يحب الذين يقاتلون في سبيله صفا كانهم بنيان مرصوص

با درود به رهبر كبير و حيات بخش جامعه محرومين و درود بر روان پاك شهيدان راه اسلام از صدر تا كنون و درود بر تمامي رزمندگان صحنه هاي پيكار حق عليه با طل كه با ايثار گريهاي خود درخت انقلاب اسلامي را بارورنمودندو درود به همه مردم شهيد پرور و هميشه در صحنه ايران كه با كمك هاي پشت  جبهه در واقع جبهه را گرم نگه داشتند .

و اما سخني با پدر و مادرم و خواهرانم :از شما مي خواهم كه پيرو هميشگي اما م عزيز باشيد و نگذاريد كه امام عزيز تنها بماند. اگر سعادت اين را داشتم كه در ركاب حسين زمان ((خميني كبير ))بسوي معبود بشتابم بر من گريه وزاري نكنيد و موي خود را مخراشيد وبدانيدكه من اين راه را با آگاهي كامل پذيرفتم و چون مسوليت پاسداري از خون شهدا را بر دوش خود احساس مي كردم به جبهه شتافتم تا يك قسمت از درياي مسئوليتي كه از شهيدان بر دوشم مي باشد انجام بدهم و آگاهم كه راهم  همان راهي است كه حسين و ياران وفادارش پيمودند.

و اي مردم هميشه در صحنه مغدان هميشه و در همه حال پيرو خط رهبر كبير و امام عزيزمان باشيد مبادا دلسرد بشويدكه با دلسرد شدن شما دشمن دلگرم ميشود وپا ميگيرد . مباداكه امام عزيزمان را تنها بگذاريد .

 

از خواهرانم مي خواهم كه راه مرا با خدمات پشت صحنه ادامه بدهند و در مرگ من هيچ ناراحت مباشيد.

انا لله و انا اليه راجعون

                                      والسلام

                                 ((حيدر مغداني))

 

از زبان همرهان


- غلامحسين مغداني (هم رزم، هم ولايتي ):

 وي در ميان جوانان هم سن و سال خود جذابيت هاي خاصي داشت كه همين امر باعث مي شد همه او را دوست بدارند .

 پس از يك ماه آموزش (دوره نظامي ) براي مرخصي برگشته بود. همان شب دعاي توسل در پايگاه بسيج برگزار شد . همين كه صداي دعا را شنيد ،نمازش را خواند و خودش را به مراسم دعا رسانيد

☼☼☼

عبدالحسن حاجي زاده (هم رزم و هم ولايتي):

 آنقدر خستگي ناپذير بود كه هميشه حاضر به نگهباني دادن بود

 آنقدر شيرين زبان و خوش برخورد بود كه زبانزد عام و خاص شده بود

 در محل خدمت بودم كه نامه اي دريافت كردم . از سيد حسن ذوالفقار جو (از اهالي مغدان) بود . در نامه نوشته بود (( برادر جان! يكي از كبوتران مغدان پرواز كرد ((حيدر مغداني))به درجه رفيع شهادت نائل آمد تحملم را از دست دادم و نتوانستم به نكهباني ادامه دهم دوستان آمدند و پست نگهباني را ازمن تحويل گرفتند .

☼☼☼

روشن مغداني (خواهر شهيد):

توضيح: شهيد حيدر خواهرانش را دوست مي داشت . اما به خاطر تقارن سني،((روشن)) با او انس و الفت ديگري داشت و روشن نيز همچنين .

از زبان اين خواهر جگر سوخته بشنويم

-    وقتي شنيدم مي خواهد به جبهه برود به درب بسيج (محل اعزام) رفتم . او رادر آغوش گرفتم و با او خدا حافظي كردم . مرا د لداري داد و گفت: زود بر مي گردم

اصلا نديدم كه حتي يك بار نارحت يا عصباني شود

در درسهايش به ادبيات فارسي و عربي خيلي علاقه داشت و ورزش فوتبال را بسيار دوست داشت .چپ پا بود و هافبك چپ بازي مي كرد

 

كرم مغداني (دوست ، هم بازي و )

براي بازي در نمايشنامه ((سركيچه)) به بوشهر رفتيم . وقتي با هم صحبت كرديم ،متوجه شديم كه هم من وهم حيدر براي اولين بار است كه به بوشهر مي رويم! و اين براي هر دو ما جالب بود .

☼☼☼

سيد جعفر موسوي(دوست ، هم بازي و ):

خوش اخلاق و خندان بود . هر وقت كه حرف مي زد لبان او خندان بود . يك روز هم نشد كه من با او باشم و او را ناراحت ببينم . اگر ناراحتي داشتيم با وجود حيدر آن را فراموش مي كرديم .

 

يوسف سبز پوشان (هم ولايتي):

به همه توصيه مي نمود امام و ولايت را تنه نگذارند و در مرگش گريه و زاري نكنند

چشم بر تمام ديدني ها بسته بود و دل از تمام جذبه هايش بركنده بود

حال از زبان دوست شنيدن چه خوش بود

                                       يا از زبان آن كه شنيد از زبان دوست ...

 

 

 

خون گريه زخم

يادگار از تو همين سوخته جاني است مرا

                                        شعله از تو است اگر گرم زباني است مرا

به  تماشاي  تن  سوخته ات   آمده ام

                                        مرگ من باد كه اين گونه تواني است مرا

نه خون گريه آن زخم گريز است تو را

                                        نه از  اين  گريه  يكريز  اماني  است  مرا

باورم نيست،نگاه  تو  و  اين خاموشي

                                       باز بر  گردش  چشم  تو گماني است مرا

چه زنم لاف رفاقت،نه غمم چون غم توست

                                       نه  از  آن  گرم  دلي هيچ نشاني است مرا

گو بسوزدتنه خشك مرا غم كه به كف

                                       برگ  و  باري  نبود  دير  زماني است مرا

عرق شرم دلم بود كه از چشمم ريخت

                                      ورنه  بر  كشته  تو  گريه  روا  نيست  مرا

 

 

 

 

 

 

 

منبع :

 کتاب به دریا پیوستگان : شهیدنامه شهدای بردخون

 گردآورنده : عابدی مجید

 محل نشر : بوشهر

تاریخ نشر : ۱۳۸۳/۱۲/۲۴

 

 

 

 

 

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده