خاطرات;
پنجشنبه, ۱۶ فروردين ۱۳۹۷ ساعت ۲۳:۲۴
شهید قاسم هندی زاده در سال 1326 د بوشهر متولد شد.که همیشه از حکومت ننگین پهلوی ناراضی بود و باعت شد در آخر به جبهه جنگ رود و درعملیات والفجر در تاریخ 1362/1/5 به شهادت رسید.
بیسب


ازخاطرات : آقای قادریان

فکرش هم برایم سخت بود روزی بیاید که حاج قاسم هندی زاده و حاج باقر میگلی نژاد درکنار ما نباشند و ما باشیم . ‏خاطرات زیادی از این دو بزرگوار در زندگی من وجود دارد ؛ چون در آن زمان اکثراً با هم بودیم . حدود سال 54 ‏بود که ما کم و بیش به صورت  خود  جوش شروع کردیم به دورهم جمع شدن و راجع به ظلم و ستم در مملکت  بحث کردن که هسته  اصلی همین  3،4 ‏نفر بودیم . حاج قاسم ؛ حاج باقر و من . تا این که یک برادر روحانی نیز از قم به جمع ما پیوست که اسمش حسین خالصی بود . از این زمان بود که سیر مبارزاتمان منسجم تر شد و به مرکز مبارزات وصل شدیم . با آقای محسن قرائتی هم رابطه داشتیم . ولی یکی از روحانیونی که مرتب با او در تماس بودیم  شهید  شیخ ابوتراب  عاشوری  بود . ‏‏ما برای مبارزاتمان علیه طاغوت نیاز به یاد گیری عملیات چریکی داشتیم ؛ لذا شیخ ابوتراب با یکی از رهبران گروه مبارزات مسلحانه در همدان ارتباط برقرار کرده بود و تصمیم داشت چند نفر را برای آموزش به آن جا بفرستد که قرار شد من و شهید حاج باقر برای آموزش به همدان برویم و حاج قاسم در بوشهر بماند . ما دو نفر رفتیم و به خاطر مسائلی که وجود داشت ؛ پس از یک شبانه روز آموزش ؛ به بوشهر برگشتیم و بعد از آن ؛ دو نفر مربی را به بوشهر ‏فرستادند تا ما را آموزش بدهند . ‏در همین اثنا فردی از حکومت طاغوت ؛ توسط شیخ ابوتراب مفسد تشخیص داده شده بود ؛ قرار شد من و شهید حاج قاسم او را ترور کنیم . در همین زمینه یک شب قبل ازشهادت شیخ ابوتراب ؛ ساعت ‏ 8 ‏ شب به منزل برادر شیخ ابوتراب که شیخ آن شب در منزل آن ها بود ؛ رفتیم و با او در این رابطه صحبت کردیم و اخباری که داشتیم رد و بدل شد . ‏یادم می آید که آن شب شیخ ابوتراب حالش خوب نبود و ما شام را هم در آن جا صرف نمودیم  و خداحافظی کرده ؛ برگشتیم و فردای ‏آن روز بود که سروان مختاری و پاسبان شیخی ، شیخ ابوتراب را در ساعت 3 بعد از  ظهر در  حال وضو  گرفتن در  منزلش به شهادت رساندند . ‏از جمله مواردی که  می توان به جسارت و شجاعت شهید حاج قاسم اشاره کرد یکی درهمین مقطع بود که  شهربانی  و ساواک  پیکر شهید  ابوتراب را  تحویل  نمی دادند  و اصرار هیچ کسی هم  به  جائی نمی رسید . در این  زمان بود  که  حاج   قاسم  با حالتی  برافروخته  ، نزد آن افسر مربوطه رفت و گفت : « شما چه فکر کردید ؟ مردم تکه تکه تان می کنند . باید جسد را تحویل بدهید » . که پس از آن واقعاً ترسیدند و جسد را تحویل دادند .

‏از دیگر اقداماتی که انجام می دادیم مسلح کردن مردم برای مبارزه با رژیم طاغوت بود که به همراه حاج قاسم و حاج باقر به گناوه  می رفتیم  و کلت کمری خریداری می کردیم وبه بوشهر می آوردیم و حتی خودمان تا شیراز هم می بردیم و به رابطینمان تحویل میدادیم که کار خطرناکی بود . ‏با شروع تظاهرات و شعار دادن ها در قم و شیراز و شهرهای بزرگ دیگر ، هنوز در بوشهرخبری نبود و ما سه نفربرای حضور در حرکت های ضد رژیم به شیراز و قم می رفتیم . مثلا پای منبر شهید دستغیب حضورداشتیم و «مرگ بر شاه » و « درود بر خمینی » می ‏گفتیم . ‏درمراسم چهلمین روز شهدای مردم تبریز در مسجد جامع عطار که آقای قرائتی سخنرانی داشت ؛ نزدیک بود او را دستگیر کنند که حاج قاسم و حاج باقر او را از صحنه دور ساختند . ‏پس از پیروزی انقلاب اسلامی ؛ ‏کمیته انقلاب با نقش اساسی شهید حاج باقر و شهید حاج قاسم تشکیل شد و سپس  گروه ضربت را راه اندازی کردند و بعد هم خود آن ها ، سپاه باسداران را در شهر به وجود آوردند . ‏شهید حاج قاسم در تاسیس و راه اندازی تمامی ارگان هایی که بعد ار انقلاب در بوشهر به وجود آمد ؛ نقش اصلی و اساسی داشت . به جز جهاد سازندگی که آن هم بعدها در جهاد خدمت کرد و در جبهه درهمان خط جهاد هم به شهادت رسید .

‏31 شهریور 59 ‏که جنگ شروع شد . ‏ شروع به تجهیز نیروها برای اعزام به جبهه کردیم ؛ ولی هر چه من وحاج قاسم به فرمانده بسیج ‏که حاج باقر بود ،اصرار می کردیم که خودمان هم برویم موافقت نمی کرد و می گفت جبهه شما ‏فعلاً این جاست . یک روز که من خودم از بابت این موضوع ناراحت بودم ؛ دیدم حاج قاسم آمد نزد ‏من و شروع کرد به اظهار ناراحتی که ما تصمیم داشتیم روزی برای جنگیدن به فلسطین برویم ؛ ‏ولی حالا نمی گذارند ما دراین جا به جنگ برویم . خیلی ناراحت بود . حاج باقر به من گفت برو ‏هر طور می توانی حاج قاسم را متقاعد کن که این جا بماند و به جبهه نرود و من هم مانده بودم ‏که چه کار کنم ، اما در این ماجرا حاج قاسم برنده شد و موافقت را گرفت و ما شاهد بودیم ؛ بدون اینکه به فرمانده اطلاع بدهد ؛ به همراه داوطلبین دیگر به جبهه رفت . ‏در عملیات فتح المبین بود که حاج باقر میگلی نژاد به شهادت رسید و ما یکی از عزیزترین برادران خود را از دست دادیم و از آن موقع به بعد هم آرامش و قرار را در چهره حاج قاسم ندیدیم . چرا که این دو شهید در همه جا با هم بودند و در سخت ترین مقاطع زمانی در کنار هم مبارزه می کردند . تا این که سرانجام در یکی از اعزام ها که حاج قاسم ‏به جبهه رفته بود ؛ بچه های جهاد سازندگی از او خواستند به خط آن ها برود و مسئولیت خط را به او دادند و در همین مرحله بود که او هم به آرزویش رسید و شهید شد .

 

 

 

 

 

 

برگرفته شده از کتاب : تشنه لبیک ؛ خاطرات شهید حاج قاسم هندی زاده

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 




برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده