خاطرات;
چهارشنبه, ۰۹ خرداد ۱۳۹۷ ساعت ۱۶:۰۰
شهيد ناصر شاهنده پور در سال 1344 در شهر اهرم ديار دليرمردان متولد شد.در سال 1364 به خدمت مقدس سربازي همراه با دوستان خود از شهر اهرم اعزام شدند محل آموزش شهيد پادگان حميد و مدت 20 ماه در مناطق جنگي جنوب بود.در مورخ 65/3/5 درمرز طلايیه به شهادت رسید.
اين بار كه برگردم به من گل پرپر گوید

خاطراتي از پدر شهيد


من با ناصر علاوه بر پدر و فرزندي دو دوست مهربان بوديم . وقتي صدايش مي زدم مي گفت جان فرمانش مي دادم مي گفت چشم. به مادرش مي گفت ننه جان . چقدر خوش برخورد و خوش كلام بود . شيرين سخن بود و سحرگاهان از خواب بر  مي خواست و سجاده پهن مي كرد و به عبادت و راز و نياز مشغول مي شد .

خبر شهادتش را عمويش مهدي به ما خبر داد . او از اهواز ما را خبر دار كرد . به محض شنيدن خبر از اهرم به سوي اهواز حركت كردم صبح در بيمارستان شهيد چمران حاضر شدم وقتي پيكر مطهر او را ديدم حالم بد شد خيلي ناراحت شدم ولي همين كه ميدانم فرزندم در راه خدا و احياي دين خدا و بقاي جمهوري اسلامي به شهادت رسيده همه مشكلات و سختي ها برايم راحت  و ساده مي شود .

تشييع جنازه بسيار با شكوهي بر گزار شد  جميع سادات خورموج  شركت كردند . خصوصاً سادات رضواني . حتي سادات رضواني ها خواستار اين بودند كه او را  در شهر خورموج دفن كنيم اما ما قبول نكرديم  و شهيد با شكوه خاصي كه جميع اهالي اهرم و ديگر دوستان و آشنايان از اطراف و اكناف و اصناف ،ورزشكاران و بسيجيان،نيروي هاي نظامي و انتظامي، سادات و روحانيون و غيره حضور داشتند مشايعت كردند و در جوار شهداء به خون خفته تنگستان در بهشت اكبر اهرم به خاك سپرده شد .

خاطره اي كه داريم اينكه در دوران كودكي شهيد حدود 3 سال سن داشت مبتلا به بيماري سختي شد كه انتظار نداشتيم بهبودي حاصل كند . توان مالي خانواده بسيار ضعيف بود . به اين خاطر براي مداوا و بهبودي او مجبور شديم كالاي خانگي خود را  بفروشيم و ناصر را به بوشهر برديم در مهمان سرايي جا گرفتيم و او را نزد دكتر طبيب كه دكتري بسيار ماهر بود برديم او را بسيار خوب معالجه كرد . بعد از مدتي فرزندم بهبودي حاصل كرد شايد بگوييد كجاي اين خاطره بوي زيبايي داشت و هر انسان فهيم مي داند كه ايراني امروز تحت حمايت دولت و نظام مقدسي كه ضعيف ترين مردم آن از نظر شرايط مالي از سرمايه دارترين مردم آن روزگار قويتر و صاحب امكانات بيشتري مي باشند كه انشاء الله شرايط از اين هم بر مردم سلحشور و پشتيبان ولايت بهتر شود به اميد اينكه راه شهدا را سر مشق و سر لوحه امور خود در تمامي مراحل زندگي داشته و بدانيم .

خداوندا دشمنان دين و ميهن ما را خار و ذليل بگردان              

 

  

خاطراتي از مادر شهيد

در مرحله آخري كه مي خواست به جبهه برود به در و ديوار و درهاي حياط همسايه ها چشم مي انداخت  خوب خبر داشت و مي گفت اين بار كه برگردم به من گل پرپر بگوييد . ساعت 12 شب بود كه از منزل دايي اش آمده بود در كنار من نشست من با او حرف مي زدم او گفت مادر امشب بايد سرت را در كنار سر من بگذاري و بخوابي آن شب كه فردا مي خواست به جبهه برود حال و هوايي ديگر داشت گويا خبر داشت كه اخرين لحظات ديدار ما و اوست من خنده ام گرفت . به او گفتم ناصر چه شده اين مرتبه اين طور شدي يكباره به من گفت مادر به يقين اين سفر سفر آخر است شايد ديگر تو را نبينم

روزي كه خداحافظي كرد باز همين جملات را تكرار كرد . دورگردن من دست انداخت لحظه عجيبي بود وداع سخت و دلخراشي بود من در مراسم روضه خواني ها خيلي وداع هاي شهداي كربلا را شنيده بوديم ولي اين بار به چشم خويشتن ديدم كه جانم مي رود و صبح صبحانه خورد و با تمام خانواده يكي دو سه بار وداع و خداحافظي كرد ولي دلش جاي ديگري بود. اي دريغ از اين روزگار و اين ايام . من از شهيد شدن ناصر ناراحت نيستم ولي فراق او و هجران او برايم خيلي سخت است يقيناً براي هر مادري سخت است اما وقتي كه يقين داريم آنان در راه خدا و بقاي دين خدا شهيد شده اند همه سختي ها قابل تحمل مي شود.

موقع شهادت ناصر وقتي خبر دار شدم گفتم خدايا ! عزيز ترين عزيزان كه به رسم امانت به من داده بودي به تو برگرداندم خدايا اين قرباني را از من بپذير.

باز مادر از خوابي كه درباره ناصر ديد و اينكه شهدا  از حال ما و دنياي ما با خبرند مي گويد:

ايام عيد بود در عالم خواب صداي درب حياط آمد رفتم در را باز كردم شهيد در حالي كه نوري او را فرا گرفته بود دستش به دور گردنم انداخت او از پدر و همه اعضاي خانواده ،از برادران و خواهران ،از من سؤال كرد: مي خواستم در را ببندم كه گفت مادر ميهمان داريم در همين حال بود كه بيدار شدم . صبح شد تلفن زنگ زد گفتند كه امروز از سپاه بنه گز مي خواهند به منزل ما مشرف شوند فهميدم شهدا از اوضاع ما با خبرند .

يك روز هم يكي از سادات كه هم اكنون در شهر اهرم سكونت دارد مرا ديد و گفت با تو كار دارم گفتم بفرماييد گفت خواب عجيبي ديده ام  گفت برايم شك و شبه ايجاد شده بود كه اينكه مي گويند امام خميني امام شهداست حقيقت دارد يا نه؟ چند  شب وضو مي گرفتم و مي خوابيدم تا اينكه در عالم رويا در حالي كه داشتم مات و حيران قدم مي زدم يكي به من گفت كجا مي روي ؟گفتم بيكارم سرگردانم گفت برو به باغ شهدا گفتم كو باغ شهدا ؟گفت برو آن جا دربي كه رنگ قرمز دارد . رفتم سيدي نوراني درب آن ايستاده بود گفتم آقا سيد مي خواهم به باغ بروم . گفت فقط تا به اينجا  اجازه داري و اين را به تو بگويم كه امام خميني(ره) و شهداء به حق واقعي هستند و اين عمارت 3 طبقه ببين متعلق به همه شهدا علي الخصوص اين ساختمان سمت راست متعلق به شهيد ناصر شاهنده پور فرزند علي است . بعد از آن همه چيز بر من حقيقت پيدا كرد و هميشه به امام خميني(ره) و شهدا متوسل مي شوم .   

 

 

 

خاطراتي از دوست شهيد (شهريار عاليزاده)

 

شهيد ناصر شاهنده پور از دوستان خوب و صميمي  بنده بودند . از خصوصيات بارز اين شهيد بزرگوار شجاعت و توكل به خداي متعال بود . از خاطرات بياد ماندني ايشان ديد و بازديد از دوستان و خويشان بود . ما تعدادي از دوستان هرگاه كه مي‌خواستيم به ديدار ايشان كه از جبهه هاي جنگ بر مي گشت برويم ، ايشان هميشه پيش دستي مي كرد به حدي كه اگر شب به منزل مي رسيد همان شب يا صبح زود به ديدن ما مي آمد . در ميان خاطرات يكي از آن ها خاطرات ورزشي ايشان بود كه همه ورزشكاران قديمي باشگاه ورزشي شهباز اهرم آن را فراموش نمي كنند . بيان مي نمايم در يكي از مسابقات حذفي اهرم با يكي از تيم هاي قدرتمند مسابقه ي حساسي داشتيم كه در آن بازي كار به ضربات  پنالتي كشيده شد . براي زدن پنالتي آخر كه حكم پيروزي را براي تيم داشت مربي به هركدام از بچه ها پيشنهاد مي داد نمي پذيرفتند و تنها كسي كه داوطلبانه بلند شد و با شجاعت پشت توپ قرار گرفت و با يك ضربه دقيق توپ را گل و تيم را به پيروزي رسانيد . اين شهيد بزرگوار بود .

روحش شاد و راهش پر رهرو باد

 

 

سجاياي اخلاقي شهيد ناصر شاهنده پور

 

 شهيد ناصر از علاقه مندان خاص به خاندان عصمت و طهارت بود او در حسينيه مرحوم حاج سيد محمد تقي هاشمي هميشه در مراسمات عزاداري امام حسين (ع) شركت مي كرد و آن جا را بهترين جايگاه و پايگاه براي شركت در مراسمات مذهبي و عزاداري انتخاب كرده بود .

او از خيل جواناني بود كه سينه زني مي كرد . در تيم شهباز اهرم گروهي تشكيل داده بودند و در دهه محرم و در دعاها و مراسمات مذهبي حضور فعال و گسترده داشتند ديگر از خصوصيات اخلاقي شهيد احترام به والدين بود كه هرگاه پدر او را صدا مي زد به جاي بله جان مي گفت و مادر را ننه جان صدا مي زد . او حضور در بسيج را خانه دوم خود قرار داده بود . در زماني كه برادر پوربهي فرمانده بسيج اهرم بود چه شب ها كه تا صبح بيدار مي ماند و نگهباني مي داد و در فعاليت هاي بسيج شركت فعال داشت و همچنين ديگر از خصوصيات اخلاقي و دوست يابي و دوست نگهداري او بود كه براي همه دوستان احترام خاصي قائل بود از لحاظ درسي و تحصيلي از هوش و ذكاوت عجيبي برخوردار بود همچنين اخلاق رفتار هاي شايسته سر آمد همه شاگردان كلاس خود بود اين مطلب همه همكلاسي ها و معلمان معترف بوده و اقرار مي كردند . تبسم شيرين و زيبايي او در اولين برخورد نشاني از عطوفت را در دل هر انساني زنده مي كرد اهل خود خواهي و تكبر نبود فروتني را شيوه اي بس گوارا براي خود مي دانست آرزوي وصال دوست باعث شده بود كه در هر نوشته اي از معاد و ديدار با حضرت حق را ياد آور شود صاحب جرات بود و شهامت و بارك الله بر مردان راستين كه با خون خويش جاوداني اسلام را در عرصه گيتي بر روبه صفتان به اثبات رسانيدند.

 

 منبعکتاب: انوار شفق مولف: حاج حسین حیدری ، عبدالرسول شورکی ،محمد عالیزاده

 

 

 

 

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده