مصاحبه;
شنبه, ۲۳ تير ۱۳۹۷ ساعت ۱۳:۵۲
جانباز هفتاد درصد جنگ تحمیلی محمد جوهری اهل آبادان است. از همان روز آغاز در متن جنگ حضور داشته و در عملیات طریق القدس جانباز شده است. او ورزشکار پرافتخاری است و در رشته های دو میدانی، پرتاب وزنه، دیسک، نیزه و گل بال صاحب مدال های رنگارنگی است. در روز اول آبان ماه سال 1386 در ساختمان بنیاد شهید و امور جانبازان و ایثارگران گناوه با او قرار گذاشتیم. خیلی صمیمی و با هیجان خاصی به سؤالاتمان پاسخ داد. امید به زندگی و کار و تلاش در این جانباز موج میزند.
مصاحبه با جانباز ورزشکار محمد جوهری

جانباز هفتاد درصد جنگ تحمیلی محمد جوهری اهل آبادان است. از همان روز آغاز در متن جنگ حضور داشته و در عملیات طریق القدس جانباز شده است. او ورزشکار پرافتخاری است و در رشته های دو میدانی، پرتاب وزنه، دیسک، نیزه و گل بال صاحب مدال های رنگارنگی است. همچنین پدر موفقی نیز برای شش فرزندش است.

برخی از فرزندان او به دانشگاه راه یافته اند. در روز اول آبان ماه سال 1386 در ساختمان بنیاد شهید و امور جانبازان و ایثارگران گناوه با او قرار گذاشتیم. خیلی صمیمی و با هیجان خاصی به سؤالاتمان پاسخ داد. امید به زندگی و کار و تلاش در این جانباز موج میزند.

 

 چند برادر و خواهر هستید؟ ما در مجموع پنج خواهر و برادر هستیم. من برادر وسطی هستم و نظام برادر بزرگترم است. محسن، پری و فاطمه که تکنسین بیمارستان است و در آبادان کار می کند.

 

 اهل کجا هستید؟ در آبادان متولد شدم.

 

 پدرتان چه کاره بود؟ تکنسین فنی شرکت نفت بود.

 

در قید حیات هستند؟ خیر، هفت هشت سال است به رحمت خدا رفته اند.

 

مادرتان زنده هستند؟ بله.

 

در کدام محلة آبادان متولد شدید؟ در محله تانکی یک شرکت نفت.

 

چند ساله بودید که به مدرسه رفتید؟ هفت ساله بودم. به مدرسه فرهنگ در لینده جنب زندان میرفتم و تا کلاس پنجم آنجا درس خواندم. راهنمایی را هم در مدرسه بهار جنب مدرسه قاضی نوری درس خواندم.

 

انقلاب که شد کلاس چندم بودید؟ اول راهنمایی بودم.

 

 خاطره ای از ایام انقلاب در آبادان دارید که برای ما تعریف کنید؟ در آبادان هم مثل دیگر شهرهای ایران مردم به خیابان ها ریختند و علیه شاه و رژیم پهلوی تظاهرات کردند. من هم به اتفاق پدر و مادرم در این تظاهرات شرکت می کردم.

 

 شبی که سینما رکس آبادان آتش گرفت را به یاد دارید؟ برادر بزرگم یک سانس قبل از آنکه سینما رکس را آتش بزنند، در همان سینما بود. صبح با مردم جهت دفن شهدای سینما رکس به قبرستان رفتیم. از محلة ما(ذوالفقاری)ا قبرستان خضر راه زیادی نبود، همة شهر عزادار بودند و صدای شیون و ناله از همة محلات و خیابان ها به گوش می رسید. برخی از اجساد چنان در سینما رکس سوخته بودند که قابل شناسایی نبودند و عده ای از شهدا را دست جمعی و در یک گور به خاک سپردند.

 

جنگ که شروع شد کجا بودید؟ جنگ که شروع شد من در آبادان بودم. روز سی و یکم شهریو رماه 1359 صدام به ایران حمله کرد و آبادان را از طریق هواپیما به طور مفصل بمباران کرد که همان روز عدة زیادی از مردم مجروح و شهید شدند. همان روز اول یک هلی کیوپتر خودمان در محله ذوالفقاری سقوط کرد و خلبان آن به شهادت رسید. این هل کیوپتر که در نوار مرزی مشغول گشت زنی بود، مورد هدف موشک های دشمن قرار گرفت و در محلة ما به سیم برق گرفت و سقوط کرد. در هل کیوپتر چند نفر بودند که مردم آنها را بیرون آورده و به بیمارستان آرین و شیرخورشید بردند، متأسفانه خلبان و کمک خلبان این هل کیوپتر در دم به شهادت رسیدند.

 

جنگ که شروع شد شما کلاس چندم بودید؟ کلاس دوم راهنمایی بودم که جنگ شروع شد. عراقی ها مرتب آبادان را از هوا و زمین مورد هدف قرار می دادند و با بمب، توپ و انواع خمپاره به جان شهر افتادند. مردم هم وحشت زده شروع به تخلیه آبادان کردند. من هم خودم را به نیروهای نظامی معرفی و شروع به دفاع از شهر و دیارم کردم.

 

آیا از آن ایام خاطره ای دارید؟ بله. یادم می آید که همان روزهای اول ارتش چند دستگاه کاتیوشا آورد و در پشت آبادان مستقر کرد، منطق های بود به نام شلحه، کاتیوشاها را آنجا مستقر کردند. ارتش شروع به شلیک کاتیوشا به طرف دشمن کرد. شبی دشمن محلة ذوالفقاری را در آبادان زیر آتش گرفت و حدود یک ساعت با خمسه خمسه و خمپاره محله را به شدت شخم زد. عدة زیادی از مردم در این میان به شهادت رسیده و یا به شدت مجروح و جانباز شدند. یادم است یک خانواده منتظر بودند تا ماشین گیر آورده و با آن از شهر جنگ زده آبادان بیرون بزنند، در این میان یک پیکان سواری سر رسید که داخل آن پر از آدم بود حتی دو نفر را در پشت صندوق عقب پیکان بسته بودند، صحنه بسیار تکان دهنده ای برای من بود. مردم با هروسیله ای که گیرشان می آمد از شهری که زیر آتش مرتب دشمن بود، خارج می شدند. حتی عده ای با گاری و دوچرخه و یا با پای پیاده از شهر خارج شدند.

 

آیا خانواده شما هم از آبادان خارج شدند؟ بله، پدرم با ماشین شرکت نفت خانواده اش را به ماهشهر برد و از آنجا نیز به روستای زادگاهش یعنی چاه شیرین گناوه برد و در این روستا مستقر کرد. خواهرم در بیمارستان آبادان مشغول خدمت بود، یک بار که من به طور مختصر مجروح شدم و مرا به بیمارستان بردند، خواهرم به من گفت که باید خیلی سریع شهر را ترک کنم زیرا جانم در خطر است و کسی هم نیست که سرپرستی من را بر عهده بگیرد.

 

 از چه ناحیه ای مجروح شده بودید؟ترکش خمسه خمسه به پایم خورده بود. فکر میکنم حدود بیست روز از جنگ میگذشت.

 

در حملة عراقی ها به کوی ذوالفقاری آیا شما هم حضور داشتید که از محلة خودتان دفاع کنید؟ نه، من آن روز در منطقة، دیگری از آبادان مشغول دفاع از شهر بودم. بعد از مدتی به گناوه رفتم و از طرف کمیته انقلاب اسلامی گناوه عازم جبهه های نبرد شدم. در عملیات آزادسازی بسُتان که در اواخر سال 1360 صورت گرفت، نیز شرکت داشتم که در اثر ترکش یکی از انگشتان دستم را از دست دادم.

 

 دوران سربازی را کجا سپری کردید؟ دوران سربازی ام را در کمیته انقلاب اسلامی گناوه سپری کردم. آنها مرا به لشکر 92 زرهی اهواز منتقل کردند. در ماجرای بازپس گیری تپه های الله اکبر در منطقه دشت آزادگان حضور داشتم. این عملیات که در مرداد ماه سال 1360 صورت گرفت، اولین عملیات پیروزمندانه ما در جنگ محسوب می شد. در عملیات طریق القدس تیربارچی گردان بود، خوب یادم است که شهید صیاد شیرازی آمد و به ما گفت: «بچه ها پل نیسان خیلی برای ما مهم است. عراقی ها اگر بخواهند به ما حمله کنند باید از روی این پل بگذرند و اگر هم بخواهند فرار کنند باز ناچارند از روی همین پل عبور کنند. سعی کنید آرایش تانک های دشمن را به هم بزنید ». ما پنج نفر بودیم و در میان ما یکی از بچه های مشهد هم حضور داشت و دو نفر از بچه ها اصفهانی بودند، دو نفر دیگر هم خوزستانی بودیم. لودری آمد و دو خاکریز در دو طرف دهانه ورودی و خروجی پل نیسان زد. ما بلافاصله پشت این خاکریزها سنگر گرفتیم. حدود بیست وچهار ساعت از این ماجرا گذشت، فردا ظهر یک لانکروز آمد و برای ما غذا آورد. خوب یادم است غذا عبارت بودند از نصف نان، یک تخم مرغ آبپز، نصف خیار شور و یک گوجه فرنگی کوچک. اینها را داخل پلاستیکی قرار داده و سرش را گره زده بودند، ما غذا را با اشتها خوردیم. ساعت یک یا دو نصف شب بود که عراقی ها به ما پاتک زدند، پاتک آنها خیلی شدید بود، دشمن می خواست از طرف تنگه چزابه به بستان حمله کند و این شهر را دوباره از دست ما در آورد. شایع شد که صدام گفته است که: «من فردا ناهار را در فرمانداری بستان میخورم ». عراقی ها همة نیروهای خود را برای باز پس گیری بستان بسیج کردند و جنگ سختی در گرفت و بچه های ما با هر مقاومت و جانفشانی که بود نگذاشتند عراقی ها موفق شوند. دشمن تلفات زیادی داد و عدة فراوانی هم از بچه های ما به شهادت رسیدند. شب سوم عملیات من در پشت خاکریز بودم، یکی از بچه ها آمد و خبر داد که نیروهای ویژه یا همان کلاه سبزهای عراقی در حال پیشروی به سوی ما هستند. بلافاصله پشت یکی از تیر بارهای گرینف نشستم و شروع به تیراندازی به طرف دشمن کردم، یکی دو نوار فشنگ روی دشمن خالی کردم. در این هنگام خمپاره ای کنارم افتاد و منفجر شد. ترکش خمپاره به صورت من پاشیده شد، چشم راستم را از بین برد و آسیب جدی به فکم وارد آورد و فک ثابتم به طور کامل از بین رفت. حدود هفتا و پنج ترکش در سر و صورت و مغزم موجود است که همین امروز هم موجب درد و آزارهای خیلی زیادی برایم می باشند. همین ترکش ها مرا دچار بیماری ضعف اعصاب و روان کرده است. به طور مرتب دچار خونريزی حلق و گوش هستم.

 

بر اثر اصابت خمپاره بیهوش شدید؟ بله، بی هوش شدم. وقتی که به هوش آمدم، دیدم مرا در یک لانکروز روی اجساد شهدا و مجروحان انداخت هاند، صدای نالة مجروحان آزار دهنده بود. دوباره از هوش رفتم. بار دوم در هواپیما به هوش آمدم شنیدم که می گفتند: «ببندینش تا غلت نخورد ». برای بار سوم در آمبولانس به هوش آمدم، آمبولانس داشت آژیر می کشید، دوباره از هوش رفتم و وقتی به هوش آمدم که دیدم در بیمارستان هستم و دکترها و پرستارها بالای سرم ایستاده اند. دکتر به من گفت که مقداری از چربی چشم داخل حدقه مانده و باید آن را تخلیه کند تا آن چربی عفونت نکند و به چشم دیگرم آسیب نرساند. به دکتر گفتم: «ریش و قیچی دست خودت است و هرکاری که دلت می خواهد بکن.» 9 ساعت در اتاق عمل بودم و دکترهای گوش، حلق، بینی و چشم روی من کار کردند. تا هشت ماه صورتم باز بود و استخوان نداشت. در این مدت رنج های زیادی تحمل کردم که حد و حساب ندارد.

 

چه مدت در بیمارستان بستری بودید؟ یک سال و خورد های در بیمارستان 545 ارتش در تهران بستری بودم. در این مدت چند بار مورد عمل جراحی قرار گرفتم و ترکش های زیادی از بدنم خارج شد. حدود هفتاد و چهار الی پنج ترکش هم در سر و صورت و مغزم باقی ماند که جراحان نتوانستند آنها را از بدنم بیرون بیاورند.

 

 از چه وقت به ورزش رو آوردید؟ از وقتی جانباز شدم رو به ورزش آوردم.

 

 در چه رشته هایی فعالیت ورزشی دارید؟ دو میدانی نابینایان و کم بینایان، پرتاب وزنه، دیسک و نیزه و گل بال نابینایان. در این چند رشته فعالیت میکنم و به حمدالله یکی از قهرمانان و مدال آوران این رشته ها در سطح کشور هستم، مدال های رنگارنگی به دست آورده ام.

 

 در این رشته ها مقام اول و دومی هم آورده اید؟ بله، در پرتاب دیسک چند بار در سطح کشور قهرمان و نایب قهرمان هستم. در پرتاب وزنه نیز نایب قهرمان شده ام. در پرتاب نیزه در سطح کشور نایب قهرمان شده ام. در بازی گلبال هم تیم نابینایان گلبال استان بوشهر یکی از قوی ترین تیم ها در سطح کشور است.

 

کلاس چندم بودید که مجروح شدید؟ دوم راهنمایی بودم که مجروح و جانباز شدم. بعد از پشت سر گذاشتن مراحل مجروحیت، به استخدام کمیته انقلاب اسلامی در گناوه در آمدم و اکنون هم بازنشسته هستم. در سال 1383 هم دیپلم گرفتم و در حال حاضر کارشناس مرکز آموزش هستم.

 

چه سالی ازدواج کردید؟ سال 1363 ازدواج کردم.

 

 چند فرزند دارید؟ شش بچه دارم، دو پسر و چهار دختر. دخترهای بزرگم به نام فاطمه و مریم ازدواج کرده و در تهران زندگی میکنند و معصومه دانشجوی حقوق است، مرضیه هم پیش دانشگاهی می خواند. پسر بزرگم رضا دانشجوی رشته مدیریت بازرگانی است و پسر دومم هم اول دبیرستان است.

 

چه سالی به مکه رفتید؟ سال 1383 به مکه رفتم.

 

کربلا هم رفته اید؟ بله، سه چهار سال پیش کربلا رفته ام. همان سالی که در پنج شهر مذهبی عراق هم زمان بمب منفجر شد و عدة زیادی از مردم بیگناه توسط تروریست ها به شهادت رسیدند. من همان موقع کربلا بودم. بمب که منفجر شد به کمک مجروحان رفتم و شهیدان را جمع آوری کردیم. بمب درست روز عاشورا در میان جمعیت منفجر شد و عدة زیادی مجروح و شهید شدند. بمب را تروریست ها در دیگ برنجی بچه های یزد و اصفهان کار گذاشته بودند.

 

بزرگترین آرزویتان چیست؟ ظهور آقا امام زمان(عج)و سلامتی همه مردم کشورم و مسلمانان جهان.

 

 

 

 از این که در این گفت وگو شرکت کردید، متشکرم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 




منبع:

کتاب کی شما شهید شدید؟

نویسنده: سید قاسم حسینی

 

 

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده