مصاحبه;
سه‌شنبه, ۲۶ تير ۱۳۹۷ ساعت ۱۴:۴۰
جانباز هفتاد درصد جنگ تحمیلی آقای رضا حبیب زاده ساکن روستای پوزگاه از توابع گناوه است. در یک بعدازظهر گرم تیرماه 1386به منزلش رفتیم، با وجودی که یکی از نزدیکان همسرش فوت کرده بود، ما را به گرمی پذیرفت و به سؤالات مختلف ما پاسخ داد. وی در جزیره مجنون مجروح شده و مشکل اعصاب و روان دارد. با هم گفت وگوی صمیمی با ایشان را می خوانیم.
مصاحبه با جانباز هفتاد درصد رضا حبیب زاده


جانباز هفتاد درصد جنگ تحمیلی آقای رضا حبیب زاده ساکن روستای پوزگاه از توابع گناوه است. در یک بعدازظهر گرم تیرماه  1386به منزلش رفتیم، با وجودی که یکی از نزدیکان همسرش فوت کرده بود، ما را به گرمی پذیرفت و به سؤالات مختلف ما پاسخ داد. وی در جزیره مجنون مجروح شده و مشکل اعصاب و روان دارد. با هم گفت وگوی صمیمی با ایشان را می خوانیم.

 

چند برادر و خواهر هستید؟ سه برادر و سه خواهر هستیم.

 

نام می برید؟ نادر برادر بزرگ و جعفر برادر کوچکم است، خودم نیز دومی هستم . و خواهرها، خواهر بزرگم معصومه، دومی طلا که همسرش جانباز است و خواهر سوم هاجر نام دارد.

 

 پدرتان چه کاره بود؟ پدرم کارگر ساده بود.

 

کشاورز بود؟ بله، کشاورز ساده بود.

 

پوزگاه تا بندر گناوه چند کیلومتر فاصله دارد؟ حدود پانزده کیلومتر راه است.

 

روستای شما قبل از انقلاب چقدر جمعیت داشت؟ فکر می کنم حدود پنجاه یا شصت خانوار داشت.

 

الآن چقدر جمعیت دارد؟ حدود صد خانوار.

 

پوزگاه قبل از انقلاب آب لوله کشی داشت؟ نه نداشت.

 

برق چطور؟ نه.

 

جاده آسفالت؟ قبل از انقلاب از این خبرها در روستا نبود، تلفن هم در خیال کسی نبود.

 

 

مدرسه که داشت؟ یک مدرسه خشتی خراب داشت.

 

ابتدایی بود؟ بله، تا ابتدایی بود.

 

 چند ساله بودید که به مدرسه رفتید؟ شش هفت ساله بودم که به مدرسه رفتم.

 

اسم مدرسه را به یاد دارید؟ قبل از انقلاب به آن کاوة آهنگر می گفتند اما امروز به آن شهید حمزه بیژنی می گویند.

 

روستای شما چند شهید دارد؟ فقط یک شهید دارد که همان شهید حمزه بیژنی است.

 

روستای شما آزاده دارد؟ بله، یک نفر هم آزاد دارد، عبدالله اکبرزاده نام دارد، جانباز هم هست.

 

 

پوزگاه چند جانباز دارد؟ خودم هستم و آقای اکبرزاده.

 

تا کلاس چندم درس خواندید؟ قبل از آنکه بروم جبهه سیکل گرفته بودم. یعنی تا سوم راهنمایی خواندید؟ بله، تا همین حدود.

 

دوران راهنمایی را کجا خواندید؟ در بندر گناوه خوانده ام.

 

چه مدرسه ای؟ اسم مدرسه ما شهید ارشاد بود.

 

وضع درسی شما چطور بود؟ بد نبود.

 

ماه های انقلاب را به یاد دارید؟ بله به یاد دارم.

 

تعریف می کنید؟ کلاس چهارم ابتدایی بودم که انقلاب شروع شد. من هم مثل باقی اهالی روستایمان در انقلاب شرکت کردم و بچة انقلاب هستم، در همة راهپیمایی های ضد شاه شرکت می کردم.

 

 

خاطره ای از ماه های انقلاب داری که برایمان تعریف کنید؟ روزی در همان ما ههای انقلاب ژاندارم ها با ماشین جیپشان به خانة کدخدای ما آمدند. یکی از دوستانم به من گفت که برویم و چرخ جیپ ژاندارم ها را پنچر کنیم، آهسته رفتیم و یکی از چر خهای جیپ را با وسیله تیزی پنچر کردیم در حین کار بودیم که یکی از ژندارم ها فهمید و به دنبالمان افتادند، من بلافاصله پا به فرار گذاشتم اما دوستم گیر افتاد و ژاندارم ها با پوتین به کمر او لگد زدند که تا مدت ها کمرش درد می کرد.

 

 خاطرة دیگری هم از آن روزها دارید؟ خاطره جالبی از شهید حمزه بیژنی دارم. در مکتب خانه درس می خواندم که روزی شهید بیژنی آمد و گفت که چه کسی می تواند درست وضو بگیرد، من گفتم میتوانم وضو بگیرم. هنگام وضو گرفتن به جای کلمه آرنج، کلمه نارنج را به کار بردم و گفتم که:آب را از نارنج به پایین می ریزیم »، همه از جمله شهید بیژنی زدند زیر خنده.

 

برای اولین بار کی به جبهه رفتید؟ فکر میکنم سال 1363 بود که برای اولین بار به جبهه رفتم.

 

ماه و روز آن را به یاد دارید؟ تابستان سال 1363 بود.

 

از کجا اعزام شدید؟ از بسیج بوشهر به شیراز اعزام شدیم و از شیراز ما را برای حراست از تنگه هرمز به بندرعباس اعزام کردند و مدتی در بندر عباس به مأموریت مشغول بودیم.

 

چه مدت در بندر عباس بودید؟ مأموریت ما سه ماه بود که یک ماه دیگر هم تمدید کردند و ما 4 ماه در آنجا بودیم. البته یک ماه آخر را در پرونده ام نیاورده اند که نمیدانم چرا.

 

 در بندرعباس چه می کردید؟ همه کار می کردم، مدتی هم در تبلیغات بودم و چند هفته در نیروی انتظامات بودم.

 

برای بار دوم کی به جبهه رفتید؟ در سال 1364 بود که برای بار دوم به جبهه رفتم، اسفند سال 1363 بود.

 

 بنابراین عید نوروز سال 1364 را در جبهه بودید؟ بله، در جبهه بودم.

 

شما را به کدام جبهه بردند؟ عملیات بدر در پیش بود و ما را اول به مارد بردند و بعد از مدتی از آنجا به منطق های پر از نیزار بردند که نامش را از یاد برده ام. در جبهه چند فروند قایق بود که آنها را رنگ آمیزی کردم. ما تا حوالی جزیره مجنون در خاک عراق پیشروی کردیم، من سوار قایق لاندرگراف بودم.

 

 از این عملیات خاطره ای در ذهنتان مانده است؟ بله. ما آموزش چندانی ندید ه بودیم و حدود یک هفته بود کار با قایق را به ما یاد داده بودند. قایق ما در حال حرکت بود و نمی دانم چرا چنان جوش آورده بود که می خواست منفجر شود. یکی از دوستانم که همراهم بود صورتش را روی رادیاتور جوش آمده گرفت، خدا به او رحم کرد، اگر سر رادیاتور باز می شد دوستم می سوخت. خاطرة دیگری که از جزیره مجنون دارم این است که تازه به این جزیره رسیده بودیم، همان اطراف سنگری بود که کمی قبل از ما یکی از بچه های ناوتیپ امیرالمومنین بوشهر به نام علی غلامی سرنماز به شهادت رسیده بود، گلوله توپ هفتاد و پنج میلی متری خورده بود.

 

با دشمن هم درگیر شدید؟ نه نشدیم.

 

چرا؟ به خاطر اینکه ما در عملیات شرکت نکردیم و بعد از انجام عملیات بدر بود که ما را به جزیره مجنون بردند .

 

در چه تاریخی جانباز شدید؟ در تاریخ بیست و دوم اردیبهشت 1364 جانباز شدم.

 

کجا جانباز شدید؟ در جزیره مجنون.

 

چطوری جانباز شدید؟ موج انفجار خوردم.

 

 

کل ماجرا را برای ما تعریف می کنید؟ روز بود و کنار پد نزدیک آب نشسته بودم. شنا بلد نبودم، به همین دلیل جلیقه نجات پوشیده بودم تا اگر داخل آب افتادم، غرق نشوم. ناگهان صدای انفجار توپ به گوشم رسید و گلوله توپ در 10 الی 12 متری ما افتاد و منفجر شد. موج مرا بلند کرد و داخل آب انداخت. در آب بیهوش شدم اما چون جلیقه تنم بود، زیر آب نرفتم و غرق نشدم، این هم خواست خدا بود. با آمبولانس مرا از خط به بهداری بردند و آنجا هم به خانه خودمان در پوزگاه آوردند. حالم خیلی بد بود، نمی دانم چرا در بیمارستان بستری نکردند و به خانه آوردند. بعد از چند روز از طرف بنیاد شهید بوشهر برای مداوا و درمان به شیراز بردند.

 

چه مدت در بیمارستان شیراز بستری بودید؟ مرا حدود یک ماه تمام در بیمارستانی در شیراز بستری کردند. دکترها بعد از معاینه های زیاد گفتند که موج انفجار بر روی مغز و اعصابم تأثیر گذاشته است.

 

چه سالی ازدواج کردید؟ در سال 1370 ازدواج کردم.

 

چند فرزند دارید؟ چهار بچه دارم. زینب، زهرا، روح الله و سجاد.

 

آیا بعدها درس و مشق را ادامه ندادید؟ دو سه سال درس خواندم و اکنون دیپلم ناقص هستم. این را هم بگویم که من گیاه خوار هستم و از خوردن گوشت پرهیز میکنم. یادم می آید در جبهه که بودیم روزی آبگوشت آوردند و من نخوردم، بچه ها همه خوردند و همه مسموم شدند، تنها کسی که مسموم نشده بود من بودم، همه به سختی اسهال گرفتند. بعدها معلوم شد که ستون پنجم داخل آبگوشت چیزی ریخته است و غذای بچه ها را مسموم کرده است.

 

دلتان می خواست شهید می شدید؟ بله خیلی دلم می خواست. خودم را آماده شهادت کرده بودم اما خدا نخواست.

 

 

از این که در این گفت وگو شرکت کردید، متشکرم.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

منبع:

کتاب کی شما شهید شدید؟

نویسنده: سید قاسم حسینی

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده