خاطرات;
چهارشنبه, ۱۰ مرداد ۱۳۹۷ ساعت ۱۷:۱۶
شهید حسن قایدی در 1349/5/1 در بردخون دیده به جهان گشود.پس ازنخستين حضورش در جبهه ،شاهد نابينا شدن پدر پيرش بود. با تمام گرفتاريهاي شخصي (رسيدگي به پدر و مادر و …) نقش برجسته خود را در صحنه هاي مختلف اجتماعي نيز حفظ كرد و سرانجام در 1367/5/28 به شهادت رسید.
از محله باغ تا باغ لاله هاي بهمنشير


نام و نام خانوادگي: حسن قايدي

نام پدر: غلامحسين

نام مادر :رقيه

وضعيت فرزندان: 1فرزند پسر

محل تولد: بردخون

نوع حضور در جبهه: بسيجي

شماره شناسنامه :1848

تاريخ شهادت: 1367/5/28

تاريخ تولد: 1349/4/1

محل شهادت: بهمنشير

تحصيلات: پايان دوره راهنمايي

مسئوليت(هنگام شهادت): تير بارچي

شغل: كارگر

محل دفن: گلزار شهداي بردخون

 

 

 

 

از زبان همرهان

 

سليمان درويشي (برادر شهيد)

ذوق هنري بسيار خوبي داشت . در چند نمايشنامه ايفاي نقش كرد كه مردم خوب بردخون هنوز هم بازي هاي زيباي او را به ياد دارند . سر آمد همه اين كارهاي هنري ،بازي در نمايشنامه ((ما در سنگر نمي ميريم))

بود كه به همراه شهيد ((يوسف بردستاني)) ايفاي نقش مي كردند

در شب هاي جمعه در مساجد و منازل شهدا دعاي كميل قرائت ميكردنند

شهيد هميشه خنده رو و بسيار شوخ طبع بود به طوري كه در برخورد اول هر كسي را جذب خود مي كرد. به ياد دارم كه در جبهه موجب تقويت روحيه ديگران همسنگر خود مي شد

به همراه شهيد (( درمانده)) يك تيم فوتبال به نام ((فجر)) تشكيل داده بودند كه بنده هم افتخار بازي در آن تيم را دارم.

برادرم حسن از ابتداي كودكي چهره دوست داشتني و محبوب داشت . به دل همه مي نشست در نوجواني هم يكي از شاگردان ممتاز مدرسه بود . به خاطر حضور در جبهه موقتا درس و مشق را كنار گذاشت ،بعد هم به خاطر فقر نتوانست درس را ادامه دهد

 

 

 

از زبان فرزند؛

((ابوالحسن قايدي)) يادگار عزيز شهيد حسن قايدي است . محجوب و سر به زير ،دوست داشتني و آرام اكنون (سال 1383) سال دوم دبيرستان رشته ادبيات و علوم انساني است . به همراه مادرش ((خيري احمدي)) در خانه اي كه به عكس ها و اسناد به يادگار مانده از پدرش مزين شده ،زندگي ميكنند . مادري كه افتخار دارد ،در به دنيا آوردن،پروردن و بزرگ كردن يادگار يك شهيد نقش داشته است . ((ابوالحسن )) سه روز از عمر خود را طي كرده بود كه پدر شهيدش را به خاك سپردند .

دقيقاكي فهميدي كه فرزند يك شهيد هستي ؟

در شش سالگي مادرم به طرز خاصي به من فهماند كه پدرم شهيد شده . اول دلم گرفت و غصه خوردم از اينكه ديگران پدر دارند و من ندارم . اما بزرگ و بزرگ تر شدم احساس كردم بايد افتخار كنم و و مواظب تمام رفتار و حركاتم باشم زيرا من فرزند يك شهيد هستم و بايد براي هم كلاسي هايم الگو باشم ..

((ابوالحسن)) كه بسيار كم حرف هست، از شهيد و شهادت چنان حرف مي زند ،كه انسان لذت مي برد . براي او سلامت توفيق و سر بلندي از درگاه خداوند مسئلت داريم .

 

 

از زبان همسر:

خاطره شيريني كه از آن شهيد به ياد دارم اين است كه ،يك روز براي تقويت روحيه مرحوم پدرش (كه خيلي دوستش مي داشت ) لباس ورزشي را به تن او پوشانيد و با او عكس گرفت . وقتي مرحوم پدرش فهميد كه ((حسن)) با او چه شوخي اي كرده خيلي خنديد آخر فقط حسن بود كه پير مرد را مي خنداند … .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 





 

منبع:

به دریا پیوستگان: شهیدنامه شهدای بردخون

پدیدآورندگان : گردآورنده: مجید عابدی

تاریخ نشر : 1383/12/24

 

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده