کد خبر: ۴۳۴۹۹۰
تاریخ انتشار: ۱۷ مرداد ۱۳۹۷ - ۱۲:۲۶
خاطرات;
شهيد اصغر قاسمي،در سال 1344 در قريه اسماعيل محمودي ديده به جهان گشود. وي درسال1364 به خدمت مقدس سربازي رفت. بعد از مدتي حماسه آفريني در جبهه زيد مجروح و به بيمارستان اصفهان اعزام شد و سرانجام بر اثر حادثه تصادف در تاریخ 65/5/22 به شهادت رسید.
شهید اصغر قاسمی به روایت خانواده

نام پدر: حسين

نام مادر: كيميا

طلوع سبز : 44/6/30

محل تولد : روستاي اسماعيل محمودي

غروب خونين : 65/5/22

محل شهادت : جاده برازجان ـ كازرون

سمت : سربازوظيفه ناجا

محل دفن : بهشت سجاد (ع)برازجان

 

 

 

 

مادر و فرزند شهیدش شهید اصغر قاسمی

 

شهيد بسيار صادق، با نظم و خوش رو بود. به كار خود كاملاً آشنا بود. هميشه مورد تشويق كارفرما بود. به ارزشهاي ديني خيلي اعتقاد داشت. ودر راهپيمايي هاي قبل از انقلاب شركت مي نمود. در اول انقلاب نقش مؤثر در تأمين امنيت محل داشت. چهره خندان و ذوق  و خوش طبعي و شوخ بودنش هميشه براي ما ماندگار است. ودر خصوص پشتيباني از جبهه هاي نبرد هميشه ما را توصيه مي كرد.به علت عائله زياد پدرش،ترك تحصيل نموده و جذب كار شد. به همه اعضاي خانواده علي الخصوص خواهرانش علاقه بسيار داشت. و نسبت به انجام واجبات وترك محرمات بسيار دقيق بود. و به حقوق ديگران احترام فروان مي گذاشت. و مردم در محل احترام بسيار زيادي به وي مي گذاشتند. و در مورد دوستانش كه شهيد شده بودند مي گفت: كه خوشا به حالشان كه پاداش زحمات خود را گرفتند.در جبهه بسيار صبور و با مهر و محبت بود. با دختر عموي خود ازدواج كرد. و رابطه اش با همسرش خيلي خوب بود. ودر موقع شهادت فرزند دختري داشت كه دو سالش بود و در مورد دنيا مي گفت كه دنيا فاني است. توسط پايگاه ابوذر از شهادت وي مطلع شديم. به عنوان پدر و مادر اول خيلي متأثر شديم ولي با توجه به رضاي خداوند متعال هميشه شكر گذاريم. و از اينكه جزء خانواده شهداء هستيم بسيار خوشحال هستيم.

 

 

"از اينكه همسر شهيد هستم بسيار خوشحالم"

خاطرات همسر شهید اصغر قاسمی

 

با شهيد فاميل بوديم پسر عمو و دختر عمو.و از كوچكي همديگر را كاملاً مي شناختيم.از ويژگيهاي بارز ايشان صداقت و داشتن روحيه كوچك نفسي و ايمان كامل به اصول و فروع دين است.در هنگام ازدواج من 16 سال داشتم و همسرم 18 سال داشتند. سه سال زندگي مشترك داشتيم و تاريخ ازدواجمان دوم ارديبهشت ماه سال 1362 بود. رفتار وي بسيار خوب و با اعضاي خانواده مهربان بود. با توجه به وضعيت شغلي در كار آشپزي بيشتر به من كمك مي كرد. در كارهاي شخصي خود بسيار منظم بود و روابطش با پدر و مادر من و خودش بسيار خوب بود. آرزو داشت كه زندگي خوبي براي ما درست كند.در موقع شهادت ايشان، ما داراي يك فرزند دختر بوديم كه دو ساله بود. از من انتظار داشت كه به عنوان زن خانه دار همسري خوب و مادري بهتر براي ايشان و فرزندمان باشم.ما در خانه پدري ايشان كه عموي من مي شد زندگي مي كرديم،ولي مستقل بوديم. وبه خود خيلي متكي بود.و تحصيلات وي در حد ابتدايي بود. در اوقات فراغت و بيكاري هميشه مشغول به كار بودند.ولي اوقات بيكاري هميشه با ما بودند. بيشتر ديوان حافظ را مي خواند. ايشان در راهپيمايي هاي قبل از انقلاب شركت داشتند. و نسبت به ولايت فقيه و روحانيت متعهد خيلي مقيد بودند. آخرين باري كه مرخصي آمدند خيلي خوشحال بودند و چهره اي خندان داشتند. و بيشتر كارهاي شخصي را خودش انجام مي داد. شهيد در مورد شهادت مي گفت: كه شهداء شاهد اعمال ما مي باشند و هميشه زنده هستند. براي اولين بار كه جبهه اعزام شدند زماني بود كه براي آموزشي به جهرم رفت و سپس به اهواز و سپس به خرمشهر اعزام شد. در دوران جنگ يكبار مجروح شدند و در اهواز بستري بودند و سپس به اصفهان منتقل شدند. آخرين مرتبه اي كه آمد خيلي چهره اي شاد داشت و با كمال خوبي و خوشي برگشت، انگار خيلي عجله داشت. شايد هيچ موقع اين قدر اصرار به رفتن نداشت. توسط برادران بسيج ابوذر از شهادت وي مطلع شديم. شهيد در تاريخ 65/5/26 تشييع و در گلزار شهداي برازجان دفن گرديد از اينكه همسر شهيد هستم بسيار خوشحالم و به رضاي خداوند بزرگ و متعال راضي ام.  

 

 

خاطره ای از شهید اصغر قاسمی

 

اوايل جنگ بود كه ما يك گروه سي نفره تشكيل داده بوديم و اسلحه هاي اين سي مرد مسلح،مربوط به قبل از روزهاي انقلاب بود. آن روزها هنوز جنگ تحميلي شروع نشده بود. آن روزها ما درگير اشرار و منافقين بوديم. خلاصه مقداري نارنجك برداشتيم و براي دفع اشرار و گرفتن آنان،راهي استان سيستان و بلوچستان شديم. به ما حكم داده بودند تا براي حفاظت از مناطق مرزي به آنجا برويم. با هفت كاميون اسلحه و مهمات در راه بوديم كه جنگ شروع شد. بلافاصله با يك ميني بوس حركت كرديم تا خود را به جبهه هاي جنگ برسانيم. آن روزهاي آغاز جنگ كار هاي عجيب و غريبي انجام مي شد. قبلاً يكي از آنها اين بود، كه مي رفتيم كنار سنگر عراقي ها و پيام حضرت امام را كه به زبان عربي روي نوار ضبط شده بود، پخش مي كرديم. اين عمل آنها را عصباني مي كرد. و بدون هدف به سمت آسمان رگبار مي بستند و حركتي كور انجام مي دادند. يك شب تصميم گرفتيم كه به  دشمن شبيخون بزنيم. در خاك دشمن يك ارزيابي و شناسايي انجام بدهيم. مسئوليت اين كار با شهيد اصغر قاسمي بود. غروب حركت كرديم و مخفيانه خود را به سنگرهاي عراقي ها به كنار پلي رسانديم. كه دو عراقي بالاي آن نگهباني مي دادند و سيگار مي كشيدند. منتظر مانديم تا آن دو نگهبان عراقي كمي دور شدند. ديگر معطل نكرديم در يك فرصت مناسب، خود را به زير پل رسانديم. حدود 50 متر با سنگر عراقي ها فاصله داشتيم. در همين هنگام صداي يك عراقي به گوش رسيد، كه به سمت ما مي آمد در يك نقطه ميخ كوب شديم. سرباز عراقي درست بالاي سرما روي پل نشست و پاههايش را آويزان كرد. خيلي صبر كرديم تا برود. وقتي كه رفت شناسايي را آغاز كرديم و سپس در پايان در تمام تجهيزات نظامي و اثاثيه سرباز را گره زديم و روي دوش انداختيم و به سمت سنگرهاي خودي برگشتيم. اين كار براي ايجاد روحيه نيروها خيلي خوب بود. هنوز پنجاه متر دور نشده بوديم كه پاي يكي از دوستان به تله منور انفجار گير كرد. برخي از تله ها انفجاري بود بعضي منور. تله مثل قوطي پيف پاف بود كه به سيم وصل شده بود و به محض كشيده شدن سيم شعله شفافي از خودش پخش مي كرد و تمام منطقه را روشن مي نمود. سيم پيچيده بود دور پاي او هرچه تكان مي داد شعله وسيع تر مي شد، و رگبار گلوله بر  سر ما شكليك كردند. در همين هنگام جابه جايي و استتار، اسلحه ها از دوشمان افتاد و گم شد. و در آن تاريكي خيلي دنبال آنها گشتيم خجالت مي كشيديم بدون اسلحه نزد بچه ها برگرديم. وقتي تيراندازي قطع شد با هزار مصيبت اسلحه ها را پيدا كرديم. و به نيروهاي خودي ملحق شديم.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

منبع : بنیاد شهید و امور ایثارگران استان بوشهر

مطالب مرتبط
نام:
ایمیل:
* نظر:
ما را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید