خاطرات;
شهيد ماشاءالله قائدي فرزند حاج محمد علي در تاريخ 30/5/1343 در برازجان ديده به جهان گشود..او با شروع جنگ تحميلي عراق عليه ايران،به جبهه هاي نبرد حق عليه باطل اعزام گرديد.سرانجام در تاريخ 1361/5/7 به فيض عظماي شهادت نائل آمد.
پانزده روز بعد!!


 

نام پدر: محمدعلي

نام مادر:عصمت

تاريخ تولد : 43/5/30

محل تولد : برازجان

تاريخ شهادت : 61/5/7

محل شهادت : شرق بصره،عمليات رمضان

سمت : پاسدار سپاه پاسدارن

محل دفن : بهشت سجاد (ع)برازجان

 

 

« پانزده روز بعد »

گفتگویی زیبا با مادر شهید ماشاء الله قائدی

 

فرزندم به من گفت:مادرجان!من به جبهه مي روم و 15 روز بعد از شهادت حسام زاده (كه نسبت خانوادگي با ما داشت ) به شهادت مي رسم. دقيقاً همين اتفاق افتاد فرزندم بعد از 15 روز به شهادت رسيد و به آرزوي ديرينه اش دست يافت. فرزندم بسيار مهربان و دلسوز بود. با همه اعضاي خانواده مهربان بود متواضع و فروتن و وقت شناس بود. از ديگر خصوصيات ايشان صفا و صميميت و گشاده رويي بود. انس و علاقه زيادي به قرآن مجيد و ذكر خدا داشت. در نماز هاي جمعه شركت مي كرد. ارادت خاصي به اهل بيت و ائمه طاهرين (ع) و امام خميني و روحانيت داشت. هنگامي كه مي خواست به جبهه برود ما اجازه نمي داديم، براي اينكه نمي توانستيم دوري او را تحمل كنيم. ولي زياد اصرار مي كرد. تا اينكه بالاخره با وساطت خاله اش ايشان راهي جبهه شد. از صحبت هاي گوهربار شهيد است كه مي فرمود: «اگر هدف خدمت به اسلام و جامعه و وطن است، در جبهه هم مي شود خدمت كرد. و آن جا بهترين مكان براي خدمت كردن است.»

 

تابستان سال 1357 بود

 «خاطرات برادر شهید ماشاءالله قائدی»

 

در تابستان سال 1357 بود. روزي هنگام عصر به طرف بازار مي رفتم، كه ناگهان در مسير را هم پشت شهرداري، متوجه تجمعي شدم. به طرف آنها رفتم، ديدم شهيد ماشالله قايدي كه در آن موقع جزء تشكلهاي انقلابي بود، در وسط آن جمع ايستاده و دست فردي را در دستش دارد.از فردي سئوال كردم: چه خبر است؟ گفت: آن فردي كه دستش در دست برادرت است، عضو حزب كمونيست مي باشد. و چند تن از ديگر دوستان آن هم فرار كرده اند. و بعد از مدتي دوستان وي را دستگير كرده و به پايگاه بردند. از طريق نامه ايشان را تهديد نمودند ولي ماشالله با خواندن اين نامه سري تكان داد و گفت چه كساني را مي ترسانند!

در تابستان سال 1361 بود كه ايشان از طرف سپاه پاسداران انقلاب اسلامي براي آموزش مخابرات، به مدت دو ماه به پادگان شهيد مسگر به شيراز رفتند كه حتي در اين مدت براي يك ساعت هم به منزل نيامدند تا كه بعد از اين دوره فشرده، فقط يك روز و يك شب اين هم براي خداحافظي به منزل آمدند و سپس فرداي آن روز دوباره از طريق همان پادگان به جبهه نوشك واقع در جنوب اهواز اعزام گرديدند.به ياد مي آورم در همان شبي كه براي خداحافظي آمده بودند،در منزل دور هم نشسته بوديم و صحبت از جبهه و جنگ بود،ما از او خواستيم كه احتياط بكند و او در جواب گفت: برايم دعا كنيد، كه به دست دشمن اسير نشوم يا به شهادت برسم. يا آن قدر در جبهه بمانم تا اينكه دشمن را سرجاي خود بنشانم. تا ديگران هوس تجاوز به كشور و دين و مكتب ما را نكنند.

پس از مدتي حضور در جبهه در عمليات محرم سال 61 به ما خبر رسيد كه ماشاءالله در عمليات،مفقود گرديده است ولي مي دانستم كه ماشاءالله به هيچ عنوان اسير نمي شود. براي جستجو و به همراه چند نفر كه از فاميلهاي ما بودند به منطقه رفتيم و با اطلاعاتي كه به دستمان رسيد يقين كرديم كه ماشالله به شهادت رسيده است. در دوران دبيرستان دبيري داشتند كه فعاليتهاي ضد شاهنشاهي انجام مي دادند. و تعدادي از بچه ها و همين طور ماشالله را بعنوان پخش كننده اعلاميه در نظر گرفته بود و از آنها استفاده مي كرد.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

منبع : بنیاد شهید و امور ایثارگران استان بوشهر

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده