خاطرات;
يکشنبه, ۱۱ شهريور ۱۳۹۷ ساعت ۱۷:۱۶
شهید بهزاد بهزادی در دهم آذر ماه ۱۳۴۳ در روستای گاودار امامزاده حسن دیده به جهان گشود .با شروع جنگ تحمیلی در قسمت تخلیه مواد سوخت شرکت نفت فلات قاره نقش فعالی داشت .و سرانجام در تاریخ 1365/6/9 به شهادت رسید.
شب فراق

شهید بهزاد بهزادی

 

نام پدر: کرم

تاریخ تولد : ۱۳۴۱/۹/۱۰

تاریخ شهادت : ۱۳۶۵/۶/۱۹

محل تولد : گناوه

محل شهادت : منطقه نفتی بهرگان

آرامگاه :گناوه

 

 

 

خاطر‌اتی از برادر شهید :

 

 

اولین خاطره  :

 

خاطره ای که همیشه در ذهنم میباشد و همیشه به یاد دارم از شهید این است که در زمان جنگ تحمیلی ایشان روی نفتکش مشغول به کار بودند و شبها گاهی وقتی به خانه می آمدند یک شب دایی و خاله هایم به شهید گفتند : که این کار بدرد تو نمیخورد و این کار را رها کن که شهید در جواب گفتند : من می دونم که کشته میشوم و عیناَ برایش روشن بود که در این قیام کشته میشود و گفت : بگذارید کشته شوم .

 

 

 

دومین خاطره :

 

مادرم وضعیت روانی مناسبی نداشت  و شهید قبلاً ایشان را به چند جا جهت درمان برد و ولی نتوانست با آن هزینه اندک نتیجه ای بگیرد. یک ماه قبل از شهادتش ایشان را به شیراز برد و با وجود اینکه مادرمان نزدیک به ۱۵ سال روانی و خانه نشین بود ایشان میدانستند که مادر حق بزرگی به گردنش دارد به حکم خداوند ایشان را مداوا کرد و خوب شد درست سه روز یا اینکه پنج روز بیشتر از مداوای مادرم در خانه نمی گذشت که خود شهید بال می‌گشاید . همه اینها را انگار خود شهید میدانست که میخواهد شهید بشود و دست به این کارهای بزرگ میزد .

 

 

 

سومین خاطره :

 

سال ۶۳-۶۲ با همکاری اهالی روستای گاودار یک کمباین کشاورزی خرید و نزدیک به دو سال در روستای گاودار مشغول به بریدن گندمهای مردم بود و موقعی که از روستای گاوداری میخواست به روستای مال قائد سفر کند برای همیشه به تمام اهالی روستا گفت : اگر این کمپاین را میخواهید چون حق شما است بردارید و پول من را پس دهید که تمامی اهالی روستا گاودار بخاطر صداقت شهید گفتند : تعلق به شما دارد و ما نمیخواهیم و ایشان کمباین را به روستای مال قائد آوردند و رانندگی کمپاین را به من محول کرد و یک سال در روستای مال قائد کشاورزی کردم .

 

 

 

چهارمین خاطره :

 

شهید همان اوایل جنگ به بسیج روستای امام حسن (ع) پیوست در آن زمان حسن و برادرم مرتضی هم محصل بودند و جز پایگاه مقاومت بسیج روستای گاودارنیز بودند.  شهید یک روز که در خانه نشسته بودیم گفت : آیا شما نماز خواندن را بلد هستید اول من شروع به نماز خواندن کردم که مرا قبول کرد و برادرم مرتضی بعد از من نماز خواند که اشکالاتی داشت و همین امر باعث شد ایشان بیشتر تلاش کنند و نماز خواندن را یاد بگیرند. .

 

 

 

پنجمین خاطره :

 

عید نوروز ۱۳۶۵ بود که شهید همه اعضای خانواده ما را به همراه اقوام‌  برای روز ۱۳ نوروز که همان ۱۳ به در میباشد برای گردش به روستای چاهک یکی از روستاهای گناوه که آنجا همیشه محل تفریح مردم شهرستان گناوه بوده برد و عکس گرفتیم و روز بسیار خوب و به یاد ماندنی ما بود که دیگر هیچ وقت نتوانستیم با او دسته جمعی جایی برویم و خاطره از همدیگر داشته باشیم . 

 

 

 

ششمین خاطره :

 

ساعت ۶ غروب بود که هواپیماهای عراقی نزدیکی های امام حسن در دریا بمباران کردند و یک آتش عجیبی بلند شد و همسر شهید به من گفت : بروید امام حسن نکند که کشتی را زده باشند ما هم که وسیله ای نداشتیم بسیاری از اهالی روستای مال قائد رفتند و آمدند و هیچ کس به ما چیزی نگفت و من با دایی و برادرم مرتضی رفتیم شرکت که درب شرکت به ما گفتند : که بهزاد شهید شده . که در آن شب از امام حسن تا مال قائد گریه کردم بخاطر بی سرپرستی و موقعی که به خانه رسیدیم دیدیم که همسر شهید را بردند بیمارستان که خوشبختانه در همان وقت زایمان کرد . خاطره به یاد ماندنی این است که حکمت خداوند این طور بوده است که در یک شب همزمان پدر شهید میشود و فرزند به دنیا می آید چقدر زیباست حکمت خداوند متعال که همزمان این دو کار با هم انجام میشود و این خاطره همیشه جاوید خواهد بود .

 

 

 

هفتمین خاطره :

 

یک روز وقتی به مرخصی آمده بود به او گفتم من میخواهم به جبهه بروم و رضایت نامه والدین را خواسته اند من هم منتظر ماندم تا تو بیایی و رضایت نامه را برایم امضا کنی شهید بهزادی به من گفت : پدر و مادرم که اینجا بودند چرا رضایت نامه را به آنها نداده ای تا برایت امضا کنند گفتم : من از هر نظر که میخواستم حساب کنم شما را پدرم می دانستم و تو بودی که با رها کردن تحصیلات خودت و با گذاشتن ما به مدرسه ما را به اینجا رساندی من جانفشانی تو را تماشا میکردم که چطور شب و روز زحمت میکشی تا ما آسوده باشیم پس من وظیفه خود را دانستم از شما اجازه بگیرم  شهید بهزادی با اجازه پدر و مادر رضایت نامه من را امضا کرد و من راهی جبهه شدم مدت چهار ماه در جبهه بودم و ایشان در کشتی به کار مشغول بود .

 

 

 

خاطراتی از همسر شهید :

آرزوی داشتن فرزند

یکی از آرزوهای شهید این بود که بعد از ازدواج صاحب فرزند شود همسرش میگوید هر دفعه که از مرخصی می آمد از من در این مورد سئوال میکرد . یک روز که تازه از مرخصی آمده بود تا آمد اولین سئوال او همین بود من به او گفتم : بله مثل اینکه اگر خدا بخواهد داری پدر میشوی .

همسرش میگوید آنقدر خوشحال شد که من هیچ وقت او را در این حال ندیده بودم مثل پروانه دور و برم می چرخید و میگفت : هر چه میخواهی تا برایت انجام دهم هر چه میگویی تا برایت بخرم ولی دو ماهی از حاملگی من نگذشته بود که بچه‌ام را سقط کردم وقتی او این را شنید مثل اینکه جوان هجده ساله ای را از دست داده باشد ، به او گفتم تو که هنوز دو ماه از ازدواجت بیشتر نگذشته چرا اینقدر عجله میکنی کسانی هستند که ده سال ازدواج کرده اند و بچه دار نشده اند میگفت : خدا آن روز را نیاورد من میترسم از دنیا بروم و فرزندم را نبینم ، گفتم : زبانت را گاز بگیر این چه حرفی است که تو میزنی ، ما که تازه ازدواج کرده ایم تو چرا این حرف را میزنی میگفت : تو اگه در دریا ، در کشتی ما بودی و بمبهای صدام را میدیدی یک لحظه هم امید نداشتی میگفتم : نه ان شاء الله تو بچه‌ات را بزرگ میکنی و بر خلاف خودت که نتوانسته ای ادامه تحصیل بدهی او را به مدرسه میفرستی .

همیشه آرزوهای زیادی داشت و نقشه های زیادی برای بزرگ کردن بچه‌اش میکشید میگفت : اگر بزرگ شد میخواهم به عالیترین جای سواد او را برسانم چون این آرزو در دل خودم مانده میخواهم فرزندم را تا آنجا که برایش مم