مصاحبه;
پنجشنبه, ۱۲ مهر ۱۳۹۷ ساعت ۲۱:۴۸
جانباز هفتاد درصد جنگ تحمیلی نعمت الله دشمن زیاری را باید یکی از پرکارترین و فعال ترین جانبازان هفتاد درصد استان بوشهر در زمینه تولیدات کشاورزی و فعالیت های اقتصادی به شمار آورد. ایشان که یک دستش را در سال 1363 در جبهه های جنگ از دست داده، با تلاش و امید بسیار زیادی در عرضه اقتصاد فعال است و یکی از جانبازان کار آفرین مطرح استان به شمار می روند. ایشان صاحب چندین مرکز پرورش مرغ و هکتارها زمین کشاورزی و استخر پرورش میگو هستند. با این جانباز کارآفرین در منزلش در برازجان و در روز ششم آبان ماه 1386 گفت وگویی انجام دادیم که با هم می خوانیم.
مصاحبه با جانباز هفتاد درصد جنگ تحمیلی نعمت الله دشمن زیاری


جانباز هفتاد درصد جنگ تحمیلی نعمت الله دشمن زیاری را باید یکی از پرکارترین و فعال ترین جانبازان هفتاد درصد استان بوشهر در زمینه تولیدات کشاورزی و فعالیت های اقتصادی به شمار آورد. ایشان که یک دستش را در سال 1363 در جبهه های جنگ از دست داده، با تلاش و امید بسیار زیادی در عرضه اقتصاد فعال است و یکی از جانبازان کار آفرین مطرح استان به شمار می روند. ایشان صاحب چندین مرکز پرورش مرغ و هکتارها زمین کشاورزی و استخر پرورش میگو هستند. با این جانباز کارآفرین در منزلش در برازجان و در روز ششم آبان ماه 1386 گفت وگویی انجام دادیم که با هم می خوانیم.

 

لطفاً خودتان را معرفی کنید؟ اینجانب نعمت الله دشمن زیارتی جانباز هفتاد درصد جنگ تحمیلی هستم که یک دستم را در راه اسلام و انقلاب از دست داده ام و به این هم افتخار می کنم.

 

 فرزند چندم خانواده هستید؟ فرزند دوم هستم.

 

لطفا برادرها و خواهرانت را نام ببرید. عباس، خودم، عبدالله، مرتضی، محمدرضا، حسین و مجید. ما هفت برادر هستیم و خواهر هم نداریم.

 

پدرتان در قید حیات است؟ بله، کشاورز فعالی هم هست. وضع مالی ما از قبل از انقلاب به حمدالله خوب بود و پدرم چند هکتار زمین و نخل داشت و کشاورزی می کرد و هنوز هم کشاورز است.

 

در کجای وحدتیه متولد شده اید؟ در بی برا متولد شده ام.

 

 

چند ساله بودید که به مدرسه رفتید؟ شش یا هفت سالم بود که به دبستان رفتم، فکر می کنم سال 1348 بود.

 

اسم مدرسه شما چه بود؟ به آن مدرسه تُل قاتل می گفتند بعد از آن نیز به دبستان کاووسی در همان وحدتیه رفتم و دوره راهنمایی را در مدرسه خیام خواندم. در اوایل انقلاب به مدرسه بیست و پنج شهریور رفتم و دوران دبیرستان را در دبیرستان امیرکبیر وحدتیه تمام کردم. دیپلم را در رشته اقتصاد گرفتم.

 

 

چه سالی دیپلم گرفتید؟ در سال 1362 دیپلم گرفتم.

 

 

 از دوران انقلاب در وحدتیه خاطره ای دارید؟ انقلاب که شد من سال سوم دبیرستان بودم و در دبیرستان بیست و پنج شهریور برازجان بودم. مثل همه مردم در راهپیمایی ها شرکت می کردم، خوب به یاد دارم که با صلوات و الله اکبر مدرسه را تعطیل می کردیم و تظاهرات راه می انداختیم.

 

در فاصله پیروزی انقلاب تا شروع جنگ چه کردید؟ علاوه بر درس خواندن در بسیج هم فعالیت می کردم.

 

 

برای نخستین بار کی به جبهه رفتید؟ فکر می کنم خرداد یا تیر ماه سال 1362 بود که برای اولین بار پایم به جبهه باز شد.

 

شما را به کجا اعزام کردند؟ ما را از بسیج برازجان به جبهه غرب در کردستان اعزام کردند. مدتی در نواحی چون پادگان جلدیان و حاج عمران بودیم.

 

از حضور در کردستان و جبهة غرب خاطره ای دارید؟ الان چیز زیادی به یاد ندارم.

 

چه مدت در جبهه غرب بودید؟ حدود سه ماه در پیرانشهر و کردستان ماندم.

 

 

 برای بار دوم کی به جبهه اعزام شدید؟ اواخر سال 62 بود که دوباره به غرب اعزام شدم و این بار در مناطقی چون مریوان، سردشت و بانه بودم.

 

 

بار سوم کی اعزام شدید؟ اردیبهشت ماه سال 1363 برای بار سوم به جبهه رفتم.

 

 

در چه تاریخی جانباز و مجروح شدید؟ روز بیست  و هفتم مردادماه 1363 مجروح و جانباز شدم.

 

 

صبح بود یا بعدازظهر؟ عصر بود.

 

 

ممکن است جزئیات ماجرا را برای ما تعریف کنید؟ در پدافندی جزیرة مجنون بودم و در ماجرای عملیات خیبر مرا با عده ای از بچه های مزارعی و بی برا از برازجان به اهواز منتقل کردند.

 

ممکن است نام دوستان همراهتان را بگویید؟ محمدرضا زارع، ابراهیم هادی پور که شهید شد، ابوالقاسم باقرزاده که شهید شد، اسماعیل زنگنه، عبدالله جعفری و اسماعیل صداقت بودند. در مجموع بیست ودو نفر از وحدتیه بودیم که توسط بسیج به جبهه اعزام شدیم. ما را به مقر لشکر نوزده فجر که فرماندهی آن را برادر حاج نبی رودکی عهده دار بود، بردند و در گردان ابوالفضل سازما ندهی کردند. بعد از آن ما را به جزیره مجنون اعزام کردند. در مجنون در خط مقدم بودیم و حالت پدافند داشتیم. عده ای از بچه های هم ولایتی من نیز با ما بودند. سنگرهای ما بتونی نبود و با چوب و تخته سنگری ساخته بودند.

 

رستة شما چه بود؟ امدادگر بودم. ظهر روز بیست و هفتم مرداد سال 1363 در مسجد نماز جماعتمان را خواندیم. خبردار شدیم که عده ای از بچه های برازجان از مرخصی و یا مأموریت برگشته اند. خیلی خوشحال شدم زیرا مدتی بود آنها را ندیده بودم، فرمانده ما شهید هادی پور و باقرزاده که آنها هم مأموریت رفته و همان روز بازگشته بودند. عراقی ها به طور مرتب جزیره مجنون را زیر انواع سلاح های خود می گرفتند اما نمی دانم چرا در فاصله عصر تا غروب بر شدت آتشباریشان افزوده می شد. من با یکی از دوستانم به سنگر فرماندهی رفتیم تا دیداری با هادی پور و باقرزاده داشته باشیم و خیر مقدم به آنها بگوییم. من به ابراهیم گفتم که چرا بدون خبر به مرخصی رفته و مرا مطلع نکرده است. و او هم سربسته گفت که به مأموریت ویژه ای رفته است. ما در جزیره جنوبی مجنون مستقر بودیم در همین حین اطلاع دادند که یک ماشین مقداری جنس اهدایی برای رزمندگان آورده است. رفتم و چفیه ام را پر از پسته کردم و آمدم پسته ها را وسط سنگر فرماندهی گذاشتم تا همه بچه ها از پسته ها بخورند. چفیه برای ما هم سفره بود و هم میز پذیرایی، هم عرق گیر و هم باند برای بستن زخم هایمان. در این هنگام عراق شروع به زدن منطقه با خمپاره کرد که بسیاری از خمپاره ها داخل آب فرو می رفت و کار زیادی از آنها بر نمی آمد. ما در پانصد متری نیروهای عراقی مستقر بودیم و آنها با خمپاره به راحتی ما را می زدند. هادی پور داشت تعریف می کرد که هر وقت به مرخصی می رود از جزیره مجنون برای پدر و مادرش سوغاتی می برد تا با آن نی، نیاب قلیان درست کنند. صدای فرود خمپاره به اطراف ما لحظه به لحظه نزدیکتر می شد، من داشتم با هادی پور درباره شلیک خمپاره توسط عراقی ها صحبت می کردم در ضمن با هم مشغول شکستن پسته بودیم کمی بعد بلند شدم تا برای میهمانان تازه وارد شربت درست کنم. صدای انفجار خمپارة ششم که بلند شد هادی پور گفت: بچه ها این برای خودمان است. هنوز حرف هادی پور تمام نشده بود که صدای انفجار وحشتناکی به گوش رسید و سنگر منفجر شد. حالت کسی را داشتم که در خواب از یک بلندی پرت شده باشد برای لحظاتی گیج و منگ بودم. سنگر ما بیشتر به یک بیشه شباهت داشت تا هواپیماهای دشمن هنگام پرواز آن را نبینند. روی سنگر توپ صد و سی فرانسوی خورد که سوت خیلی بلندی هم داشت. ما شش نفر داخل سنگر نشسته بودیم که عبارت بودند از هادی پور، باقرزاده، کریمی، عبدالهی، خودم و مصطفی جمالی، گرد و خاک همه جا را فرا گرفت. وقتی که روی زمین افتادم احساس کردم بدنم سنگین شده است. زیر لب شروع کردم به یا فاطمه و یا مهدی گفتن فکر می کردم شهید شده ام اما وقتی دیدم دارم ذکر می گویم مطمئن شدم که زنده هستم. نگران شدم که نکند نخاعی شده ام. در محلة ما اولین جانباز نخاعی کوروش اسماعیلی پور بود خیلی می ترسیدم که مثل او نخاعی شده باشم. دست و پایم را تکان دادم و خیالم راحت شده که هر بلایی سرم آمده باشد نخاعی نشده ام. همه جا گرد و خاک بود در میان خاک ها بچه ها را دیدم که تکه تکه و یا مجروح شده اند. ابراهیم هادی پور چهار زانو نشسته بود. فکر کردم سالم است و به همین خاطر فریاد زدم: ابراهیم به دادم برس، اما کمی بعد دیدم ابراهیم افتاد، پشت سرش مثل یک نصف هندوانه باز شده بود و روی کمرش افتاده بود یعنی سرش از وسط به دو نیم شده بود از دیدن مغز نیم شده ابراهیم وحشت برم داشت و ناراحت شدم. ابوالقاسم باقرزاده را دیدم که دل و روده اش روی زمین ریخته بود و داشت در خون خودش روی زمین می غلتید. جمالی بدنش سوراخ سوراخ شده بود و موج انفجار گرفته بود در محوطه می دوید و هَزیان می گفت. کریمی و عبدالهی هم که بیسیم چی سنگر فرماندهی بودند تکه تکه شده بودند و اعضای بدنشان در کف سنگر پخش شده بود. خواستم از روی زمین بلند شوم اما دیدم دست راستم با من نمی آید، دستم حسابی سنگین شده بود. نگاه کردم دیدم دستم قطع شده و کمی آن طر فتر از بدنم افتاده است. دستم داشت مثل ماهی از آب بیرون کشیده حرکت می کرد در همین حال بودم که احساس کردم آمبولانس بالای سرم دارد جیغ می کشد. هنوز گرد و خاک همه جا را پوشانده بود، دستم را که قطع شده بود برداشتم و روی شکمم گذاشتم. دو تن امدادگر به نام های انصاری و عبدالهی که از بچه های دهدشت بودند به سراغم آمدند. مرا مثل یک کیسه برنجی بلند کردند و داخل برانکارد انداختند و برانکارد در داخل آمبولانس گذاشتند. شریان های دستم باز بود و مثل گردن گوسفندی که سرش را بریده باشی از دست قطع شدة راستم خون فواره م یزد. احساس می کردم دستم که با دست چپم آن را محکم روی شکم گرفته بودم، سنگین است. آمبولانس به طرف پادگان حمید به راه افتاد. تا نزدیک بیمارستان پادگاه حمید دست راستم گرم بود و انگشتان آن حرکت می کرد اما نزدیکی پادگان دستم سرد شد و از کار افتاد و من نیز به دلیل خون ريزی زیاد بی هوش شدم. آن قدر از من خون رفته بود که برانکارد هم به یک حوضچه پر از خون تبدیل شده و من در خون خودم غوطه ور بودم. قبل از آنکه بیهوش شوم به راننده آمبولانس با داد و فریاد گفتم بیاید و شریان قطع شده دستم را ببندید اما راننده گفت که تا شب نشده باید آمبولانس را به بیمارستان برساند زیرا هر آن ممکن است عراقی ها آمبولانس را بزنند و راننده و من را از بین ببرند. نرسیده به پادگان حمید بیهوش شدم. در پادگان شریان های خون مرا بستند و از آنجا مرا به بیمارستان شهید بقایی اهواز منتقل کردند. اذان مغرب شروع شده بود که به بیمارستان رسیدیم وقتی که من رسیدم پزشک ها و پرستارها داشتند بیمارستان را ترک می کردند اما مرا که دیدند منصرف شدند و به سراغم آمدند. حتی دکتر خودش آمد و دسته برانکارد را گرفت و کشید بیرون، وقتی که برانکارد را بیرون کشید صدای ریختن خونم را کف اورژانس شنیدم که چندشم شد. دکتر شروع کرد با راننده آمبولانس دعوا کردن، راننده هم کنار دیوار نشست و گریه کرد. مرا بستری کردند و به اتاق عمل بردند و جراحی کردند. تا بیمارستان دستم همراهم بود اما دکتر دستم را گرفت و به گوش های انداخت. به دکتر گفتم: آقای دکتر دستم را پیوند بزن. اما دکتر با حالت خاصی گفت: باشد، پیوند می زنم. من نمی دانستم که دستم مرده و دیگر فایده ندارد. وقتی که به هوش آمدم دیدم عده ای خواهر پرستار بالای سرم ایستاده اند. تنم آش و لاش بود و همه لباسم خونی بود. ترکش علاوه بر آنکه دست راستم را قطع کرده بود، تنم هم پر از ترکش بود. یک بار دیگر مرا به اتاق عمل بردند و ترکش هایی که در تنم بود را بیرون آوردند.

 

 

چه مدت در اهواز بودید؟ چهار یا پنج روز در اهواز بستری بودم و سپس با هواپیما به تهران اعزام شدم. در تهران تا یک هفته آدرس خانواده ام را به کسی ندادم زیرا آنقدر شدت مجروحیتم زیاد بود که فکر می کردم به زودی به شهادت خواهم رسید علاوه بر آنکه دستم از بالای بازو قطع شده بود، کلیه و طحالم نیز موج گرفته و آسیب دیده بود و شکمم هم پاره شده و چندین ترکش در گردن، کمر و شکمم وجود داشت. با آن همه ترکش و زخم فکر نمی کردم جان سالم به در ببرم.

 

 

خانواده خبر نداشتند؟ جالب آنکه به خانواده ام خبر داده بودند که من در جزیره مجنون شهید و مفقودالاثر شده ام و خانواده ام نیز به تصور اینکه شهید شده ام شروع به عزاداری کرده بودند. در دعای کمیل شهید هادی پور بود که به خانواده ام خبر دادند من زنده و در بیمارستان تهران بستری هستم. اولین کسی که به بالینم آمد برادرم عباس بود که می خواست برای ادامه تحصیل به دانمارک برود. وقتی که آمد به سراغم خیلی ناراحت شد و کیفش را به گوشه ای پرت کرد و شروع کرد به گریه، با آن حال بدم به او روحیه دادم و  گفتم حالم خوب است. برادرم گفت که امشب پدرم و خانواده برای دیدنم به تهران خواهند آمد. حواست باشد با این بدن تکه پاره جلوی پدرم نروی چون ممکن است از دیدنت سکته کند. من به دلیل شدت جراحت لخت مادرزاد روی تخت افتاده بودم. برادرم با یکی از دوستانش خونی که روی صورت و موهایم خشک شده بود را پاک کردند تا اگر خانواده مرا دیدند جا نخوردند. شب پدرم و عمویم حاج اسماعیل آمدند. دیدم عمویم با سرعت از جلوی اتاقی که در آن بستری بودم رد شد بلافاصله او را صدا زدم. عمو بلافاصله صدایم را شناخت و داخل اتاق آمد و پرسید که وضع ادرارم چطور است، بنده خدا می ترسید نخاعی شده باشم و کنترل ادرارم را از دست داده باشم. به عمویم گفتم که سالم هستم و نخاعی نشده ام. همه اهالی مزارعی و بی برا از حال کوروش اسماعیل پور که نخاعی شده بود اطلاع داشتند و می دیدند که چه زجر و مشقتی تحمل می کند. بچه های اطرافم ملاف های رویم انداختند و داخل ویلچر نشستم. چند نفر از بچه ها نیز لوله های سُرم و سوند را به دست گرفتند با چنین وضعی تا جلوی در اطلاعات بیمارستان به استقبال پدرم رفتم. پدرم تا مرا میان جمعیت دید زد زیر گریه. از روی ویلچر بلند شدم و سه چهار قدم به طرفش رفتم، عمویم و برادرم نیز همراهم بودند. دست چپم را برای دست دادن به طرف پدرم دراز کردم، پدرم با گریه گفت: بابا پس کو دست راستت؟! بنده خدا نتوانست طاقت بیاورد و همان جا غش کرد و روی زمین افتاد. پدرم چندین ساعت بیهوش بود و پرستارها با ریختن آب سرد رویش به زور به هوشش آوردند. وقتی که پدرم به هوش آمد شروع به ناراحتی کرد. در آنجا فردی به نام تاج دولتی بود که پسرش نخاعی شده بود و از کمر به پایین فلج شده بود. برای آنکه پدرم را آرام کند رفت و بهمن را آورد و نشان پدرم داد و گفت: شکر کن که فرزندت نخاعی نشده و فقط یک دستش قطع شده است. با صحبت های آقای تاج دولتی پدرم طوری روحیه گرفت که گفت: من هفت پسر دارم و حاضرم همه آنها را در راه انقلاب فدا کنم.

 

 

چه مدت در تهران بستری بودید؟ به دلیل زخم های زیادی که داشتم چهار ماه در بیمارستان بستری بودم. در این مدت نگذاشتم حتی پدر و مادر و عیالم نیز به دیدنم بیایند.

 

 

چه سالی ازدواج کرده بودید؟ در سال 1362 و کمی قبل از آنکه به جبهه بروم ازدواج کرده بودم. در هنگامی که به جبهه رفتم همسرم حامله بود و هنگامی که در بیمارستان تهران بستری بودم خبر دادند که وضع حمل کرده و خداوند به من فرزندی داده است.

 

 

 فرزندتان چه بود؟ پسر بود و حمید نام داشت، ایشان الان پزشک هستند. در بیمارستان که بودم پرستاری بود به نام خانم محمدی که از منزلش خودکار و دفتر مشق می آورد تا من بتوانم با دست چپم تمرین نوشتن کنم و به همین شکل نوشتن با دست چپ را یاد گرفتم. طوری که برای خانواده ام به مدت چهارماهی که بستری بودم چندین نامه نوشتم. در این مدت به جز پدر و عمویم و برادرم عباس نگذاشتم هیچ کس دیگری بفهمد دست راستم قطع شده است. در مدتی که تهران بودم برایم یک دست مصنوعی نیز قالب گیری کردند و با همان دست به روستا برگشتم.

 

 

چند فرزند دارید؟ من چهار فرزند داردم. حمید و حکیمه(فاطمه)، زهرا و رضا.

 

 

بعد از جانبازی چه کار کردید؟ به فعالیت های اقتصادی رو آوردم و در حال حاضر چند مرکز پرورش مرغ و کشتارگاه و همچنین چند هکتار زمین کشاورزی دارم و از جمله جانبازان هفتاد درصد مولد در سطح استان بوشهر به شمار می روم. حوضچه پرورش میگو نیز دارم.

 

 

مکه رفته اید؟ بله، در سال 1382 به حج عمره رفتم.

 

 

کربلا چطور؟ بله، کربلا هم رفته ام سال 1382

 

 

سوریه هم رفتید؟ سوریه هم رفته ام در سال 1385 .

 

 

 بزرگترین آرزویتان چیست؟ عزت و سربلندی مردم ایران و تحقق کامل آرمان های انقلاب اسامی.

 

 

از این که در این گفت وگو شرکت کردید، متشکرم


































منبع:

 کتاب شما کی شهید شدید؟

  نویسنده: سید قاسم حسینی
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده