کد خبر: ۴۳۹۷۶۷
تاریخ انتشار: ۱۵ مهر ۱۳۹۷ - ۱۸:۰۳
مصاحبه;
در ميان جانبازان هفتاد درصد استان بوشهر محمد دراهكي چهرة جالب و قالب توجهي است. او رزمندة سال هاي دود و باروت و هنوز بدنش پر از يادگاري هاي صحنه هاي جنگ با دشمن است. در عین حال مداح اهل بيت و هنرمندي است كه دستي در موسيقي، تئاتر، تلويزيون و نوشتن دارد. خاطراتش از جنگ بسيار شنيدني است و گاه انسان فكر ميکند دارد خواب مي بيند.
مصاحبه با جانباز هفتاد درصد محمد دراهکی

در ميان جانبازان هفتاد درصد استان بوشهر محمد دراهكي چهرة جالب و قالب توجهي است. او رزمندة سال هاي دود و باروت و هنوز بدنش پر از يادگاري هاي صحنه هاي جنگ با دشمن است. در عین حال مداح اهل بيت و هنرمندي است كه دستي در موسيقي، تئاتر، تلويزيون و نوشتن دارد. خاطراتش از جنگ بسيار شنيدني است و گاه انسان فكر ميکند دارد خواب مي بيند. فكر ميكنم خاطرات محمد دوراهكي مي تواند دست مایة كتابي در زمينة رمان جنگ و یا يك  فيلم سينمايي جذاب باشد.

 

 

كجا متولد شده ايد؟ در روستاي دوراهك از توابع شهرستان دير متولد شده ام.

 

 

چند خواهر و برادر هستيد؟ من هشت خواهر دارم و دو برادر. برادرهايم: جمال، خودم و قاسم و خواهرها شهربانو، عفت، صغري، كبري، زينب، ليلا و فاطمه.

 

 

پدرتان چه كاره بود؟ پدرم صياد بود و روي كشتي هاي بزرگ كار ميكرد.

 

 

زنده هستند؟ بله در قيد حيات هستند.

 

 

ممكن است از وضعيت دوراهك در سال هاي قبل از انقلاب بگوييد؟ روستاي ما سر دوراهي قرار دارد و به همين دليل هم به دوراهك معروف است. خانواده ما اصلاً دوراهكي مي باشند و نسل در نسل زاده همين روستا هستند. دوراهك در سال هاي قبل از انقلاب روستاي فقير و محرومي بود كه هيچ چيز نداشت، نه آب، نه برق، نه تلفن و نه حتي راه آسفالت. همة اينها را بعد از انقلاب به روستاي ما دادند. مردم آن با فقر و نداري روزگار مي گذارندند و شغل اغلب اهالي نيز صيد و صيادي بود. خوب به ياد دارم در دوران كودكي زن ها و مردها براي آب آشاميدني چهار كيلومتر بايد با پاي پياده يا با الاغ مي رفتند تا به چشمة آب برسند و مثلاً يك حلب آب خوردني روي دوش بگيرند و خانه بياورند. اين وضع روستاي دوراهك در قبل از انقلاب بود.

 

 

چند ساله بوديد كه به مدرسه رفتيد؟ مدرسه رفتن من داستان جالبي دارد. عمويي داشتم به نام مشهدي عبدالله كه فرزندي نداشت و مرا به فرزندخواندگي قبول كرده بود. همه اهالي دوراهك احترام خاصي براي او قائل بودند. عمويم مرا پنج سالگي به مدرسه فرستاد. صبح خودش مرا به مدرسه مي برد و ظهر هم به دنبالم مي آمد اين طوري بود كه پايم به مدرسه باز شد. البته اين را هم بگويم كه اگر فرصت و موقعيتي جور مي شد از مدرسه فرار هم ميكردم كه خودش ماجراهاي زيادي دارد.

 

 

تا كلاس چندم درس خوانديد؟ تا کلاس پنجم دبستان را در همان مدرسه دوراهك درس خواندم و چون دوراهك مدرسة راهنمايي نداشت براي ادامه تحصيل به بندر دير رفتم. اسم مدرسه ما در دير شهيد محمد منتظري بود. دبيرستان را هم در همان دير و در دبيرستان آیت الله طالقاني درس خواندم.

 

 از انقلاب در دوراهك و دير خاطره اي داريد؟ انقلاب كه شروع شد سن و سالم خيلي كم بود و نوجواني دوازده، سيزده ساله بودم. با كساني چون شادروان حيدر دوراهكي و حاج سيداكبر حسيني كه در واقع از جمله كساني بودند كه انقلاب را به دير و دوراهك آوردند، فعاليت هايي داشتم. در آن سن كم در همة تظاهرات و حركت هاي انقلابي در دير و دوراهك شركت ميكردم.

 

 

خاطرة خاصي هم از ايام انقلاب داريد؟ خاطره زياد دارم. يادم است يك بار در مسجد بوديم و يكي از روحانيون داشت سخنراني ميكرد، مأمورين پاسگاه ژاندارمري به مسجد حمله كردند.

 

 

چه مسجدي بود؟ مسجد صاحب الزمان در روستاي دوراهك بود.

 

 

چه كسي داشت سخنراني ميكرد؟ يك روحاني به نام مُغيصي.

 

 

مأموران ژاندارمري به شما حمله كردند؟ بله به ما حمله كردند و تيراندازي كردند، ما هم پا به فرار گذاشتيم. خوب يادم است كه با مسلسل بلندگوي مسجد را آبكش كردند. همان شبي بود كه شايعه شد تصوير امام خميني(ره( در ماه افتاده است جالب آنكه همة ما وقتي كه به ماه نگاه ميكرديم اين تصوير را مي ديديم، ما به ماه نگاه ميكرديم و با صداي بلند صلوات مي فرستاديم، شب خوشي بود.

 

از ايام پيروزي انقلاب هم خاطره اي داريد؟ در روزهاي به پيروزي انقلاب و همزمان با تصرف مراكز دولتي و نظامي در جاهاي ديگر ما نيز در دوراهك به پاسگاه ژاندارمري حمله كرديم و همة سلاح هاي آنجا را به تصرف درآورديم. از همان شبي كه پاسگاه را گرفتند با وجودي كه سنم كم بود، شروع به نگهباني دادن كردم البته كسي به من اسلحه نمي داد. از همان موقع شروع به همكاري با كميته انقلاب كردم و همكاريم ادامه يافت.

 

 

قبل از جنگ آيا در بسيج فعاليتي داشتيد؟ در كنار شهيد قاسم دوراهكي و شهيد موسي دوراهكي و شادروان حيدر دوراهكي فعاليت هاي فرهنگي و هنري داشتم. البته اين را بگويم كه از دوران دبستان چهرة هنري بودم و در مدرسه تئاتر بازي ميكردم. در ايام محرم نيز در مسجد مقاله مي خواندم.

 

 

اولين بار كي به جبهه رفتيد؟ براي اولين بار در سال 1361 عازم جبهه هاي حق عليه باطل شدم. روز اول فروردين سال 61 بود كه همزمان با روز نوروز عازم جبهه و جنگ شدم، بدون آنكه در جايي آموزشي ديده باشم. خودم را زير يكي از صندلي هاي ميني بوس پنهان كردم و جبهه رفتم. ما از بوشهر يك گردان بوديم كه حركت كرديم، اسم گردان ما گردان امام حسن(ع) بود. گردان ما در جريان فتح خرمشهر حضور داشت. يادم است شب قبل از آنكه حركت كنیم، فرمانده لشكر آمد و به ما اعلام كرد كه خودمان را آمادة قرباني شدن و شهادت بكنيم و هرکسي كه از مرگ هراس دارد از ما جدا شود. همگي صلوات بلندي فرستاديم و ناگهان بوي خوشي آمد.

معلوم شد كه آسمان به زمين وصل شده است. البته عدة قليلي جا زدند و نيامدند اما اكثر بچه هاي گردان امام حسن(ع) شهادت را پذيرفتند و به خط زدند، ما هشت كيلومتر راهپيمايي كرديم و با لشكر مكانيزه دشمن درگير شديم. وقتي با دشمن درگير شديم، جنگ مغلوبه شد و ما از عراقي ها ميكشتيم و آنها هم از ما ميكشتند. صحنة حماسي و در عين حال هولناكي بود. دائم مثل برگ آدم روي زمين مي ريخت طوري كه زمين از شهيد و مجروح پوشيده شد. من حدود چهارصد فشنگ و شش هفت نارنجك همراهم بود كه آن شب همگي را خرج دشمن كردم. تيرها اغلب رسام بود و خيلي راحت در شب مسيرشان را مي ديديم. جنگ چنان مغلوبه شده بود كه نيروهاي خودي اشتباهي به سوي هم شليك ميكردند. آن شب عده اي از بچه هاي ما به شهادت رسيدند و يا زخمي و مجروح شدند. راستش را بخواهيد اوايل از آن همه حجم آتش جهنم گونه و جسد و كشته حسابي ترسيدم اما چند ساعت بعد بر خودم مسلط شدم و وقتي ديدم تيرهاي دشمن به من نمي خورند، احساس كردم كه نيروي مافوق طبيعت محافظ من است. آن شب بسياري از بچه هاي ما از بين رفتند. حوالي صبح و قبل از آنكه هوا روشن شود از نيروهاي خودي من ماندم و چند نفر ديگر، اغلب يا شهيد و مجروح شده بودند يا پراكنده بودند. برخي نیز به اسارت دشمن درآمدند. از گردان چهارصد نفري ما چهار پنج نفر مانده بودند. نفر اول آ رپی جی زن بود، نفر دوم كمك او بود، نفر سوم من بودم و پشت سرم هم يك نفر ديگر بود. آ رپی جی زن ما فاميلش مازيار بود و بچة آبادان، همان شب مجروح و جانباز شد و الان فلج است. به هر حال آن شب، شب عجيبي بود.

 

 

شما چه کردید؟ در درگيري كه با دشمن داشتيم يكي از سنگرهاي دشمن را منفجر كرديم و عدة قابل توجهی از نيروهاي دشمن در آن سنگر به هلاکت رسيدند. حوالي صبح بود كه بعد از مدتي سرگرداني و گم شدن، خودم را به خاكريز خودي رساندم و نجات يافتم. آن شب از بچه هاي دوراهك سه نفر به نام هاي عال يپور، حسن دوراهكي و محمد بوشده به اسارت دشمن درآمدند. در آن شب غضنفر جمهيري از سرداران بزرگ جبهه و جنگ و فرمانده گردان به شهادت رسيد.

 

 

عمليات بعدي كه شركت كرديد چه بود؟ عمليات بعدي رمضان بود كه عمليات خيلي عجيبي هم بود. گردان ما اولين گرداني بود كه وارد عمليات شد. من از اين عمليات خاطرات تلخي دارم كه توان بازگو كردن آن را ندارم. گردان قبلي ما همگي روي مين رفته بودند و از چهارصد نفر نود درصدشان به شهادت رسيده بودند. آن شب با چشمان خودم كساني را ديدم كه براي باز كردن معبر روي مين رفتند و به شهادت رسيدند و يا كساني بودند كه روي مين افتاده و مجروح شده بودند و از ما مي خواستند كه پا روي پيكرشان بگذاريم و عبور كنيم.

 

 

در عمليات رمضان رستة شما چه بود؟ آر پی جی زن بودم.

 

 

بعد از رمضان در چه عمليات هاي ديگري شركت كرديد؟ بعد از آن در بيت المقدس و بدر هم شركت كردم و در سال 1362 پاسدار شدم. بعد از آن به كردستان رفتم و در عمليات والفجر 2 شركت كردم. در جنگ حاج عمران من به عنوان امدادگر خدمت كردم. يادم است كه قبل از شروع عمليات تخريب چي گردان ما روي مين رفت و پايش قطع شد، من دويدم و با یكي از بچه ها او را روي برانكارد گذاشتم و به آمبولانس رساندم. خوب يادم است پاي تخريب چي از مچ قطع شده بود و خون از قسمت قطع شده فواره ميزد، او را به بيمارستان رسانديم و در اتاق عمل پايش را قطع كردند. از ديدن اين صحنه حالم بهم خورد و سرم گيج رفت اما هرطور بود بر خود مسلط شدم. بعدها چنان عادي شد كه خودم رودة بيرون ريخته بچه ها را داخل شكمشان ميکردم و با همان دست خوني غذا مي خوردم.

 

 

چه مدت حاج عمران بوديد؟ پنج يا شش ماه آنجا بودم و بعد از آن به سپاه بوشهر برگشتم. بعد از آن مرا براي قايق سازي به دورة ويژه اي فرستادند، سه چهار ماه به تهران رفتم و در يكي از پادگان هاي سپاه طرز ساخت انواع قايق هاي فايبرگلاس را آموختم. كمي بعد در اواخر سال 1363 عمليات بدر شروع شد و من اين بار به عنوان قايق ساز در اين عمليات شركت كردم. وظيفه اصلي من در اين عمليات تعمير بدنة قايق هاي تركش خورده و سوراخ شده بود. حضور بچه هاي بوشهر در عمليات بدر خيلي قابل توجه بود، يكي از كارهاي اصلي بچه هاي بوشهر در عمليات بدر حمل مهمات با قايق بود كه كار بسيار پرخطري هم بود. گاه آ رپی جی و يا تركش به قايق مي خورد و قايق با همان مهمات داخلش منفجر مي شود و دو سه نفر از بچه ها نيز تك هتكه مي شدند. دشمن در اين عمليات به طور گسترد هاي از گازهاي شيميايي استفاده كرد و هم در اين عمليات شيميايي شدم. بر اثر استنشاق گاز احساس خفگي ميكردم.با اين وجود سه چهار روز مقاومت كردم و به كارم ادامه دادم، بدنم خيلي درد داشت، نمي دانم شيميايي با آنچه كرده بود كه آن همه بدنم دچار درد شده بود. سرفه هاي شديدي ميكردم به طوري که از حلقم خون مي آمد. روز سوم يا چهارم عمليات بود، من و دوستي سوار ماشين بوديم كه عراق دوباره شیميايي زد، ما هم ماسك شيميايي نداشتيم و نمي دانستيم بايد چه كار كنيم.

 

 

چه کردید؟ به طور مفصل شيميايي شدم. هرطور بود خودمان را به پادگان شهيد باهنر رسانديم. وقتي وارد پادگان شدم ديدم الله اكبر، حدود هفت هشت هزار نفر رزمنده شيميايي شده اند از ديدن آن همه شيميايي وحشت برم داشت، وضعشان چنان خراب بود كه ما از خودمان خجالت كشيديم. به ما گفتند كه برويم و دوش آب سرد بگيريم و لباس هايمان را عوض كنيم كه ما نیز همين كار را كرديم. يك خانم پرستار بود كه چند قطره دارو در چشمم چكاند. سرگردان بودم كه فرصتي گير بياورم و از بيمارستان جيم شوم. لباس بسيجي كه كمتر بوي گاز شيميايي مي داد پيدا كردم و پوشیدم و بدون جلب توجه فرار كردم. هفت هشت روزي در خط مقدم بودم اما شيميايي حسابي دخلم را درآورده و داغونم كرد، ناچار شدم جبهه را ترك كنم. مرا به بيمارستان طرفه در تهران اعزام كردند و مدتي آنجا بستري بودم.

 

 

عمليات بعدي كه شركت كرديد چه بود؟ عمليات بعدي كربلا- 4 بود كه عمليات عجيبي هم بود. منافقين محورهاي عملياتي را شناخته بودند و به دشمن لو داده بودند و كل عمليات لو رفت. بچه هاي بوشهر در اين عمليات حضور وسيع و گسترده اي داشتند و اغلب قایقران ها بوشهري بودند. تيپ اميرالمؤمنين بوشهر با تمام توانش در اين عمليات شركت كرد. در اين عمليات ما شكست سختي متحمل شديم و برخي از بچه هاي ما قتل عام شدند. در اين جنگ ما به شكل تن به تن با دشمن جنگيديم و اگر چه ضرباتي به او وارد آورديم اما عملاً نتوانستيم كاري از پيش ببريم.

 

 

خاطرة مشخصي هم از اين عمليات داريد؟ من همین طور كه داشتم در نيزارها ميگشتم به چند نفر عراقي برخورد كردم و با زبان عربي به آنها گفتم كه تسليم شوند. آنها نيز بلند شدند و ظاهر تسليم شدن به خود گرفتند اما ناگهان خواستند به طرف ما شليك كنند، من هم كه چنين ديديم به آنها مهلت ندادم و به سويشان شليك كردم و همه را به قتل رساندم.

 

 

خاطره ديگري هم داريد؟ در جزيره القطعه عراق كه بوديم در يك سنگر چند عراقي به سختي با تيربار و آر پی جی مقاومت ميكردند و نمي گذاشتند قايق هاي ما به ساحل نزديك شوند. من در آنجا بودم و حدود چهل نفر نيرو در اختيارم بود و همه نيروهايم آماده شهادت بودند. فرمانده ما برادر محمد حس نزاده بود. سنگر عراق يها همه نيروها را زمين گير كرده بود و هركس مي خواست كمترين تحريک بكند، او را آماج رگبار قرار مي داد. فرمانده به من دستور داد تا بروم و آن سنگر را خفه كنم. به نيروهايم دستور دادم تا با آر پی جی آن سنگر را بزنند اما سنگر طوري طراحي شده بود كه گلوله نفوذي در آن نميكرد. سنگر كاملاً بر نيروهاي ما مسلط بود و ما هر حركتي كه مي خواستيم بكنيم ما را مي ديدند. يك آر پی جی زن داشتم كه اهل روستاي گَنخَك بود و فاميلیش هم زارعي بود. جوان خيلي نازنين و رعنايي بود تا با آر پی جی به طرف آن سنگر شليك كرد بلافاصله آن سنگر را هدفش قرار دادند كه در جا به شهادت رسيد. هرکار كرديم نتوانستيم آن سنگر را خفه كنيم. فرمانده ناچار دستور عقب نشيني داد اما براي عقب نشيني تعداد كمي قايق در اختيار داشتيم و ناچار بوديم از يك منطقه باتلاقي عبور كنيم. دشمن محل را شناسايي كرده و به شدت زير آتش گرفته بود. از زمين و زمان آتش مي باريد. من همینطور كه داشتم عقب مي آمدم چند غواص بوشهري را ديدم كه به طور مظلومان هاي در باتلاق و نيزارهاي اطراف به شهادت رسيده بودند. رزمندگان ما به سوي چند قايق هجوم آوردند، طوري كه يك قايقي كه مثلاً ظرفيت ده نفر داشت، پنجاه نفر سوار آن شده يا از آن آويزان شده بودند، صحنه عجيبي بود. هر لحظه با فرود آمدن خمپاره چند نفر از بچه ها جلوي چشمان حيرت زدة ما مجروح، جانباز يا شهيد مي شدند. در حاليکه زير خمپاره تلاش ميكردم خودم را به جاي امني برسانم، برادر حسن زاده به من گفت: اين حبيب رحيمي است، زخمي شده او را با خودت ببر عقب. من گفتم: اين كه چيزي ازش باقي نمانده، اما برادر حسن زاده گفت: وي زن و بچه دارد و هرطور شده او را به عقب ببرم. نگاهش كه كردم ديدم غرق خون است، صورتش رفته بود و يكي از پاهايش به تكه پوستي بند بود. چند بار تلاش كردم حبيب را كه آر پی جی زن بود، سوار قايق كنم اما هجوم بچه ها به قايق چنان بود كه موفق به اين كار نشدم. سه بار او را تا لب قايق بردم اما موفق به سوار كردنش نشدم. خون زيادي هم از او رفته بود و بيم آن داشتم كه شهيد شود. در همين لحظه با كمال شگفتي ديدم كه حبيب مثل يك پهلوان از روي برانكارد بلند شد و خود را به داخل آب انداخت و پشت قايق شروع به شنا كردن كرد، من مثل مادري كه فرزندانش داخل آتش افتاده باشد شروع به زدن خودم كردم. قایقران متوجه شد و حبيب را از آب گرفت و داخل قايق انداخت و با خود به عقب جبهه برد. چون دشمن هرلحظه داشت به ما نزديكتر مي شد، اسلحه را انداختم. لباس هايم را سبك كردم و خودم را داخل رودخانه كه جريان تندي هم داشت انداختم. داخل آب شايد حدود دويست متر كه رفتم احساس كردم پاهايم گرفت. پشت سرم كه نگاه كردم ديدم حدود هزار نفر در آب غوطه ور هستند. خمپارة دشمن داخل آب فرود مي آمد و همانجا عده اي را لت و پار ميكرد، قسمتي از آب سرخ شده بود و هر لحظه جان عزيزي مثل گل پرپر مي شد. برخي از مجروحان، مجروح ديگري را مي گرفت كه به همين دليل هر دو غرق مي شدند و به شهادت می رسيدند. در همين حين قايقي به طرف ما آمد عدة زيادي به سوي قايق هجوم آوردند. من هرطور بود خودم را به قايق رساندم و به داخل آن رفتم. از شانس بد من بنزين قايق تمام شده بود. صداي برخورد تير و تركش دشمن مثل صداي برخورد دانه هاي درشت تگرگ در روز باراني بود. ديدم كه تيري به صورت كنار دست ي من خورد و فكش را پايين ريخت و يا تير ديگري كلة رزمنده اي را تركاند، صحنة عجيبي بود. ديدم ماندن در قايق يعني به شهادت رسيدن ناچار از قايق به داخل آب پريدم، آب صدمتر ديگري مرا برد، پاهايم گرفت. ديدم كه آخر كارم است و به آخر خط رسيده ام، عاجزانه از حضرت علي اصغر تقاضاي كمك كردم. چشم كه باز كردم ديدم كنار ساحل هستم از شوق دلم مي خواست گريه كنم. بعداً فهميدم كه حدود 20 كيلومتر آب مرا با خود برده بود. بعد از این علي اصغر را رها كردم و دامن حضرت عباس را گرفتم و براي اطمينان هر چه پير و پنجه هم سراغ داشتم به ياري طلبيدم، نمي دانم كداميك از بزرگان دستم را گرفت و به ساحل كشيد. وقتي خواستم جلو بروم ديدم سيم خارداري در مسيرم كشيده اند و هرطور بود از سيم خاردار عبور كردم اما در همين موقع خمپاره اي كنارم منفجر شد و تركش آن به داخل كردنم رفت، نصف تركش از گردنم بيرون بود. سينه و چند جاي ديگرم نيز تركش هاي ريزي خورده بودند. با خودم گفتم كه اگر در آب شهيد نشدم حتما در اينجا به شهادت خواهم رسيد اما ديدم بادمجان بم آفت ندارد، بلند شدم و شروع به دويدن كردم. از كتفم خون زيادي مي آمد و سر تا پايم پر از شل و لجن شده بود. همینطور كه داشتم در نخلستان مي دويدم يكي از بچه هاي روستاي شُمبه به نام پرويز را ديدم كه چهره سياهي داشت، تفنگ روبرويم گرفت و فرياد زد: «ايراني هستی يا عراقي؟ » فرياد زدم: پرويز ايراني هستم. محمد هستم دوراهكي، خدا خانه پدرت را آباد كند، مرا شناخت و به طرفم آمد. به عبدالله دوراهكي كه فرمانده قایقران ها بود گفتم كه به داد بچه ها كه دارند قتل عام ميشوند، برسيد. سردم بود و كنار ديواري توي آفتاب نشستم، زبانم بند آمده بود. بعد از مدتي با لانكروز خودم را به نهر جُفیر رساندم. ديدم عراق در آنجا قتل گاهي ايجاد كرده و همه جا جسد بچه هاي ما به چشم مي خورد. هواپيماها با راکد به جان بچه ها افتاده بودند و همه را قتل عام ميكردند. ماشين هاي خود ما چنان با سرعت دور مي زدند كه گاهي بچه ها را زير مي گرفتند، صحنه عجيبي بود. جاي ماندن نبود و با همان لانكروز كه داشتيم به جزيره مينو برگشتم.

 

 

 

عمليات بعدي شما چه بود؟ عمليات كربلا- 5 بود كه خوشبختانه موفقيت آميز بود. در اين عمليات من داشتم داخل كانالي كه عراقي ها روي آن مسلط بودند عبور ميكردم كه خمپاره- 60 آمد و وسط پايم منفجر شد و تركش آن كشاله رانم را برد. افتادم روي زمين و شروع كردم شهادتين را خواندن يقين كردم كه ديگر كارم تمام است. به شدت از وسط پايم خون جاري بود. يكي آمد و مرا رو به كربلا قرار داد و پوتين هايم را از پايم درآورد، ده دقيقه اي همانطور روي زمين افتاده بودم اما ديدم خبري از شهادت نيست. دوستي به نام برادر احمدي مرا كول گرفت و به راه افتاد در حالي كه مرا روي شانه خود گذاشته بود و داشت حركت ميكرد، چند خمپارة دشمن در اطراف ما فرود آمد و برادر احمدي مرا محكم به زمين ميزد و خودش نيم خيز ميشد. مقداري راه رفتيم و به جايي رسيديم كه بايد از يك جايي كه حدود دو متر الي سه متر ارتفاع داشت پايين مي پریدیم، من حالم خراب تر از آن بود كه بتوانم چنين ارتفاعي را طي كنم. چند نفر از رزمندگان آمدند تا به من كمك كنند اما خمپاره اي آمد و آنها را زخمي و ناكار كرد. من كه خودم را در اين امر مقصر مي دانستم از آن ارتفاع خودم را به پايين پرت كردم اما سخت جانتر از آن بودم كه به شهادت برسم، بعد از عبور از آب به پشت خط رسيديم. دو تن از بچه هاي دوراهك به نام هاي سلمان ابراهيمي و ابراهيم میرزايي به كمك برادر احمدي شتافتند و مرا داخل برانكاردي گذاشتند. خوب به ياد دارم خودم هم رفتم و داخل برانكارد خوابيدم. برادر احمدي جلو بود و دو دوراهكي عقب برانكارد را گرفته بودند. خوشمزه آنكه در اين هنگام برادري آمد و از بچه هاي دوراهك آدرس لشكر ثارالله را پرسيد. سلمان ابراهيمي كه موج خورده بود و حالش هم چنان مناسب نبود، با لحن خشني به آن بنده خدا گفت: «بيا اينجا! تو دنبال لشكر ثارالله ميگردي؟ لشكر ثارالله و محمد رسول الله همين برانكارد است، يا الله سر برانكارد را بگير و گرنه يك گلوله آر پی جی خرجت ميكنم » آن برادر نيز مظلومانه سر برانكارد را گرفت. در اين هنگام لانكروزي آمد و مرا سوار آن كردند. داخل ماشين علاوه بر من سه مجروح ديگر هم بودند كه يكي از آنها موجي بود و مرتب به همه حمله ميكرد. با آن حال خرابم نمي دانستم بايد به درد خودم بنالم يا مواظب باشم آن مجروح رويم نپرد و به من يورش نياورد، چند بار پريد و مي خواست با دستانش گلويم را بگيرد و خفه ام كند و يا جاهايي را كه از بدنم زخمي شده بود فشار مي داد. از هراس آن برادر مجروح موجي درد و زخم هايم يادم رفته بود و فقط از خودم دفاع ميكردم تا خفه ام نكند و يا بالاي سرم نياورد، مقداري كه رفتيم ما را سوار آمبولانسي كردند و به يك بيمارستان صحرايي زيرزميني بردند که خيلي مجهز بود. تا رسيديم گفتم: به من خون بدهيد، خون زيادي از من رفته است. بلافاصله با هليكوپتر مرا به بيمارستاني در اهواز رساندند و بعد از آنكه مرا جراحي كردند به بيمارستاني در اصفهان اعزام كردند. در اصفهان بودم كه جنگ شهرها شروع شد و هواپيماهاي دشمن مي آمدند و اصفهان را بمباران ميكردند. روزهاي دردناك و عجيبي بود. كاري از دستم برنمي آمد و هرلحظه منتظر بودم كه سقف بيمارستان روي سرم خراب شود. وقتي كه آژير خطر مي زدند چراغ هاي بيمارستان را خاموش ميكردند و كسي نبود كه به مجروحان بستري در بيمارستان رسيدگي كند. صداي ناله و زاري بچه ها بلند مي شد كه خيلي برايم آزار دهنده و دردناك بود.

 

 

چه مدت در بيمارستان اصفهان بستري بوديد؟ حدود هفت الي هشت روز آنجا بستري بودم.

 

نام بيمارستان را به ياد داريد؟ بيمارستان دكتر علي شريعتي اصفهان بود.

 

 

از اصفهان به كجا رفتيد؟ وقتي وضع را خراب ديدم خودم تقاضاي مرخص شدن از بيمارستان دادم و در حالي كه هنوز از زخم هاي بدنم خون مي چكيد از بيمارستان چُكيدم و به خانه برگشتم. در خانه خودمان در دوراهك احساس آسايش و آرامش بيشتري ميكردم. در ايامي كه در بيمارستان اصفهان بستري بودم نذر كردم كه اگر از آن مهلكه جان سالم بدر بردم و خودم را به دوراهك رساندم، بروم و در خانة شهيد موسي دوراهكي نوحه خواني و مداحي كنم. شب جمع هاي بود كه به دوراهك رسيدم. متوجه شدم در منزل شهيد موسي دوراهكي مراسم دعاي كميل برپاست با بدني مجروح و پاره پاره خودم را به آنجا رساندم و نذرم را ادا كردم. آن دعاي كميل غوغا كرد و آن شب شور و هيجان خاصي به محفل دعا و مردم حاكم شد.

 

 

دبيرستان را كي تمام كرديد و ديپلم گرفتيد؟ درست يادم نمي آيد اما فكر ميكنم پنج شش سال پيش ديپلم گرفتم و الان هم دانشجوي ادبيات و زبان فارسي هستم.

 

 

ورودي چه سالي هستيد؟ ورودي سال 1383 هستم.

 

 

 

چه سالي ازدواج كرديد؟ در سال 1363 با دختر عمه ام ازدواج كردم. پدر و مادرم مي گفتند.چون تو مرتب به جبهه ميروي نمي خواهيم اجاقت كور باشد و بايد بچه اي داشته باشي، الان فرزند بزرگم از دانشگاه فارغ التحصيل شده اما خودم هنوز دانشجو هستم.

 

 

چند فرزند داريد؟ يك پسر دارم و يك دختر. پسرم امين كه فارغ التحصيل حقوق است و دخترم هم مرضيه نام دارد. دخترم يكي از بازيگران تئاتر در استان بوشهر است، همچنين نوازنده دف است و نقاشي هم ميكند.

 

 

نوه هم داريد؟ بله، دو نوه دارم. امين پسري دارد به نام ميثم و نوه دختري هم ماهان نام دارد.

 

 

شنيده ام كه خودتان نيز دستي در كارهاي هنري داريد؟ بله. بعد از جنگ مقداري كار اقتصادي كردم و حالا هم به كارهاي متعددي در زمينه تئاتر، فيلم و موسيقي رو ي آورده ام. اين را هم بگويم كه يكي از مداحان اهل بیت هستم. يك CD هم كه شامل پنج نما آهنگ است به نام باغ خدا منتشر كرده ام. يك آلبوم ديگر هم به نام ديار مهرباني دارم كه به زودي منتشر خواهد شد.

 

 

از این که در این گفت وگو شرکت کردید، متشکرم.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

منبع:

 کتاب شما کی شهید شدید؟

  نویسنده: سید قاسم حسینی

 

مطالب مرتبط
نام:
ایمیل:
* نظر:
ما را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید
پربازدید ها