مصاحبه ;
شنبه, ۲۴ آذر ۱۳۹۷ ساعت ۱۵:۲۷
جانباز هفتاد درصد جنگ تحمیلی ناصر ربیعی یکی از چهره های استثنایی میان جانبازان هفتاد درصد استان بوشهر است. وی علی رغم آنکه از هر دو پا فلج است و دارای دردهای جسمی و روحی فراوانی هست با اراده بسیار بالایی که دارد موفق شده در رشته فلسفه و کلام فوق لیسانس بگیرد و صاحب چندین کتاب است که از عربی به فارسی ترجمه کرده است.
مصاحبه مشروح با جانباز ناصر ربیعی؛

 

جانباز هفتاد درصد جنگ تحمیلی ناصر ربیعی یکی از چهره های استثنایی میان جانبازان هفتاد درصد استان بوشهر است. وی علی رغم آنکه از هر دو پا فلج است و دارای دردهای جسمی و روحی فراوانی هست با ارادة بسیار بالایی که دارد موفق شده در رشته فلسفه و کلام فوق لیسانس بگیرد و صاحب چندین کتاب است که از عربی به فارسی ترجمه کرده است. با این جانباز عزیز که مقیم قم است، در روز 18 آذر ماه 1386 در آسایشگاه جانبازان بوشهر گفت وگویی کوتاهی انجام دادیم. هنگام گفت وگو همسر قهرمان و فداکار این جانباز نیز کنارش نشسته بود.

 

 

فرزند چندم خانواده هستید؟ دوم.

 

 

ممکن است خواهر و برادرانت را نام ببرید ؟ یوسف، خودم، منصور، زهره، محمود، حمیده، احمد و محمد.

 

 

 

متولد کجا هستید؟ در شهر آبادان متولد شده ام.

 

 

 

کدام محله ای؟ در جایی به نام هرم عانیج که چسبیده به آبادان است.

 

 

 

مدرسه را کجا رفتید؟ در آبادان به مدرسه رفتم.

 

 

 

اسم مدرسه شما چه بود؟ سعیدی، بعد هم راهنمایی را خواندم که جنگ شروع شد.

 

 

 

وقتی که جنگ شروع شد در آبادان بودید؟ بله در آبادان بودم.

 

 

 

 

از روز اول جنگ چیزی به یاد دارید؟ ما داشتیم عصرانه چای می خوریم که جنگ شروع شد البته از چند روز قبل عراقی ها به طور مرتب با تیربار به طرف آبادان تیراندازی می کردند. اما از روز سی و یکم شهریور 1359 به طور علنی و رسمی جنگ را شروع کردند و از جمله آبادان را مورد هدف خمپاره و توپ قرار دادند.

 

 

 

 

 

چه مدت در جبهه بودید؟ من از اول تا روزی که مجروح و جانباز شدم در جنگ و جبهه ها حضور داشتم. چندی پیش خاطراتم را از ایام سال های جنگ نوشته ام که نزد پدرم است و به ایشان گفته ام که تا زنده هستم نشان کسی ندهد.

 

 

 

 

 

 ممکن است چند خاطره از دوران جنگ برای ما تعریف کنید ؟ الان چیزی به یادم نمی آید که برایتان تعریف کنم.

 

 

 

 

 

 از آن همه خاطره چیزی بگویید. در عملیات کربلا 5 یک تیربار دشمن بود که خیلی بچه ها را آزار می داد و چند نفر از بچه ها شهید و مجروح شدند. ما محل دقیق استقرار این تیربار را نمی دانستیم. من به بچه ها گفتم: از سنگر بیرون می روم تا تیربارچی به طرفم شلیک کند، شما از روی آتش لوله تیربار جای آن را تشخیص بدهید. این را گفتم و از سنگر بیرون آمدم. تیربارچی عراقی روی من رگبار بست و بچه ها جایش را پیدا کردند و با  آر پی جی خودش و سنگرش را منفجر کرده و به هوا فرستادند. الحمدالله آسیبی هم به من نرسید.

 

 

 

 

 

ممکن است خاطره دیگری از دوران جنگ تعریف کنید؟ خاطره هولناکی مربوط به اواخر جنگ و در که در شهر ماووت عراق بودیم دارم.

 

 

 

 

 

لطفاً تعریف کنید؟ من هنوز هر جا مقداری خاک روی هم ببینم فکر می کنم خاکریز است و سربازی پشتش با تفنگ ایستاده است و هر جا گودالی می بینم فکر می کنم بر اثر سقوط خمپاره ایجاد شده است، همه چیز زندگی مرا خاطرات جنگ در بر گرفته است. در سال 1366 که ما به کردستان عراق رفته بودیم، در نزدیکی شهر ماووت صحنة هولناکی دیدم که هیچ گاه از یادم نمی رود. من مسئول بچه ها بودم و می خواستیم شهر ماووت را اشغال کنیم. فکر می کنم ظهر بود که چند تن از بچه ها دور هم جمع شده بودیم، برای انجام کاری از آنها دور شدم که ناگهان یک راکت هواپیما میان بچه ها افتاد و منفجر شد. من هر وقت به یاد این خاطره تلخ می افتم اذیت می شوم و گریه ام می گیرد. {با حالت گریه } عدة زیادی از بچه هایم جلو چشمانم و در آغوش خودم به شهادت رسیدند. وقتی که راکت به زمین افتاد و منفجر شد، بچه ها کباب شدند. یعنی چی؟ یعنی اینکه گوشتی را روی آتش بگذاری تا کباب شود، تن و بدن چند تن از بچه ها کباب شد. این صحنة هولناک را هرگز نمی توانم از یاد ببرم.

 

 

 

 

 

ماجرا چگونه اتفاق افتاد؟ من و چند نفر از دوستانم داخل جیپ که روی آن توپ صد و شش نصب بود، نشسته بودیم. در این هنگام یکی مرا صدا کرد، کاری با من داشت. من از جیپ پیاده شدم تا با آن برادر حرف بزنم، کمی از جیپ دور شدم و داشتم حرف می زدم که ناگهان صدای انفجار وحشتناکی به گوشم رسید و همه جا را خاک گرفت. دقت که کردم دیدم هواپیمای دشمن روی جیپ بچه ها و ماشین های ضد زره کنارشان یک راکت منفجر کرده است. به طرف محل حادثه دویدم به یکی از بچه های گروهم که نامش رهنمون بود و جوانی رزمی کار و نازنین بود، رسیدم. تمام تنش سوخته و کباب شده بود، او را بغل کردم. به زور چند بار دهانش را تکان داد اما نتوانست حتی یک کلام حرف بزند، سینه اش مثل یک بادکنک بالا و پایین می رفت و تمام تنش سوخته بود به طوری که از دیدنش وحشت کردم. کمی بعد در بغلم جان داد و شهید شد. او را روی زمین گذاشتم و به طرف بچه های دیگر رفتم، روی زمین تکه های کوچک و بزرگ بدن متلاشی شده بچه ها پهن شده بود. هر طرف که نگاه می کردی دست، پا، روده، قلب و تکه های مغز و چشمهای از حدقه درآمده را می دیدی و از همه جا بوی بدن های کباب شده و گوشت سوخته به مشام می رسید. زخمی ها جیغ و فریاد می کشیدند و کمک می طلبیدند. پیرمرد راننده ای که به شدت مجروح شده بود فریاد می کشید: «بچه هایم، بعد از من چه کسی سرپرستی آنها را خواهد داشت ». به او گفتم: جنگ است و از این چیزها هم دارد. یکی از بچه ها روی زمین افتاده بود، یک تکه گوشت سوخته بود چند بار منقبض و منبسط شد و به شهادت رسید. سر و دستش را نمی توانستی تشخیص بدهی، فقط یک تکه مچاله شده گوشت بود. از چفیه ای که روی سرش بود فهمیدم که محمد حمیدی است. بچة منطقه جم در کنگان بود. کمی جلوتر رفتم دیدم یکی از بچه ها به نام سیدکمال هاشمی توپ به مغزش خورده و همه سلول های خاکستری مغزش بیرون ریخته بود و از صورت و جمجمه اش فقط یک تکه استخوان باقی مانده بود. نمی دانید در آن لحظات بر من چه گذشت، هیچ کس نمی داند، فقط خدا می داند. مثل آدم های وحشی شده بودم. پیرمردی را که راننده بود و ناله می کرد را به زور از ماشین بیرون کشیدیم. آبکش شده بود و سر و بدنش آش و لاش بود. نفر کنار دستی کاسة سرش پریده بود و خودش روی صندلی ماشین افتاده بود. به راحتی سلول های مغزش را دیدم و  چندشم شد. رفتیم و هرطور بود از بچه های تیپ المهدی یک ماشین گیر آوردیم و اجساد شهدا و مجروحان را جمع آوری کردیم. من مشت مشت گوشت سوخته و تکه های مغز و چشم های از حدقه بیرون آمده را از روی زمین جمع می کردم و داخل پتو می ریختم. کسی که همراهم بود وحشت برش داشت و باور نکردنی به دور و اطرافش نگاه می کرد، حسابی ترسیده و جا خورده بود. در این هنگام عراقی ها هم شروع به ریختن آتش تهیه روی ما کردند. بعضی از اجساد شهدا داخل ماشین گیر کرده بودند طوری که وقتی می خواستیم آنها را بیرون بکشیم قسمتی از بدنشان داخل ماشین جا می ماند. گوشتشان پخته شده بود، هرطور بود زیر آتش دشمن اجساد شهدا را جمع آوری کردیم و باقی مانده بدن های آنها را داخل چند پتو ریختیم. زخمی ها را نیز جمع آوری کردیم و به عقب بردیم.

 

 

 

 

 

شما در این عملیات چه سمتی داشتید؟ در اواخر جنگ سپاه اقدام به تشکیل تیپ زرهی کرد. یکی از نقاط ضعف سپاه در طول جنگ نداشتن تیپ زرهی بود و از همین نظر ضربه زیادی هم در عملیات های زمینی خورد. تیپ زرهی که تأسیس شد بنده را به عنوان یکی از مسئولان این تیپ انتخاب کردند.

 

 

 

 

 

پاسدار بودید؟ نه بسیجی ویژه بودم، هرگاه که به وجود من نیاز بود خودم را به جبهه می رساندم.

 

 

 

 

 

در چه تاریخی جانباز شدید؟ سال 1366 بود که جانباز شدم.

 

 

 

 

 

در چه روز و ماهی؟ یادم نمانده است. فکر می کنم مرداد ماه بود اما مطمئن نیستم.

 

 

 

 

 

صبح بود یا ظهر؟ ظهر بود. ما سوار ماشین بودیم که ماشین چند مَلَق زد و من از ناحیه کمر قطع نخاع شدم، مهره دوم و سوم کمرم خُرد شدند و از هر دو پا فلج شدم. مرا خون آلود به شیراز بردند و عمل کردند. وقتی که به هوش آمدم درد شدیدی داشتم و متوجه شدم که نمی توانم پاهایم را تکان بدهم. بقیه اش هم یادم نیست که برای شما تعریف کنم.

 

 

 

 

 

چه سالی ازدواج کردید؟ سال 71 - 1370 ازدواج کردم. چند بچه دارید؟ آنهایی که به معجزه اعتقاد دارند که باور می کنند و آنهایی که اعتقاد ندارند باور نمی کنند. من بعد از جانبازی عقیم شدم بعد از مدتی به پابوس امام رضا(ع) رفتم و از ایشان خواستم که شفایم بدهد. امام شفایم را داد و ازدواج کردم و سه فرزند هم دارم. دختر بزرگم عاطفه است که بهره هوشی بسیار بالایی دارد و سی امتیاز از نابغگی کم دارد. دو پسر هم دارم به نام های محمدامین و عمادالدین.

 

 

 

 

 

تحصیلاتتان را کی ادامه دادید؟ در سال 1365 دیپلم گرفتم. بعد از مجروح شدن در اوایل دهه 1367 در دانشگاه امام صادق(ع)قم در رشته فلسفه و کلام شروع به تحصیل کردم و موفق شدم با حال بدم فوق لیسانسم را بگیرم.

 

 

 

 

 

موضوع پایان نامة شما چه بود؟ دربارة اتحاد عاقل و معقول بود.

 

 

 

 

 

چه کتاب هایی تاکنون منتشر کرده اید؟ من به حمدالله چند کتاب از عربی به فارسی ترجمه کرده ام که مهمترین آن کتاب چهار جلدی شهید سامری به نام «شبهات احمد کاتب » است. جلد اول و دوم «آنگاه که هدایت شدم » را هم ترجمه و منتشر کرده ام و در حال حاضر نیز مشغول ترجمه جلد سوم آن هستم.

 

 

 

 

 

الان حالتان چطور است؟ یک پایم در خانه و پای دیگرم در تخت بیمارستان است. حالم هیچ خوب نیست.

 

 

 

 

 

 

 

از این که در این گفت وگو شرکت کردید، متشکرم.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

منبع:

 

 کتاب شما کی شهید شدید؟

  نویسنده: سید قاسم حسینی


برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده