خاطرات;
علي قاسم زاده فرزند حاجي ساكن اهرم تنگستان در 1345/10/10 دیده به جهان گشود.بارها به جبهه حق علیه باطل رفت و سرانجام در 65/10/4 در عمليات كربلاي 4 در منطقه شلمچه در جزيره مينيو به شهادت رسید.
خاطراتی از همرزمان و خانواده شهید علی قاسم زاده


شهید  علي قاسم زاده

نام پدر : حاجي

نام مادر: روشن قاسم  زاده

تاريخ تولد: 1345/10/10

شغل : دانشجو

محل سكونت: اهرم

محل تولد: اهرم

تاريخ شهادت: 65/10/4

يگان اعزام كننده : بسيج

محل شهادت: جزيره مينو

محل دفن : بهشت اكبر اهرم

وضعيت تحصيل: ليسانس

عمليات: كربلاي 4

مدت حضور در جبهه: 6 ماه

 

 

 

                        خاطراتي از برادر شهيد(حسين قاسم زاده)

علي فردي بسيار مودب و ساكت بود به طوري كه تمام صفات عالي انساني در او جمع بود. از نظر درسي بسيار كوشا و فعال بود هميشه به خدا توكل مي‌كرد . و متوسل به امامان معصوم عليه السلام بود . در زمينه هاي ورزشي خصوصاً ورزش فوتبال فعاليت زيادي داشت در باشگاه ورزش شهباز اهرم نقش به سزايي داشت را ايفا مي كرد و مدت زيادي هم داوري در فوتبال را بر عهده داشت در قضاوت به مولايش علي (ع) اقتدا مي كرد هميشه اعتدال رفتار مي كرد متواضع و فروتن بود به بزرگسالان خصوصاً  والدين احترام خاص قائل بود در مراسمات ونمازهاي جمعه و جماعت شركت فعال داشت و در ماه محرم مراسمات بزرگداشت اباعبدالله الحسين حضور فعالانه داشته است . و در اوائل پيروزي انقلاب نقش به سزايي در جمع آوري و آگاه سازي مردم در بيدار سازي مردم ايفا مي كرد .

بعضي مواقع وصيت نامه شهيدان را مي‌خواند ، پس از آن وصيتنامه نامه خود را با صداي بلند مي خواند به اين طريق عشق و علاقه خود را به شهادت طلبان نشان مي‌داد. اوقات فراغت خود را با قرائت قرآن و دعا و نيايش مطالعه يا ورزش به سر مي برد . او شهادت مي خواست . در اوج مردانگي زندگي هميشگي به او رسيد مباركش باشد. 

 

 

خاطراتي از دوست و همرزم شهيد(كاظم خواستار)

 

شهداء ضامن بقاء و تداوم انقلاب و جامعه اسلامي هستند.

شهيد قاسم زاده در گردان ديگري خدمت مي كرد و ما در اوقات فراغت كه دور هم يك مجمع دوستان را تشكيل مي داديم و صحبت مي كرديم . يك روز بعد از مجمع در هنگام غروب ديدم كه شهيد دارد وضو مي گيرد سؤال كردم چه كار مي كني گفت دارم كليد نماز را صيقل مي دهم . گفتم احسنت خوش حالم كردي انشاءالله كه كليد بهشت را زيباتر صيقل دهيد . در جواب گفت التماس دعا دارم كه خداوند اين توفيق را به من بدهد .در پاسخ به او گفتم خداوند به بندگان مخلص ولايتش بهشت را خواهد بخشيد و اين گفتگو در زماني بسيار كوتاه رخ داد و بنده بسيار غافل بودم در حالي كه شب دوم او به لقاء الله پيوست .

 

 

خاطراتي از دوست و همرزم شهيد(شهريار عالي زاده)

 

اين شهيد بزرگوار كه تمام رفتار و كردار ايشان الگويي براي تمامي بچه هاي محل بود، داراي ويژگي هاي اخلاقي و رفتاري حسنه اي چون صداقت و عدالت و ديگر خصلتهاي  نيكو و پسنديده بود . به طوري كه در همان سنين جواني در بازي هاي محلي و ورزشي ايشان را به عنوان داور انتخاب مي كردند . يكي از خاطراتي  كه از اين بزرگوار به ياد دارم و هرگز فراموش نمي‌كنم ايشان از نظر سني جوان تر و كم سن و سال تر از خيلي از دوستان بود . ولي ايشاان را به خاطر صداقت و اطميناني كه به او داشتند ، به عنوان امام جماعت انتخاب مي كردند و نماز را به امامت ايشان برگزار مي كردند و در شب آخر كه صبح عازم جبهه بودند ما تا نيمه هاي شب در منزل ايشان بوديم و در آخر رخت خواب خود را در كنار برادرش حسين قرار داد و گويا كه مي دانست ديگر هرگز كنار برادر نخواهد بود و آن شب تا صبح در كنار هم خوابيدند شبي كه ديگر هرگز تكرار نشد .

 

خاطراتي از دوست و همرزم شهيد

 

با عرض ادب به تمامي شهداي انقلاب اسلامي و رهروان سالار شهيدان حسين ابن علي (ع) و اداي احترام به خانواده هاي معظم و معزز اين شهيدان برايم بسي مايع افتخار است كه  بخش عمده زندگيم در خدمت اين عزيزان بوده و احساس غرور مي نمايم كه مي توانم بگويم كه بنده حقير توسط افرادي به جامع معرفي و شناخته شدم كه عزيزترين افراد نزد خدا و فرستادگان او به حساب  مي آيند زندگي كردن با اين عزيزان زنده نام و زنده ياد سراسر خاطره بوده و افتخاري بس بزرگ است كه خيلي ها آرزوي آن را دارند اينجانب لياقت خدمت در يك گروه كثير فرهنگي ورزشي را داشته كه شهداي گرانقدري تقديم انقلاب نموده كه باعث اوج افتخار باشگاه خود گرديده كه در نوع خود در دنيا بي نظير است افتخار و عزت باشگاه فرهنگي ورزشي شهباز اهرم در اين است كه شهيداني چون علي قاسم زاده ، ناصر شاهنده پور ، رستم فرشچي ، حسين صبوري تقديم به انقلاب اسلامي  نموده اين افراد نه حالا كه به اين مقام بزرگ نائل گرديده نزد مردم  داراي افتخار و عزيزند بلكه در طول حيات خود نيز داراي شخصيت و عزت و احترام بوده . شهيد قاسم زاده اگر چه در ميان هم باشگاهي‌هاي خود داراي سن كمتري بوده ولي با پاس احترامي كه به او داشتند هميشه به عنوان سرگروه (كاپيتان) تيم خود او را معرفي مي كردند يا اينكه در تفريحات و اردوهاي كه براي تيم در نظر گرفته مي شد بنا به اعتقاد و اعتمادي كه به او داشتند به عنوان پيش نماز جمع بود . يكي از خاطرات فراموش نشدني او يك روز در حين برگزاري مسابقات فوتبال اهرم هنگاميكه از طرف داور مسابقه به علت خطاي فني جريمه مي شود يكي از دوستان ورزشكارش در زمين به جلو داور رفته و به داور مي گويد تو را به خدا قسم مي دهم كه به جاي علي مرا جريمه و حتي اخراج كن كه اين مساله نشان دهنده اين بود كه علي هميشه داراي احترام و پيش همه عزيز و دوست داشتني بود .

 

 

 

خاطراتي از دوست و همرزم شهيد(حاج حسين جمالي)

 

اينجانب حسين جمالي فرزند محمد به علت  اين كه با شهيد بزرگوار همسايه و همبازي بوده ايم و از سال 1355 از آن محله نقل و مكان نموده و بعد از چندين سال به علت نبودن بنده در منطقه كمتر موفق به ديدار و يا سركشي به اين عزيز داشتم البته زماني كه به اهرم مي آمدم به رسم وفاداري به محله مي‌رفتم و يادي از دوران كودكي و ديدار با همسايگان قديمي داشتم و آن محبت هاي آنان كه در محله دهران انسان هاي خون گرم و با صفايي هستندسخن گفته مخصوصاً در دوران انقلاب و مجروح شدن حسين عوضي كه ايشان به تهران آمده و در بيمارستان بود و من هم پس از ترخيص از تهران به ملاقات ايشان رفتم و منزل شهيد قاسم زاده همسايه و ديوار به ديوار بود و در آن شب ديدارها تازه شد و دوستان دور هم جمع بوديم . بعد از شروع جنگ تحميلي در منطقه جنوب نيرو آمده بود متوجه حضور شهيد علي قاسم‌زاده كه در بين رزمندگان بود و من هم براي گرفتن نيرو و سازماندهي مشغول بودم لذا در كنار شهيد قرار گرفتم و شهيد با لبخندي زيبا و دوست داشتني از من استقبال كرد و آنقدر جذب لبخند وي شدم كه گفتم ماشاءالله قدت بلند است ببينم قلم به دستت هم خوب است او را از صف بيرون آوردم و به عنوان منشي گروهان دوم از گردان ابوالفضل از تيپ اميرالمومنين انتخاب كردم و پس از انجام كار وي را به سنگر خود هدايت كردم و تا موقعي كه در آنجا بود در خدمت اين شهيد بزرگوار بودم و از اخلاق و فضائل خوب ايشان بهره مند شدم و ايشان آن قدر در جبهه احترام به بزرگتر مي گذاشت و بارها رده‌هاي بالاتر از من خواستند شهيد را از من بگيرند اما به علت اينكه چهره شهيد دوست داشتني بود برايم سخت بود كه ايشان از من دور باشد .

خاطره اي ديگر اينكه از منطقه فاوكه در درياچه نمك مستقر بوديم بعد از نماز صبح شهيد براي ديده باني به سمت بالا رفت و هنگام طلوع آفتاب با من صحبت كرد و گفت عراقي ها اطراف واحد توپخانه خيلي تجمع و رفت و آمد مي‌كنند باهم به رده سلسله مراتب گزارش نموديم و از عقب توپخانه نيروهاي بعثي زير آتش قرار دادند و شهيد از بالاي دكل بلند بلند صداي الله اكبر مي گفت و آفرين آفرين مي گفت و من هم به بالا رفتم اما عراقي ها متوجه رفتن من به بالا شدند و شديداً زير آتش گرفتند و من كه به نزديكي شهيد رسيدم با خنده شهيد روبرو شدم و او دائماً مي گفت عجب دلم خنك شد و چه فيلمي الله اكبر الله اكبر و من هم يك هندوانه در سنگر داشتم آوردم در كنار دكل گفتم علي جان اين هندوانه سهميه شماست  در همين موقع نيروهاي بعث اقدام به تك شيميايي نمودند كه شهيد از برخورد خمپاره ها و گلوله هاي شيمياي به زمين اعلام وضعيت شيميايي نمود كه من به رده بالاي سلسله مراتب گزارش و نيروهاي تحت امر را به مراقبت هاي وضعيت شيميايي و استفاده از ماسك و آمپولهاي آترويين نمودم كه به لطف خدا در زماني كوتاه بادي وزيد  و آلودگي منطقه را به طرف نيروهاي بعثي كشانيد و الحمدالله آمبولانس هاي دشمن نيروهاي خودي را تخليه مي كردند و شهيد كه بالا با خنده هاي هميشگي گزارش مي داد .

در منطقه فاو در جبهه خور عبدالله شهيد علي قاسم زاده به عنوان نيروي اركان و هم امور اداري(منشي گري) و هم بي‌سيم چي بود مدتي از حمام ما گذشته بود و چون فصل زمستان بود و هوا سرد بود ناچاراً مقداري آب گرم نياز داشتيم شهيد به من گفت هر كجا براي استحمام رفتي با هم برويم با هماهنگي با فرماندهي گردان تصميم گرفتيم به شهر فاطميه  فاو بياييم و حمام كنيم و بالاخره نزديكي ظهر بود كه به حمام آمديم و در حال حمام بوديم كه هواپيماهاي دشمن از چند منطقه به شهر فاو  حمله ور شدند و علت هم اين بود كه صبح زود دو فروند هواپيماي  5     fجت ايراني در سطح زمين به سمت شرام القصر حمله كردند و يك قطار حامل مهمات را هدف قرار دادند و تا دو سه روز اين قطار در حال سوختن بود لذا هواپيماهاي دشمن براي ضربه زدن و بالا بردن روحيه و توان نظامي خود از زمين و هوا بر روي رزمندگان ما آتش ريختند و در آن روز وحشتناك من به اتفاق شهيد در حال حمام بوديم كه كوره حمام كه دود مي كرد مورد هدف هواپيماي دشمن قرار گرفت و تعدادي  ازهمسنگران و عزيزان در حال حمام نيز مجروح و به  شهادت رسيدند در همين حال شهيد در حالي كه با صورت كف و صابون بود با فرياد مرا صدا زد و گفت حاج حسين تو سالمي؟ من هم با همان وضعيت او را صدا  كردم و در حالي از حمام بيرون پريديم كه برهنه و با صورت كف و صابون بوديم. صحنه خيلي دلخراش بود . آتش ، خون و ايثار اما با آن وضعيت .بعد از من شهيد سوار شد و پاي شهيد ليز خورد و با خودرو آويزان بود و من هم سمت شهيد حركت كردم كه دست وي را بگيرم ليز خوردم هرچه فرياد مي زديم راننده هم متوجه نبود و مقداري از راه را شهيد با تمام  توان ، خود را گرفته بود كه به زمين پرتاب نشود و من هم دست و بدنم روغني و چرب شده بود و بالاخره راننده در يك لحظه متوجه قضيه شد و فوراً ايستاد و آمد پايين صحنه آويزان شدن شهيد را ديد خيلي متعجب شد و گفت خدايا شكر كه اين رزمنده  از ماشين نيافتاده و ما ضمن تشكر از راننده در سه راهي جاده شهيد حسن پور پياده  شديم. ظاهري خنده دار داشت دريك لحظه كه همديگر را كه  مشاهده نموديم به همديگر خنديديم اما اين خنده خيلي زمان كوتاهي داشت فوراً به امداد دوستان و مجروحان رفتيم و پس از تخليه مجروحان و شهدا با دلي شكسته و حزن و اندوه فراوان به سمت منطقه روانه شديم از شهر فاو تا درياچه نمك 37 كيلو متر بود در بين راه تعداد 3 ايستگاه صلواتي بود كه هر كدام هدايايي را صلواتي بين رزمندگان تقسيم مي كردند پس از صرف بستني و فالوده كه در ايستگاه صلواتي كميته امداد در حوالي شركت نفت فاو بود منتظر ماشين بوديم كه به سمت توپخانه 42 يونس برويم يك ماشين لندكروز آمد كه به علت ريختن روغن و گيريس چرب و ليز شده بود من به اتفاق شهيد سوار بر خودرو شديم من اول سوار شدم .

خاطره اي ديگر اين كه ساعت حدود 4 بعد از ظهر بود برادران ديده بان تحركات دشمن لحظه به لحظه گزارش و نيروهاي ماتيز خود را براي درگيري نبردي جانانه مهيا و واحدهاي تداركات و مهمات در اطراف سنگرها فعاليت خوبي را از خود نشان دادند در آن شب به دستور فرماندهان رد بالا كليه نيروهاي تحت امر كه فاصله تا دشمن حدود 300 تا 500 متر داشتند با پوتين نماز مغرب و عشا را به جا آورديم و شهيد كه بي سيم چي بنده بود دائماً پيام ها را از فرماندهي گردان گرفته و به من ابلاغ مي نمود ساعت حدود 2 بامداد شد و همه نيروها در سنگرهاي كمين لحظه شماري مي كردند تا دشمن به سمت ما يورش بياورد و ما آنان را تار و مار كنيم و اصطلاحاً از آنان پذيرايي از نوع جوجه كباب نماييم اين آرزوي رزمندگان مستقر در حوالي كارخانه نمك بود دشمن پس از يك آتش سنگين بر مواضع ما يورش آوردند كه با مقاومت جانانه سلحشوران روبرو و ضربه محكمي بر نيروهاي مهاجم وارد به طوري كه تعدادي از نيروهاي دشمن مجروح شد و تعدادي كشته و دشمن با ذلت عقب نشيني كرد بعد از نماز صبح بود هنوز هوا تاريك بود كه شهيددر كنار بنده جنب بي سيم دراز كشيده بود و اين را هم اضافه كنم دشمن به علت يورش هاي پي در پي در شب هاي متوالي با به جا گذاشتن تعداد زيادي كشته حوالي ما منطقه بوي گتد و آلودگي زيادي پيدا كرده بود و حتي موش ها در روز براحتي اجساد عراقي ها كه در بين آنان يك افسر عاليرتبه بود در جلو ما نوش جان مي كردند و در همان شب يك موش بزرگي سراغ شهيد آمد و نوك انگشت پاي علي را گاز گرفته  كه علي با فرياد  گفت اي ديوانه من هنوز زنده ام تو برو عراقي هاي ملعون را گاز بگير و يك تخته به دست گرفت و موش را دنبال كرد و موش به پشت خاكريز رفت و شهيد به دنبال او به سمت عراقي ها به پيش مي رفت كه ناگهان چندين خمپاره به اطراف او به زمين خورد و او هيچ اعتنايي به آتش دشمن نداشت و در يك لحظه صداي شهيد بلند شد و گفت الله اكبر او را مورد هدف قرار دادم تا عراقي ها بدانند اگر خودشان عرضه ضربه زدن به ما را ندارند به وسيله جانوران موذي مي خواهند ما را از صحنه بدر نمايند اما كور خوانده اند من او را كشتم تا نرود گزارش بدهد كه من پاي ايراني را گاز گرفتم.

 

 

خاطراتي از دوست و همرزم شهيد(احمد عاشوري)

يكي از خاطرات بياد ماندني اينجانب احمد عاشوري با دوست شهيدم كه واقعاً مثل يك برادر براي من بود اين است كه در عصر يكي از روزهاي سرد زمستاني بهمن ماه سال 53 همراه با دوست خوبم شهيد علي قاسم زاده جهت پيدا كردن قارچ به طرف زمين هاي محله دهران رفتيم كه بعد از ساعت ها پياده روي و جستجو در زمين بالاخره موفق شديم يك عدد قارچ بزرگ پيدا كنيم كه بعد از آن كم كم هوا رو به تاريكي رفت و با هم تصميم گرفتيم كه فرداي آن روز دوباره قارچ براي معلم خود ببريم ولي با اصرار و سماجت شهيد مجبور شديم كه در غروب همان روز كه خيلي هم مي ترسيديم قارچ را به خانه معلم خود (خضر وفا منش معلم دوم دبستان) ببريم و خيلي خوش حال بوديم.

يك خاطره ديگر اين كه من با دوست شهيدم سالهاي زيادي در يك كلاس و در يك ميز درس خوانده ايم و در سال 64 بعد از فارغ التحصيل شدن در كنكور سراسري شركت كردم كه بعد از اعلام نتايج وي زود تر از من با خبر شده بود و به در منزل ما مراجعه و يك دفعه مرا در آغوش گرفت و زد زير گريه گفتم علي جان خير باشد و بعد از چند لحظه گفت كه اسامي قبولين دانشگاه اعلام شده كه اسم من درست نفرات اصلي و تو در ليست ذخيره ها هستي و من چه جوري به تربيت معلم بروم گفتم برو دست خدا ، خدا كريم است . 

 

 

ما خلق هاي كشور خون و شهادتيم         تمثيلي از حماسه و ايثار و وحدتيم

ماييم از نبيره هابيل آفتاب                        كاين گونه در مقابل قابيل ظلمتيم

ما در نبرد باطل و حق با درفش فتح                   بر قله هميشه رفيع شجاعتيم

در باور تمامي بي باوران خاك                         ما شعله ستاره صبح بشارتيم

شد مرزهاي ميهن ما گور دشمنان                    ما ارتش دلاور اسلام و امتيم

ما لشكر عظيم اماميم و روز رزم              در كربلاي روشن خون بي نهايتيم

با ما ستيزه هر كه كند دشمن خداست        ما مظهر شهامت و ايمان و همتيم

ما وارث تمام رسولان راستين                     بر عرش پرصلابت خون در عبادتيم

شمشير ما طليعه الله اكبر است                           ما خشم بيكرانه طوفان ملتيم

ما در جهان تجلي حقيم و در جهاد                   آتشفشان قله خونين نهضتيم

اي خصم خيره سر تو هم آيين اهرمن        ما خون روشنايي و روح حقيقتيم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

منبع : بنیاد شهید و امور ایثارگران استان بوشهر

 

 

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده
آخرین اخبار