خاطرات;
شهید علی طوسی فرزند خداکرم متولد 1351 در روستای جتوط متولد شد.در سال 65 عازم جبهه گردید. سرانجام در در عملیات کربلای 4 در تاریخ 1365/10/4 به شهادت رسید.
بازهم ازبچه های کربلای چار 

به نام خدای شهیدان

 

بازهم از بچه های کربلای چار

علی جان یازده سال ،غریبی تو درهوای پراز «ام الرصاص»به سر آمد،پدردرجستجویت پیر شد ومادرنگاهش خیره بر جاده های انتظار پرسید .امروز خبر آوردند از «اروند»پلاکی واستخوانی رابر شانه های فرشتگان می آورند،دیروز گفتم:

گره زعقده گشودم به گاه گریه به یادت                           کجاست سنگ مزارت سر برآن بگذارم          

وامروز آمدی عطر پیکر سبک تر از تابوت تو درکوچه های خاطراتم پیچید  و به قدر سالهای غریبی ات گریستم،خدا می داندکه این سالها چقدر چشم انتظار توبودم ،خدا می داندکه دلهایمان در«کربلای چهار»گم شده بودوهر روزبه یادتو زمزمه می کردیم:

پس ازعمری ازآن گمنام بی مرقد

                                                                               پلاکی کاش از «اروند»می آمد

به غربت شلمچه قسم که هر غروب دلتنگی هایمان رابه یاد تو می سرودیم.ای عزیز غریب پسند ، ای پلاک برگشته ازشلمچه ؛ برگشتی وداغمان راتازه کردی ، برگشتی اما سبک تر از تابوت ، برگشتی اما مظلوم ، مثل عطش قمقمه های تهی از آب ، خداچقدر تورا دوست داشت که درلحظه های مشق شهادت ،دعایت را اجابت کرد.

همان لحظه ای که شبانه با خیل غواصان به اروند زدی ،همان روزی که بی نام ونشان رفتی، داغ تو، ما را سرگردان غربت کرد و هر روز می گفتیم : به شوق لحظه ای گریه ،کاشکی می شد مزار بی ضریحت را زیارت کرد و امروز که آمدی تمام دلتنگی هایم رابه شانه های زخمی باد سپیده دم سپردیم ، به آنجا که پیکرت یازده سال غریب بود به اروند به آن کرانه پر از عصمت وپاکی وحالا باز هم به یادت وخاطره ات می سرایم  :

 باز هم از لحظه های دود

                                                                                باز هم از لحظه های بچه ها بدرود

باز هم از بچه های جاده ایثار

                                                                                باز هم از بچه های کربلای چار

به یاد برادرعزیزم علی طوسی- علی جان نامت ویادت هرگز از فراموش نخواهدشد.

یاد آن روزها بخیر که با هم بودیم . علی جان یادته باهم دیگه می رفتیم توی نخلستان تا درس بخونیم اون وقت من 10ساله بودم .یادمه بهم گفتی درس به درد من نمیخوره، ای الان خوشه جبهه باشی یادمه شعر آهنگران زمزمه  می کردی ومی خواندی: ای لشکر صاحب زمان آماده باش آماده باش بهر نبردی بی امان آماده باش آماده باش ،یادته توی نخلستان جدولی می کشیدیم روی زمین سه تاسنگ وسه تا هسته خرما می گذاشتیم باهم بازی میکردیم بجای درس خواندن ،یادته می گفتی به بابا نگویی ما درس نخوندیما،یادمه رفته بودیم سر روخانه ماهیگیری با دایی امرالله واحمد دامادمون ،یه تور ماهیگیری که روی دوش می انداختی مقداری ماهی گرفتیم رفتیم برای نهار ،یه جایی بود حالت غار مانند داخل رودخانه احمد داشت لقمه می گرفت که بخوره از بالا مقداری خاک روی لقمه اش ریخت واحمد گفت کدام نامرد بالا روی لقمه ی من خاک ریخت بعدش رفتیم بالا دیدیم یه موشی بالابوده چقدر خندیدیم ،یادته موتورگازی تازه گرفته بودی باهم دیگه صبح زودی سوار شدیم من رو ترکی عقب نشسته بودم رفتیم طرف تلمبه مشهدی بهرام پیش بابا ولی موتوره جون نداشت تو گل وسنگها گیر می کرد ودرمی اومدیم هل می دادیم دوباره سوار می شدیم رفتیم تا پیش بابا رسیدیم سلام کردیم خیلی باهمون دعوا کرد بماند چرا دعوا کرد بین خودمونه فقط به مادر گفتم : خیلی گریه کردم مادرمنه دلداری میداد خلاصه دلم خیلی شکست ،یادش بخیر تازه از جبهه اومده بودی خدا می داند شادی اون وقتها که تو رامی دیدم هنوز احساس می کنم چقدر خوشحال بودم از دبستان نزدیک ظهر بود تعطیل شده بودیم داشتم از مدرسه برمی گشتم یباره از داخل کوچه تو را دیدم خیلی خوشحال شدم انگار تمام دنیا را بهم داده بودن،موهات هم  اصلاح کرده بودی ،و برام مازیک 12رنگی با دفتر وخودکار آورده بودی یادته، تابستان  لاله داشتیم شب اونجا بودیم از اونبر رودخانه چراغ ضیعفی دیدم به پدر گفتم نوری از اونجا می بینم گفت فکر کنم علی داره میاد چه دقیقه ای گذشت دیدم علی با چراغ قوه داره میاد چراغ قوه فلزی سفید رنگ دو تا باطری بزرگ می خورد خیلی خوشحال شدم ولی نیم ساعتی بیشتر پیش مان نماند گفتم بمون چرا نصف شب اومدی گفت حسینیه بودم مراسم تموم شد گفتم تا یه سری بهتون بزنم خیلی ناراحت شدم برادرم میخواد تنهایی بر گرده .یادته قبل از رودخانه باهم دیگه می رفتیم توی لاله از صبح تا عصر اونجا بودیم وقتی می خواستیم برگردیم یه گودی کرده بودیم به اندازه قمقمه 4لیتری که دور اون با گونی پیچیده بودیم وآن راشب تا صبح می گذاشتیم وصبح که بر می گشتیم می دیدیم خیلی خنک شده و از اون بعنوان یخچال استفاده می کردیم یه روز یادمه داشتیم پلاستیک آتیش می زدیم وقطره قطره آب می کردیم وروی زمین می ریختیم یباره قطره پلاستیکی از دست علی افتد روی دستم که هنوز آثارش روی دستم هست ،روز بعد داشتیم توی رودخانه شنا می کردیم چند تا از بچه های روستای دهقاید گاوهایشون آورده بودن اون بر رودخانه وخودشون توی رودخانه داشتند شنا می کردن علی ما را رها کرد ورفت پیش بچه ها به من گفت کنار آب بازی کن تا من برگردم خلاصه اون رفت ومن بازی بازی رفتم جلوتر یباره دیدم دارم غرق میشم همینجور دست دست زدم تا اومدم بیرون رودخانه بعدا برای علی گفتم ،یه بار توی لاله بودیم علی روزه بود خوابیده بود زیر بنه گز کوچکی منم بالای سرش بودم چند دقیقه ای گذشت علی از خواب بیدارشد گفتم من یه کمی آب ریختم تو دهانت می دونستم که علی روزه هست علی گفت چرا ریختی من روزه بودم ناگاه صدای موتور یاماها اومد نزدیک شد دیدم دایی حسین هست موتورقرمز رنگی بود پیاده شد حال واحوالی پرسید بعد علی بهش گفت خالو من خوابیده بودم روزه هم هستم موسی تو خواب آب ریخته توی دهانم روزه ام باطل نیست بعد دایی گفت موسی راست میگه گفتم نه دایی شوخی کردم می خواستم ببینم علی چه میگه دیگه چند دقیقه ای دایی قدم زد ورفت ما هم عصر با علی رفتیم خونه ، یادمه برای ماهیگیری می رفت با عباس عبدالله زاده دوچرخه ی بیست هشتی داشت که پشت ترک آن تور ماهیگیری تو گونی کرده بود با تکه تیوپی می بست وبعد از ظهر ها می اومد خونه خلاصه علاقه شدیدی به فوتبال داشت وهر روز با پدر دعوا بخاطر فوتبال داشت . یادمه سجاده نمازت کوچک  قهوه ای  رنگ شگل گلبرگی هم روش بود نماز می خواندی هنوز هم هستش دقیق روبروی درب چوبی اول که وارد می شدیم یادمه ساعت 9شب بود صدای درب حیاط اومد رفتم درب راباز کردم یباره دیدم علی از جبهه اومده سلام کردم وبا صدای بلند رفتم توی خونه گفتم علی اومده چقدر مادر خوشحال شد. نمی دونست که مدت کمی مهمانش هستی ،یادم هست وقتی درعملیات والفجر 8 عملیات فاو پیروز شده بودندیک قاب عکس حضرت امام خمینی بهش داده بودن چقدر خوشحال بود هنوز قاب عکس یادگاریت ماند ولی تو نماندی، یادته مقداری چوب برش خورده از جبهه آورده بودی برای قفس هنوزهم چوبها هستش که مادر بهم گفت چوبها ببر قفس بساز گفتم نه مادر اینها یادبودی بزار بمونه ، علی جان یادته از جبهه اومده بودی داشتیم عکسها نگاه می کردیم می گفتی این دوستمه شهید شده این اسیر عراقیه  من فقط اسلحه روش گرفتم ولی بچه ها اونه کتک می زدن ولی من دلم نمی اومد . شبی که عملیات کربلای 4شروع شد بعد از چند روز دوستان اومدن همرزمانت اومدن  ، هم ولایت هایت اومدن ولی تو نیومدی فقط خدا می داند که خونه ما عزا شد با صدای بلند گریه ها کردم که مادرم بهم گفت گریه نکن برادرت اسیره بر می گرده ، چقدر مادر اون لباسها را در می آورد گرد وغبارش پاک می کرد وشعر می خواند و گریه می کرد.دی عزیزم دی جونم علی جونم علی عمرم می خواند. چقدر شبها تا ساعت دو شب می نشستیم تا اسراء خودشونه معرفی کنن شاید تو باشی ولی سالها گذشت و تو نیامدی اسراء ها داشتن آزاد میشدند رادیو لحظه ای ازم جدا نمی شد ، امید داشتم توبیایی مادر خیلی چشم براهت بود می گفت توی فیلم صلیب سرخ خودم علی رادیدم زخمی بود پای چپش تیر خورده بود داشتن عراقی ها از ماشین اونه پیاده می کردن ، همه اومدن ولی از تو خبری نشد گفتن هنوز اسیر هست بردن کشور های دیگه سالها گذشت وامیدمان ناامید گشت بعد از یازده سال تازه اداره استخدام شده بودم شهرخورموج همکارها گفتن بیا برویم بوشهر رفتیم اداره دلم برای همیشه شکست اینقدر کنار تابودت با صدای بلند گریه کردم که همکارها به زور منه جدا کردن وگفتن برو خانه ، توی مینی بوس سوار شدم از بوشهر گریه کردم تا اول ولات همه توی ماشین به من نگاه می کردن اول ولات نشستم تا اذان مغرب بشه مادر افطاریش بخوره،  نشستم گریه کردم بعد از ساعتی رفتم خونه مادر گفت چه شده نتونستم خودمه کنترل کنم زدم زیر گریه گفتم جسد علی آوردن ، واقعا مادرم صبور بود واقعا لیاقت مادر شهید بودن را داشت گفت دی گریه نکن من خیلی وقته منتظر بودم و به مادر صبورم افتخار میکردم تکیه گاهم بود ولی دیگه قسمت تواین بود تو لیاقت شهادت داشتی همیشه باخودم میگم من کجا وبوسه بر خاک کف پای علی.  به امید دیدار

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

منبع : بنیاد شهید و امور ایثارگران استان بوشهر

 

 

 

 

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده