خاطرات;
شهید حیدر بوستانی در تاریخ 1340/7/19 در بردخون متولد شد. و باشروع جنگ عازم جبهه جنگ شد و سرانجام در تاریخ 1360/10/17 به شهادت رسید.
خ 

شهید حيدر بردستاني                                      

نام پدر: غلام                                     

نام مادر: فاطمه                              

محل تولد: بردخون                              

نوع حضور در جبهه: سرباز

  تاريخ شهادت: 17/10/1360

تاريخ تولد: 19/7/1340                     

    محل شهادت: گيلان غرب

تحصيلات: ديپلم(صنايع فلزي)             

     مسئوليت(هنگام شهادت): سرباز

      محل دفن: گلزار شهداي بردخون

 

 

 

از زبان هم خانگان

 

فاطمه احمدي(مادر شهيد):

 

ظاهري هميشه آراسته و قد و قامتي زيبا داشت . صداي خوشي هم داشت  شعرهاي انقلابي را در ايام اوج گيري انقلاب اسلامي-زمزمه مي كرد و براي دوستانش مي خواند . اهل نماز و دعا بود . بسياري از شبها بيدار مي شدم تا حيدر با همه جوانيش ،دارد نماز شب مي خواند

☼☼☼

قبل از اينكه به سربازي برود ،چون معلم در اين بخش كم بود ،داوطلبانه براي تدريس به روستاي مغدان مي رفت و بدون هيچ چشم داشتي در مدرسه ابتدايي آنجا تدريس مي كرد 

☼☼☼

در دوران كودكيش ،به اقتضاي سن و سالش با خواهرش ((بتول)) خيلي اخت بود. وقتي قرار بود با من شوخي كنند ،آن دو با هم مرا غافلگير مي كردند و باعث خنده من مي شدند .

☼☼☼

با وجودي كه خيلي خوش قيافه و آراسته بود ،كمتر لباس نو مي خريد . مي گفت : دلم نمي آيد دوستانم كهنه بپوشند و من نو . من هم مثل دوستانم . ضمنا تا جايي كه مي توانست به يتيمان و فقيران محل كمك مي كرد . حتي كمك هزينه تحصيلي خود را هم به بچه هاي فقير بردخون مي داد.

 

☼☼☼

 

حاج محمد بردستاني (برادر شهيد):

در زمان اوج گيري انقلاب اسلامي ،با يك دستگاه ضبط و صوت كوچك شخصي ،به محافل سخنراني و تجمعات انقلابي در شهر بوشهر مي رفت و قسمت هاي لازم را ضبط مي كرد . آنگاه آنها را به بردخون مي آورد تا به همراه ديگر دوستانش كه در صف اول مبارزه عليه ستمشاهي با او بودند از آنها استفاده كنند يك بار در مسجد امير المومنين بوشهر كه آقاي قرائتي در آنجا سخنراني كرده بودند با همان ضبط و صوت و نوار ضبط شده ،در محاصره نيرهاي شاهنشاهي گرفتار شده بود ولي با شجاعت تمام گريخته و نوار را هم با خود آورده بود

بلافاصله پس از پيروزي انقلاب اسلامي به همراه جوانان انقلابي بردخون  در رابطه با مسائل باز سازي روستاها و خانه هاي فقرا و احداث مسكن براي مساكين شركت فعال جست كه يك حلقه فيلم از آن فعاليت ها نزد آقاي محمد صغيري موجود است .

 

زاير حسين بردستاني (برادر شهيد) :

بسيار فروتن و مهربان بود . بيشترين غم او ،غم فقر و فلاكت مردم منطقه بود . هميشه مي گفت: خدا كند روزي برسد كه بتوانم به مردم محروم و ستمديده منطقه كمك كنم و آنها را از اين وضعيت بيرون آورم

  محمد(اسدالله) صغيري؛ساكن بوشهر،معلم دلسوز كه سالها در بخش بردخون به كار معلمي اشتغال داشت. ايشان در كنار معلمي روح هنري و خلاقيت هاي فرهنگي بسياري از  كودكان و نوجوانان آن روز بردخون را نيز شكوفا كرد . حضور وي در امور اجتماعي مردم بخش به طرز صادقانه و خالصانه مشهود بود .

 

سكينه بردستاني (خواهر شهيد):

علاقه زيادي به بچه هاي من داشت . با دوچرخه يا موتور سيكلت بچه ها را به نوبت سوار مي كرد و مي گرداند؛وقتي در سربازي به سر مي برد بچه هاي من از شدت علاقه اي كه به او داشتند شب ها او را به خواب مي ديدند و صبح براي همديگر تعريف مي كردند .بسيار مهربان بود . يادم نمي رود ،زماني كه امكانات زندگي در بردخون كم بود و ما نان را با هيزم مي پختيم ،با آن قيافه نازنينش مي رفت و با دوچرخه هيزم مي آورد! …

 

 

از زبان همدلان

عباس جمالي فرد(دوست،همكلاسي و شهيد) :

انساني بسيار منظم ،برنامه دار و منضبط بود . حتي مهرباني و تبسم او هم به جا و معنا دار بود .

☼☼☼

در بدو تاسيس جهاد سازندگي، در شرايط بسيار سخت،خدمات ارزشمندي به روستائيان منطقه كرد . خصوصا در جريان سيل خانمان برانداز سال 1358 ،با رشادت تمام فعاليت داشت كه قطعا براي هميشه در خاطر مردم منطقه خواهد ماند

☼☼☼

در ايام كودكي ،در محله ((باغ دروازه))بردخون مشغول بازي بوديم منتيل(ديلم )كوچكي داشتيم كه با آن مشغول چاه كندن شديم . ديلم در دست من بود و با يك اشتباه بچه گانه آن را فرود آوردم و به دست حيدر خورد،به طوري كه خون از انگشتانش جاري شد . احساس كردم دو تا از انگشتانش قطع شده است . چون آن زمان در بردخون دوا و دكتري وجود نداشت برادرش محمد (حاج محمد بردستاني) دست محبت آميزي بر سر من كشيد و گفت : اشكالي ندارد ،چيزي نشده او را به دير بردند .(با  موتور سيكلت از طريق تنها راه شوسه در آن هنگام) وقتي او را به بردخون آوردند ،ديدم رنگش زرد شده چون خون زيادي از او رفته بود.

ناخوداگاه دست دور گردن همديگر كرديم و زديم زير گريه برادرش حاج محمد گفت : در بازي اين چيزها پيش مي آيد . ناراحت نباشيد.. روزي هم كه در تشييع جنازه حيدر بر سر و سينه مي زديم ،همين خاطره يادم آمد و از عمق وجود گريه كردم

☼☼☼

غلامحسين حصيري

(دوست،هم كلاسي،همسايه و شهيد):

بهترين دوستم در دوران كودكي ،نوجواني و جواني حيدر بود . با وجودي كه هم سن و سال و در غم و رنج تحصيل در بيرون از بردخون شريك هم بوديم ،اما احساس مي كردم رفتار، كردار و گفتار حيدر برايم الهام بخش است . علاقه و دلبستگي عجيبي به او داشتم

☼☼☼

با هم تصميم گرفتيم ساختماني به عنوان كتابخانه براي بردخون بسازيم . به كمك دوستان ساختمان محقري ساختيم و يادم هست شهيد حيدر با زبان شيرين خود بچه هاي بردخون را تشويق به كتاب خواندن مي كرد

☼☼☼

گاهي وقت ها ما(همكلاسي هاي شهيد) تنبلي مي كرديم و تكليفمان را نمي نوشتيم . شهيدحيدربا حوصله ودقت چون خط زيبايي هم داشت - تكليف هاي ما را هم برايمان مي نوشت ،گاهي وقت ها لو مي رفتيم و تنبيه مي شديم ! چون خط زيباي حيدر را معلم ها مي شناختند..

سالهاي اول پس ازپيروزي انقلاب اسلامي دور تادور روستا (شهر بردخون) نگهباني مي داديم. يكشب در حوالي زيرود (3كيلومتري بردخون) ديديم چراغي كه روشن بود خاموش شد. باخود گفتيم حتمايكي از قاچاقچي ها است. من و حيدر سوار يك موتور سيكلت بوديم. چراغ موتور سيكلت را خاموش كرديم و با چراغ خاموش جلو مي رفتيم كه بر اثر برخورد با يك تپه كوچك موتورسيكلتمان واژگون شد  وهر دو افتاديم و زخمي شديم. روز بعد مرحوم پدر شهيد حيدر به   شوخي مي گفت: خدا به قاچاقچي ها رحم كند …!

☼☼☼

حال از زبان دوست  شنيدن چه خوش  بود

                                يا  از  زبان   آنكه   شنيد  از  زبان  دوست

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نامه بهار

هر  چند  پاره پاره  و  بر  دست  مي رسند

                                   تا بوي خون و آتش و دود است مي رسند

پرچم  به  دوش  و  معجزه  در چشمهايشان

                                    از  گير  و  دار حادثه سرمست مي رسند

بر   شانه   نسيم   به    امضاي   آفتاب

                                      با   نامه   بهار  به  پيوست  مي رسند

اما  هنوز  تشنه   محراب  و  مسجديم

                                       اما  هنوز  تا  رمقي  هست مي رسند

اي   مردمان  رهگذر  آسمان  به دوش

                                      اين كوچه ها هميشه به بن بست مي رسند

مانديم بين ماندن و رفتن اسير خويش

                                     اما هنوز زخمي و بر دست مي رسند

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

منبع : بنیاد شهید و امور ایثارگران استان بوشهر

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده