خاطرات;
شنبه, ۲۴ فروردين ۱۳۹۸ ساعت ۱۳:۵۱
شهید بهروز بهروزی در سال ۱۳۴۳ در یک خانواده متوسط مذهبی در شهرستان گناوه متولد شد.با شروع جنگ عازم جبهه جنگ شد و سرانجام در تاریخ ۱۳۶۱/۱/۲ به آرزوی دیرینه‌اش که همان پیوستن به لقاء الله بود رسید .
خاطرات شهید بهروز بهروزی 


شهید بهروز بهروزی

 

نام پدر : محمود

تاریخ تولد : ۱۳۴۳/۹/۱۰

تاریخ شهادت : ۱۳۶۱/۱/۲

محل تولد : تهران

محل شهادت : دشت عباس

آرامگاه : گناوه

 

 

 

 

یادداشت هایی از خانواده شهید:

 

 

 

اکنون در جمع خانواده شهید بهروز بهروزی هستیم ابتدا سخنان مادر شهید را گوش فرا می دهیم .

 

 

۱ـ مادر ممکن است بفرمایید که بهروز چند بار به جبهه رفتند ؟

 

 بهروز یک بار به جبهه بستان رفتن در حمله پیروزمندانه فتح الفتوح و با پیروزی برگشتند و بار دیگر هم برای دومین بار اجازه رفتن به جبهه را از من خواسته که من در جوابش گفتم مادر صبر کن مدرسه تمام کنی بعد برو  او گفت نه اگر ما نرویم ایمان نداریم ، ما بمانیم تا که صدام بیاید و آبروی ما را ببرد .

 

 

۲ـ مادر شما چگونه از نحوه شهادت فرزندتان مطلع شدید و در آن لحظه چه احساسی داشتید ؟

 

وقتی که خبر شهادت بهروز را آوردند من منزل برادرم بودم چون پسر برادرم شهید شده بود رفته بودم برای عرض تبریک که برادرم در جواب گفتند سوغاتی خودتان هم می رسد من گفتم هر چه سوغاتی بیشتر افتخار بیشتر خوب مادر است وقتی که او را آوردند ناراحت شدم ولی اسلام و قرآن چیزی است که از اولاد عزیزتر است و خداوند خودش این هدیه را به ما ارزانی کرده بود و ما هم با سرافرازی و افتخار او را بهش پس دادیم .

 

او بخاطر اسلام و در راه خدا و دلخواه خود رفته  و نه ظلم بود و نه جور ، اگر او نرود دیگری هم نمی رود خوب همه بچه‌ها پیش مادرشان عزیز هستند .

 

 

۳ـ مادر مقداری از خصوصیات اخلاقی فرزند شهیدتان برای ما توضیح دهید ؟

 

اخلاق بهروز بسیار خوب و با تمام خانواده خوب بود . آن طور که اگر یک روز بیرون آمده بود تا من دراز کشیده‌ام فوری علتش را سوال می کرد و وقتی که من در جواب می گفتم قدری سرم درد می کند و آن هم بر اثر پختن نان است می گفت مادر تو را خدا کار نکن ، حتی غذا هم درست نکن ما نان و پنیر و ماست می خوریم شما خودتان را زحمت ندهید .

 

 

۴ـ شما اگر خاطره ای از شهیدتان به یاد دارید اگر ممکن است برای ما بازگو کنید ؟

 

خاطره ای که از بهروز دارم این است که ما یعنی من و فرزند شهیدم جهت یک مسافرت چند روزه با هم به شیراز رفتیم . ظهر به آنجا رسیدیم بعد از صرف غذا و خواندن نماز ، بهروز گفت من بیرون میروم چون کار دارم و اگر دیر کردم ناراحت نباش چون قصد دارم به سر مزار آیت ا دستغیب و گلستان شهدای آنجا بروم و بعد به مسجد می روم و نماز بخوانم . آن وقت به منزل باز می گردم بعد وقتی که آمد تا چند جلد قرآن کوچک و بزرگ به همراه دارد گفتم اینها برای چیست گفت می خواهم ببرم جبهه برای دو ستان ، او در جبهه برای رزمندگان دعای توسل می خواند . از صبح تا مغرب تمام مشغول دعا و قرآن بود و اکثر شبهای جمعه دعای کمیل می خواند و تمام وقتها در مسجد و در قطعه شهداء بود ، او وقتی که می خواست برود به جبهه از تمام بچه‌ها و از تمام همسایه‌ها خدا حافظی کرد.

 

از وقتی که جنگ شروع شده بود دیگر دلش توی دنیا نبود من خودم می‌دانستم که این بچه مال من نیست . همیشه نماز شب می خواند ، هر شب جمعه دعای کمیل در یک روستا بود و من وقتی که نیمه های شب که بیدار می شدم می دیدم که بهروز مشغول خواندن نماز شب است .

۵ ـ مادر بهروز چندمین فرزند خانواده و نیز چند برادر و خواهر دارند ؟

 

بهروز سومین فرزند خانواده بودند و یک خواهر و دو برادر بعد از خود دارند که خواهرش ازدواج کرده و یکی از برادرهایش کلاس سوم راهنمایی و دیگری چهارم نظری می‌باشد .

 

 

 

۶- شما به عنوان یک مادر شهید چه پیامی به رزمندگان جبهه ها و نیز امت حزب الله شهر خود دارید ؟

 

ما شب و روز دعا می کنیم و یا صاحب الزمان می‌گوییم که پیروز شوند تا خون جوانان هدر نرود و این همه شهید که داده‌ایم امت الله صدام نابود گردد  و پیام من به مردم بیدار گناوه که الحمدالله از وقتی که انقلاب شده همه با ایمان تر شده و خیلی خوب شده اند ، این است که ان شاءلله  بهتر و آگاه تر شوند .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

منبع : بنیاد شهید و امور ایثارگران استان بوشهر

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده