مصاحبه;
دوشنبه, ۲۰ خرداد ۱۳۹۸ ساعت ۱۸:۰۷
جانباز هفتاد درصد جنگ تحمیلی علی زارعی پور اهل خورموج و ساکن برازجان است. خاطرات هولناکی از جبهه و جنگ دارد،خاطراتی که می تواند موجب کابوس های شبانه شود. برای آنکه این رزمنده سال های دفاع مقدس را به حرف زدن واداریم تلاش زیادی کردیم. اول حاضر نبود تن به حرف زدن بدهد اما با اصرار ما بالاخره لب به سخن گشود و خاطرات عجیبش را از جنگ برایمان بازگو کرد. در یک روز پاییزی و در شب ششم آبان ماه 1386 در برازجان به منزل این عزیز رفتیم و پای صحبت های تکان دهنده اش نشستیم
مصاحبه با جانباز شیمیایی علی زارعی پور 

جانباز هفتاد درصد جنگ تحمیلی علی زارعی پور اهل خورموج و ساکن برازجان است. خاطرات هولناکی از جبهه و جنگ دارد،خاطراتی که می تواند موجب کابوس های شبانه شود. برای آنکه این رزمنده سال های دفاع مقدس را به حرف زدن واداریم تلاش زیادی کردیم. اول حاضر نبود تن به حرف زدن بدهد اما با اصرار ما بالاخره لب به سخن گشود و خاطرات عجیبش را از جنگ برایمان بازگو کرد. در یک روز پاییزی و در شب ششم آبان ماه 1386 در برازجان به منزل این عزیز رفتیم و پای صحبت های تکان دهنده اش نشستیم.

 

قبل از آغاز هرچیز لطفاً خودتان را معرفی کنید؟ اینجانب علی زارعی پور جانباز هفتاد درصد جنگ تحمیلی هستم.

 

فرزند چندم خانواده هستید؟ فرزند پنجم خانواده هستم.

 

لطفا برادران و خواهرانتان را نام ببرید. زینب، زهرا، صدیقه، عذرا، عباس، موسی، هاشم و احمد.

 

در کجا متولد شده اید؟ در خورموج متولد شده ام البته پدرم متولد درگو است ولی خودم در شهر خورموج متولد شده ام.

 

پدرتان چه کاره بود؟ کشاورز بود.

 

زمین از خودش داشت؟ نه روی زمین دیگران کار می کرد.

 

چند ساله بودید که به مدرسه رفتید؟ هفت سالم بود که به مدرسه رفتم و تا کلاس پنجم هم درس خواندم .

 

اسم دبستانی که می رفتید چه بود؟ الان یادم نیست.

 

وضع درسی شما چطور بود؟ بد نبود.

 

چرا ادامة تحصیل ندادید؟ پدرم از روی پل مُند پرت شد و شکمش پاره شد. از کار افتاد و نتوانست کار کند و من ناچار شدم ترک تحصیل کنم و به جای پدرم نان آور خانواده شوم.

 

آن موقع چند سالتان بود؟ از سیزده چهارده سالگی مرد کار شدم و تن به کار دادم.

 

چه می کردید؟ کمک مادرم می کردم.

 

مادرتان چه می کرد؟ کشاورزی می کرد. پدرم که ناقص شد، مادرم مجبور شد جای او کشاورزی کند. من هم کمک مادرم کار می کردم البته برادران دیگرم هم به مادرم کمک می کردند، خواهرانم هم در کار کمک ما می کردند. همه خانواده برای در آوردن لقمه نانی کار می کردیم. این را هم بگویم که اگر شما به پرونده خانواده شهدا و جانبازان نگاهی کنید، می بینید که شغل اغلب آنها کشاورزی بوده است. انقلاب را طبقه محروم و ندار جامعه اداره کردند و همین ها هم بودند که به جنگ رفتند و با جان و خون خود از کشور و انقلاب دفاع کردند. من خانواده شهیدی را در برازجان سراغ دارم که فقط یک پیرزن از آن باقی مانده است و آن پیرزن هم برای لقمه نانی مجبور بود جلو این و آن دست دراز کند. اینکه می گویند انقلاب ما انقلاب مستضعفین بود، حرف بسیار درستی است. اگر محرومان، کشاورزان، دهاتی ها و مستضعفین نبودند، جنگ اداره نمیشد و ما نمی توانستیم هشت سال تمام جلو صدام و دنیا مقاومت کنیم.

 

 

 از ایام انقلاب در خورموج و دشتی خاطره ای دارید؟ بله چیزهایی یادم هست. من آن موقع کودکی هشت نه ساله بودم. اما یادم است که مردم علیه شاه تظاهرات می کردند و نیروهای شهربانی و ژاندارمری تیر هوایی دَر می کردند و گاز اشک آور می زدند. خوب یادم است که یک روز از خورموج به برازجان آمدیم و در تظاهرات خیلی بزرگی شرکت کردیم، همه مردم استان بوشهر برای تظاهرات به برازجان آمده بودند. همچنین به یاد دارم که یکی از عموهایم که در خورموج مغازه داشت و به خاطر انقلاب مغازه اش را تعطیل کرده بود، مأموران نظامی شاه با باطوم او را زدند و زخمی کردند.

 

اسمش چه بود؟ محمدعلی مادامی پرست، او از فعالان انقلاب در خورموج و دشتی بود .

 

 

از خاطرات خود از این روزها بگویید؟ الان چیزی یادم نیست، من آن روزها بچه بودم.

 

 

برای اولین بار درچه تاریخی به جبهه رفتید؟ سال 1363 بود که به جبهه رفتم.

 

زمستان بود یا تابستان؟ فکر می کنم اواخر سال 1363 بود که به جبهه رفتم، روز دوم دیماه سال 1363 عازم جبهه شدم.

 

کجا رفتید؟ مدت چهل وپنج روز در ماهشهر دورة آموزشی دیدم بعد از آن ما را به خط مقدم اعزام کردند .

 

 چه خطی؟ ما را به اروندکنار و نهر قصر فرستادند.

 

 خاطره ای هم از این خط دارید؟ الان چیز خاصی در ذهنم نمانده است.

 

بار دوم کی به جبهه رفتید؟ روز بیست وهفتم فروردین 1364 به جبهه رفتم. این دومین باری بود که به جنگ می رفتم.

 

این بار کجا رفتید؟ باز ما را به همان اروندکنار بردند.

 

از این دوره خاطره ای دارید؟ بله، دو تن از دوستان و همرزمانم در این مرحله مجروح و زخمی شدند.

 

اسمشان چه بود؟ یکی برادر سعید فقیه بود که الان جانباز سی وپنج درصد است و یکی هم اگر اشتباه نکنم غلامحسین نجفی بود که ایشان نیز جانباز سی و پنج درصد هستند.

 

یادت هست چطوری مجروح و جانباز شدند؟ صبح بود، بلند شدند تا نماز صبح بخوانند، سنگر ما بتونی بود. خمپاره به ورودی سنگر خورد و منفجر شد و این دو بنده خدا همانجا مجروح و جانباز شدند. البته نفر سومی هم زخمی شد که بچه ماهشهر بود و اسم و فامیلش را نمی دانم.

 

بار سوم کی به جبهه رفتید؟ در روز بیست و چهارم شهریورماه همان سال 1364 برای بار سوم عازم جبهه و جنگ شدم. این بار هم مرا به اروند کنار اعزام کردند. مدتی در نهر بچاچره و نهر هبتر بودیم حدود یک ماه در این دو نهر بودیم. بعد از آن هم ما را به ماهشهر بردند و حدود دوازده روز در ماهشهر بودیم بعد از آن ما را به اهواز فرستادند و در اهواز هم با ما تصفیه حساب کردند و به خانه آمدیم.

 

 

در مجموع چند بار به جبهه رفتید و چند ماه جبهه دارید؟ برای بار چهارم در روز هفتم بهم نماه 1364 به جبهه رفتم، این بار برای شرکت در عملیات والفجر 8 و آزادسازی فاو به جبهه رفتم و تا اواخر همین سال من در جبهه بودم.

 

 

در مجموع چند ماه جبهه دارید؟ درست یادم نیست.

 

آیا در ماجرای فتح فاو هم شرکت داشتید؟ بله حضور داشتم.

 

ممکن است از ماجرای فتح فاو یا روزهای بعد از آن خاطره ای برای ما تعریف کنید؟ وقتی که از نهر رد شدیم با قایق بودیم، هنگامی که می خواستم از قایق پیاده شویم، اکثر بچه هایی که در قایق بودند در باتلاق فرو رفتند، من هم داخل باتلاق افتادم. تا خودمان را نجات دادیم و از باتلاق بیرون آمدیم، خیلی عذاب کشیدیم. در این هنگام سه تن از بچه های همراهمان با عراقی ها درگیر شدند و عراقی ها را کشتیم و موفق شدیم به طرف فاو حرکت کنیم. عراقی ها حسابی ترسیده بودند و در محور ما خبری از آنها نبود، ترسیده و فرار کرده بودند. البته از فردای فتح فاو مقاومت و درگیری با دشمن به اوج خود رسید. عراقی ها با هر وسیله و سلاحی که داشتند به فاو و رودخانه اروند حمله کردند. بچه های ما هم مردانه به مقاومت در مقابل دشمن پرداختند و اجازه ندادند عراقی ها بار دیگر فاو را پس بگیرند.

 

در فاو رستة شما چه بود؟ کمک تیربارچی بودم.

 

درگیر هم شدید؟ بله به طور مفصل درگیر شدم. مدتی در فاو جنگیدیم تا توانستیم فاو را به طور کامل آزاد کنیم، یادم هست دو شب کامل در فاو با عراقی ها درگیر بودیم و در همین نبرد به طور مختصر شیمیایی شدم بعد از دو روز که از فاو برگشتیم ما را به گُسبه بردند.

 

چطوری فهمیدید که شیمیایی شده اید؟ وقتی که عراقی ها شیمیایی زدند، همه جا بوی سیر و تخم مرغ گرفت و چشمانم شروع به آب آمدن کرد، سرفه می کردم و احساس کردم که درست نمی توانم نفس بکشم و شروع کردم به استفراغ کردن. در گُسبه دو روز ماندم، حالم خیلی بد شد و مرا به بیمارستان سینا در اهواز بردند که هفت روز در آنجا بستری بودم. پزشک های آنجا مرا معاینه کردند اما نتوانستند تشخیص دهند که دچار چه مرضی شده ام. یادم است یکی از کادرهای بیمارستان بالای سرم آمد و گفت: «بچه مگر تو پدر و مادر نداشتی که بلند شدی و به جبهه آمدی، کسی نبود با این سن و سال کم ات جلو تو را بگیرد ».

 

چند سالتان بود که به جبهه رفتید؟ سن و سالی نداشتم، برای اولین بار که به جبهه رفتم نوجوانی چهارده پانزده ساله بودم و در عملیات فاو که شیمیایی شدم پانزده سالم بود.

 

در بیمارستان سینا مداوا هم شدید؟ متأسفانه نه. آن موقع پزشکان ایرانی تجربه زیادی درباره شیمیایی شدن نداشتند و به همین دلیل هم توجهی به من نکردند حتی لباس های زیر مرا تا چند روز از تنم بیرون نیاوردند. حال آنکه یک نفر که شیمیایی می شود وقتی که او را به بیمارستان می رسانند باید بلافاصله همه لباس هایش را از تنش بیرون بیاورند و او را زیر آب سرد ببرند.

 

چه دردی داشتید؟ هم مشکل تنفسی داشتم و هم پوست تنم خیلی می خارید و چند جای تنم زخم و تاول زده بود. بعد از هفت روز هم مرا مرخص کردند و به خانه فرستادند و برای بار پنجم از طرف جهاد سازندگی به جبهه رفتم.

 

چه روزی مجروح و جانباز شدید؟ در روز چهارم تیرماه 1367 و در گرماگرم هجوم عراق به ایران و پذیرش قطعنامه 597 سازمان ملل در جزیره مجنون به طور مفصل شیمیایی و مجروح شدم.

 

لطفاً ماجرا را تعریف کنید؟ شب حول و حوش ساعت دو بامداد بود که عراقی ها شروع به ریختن آتش تهیه مفصل روی ما کردند که تا ساعت شش صبح آتش دشمن ادامه داشت. آتش هم خیلی شدید بود. من به عنوان نیروی جهاد سازندگی در جبهه بودم و راننده لودر بودم ضمنا مسؤل اکیپ اجرایی نیز بودم، داشتیم در جزیره مجنون سکوی موشکی می ساختیم که این اتفاق افتاد. در همین حین به ما فرمان عقب نشینی دادند و ما به مقر برگشتیم. یکی از بچه ها برای آوردن آب با تانکر به هویزه رفته بود و در بازگشت با خود دو خربزه برای ما سوغات آورده بود. یکی از خربزه ها را نصفش خورده بودند و من و یکی از دوستانم نصف دیگر خربزه را خوردیم، غافل از اینکه خربزه شیمیایی است و مواد شیمیایی روی آن نشسته است، شروع کردیم به استفراغ کردن. احساس می کردم دل و روده ام دارد از دهانم بیرون می زند، چنان استفراغ کردیم که خون بالا آوردیم. دوستی داشتیم به نام علی موحدیان که بچه سَمل دشتستان بود و مسؤل «ش.م.ر. »شیمیایی م کیروبی رادیواکتیو)) بود. به طرفش رفتیم، وقتی به او رسیدیم دیدیم حالش از ما خرابتر است، هرطور بود ماسکی گیر آوردم و روی صورتم زدم اما کار از کار گذشته بود و به طور مفصل شیمیایی شدم. به سنگر فرماندهی رفتیم در آنجا کولر روشن بود و هر اندازه گاز سمی شیمیایی در هوا پخش بود، داخل سنگر فرماندهی رفته بود. همه بچه های داخل سنگر فرماندهی داغون شده بودند. مثل لشکر شکست خورده به طرف عقب به راه افتادیم شاید بیش از یک کیلومتر با آن حال بدمان پیاده روی کردیم. در مسیرمان به یک گردان از بچه های جهاد سازندگی برخورد کردیم که همه آنها هم شیمیایی شده بودند و جسد آنها روی زمین ریخته بود و درست مثل آنکه حشره کُش زده باشند و همه مگس های یک اتاق مرده باشند، عده ای هنوز زنده بودند و داشتند دست و پا می زدند، خون از دهان برخی بیرون زده بود و چند نفر هم به طور ضعیفی ناله می کردند. صحنه بسیار هولناکی بود. در جاده تانک خودی توسط هواپیماهای دشمن زده شده بود و راه را بسته بود. وسط جاده تانک سوخته بود و دو طرف هم باتلاق بود و نمی شد عبور کرد. با بچه ها با بلدوزر تانک را از روی جاده به کناری انداختیم و جاده را باز کردیم. آسفالت جاده ذوب شده بود. عده ای از رزمندگان با آن حال بدشان و در حالی که شیمیایی شده بودند، مقداری آب شل از باتلاق کنار جاده برداشتند و روی قیرهای مذاب آسفالت ریختند تا خنک شود و ماشین ها توانستند از روی آسفالت داغ عبور کنند. با این وجود چرخ چند خودرو نظامی سوخت و از حرکت باز ایستادند. در آن لحظه محشر کبری بود که واقعاً نمی توانم همه آنچه را که دیده ام برای شما تعریف کنم.

 

شما پیاده بودید؟ بله پیاده بودم. اتفاقاً ما چون پیاده بودیم مفصل تر شیمیایی شدیم. همه منطقه آلوده بود و هر چقدر که تنفس می کردی بیشتر شیمیایی و آلوده می شدی. همین طور که راه می رفتم، آدم بود که مثل برگ دور و اطرافم روی زمین می افتاد و جان می داد، چند نفر هم داخل باتلاق های اطراف جاده افتاده بودند. هواپیماهای دشمن برفراز سرمان در پرواز بودند و تانک ها و نفربرهای ما را شکار می کردند. سرتاسر بدنم پر از شُل و لجن بود. همه تلاشم این بود که خود را از جزیره مجنون بیرون ببرم و به جای امنی برسم. گرد و خاک همه جا را گرفته بود و صدای انفجار ماشین های نظامی ما کرکننده بود. گرد و خاک هوا فیلتر ماسک های ما را از کار انداخته بود و ماسک ها عملاً کار نمی کردند. حدود یک و نیم کیلومتر که در آن جهنم تمام عیار راه رفتم، احساس کردم دارم خفه میشوم و دیگر نمی توانم حتی یک قدم بردارم. از چشمانم به شدت آب می آمد، نفسم تنگ شده بود و مرتب خون بالا می آوردم. می دانستم که در چنین مواقعی باید سال بتامول خورد، خوشبختانه یک شیشه این دارو همراهم بود، که بلافاصله از آن خوردم و کمی حالم بهتر شد و توانستم با هر سختی و بدبختی که شده خود را از آن مهلکه دور کنم.

 

چه کار کردید؟ آمپول هایی بود که از روی لباس می توانستیم به خودمان بزنیم، من دو تا از آن آمپول ها را به خودم زدم. در همین حال یک آمبولانس نظامی سر و کله اش پیدا شد و نفر بود که به سوی ماشین هجوم آورد. چون ظرفیت محدود بود، بچه ها شروع کردند به همدیگر زدن و هُل دادن یکدیگر، تلاش برای نجات جان شیرین بود. هرکسی سعی می کرد جان مبارک خویش را از معرکه به در ببرد. فکر می کنم بیش از سی نفر داخل آمبولانس چپیدند طوری که به قول ما دشتستانی ها خرماچپون شد و همه روی هم دیگر افتادیم. در همان آمبولانس که بودیم چند تن از رزمندگان شیمیایی شده به شهادت رسیدند، من آن قدر خون بالا آورده بودم که دیگر رمقی برایم نمانده بود.

 

شما را به کجا منتقل کردند؟ بیمارستان صحرایی بود به نام شهید بقایی، بیمارستان که چه عرض کنم، چند سوله گذاشته بودند که داخل آن تجهیزات پزشکی بود، ما را به آنجا بردند. در آنجا ما را لخت کردند و شستشویمان دادند و مقداری دارو به ما دادند بعد از آن هم ما را به بیمارستانی در اهواز منتقل کردند. حال من نسبت به کسانی که بستری بودند، بهتر بود. عدة زیادی از بچه ها به شهادت رسیدند.

 

چه مدت در بیمارستان بستری بودید؟ چهل و هشت ساعت بستری بودم. بعد از آن مرا مرخص کردند و هرطور بود به خورموج به خانه برگشتم. در خورموج بچه های سپاه چون حالم خیلی بد بود، مرا به تهران اعزام کردند. در تهران به مدت نوزده روز در بیمارستان حکیم الملک بستری بودم، نام این بیمارستان به شهید اشرفی اصفهانی تغییر کرده بود. بدنم به طور کامل سوخته بود و در سطح پوستم تاول سبز شده بود، تنم خیلی می خارید، چشمانم به نور حساس شده بود سرم هم خیلی درد می کرد از همه بدتر به راحتی هم نمی توانستم تنفس کنم. کشاله های ران و زیر بغلم زخم شده بود و در برخی نقاط پوستم دچار عفونت شده بود.

 

تحصیلاتتان را کی ادامه دادید؟ در سال 1382 دیپلم گرفتم. البته این را هم بگویم که در جبهه دچار موج گرفتگی هم شدم و به دنبال آن دچار بیماری صرع شدم و الان هم مشکل اعصاب و روان دارم.

 

چه سالی ازدواج کردید؟ در سال 1370 ازدواج کردم.

 

چند فرزند دارید؟ سه دختر دارم که الهام، مریم و محدثه نام دارند.

 

 

از این که در این گفت وگو شرکت کردید، متشکرم.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

منبع:

 

کتاب کی شما شهید شدید؟

نویسنده: سید قاسم حسینی

 

 

 

 

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده