شهید خرداد ماه;
يکشنبه, ۰۲ تير ۱۳۹۸ ساعت ۱۷:۳۹
شهید علی احمدپور برازجانی در 1343/3/2 در برازجان دیده به جهان گشود.او دلش برای رفتن به جبهه مثل سیر و سرکه می جوشید عشق رفتن به میدان نبرد صبر و قرار از کفش ربوده بود. . در اولین اعزام به کردستان رفت کمتر از یک ماه از حضورش در جبهه گیلان غرب نمی گذشت که بر اثر تیر مستقیم دشمن در تاریخ 1361/3/14 به شهادت رسید.
فرازی از زندگینامه شهید علی احمدپور  


علی احمدپور

نام پدر: کرم

تاریخ تولد: 1343/3/2

میزان تحصیلات: سوم راهنمایی

محل شهادت: گیلان غرب

زندگینامه

در دوم خردادماه سال 1343 در شهر برازجان در خانواده ای پارسا و مومن چشم به جهان گشود مادر قبل از تولد فرزندش در خواب دیده بود که حضرت علی (ع) شمشیری را به او بخشیده است و به او گفته بود: " این شمشیر برای همین فرزندی است که در شکم داری نامش را علی بگذار. فرزندت در شب شهادت فرزندم حسین(ع) به دنیا خواهد آمد." درست چهار شب بعد ار این خواب یعنی شب شهادت سالار شهیدان نوری در کلبه ساده و محقر اما صمیمی و با محبت خانه "کرم" درخشید و چشم پدر و مادر به تولد اولین فرزند دلبندشان روشن گردید. مادر بنا به خوابی که دیده بود نامش را علی گذاشت. پدرش کرم توانایی کار کردن نداشت از این رو شرایط سخت زندگی و مشکلاتی که یکی پس از دیگری خود را نشان می داد، چاره ای برای مادر قهرمان و زحمتکش او باقی نمی گذاشت جز این که او هم کار کند تا زندگی آبرومندانه خانواده را تامین کند .

مادر علی در این خصوص می گوید: " همین را بگویم که خانواده ما خیلی فقیر و مستعضف بود. پدرش توان کار کردن و امرار معاش خانواده را نداشت خودم مجبور بودم در بازار روز دست فروشی کنم . سبزی فروشی و مختصر اقلام دیگر را که خرید و فروش می کردم به سختی تکافوی معاش خانواده را می داد ولی به هر صورت بااین کار آبروداری می کردیم. فرزند اولمان پسر بود و همیشه با خود می گفتم: خدایا این علی کی بزرگ می شود تا ما را از این مخمصه زندگی نجات دهد و عصای دست پدر گردد. علی از همان آغاز طعم فقر و محرومیت را با تمام وجود حس می کرد و در بوران حوادث زندگی چون پولاد آبدیده تر می گشت."

پدر و مادر گرچه از تمتعات دینوی چندان بهره ای نداشتند ولی دلشان مالامال از ایمان و صفا بود و سرشار از عشق و محبت اهل بیت(ع). آنها هرچه در دل داشتن در ظرف جسم و روح علی ریختند و او از فقر به غنا رسید. شش ساله بود که راه دبستان در پیش گرفت و با شوق فراوان پشت میز و نمیکت به درس معلم گوش فرا داد. هم زمان با مدرسه رفتن به کمک مادر می شتافت و در تامین معاش خانواده او را یاری می رساند.پدرش آن روز ها را این گونه به یاد می آورد: " علی خیلی خوش اخلاق بود و خیلی به من کمک می کرد. من و مادرش برای چیدن و خرید سبزی، به مزرعه می رفتیم . وقتی کلاس درسش تعطیل می شد، یک راست پیش ما می آمد و کمک می کرد. سبزی ها را که آماده کرده بودیم در گاری می گذاشت. کیفش را روی آنها قرار می داد و تا بازار برای مادرش می برد. دوره ی تحصیل راهنمایی اش مصادف با اوج گیری انقلاب اسلامی بود. علی با تمام وجود پا به پای دیگر نوجوانان و مردم انقلابی شهر برازجان در راهپیمایی ها شرکت می کرد. از نزدیک با شور و حال یاران انقلاب آشنا می شد و از طریق سخنرانی و اعلامیه های حضرت امام (ره) بر آگاهی و شور سیاسی اجتماعی اش افزوده می شد. بعد از انقلاب خود را وقف بر دوش خود حس می کرد."

بعد از پیروزی انقلاب درس و مدرسه را از سرگرفت. جنگ ناجوانمردانه رژیم بعثی عراق علیه میهن اسلامی آغاز شده بود. او در کلاس اول دبیرستان درس می خواند و با تاسیس بسیج به فرمان امام به عضویت پایگاه طریق القدس درآمد. شب ها به بسیج می رفت و به نگهبانی و گشت زنی می پرداخت تا از دست آوردها و آرمان های نظام اسلامی پاسداری کند.

دو سال از شروع جنگ تحمیلی می گذشت او دیگر جایش مسجد و بسیج بود و همدم و مونسش گوش دادن به نوحه های برادر آهنگران شده بود و از این طریق دل شوریده خود را تسکین می داد. گاهی دیگر نمیتوانست خود داری کند و می زد زیر گریه او دلش برای رفتن به جبهه مثل سیر و سرکه می جوشید عشق رفتن به میدان نبرد صبر و قرار از کفش ربوده بود. مادر شهید به توصیف آن روز و گفتگو با علی اشاره دارد: یک روز گفت: مادر می خواهم بروم جبهه  گفتم مادر دلم راضی نمی شود آخه می ترسم زبانم لال طوریت شود. خیلی راحت گفت: من مثل بقیه به او گفتم علی جان مبادا مرا تنها بگذاری و به جبهه بروی همه دلخوشی من در این دنیا تو هستی می گفت: مادر چه میدانی من شب که می خوابم براس شهید شدن چه فکر و خیال هایی در سر می پرورانم. مادر تو حالا این حرف را از سر حس مادری به من می گویی ولی بعد ها خود به ارزش و مقامی که مثل دیگر مادران شهید پیدا کرده ای بیشتر پی می بری. کار به جایی رسید که تصمیم خودش را گرفت و برای جبهه رفتن ترک تحصیل نمود. می خواست به جبهه برود از مادر پول سفر می خواست ولی مادر فکر می کرد اگر پول به او ندهد تصمیم علی عوض خواهد شد. لذا هنگامی که به جبهه رفت حتی پول توجیبی هم نداشت مادرش گفت: عصر که از سرکار برگشتم متوجه شد به جبهه اعزام شده است.  در اولین اعزام به کردستان رفت کمتر از یک ماه از حضورش در جبهه گیلان غرب نمی گذشت که بر اثر تیر مستقیم دشمن در تاریخ 1361/3/14 در خون خود شناور شد و بانگ ارجعی را با گوش جان پذیرفت و در حلقه افلاکیان درآمد.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

منبع : بنیاد شهید و امور ایثارگران استان بوشهر

  

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده