مصاحبه;
سه‌شنبه, ۲۵ تير ۱۳۹۸ ساعت ۱۵:۰۳
قرارمان را با جانباز هفتاد درصد جنگ تحمیلی آقای عبدالرحمان سعدآبادی در خیابان انقلاب تهران گذاشتیم. به دلیل برف سنگینی که می بارید حدود نیم ساعت با تأخیر به قرارمان رسیدیم و او را از زیر پل میدان انقلاب برداشتیم، به خوابگاه شهید رسولی واقع در خیابان نوفل لوشاتو رفتیم و با ایشان دربارة خاطراتش گفت وگوی کوتاهی انجام دادیم. این گفت وگو در روز دهم دی ماه 1386 و در تهران انجام گرفته است.
دیدار جانباز عبدالرحمن سعدابادی در خیابان انقلاب 

قرارمان را با جانباز هفتاد درصد جنگ تحمیلی آقای عبدالرحمان سعدآبادی در خیابان انقلاب تهران گذاشتیم. به دلیل برف سنگینی که می بارید حدود نیم ساعت با تأخیر به قرارمان رسیدیم و او را از زیر پل میدان انقلاب برداشتیم، به خوابگاه شهید رسولی واقع در خیابان نوفل لوشاتو رفتیم و با ایشان دربارة خاطراتش گفت وگوی کوتاهی انجام دادیم. این گفت وگو در روز دهم دی ماه 1386 و در تهران انجام گرفته است.

 

لطفاً خودتان را معرفی کنید؟ اینجانب عبدالرحمان سعدآبادی جانباز شیمیایی هفتاد درصد جنگ تحمیلی هستم.

 

فرزند چندم هستید؟ فرزند اول خانواده هستم.

 

چند برادر و خواهر هستید؟ پنج برادر و خواهر هستیم. نام می برید؟ خودم، حسن، خداداد. و خواهرهایتان؟ سکینه و حمیده.

 

پدرتان چه کاره بود؟ پدری ندیده ام. پنج سالم بود که پدرم از دنیا رفت و من در یتیمی و سختی بزرگ شدم. آنطور که از مادرم شنیده ام مرحوم پدرم با الاغ نامه های مردم را از سعدآباد به برازجان می برده است. شغل او هم کارگری بوده است.

 

کی به مدرسه رفتید؟ شش ساله بودم که به مدرسه رفتم، آن موقع دوران دبستان شش سال بود و دبیرستان نیز شش سال طول می کشید.

 

اسم دبستانتان در سعدآباد چه بود؟ سعدی. شش سال را در همین مدرسه خواندید؟ بله. از هفت، هشت سالگی مجبور بودم بروم و کار بکنم و به همین خاطر وضع درسی من زیاد خوب نبود و نمی توانستم آن طور که باید درس بخوانم.

 

 در دوران شش ساله دبستان مردود هم شدید؟ نه مردود نشدم حتی تجدید هم نیاوردم. ناچار بودم صبح ها به مدرسه بروم و عصرها تا شب با شناسنامه جعلی و به نام فرد دیگری کار بکنم. بعد از پایان دبستان هم با شناسنامه سیدابراهیم موسوی در اداره آبیاری سعدآباد کارگری میکردم. شب ها هم شبانه به مدرسه می رفتم، دوران راهنمایی را در مدرسه شبانه سپری کردم .

 

از چند سالگی کار کردید؟ به طور جدی از سیزده سالگی شروع به کار کردن کردم.

 

چه کاری میکردید؟ همه کار میکردم. مدتی در اداره آبیاری، کارگر بودم و چند وقتی نیز در یک مسافرخانه کار میکردم.

 

کجا در مسافرخانه کار میکردید؟ در آبادان در مسافرخانه کار می کردم. اول از کارگری در مسافرخانه شروع به کار کردم و قبل از انقلاب مدیر مسافرخانه شدم.

 

تا کلاس چندم درس خواندید؟ سوم راهنمایی را در گناوه تمام کردم. چه سالی؟ درست یادم نیست اما فکر میکنم در سال1358سوم راهنمایی را گرفتم.

 

انقلاب که شد کجا بودید؟ در گناوه بودم.

 

توی انقلاب هم شرکت داشتید؟ بله در راهپیمایی ها و تظاهرات شرکت می کردم، در جمع مردم بودم.

 

در فاصله پیروزی انقلاب تا شروع جنگ آیا فعالیتی داشتید؟ به آن صورت نه، چون رستة من اداری مالی بود و در ضمن ماشین نویس اداره هم بودم و باید نان چند سر عائله را تأمین می کردم فرصتی برای پرداختن به دیگر کارها نبود.

 

 

در چه اداره ای کار می کردید ؟ کارمند آموزش و پرورش بودم.

 

چه سالی استخدام شدید؟ در سال 1357 به استخدام آموزش و پرورش گناوه درآمدم، شغلم نیز خدمتگزار بود. اگر چه به عنوان خدمتگزار استخدام شده بود اما کارهایی چون امور تغذیه، انبارداری و ماشین نویسی اداره نیز انجام می دادم، هرکاری که به من می دادند، انجام می دادم.

 

اولین حقوقی که گرفتید چقدر بود؟ ماهی نود تومان به من می دادند، یعنی روزی سه تومان.

 

چطوری پایتان به جنگ باز شد؟ جنگ که شروع شد و دشمن به کشورمان حمله کرد، ما هم که به میهن و ناموسمان علاقه مند بودیم برای دفاع از کشور به جبهه رفتیم. وقتی که می شنیدیم دشمن خرمشهر را به اشغال خود درآورده و آبادان را محاصره کرده است، احساس می کردم که کشورم و ناموسم در خطر هستند و وظیفه دارم به جنگ بروم و با اشغالگران میهنم بجنگم و آنها را از خاک و خانه ام بیرون کنم. ما که از خانواده فقیری بودیم بیشتر از دیگران کشورمان را دوست داشتیم. ایران همه چیز ما بود و موظف بودیم با تمام هستی و جانمان از آن دفاع کنیم.

 

برای اولین بار کی به جبهه رفتید؟ در سال 1361 و در ماجرای آزادسازی خرمشهر به جبهه رفتم، ما در کوشک بودیم.

 

از کجا به طرف کوشک اعزام شدید؟ از گناوه به برازجان رفتم و از آنجا ما را به خوزستان اعزام کردند از آنجا به آبادان رفتم، آبادان آن ایام به تازگی از محاصره دشمن دَر آمده بودم.

 

رستة شما چه بود؟ راننده بودم و از جزیره مینو تا کوشک برای رزمنده ها هندوانه بار کامیون میزدم و می بردم.

 

پایت به خط مقدم جبهه هم باز شد؟ بله. دوست داشتم از دیگران سبقت بگیرم و به خط مقدم بروم. من جزء طبقة محروم جامعه بودم و به خدا احتیاج داشتم، برای همین هم برای رضای خدا هرکاری می کردیم از جمله به جبهه رفتیم و با دشمن جنگیدیم.

 

برای بار دوم کی به جبهه رفتید؟ راستش را بخواهی یادم نیست.

 

حدوداً چند ماه جبهه دارید؟ بیشتر از بیست ماه جبهه دارم.

 

از این بیست ماه می توانید یکی دو خاطرة قشنگ برای ما تعریف کنید؟ با دوستم ابراهیم رنجبر داشتیم با ماشین به طرف خط میرفتیم. در ماجرای عملیات والفجر 8 بود، من هفت ماه متوالی در فاو مستقر بودم و کارهای تدارکاتی و خدماتی انجام می دادم. علاوه بر رانندگی مدتی نیز در معراج شهدا کار میکردم و پیکر شهدا را جا به جا میکردم. مجبور بودیم شبانه به راه بزنیم، یک بار که من راننده بودم، ابراهیم رنجبر بالای نیسان نشسته بود، همینطور که داشتم رانندگی می کردم، یک دفعه صدای افتادن ابراهیم را شنیدم که از بالای نیسان به کنار جاده پرت شد. فکر کردم ترکش خورده و شهید یا مجروح شده است، بلافاصله روی ترمز زدم و به طرف ابراهیم دویدم. دیدم بی حرکت روی زمین افتاده است، خیال کردم شهید شده است اما وقتی صدایش زدم از خواب پرید، آنقدر خسته بود که نمی دانست از ماشین افتاده است.

 

در چه عملیاتی جانباز شدید؟ چند ماه در عملیات والفجر 8 در جبهه بودم و فکر میکنم در اواخر اسفند 1364 بود که جانباز شدم. در فاو همیشه همراه با برادر بهرام سعدآبادی بودم، او هم راننده بود و ما دو نفر هرجا میرفتیم با هم بودیم.

 

چطوری جانباز شدید؟ شب بود، راننده آمبولانس بودم و داشتم مجروحی را حمل میکردم در این هنگام عراقی ها شیمیایی زدند، فیلتر ماسک من خراب بود و به همین دلیل به طور مفصل شیمیایی شدم. بر اثر استنشاق گاز خردل حالم خیلی بد شد، سرم گیج رفت و بی هوش شدم. فردا ظهر آن روز وقتی که به هوش آمد، متوجه شدم که در بیمارستان صحرایی شهید بقایی هستم. در بیمارستان لباس هایم را از تنم بیرون آوردند مرا حمام دادند و به بدنم پودری زدند و چند آمپول هم به من تزریق کردند. با وجودی که جانباز شیمیایی شده و در بیمارستان بستری بودم، آرام و قرار نداشتم و دلم می خواست می توانستم هرچه زودتر خودم را به فاو برسانم. آن روزها راننده خیلی کم بود و من قبل از آنکه مجروح شوم هرکاری که از دستم برمی آمد، انجام می دادم.

 

چه مدت در بیمارستان بودید؟ کمتر از بیست وچهار ساعت در بیمارستان بستری بودم.

 

از چه ناحیه ای شیمیایی شدید؟ از ریه ام به دلیل استنشاق گاز خردل، ریه هایم آسیب جدی دیدند.

 

چه سالی ازدواج کردید؟ در سال 1358 ازدواج کردم.

 

چند فرزند دارید؟ چهار فرزند دارم. نام می برید؟ محمدعلی، سعید، فاطمه و طاهر. من وقتی که شیمیایی شدم و به شهر خودم بازگشتم، همسرم مرا رها کرد و با چهار فرزند خردسال تنها گذاشت. دو سال تمام در مدرسه ای خدمتگزاری کردم و بچه هایم را بزرگ کردم. بعد از آن یک زن که او نیز از شوهر قبلیش صاحب چهار فرزند بود، بچه های مرا زیربال و پر خودش گرفت و به همسری من درآمد و من صاحب هشت فرزند هستم. تاکنون پنج دختر خودم و همسرم را راهی خانه بخت کرده ام. می دانید که هربار که دختری را شوهر بدهید مثل این است که یک بار خانه را دزد بزند و من به دلیل شوهر دادن پنج دختر به فاصله اندک حدود سی میلیون تومان مقروض هستم. هر دو پسرم نیز دانشجو میباشند، یکی از پسرهایم مهندسی شیمی گاز است و یکی دیگر نیز مهندسی کامپیوتر میخواند.

 

 از چه سالی به کرج مهاجرت کردید؟ از سال 1369 به کرج مهاجرت کرده ام. قبلاً چند سالی در بوشهر ساکن بودم اما به دلیل آب و هوای مرطوب این شهر نمیتوانستم در آنجا زندگی کنم. یک بار که برای معالجه به تهران آمدم، دکتر معالجم گفت که باید به مکان خوش آب و هوایی مهاجرت کنم و من هم ناچار شدم به کرج مهاجرت کنم.

 

 الان وضع جسمی شما چطور است؟ در سه سال اخیر دو بار سکته قلبی کرده ام و بالون به قلبم زده اند، مشکل شدید تنفسی هم دارم و ریه ام نیز خراب است.

 

بزرگترین آرزویتان چیست؟ من سی میلیون تومان بدهکارم و بزرگترین آرزویم این است که وقتی میمیرم هیچ طلبی از من نداشته باشند.

 

 

 

از این که در این گفت وگو شرکت کردید، متشکرم.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

منبع:

 کتاب شما کی شهید شدید؟

  نویسنده: سید قاسم حسینی

 

 

 

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده