خاطرات;
پنجشنبه, ۱۴ تير ۱۳۹۷ ساعت ۲۲:۳۸
رضا صبوحي فرزند حيدر در تاريخ 1344 در مركز خطه دليرپرور تنگستان(اهرم) ديده به جهان گشود.در تاريخ 62/5/1 در بسيج اهرم تشكيل پرونده داد و در تاريخ63/4/18 دفترچه آماده به خدمت براي گذران دوران مقدس سربازي گرفت و سپس در تاريخ 18/5/63 به خاطر علاقه زيادي كه به سپاه پاسداران داشت خود را به عنوان پاسدار وظيفه مشغول به خدمت شدو سرانجام در 1365/4/4 به شهادت رسید.
شهید رضا صبوحی از زبان خانواده و همرزمان

نام و نام خانوادگي : رضا صبوحي 

نام پدر : حيدر

نام مادر:رباب هوشياري

تاريخ تولد:12 /1344/2

شماره شناسنامه:4265

شغل : كارگر

محل سكونت: اهرم

محل تولد: اهرم

تاريخ شهادت: 65/4/4

يگان اعزام كننده : بسيج

محل شهادت: جزيره مجنون

محل دفن : بهشت اكبر اهرم

سن:23  سال

وضعيت تحصيل: ابتدايي

عمليات: بيت المقدس 7

وضعيت تاهل: مجرد

 

 

خاطراتي از مادر شهيد(رباب هوشياري)

فرزندم رضا نامزد داشت خيلي دوست داشتم شاهد عروسي و دامادي او باشم ولي خداوند چيز ديگري مي خواست. يك روز كه روز اعزام به جبهه بود  درب مسجد قائم بوديم رضا هم آنجا بود ، يك وقتي مادر نامزدش كه حالا نمي خواهم اسمش را بياورم به شوخي به رضا گفت: رضا اگر زخمي  يا مجروح يا معلول شدي به تو زن نمي دهم. او خنديد و گفت نگران نباش، من زخمي و مجروح نمي شوم. اميدوارم شهيد شوم. من گفتم: پسرم به زودي ازدواج كن . مي گفت: انشاءالله از جبهه كه برگشتم ازدواج مي كنم. وقتي از جبهه بر مي گشت چون كه جبهه جنوب بود، فاو بود يا گپه يا چوبه، آنجا درختچه حنا سبز مي شد. مي آمد از جبهه تا حنا آورده ، مي گفت:  مادر به همسايه ها هم حنا بده، حتي همسايه ها را يكي يكي خبر مي كرد.برويد خانه ما نزد مادرم حنا برداريد. همسايه ها مي آمدند من به آنها حنا مي دادم. حناي خوبي بود زيرا تازه بود. او نذر امام رضا(ع) بود، بدين لحاظ وقتي متولد شد اسم او را رضا گذاشتيم. او مي رفت كار كارگري مي كرد، پولهايش را مي داد به من و پدرش يا اين كه براي خانواده آن چه لازم بود مي خريد،خيلي فعال و كاري بود. فرزندم رضا به بسيج  و فعاليت در بسيج خيلي علاقه مند بود . دوست داشت اوقات فراغتش در بسيج و مسجد همراه بسيجيان باشد به همين خاطر چندين بار به جبهه رفت. روزي كه خبر شهادتش را  شنيدم در حياط بودم و داشتم كارهاي منزل و خانواده را انجام مي دادم كه آقايان سيد محمد تقي هاشمي و سيد رشيد به پدر وي خبر داد ما هم خبر دار شديم به جز شكر خدا و پناه بردن به خدا چه كاري مي توانستيم بكنيم؟ واقعاً شهادت فرزند و خبر شهادت براي ما سخت است ، ولي احساس مي كردم انگار خداوند با نيروي عجيبي  مرا ياري مي كند. فرزندم سنش 21 سال بود كه شهيد شد. او چندين بار به جبهه رفت تا اين كه در سال 1367 مورخه 4/4/67  در جزيره مجنون به شهادت رسيد. بعد از  شهادت شبي در خواب و رؤيا ديدم مي خواهم بروم به زيارت قبر شهيد به بهشت اكبر.انگار ديدم شهيد آمد و گفت: مادر اگر قصد رفتن به زيارت قبر من را داري به اندازه غذاي سهميه من بده به خانواده فقير همسايه ها. من هم وقتي بيدار شدم براي همسايگاني كه نيازمند بودند غذا بردم و به گفته او عمل كردم.

 

 

سجاياي اخلاقي شهيد(از زبان مادر)

بسيار فعال و كاركن بود. هرگاه مي ديد همسايه ها يا دوستان مشغول كارند، آستين بالا مي زد و كار و كمك مي كرد.

يكي از همسايگان تعريف مي كند(خانواده خضر عالي): دو شب قبل از اين كه رضا به جبهه اعزام شود، ما داشتيم درب حياط كار مي كرديم، دوتا ماشين سنگ بود كه مي خواستيم ببريم در حياط. او آمد و به كمك ما همه سنگها را طي 30/1‌ساعت در حياط ببريم.

همينطور يكي از همسايه ها تعريف مي كند: 4 شب قبل از اعزام به جبهه مي خواستم كف اطاقم را سيمان بريزم، تنها بودم و قادر نبودم به تنهايي اين كار را انجام دهم، بدين لحاظ او را ديدم گفتم: راستي تو نمي تواني اين كار را انجام‌دهي؟ او نه تنها نه نگفت ، خوش حال هم شد و كف اطاق ما را در همان شب سيمان ريخت.

از سجاياي اخلاقي شهيد اين بود كه بسيار كم توقع بود هيچ وقت نشد طلب مسائل عادي كند. بسيار به همسايه ها احترام مي گذاشت. جالب اين بود كه با توجه به اين كه وضعيت مالي خوبي نداشتيم  به همسايه ها و خويشان كم بضاعت كمك مي كرد. قبل از اين كه جنگ شروع شود يا اين كه برود جبهه، او در بسيج شهداء اهرم فعاليت داشت، فعاليت او بيشتر به صورت نگهباني هر شب بود. هم چنين در جلسات هيئت هاي مذهبي مي رفت. در مراسم عزاداري ابا عبدالله الحسين شركت مي كرد. به نماز و روزه بسيار اهميت مي داد و گاهي نشد نمازش از دستش برود و يا ماه رمضان بيايد او روزه نگيرد. هر چند كولر نبود، پنكه نبود، ولي در گرما روزه مي گرفت و تحمل مي كرد، يا غذاي اندك در سحري مي خورد. روزه گرفتن را ادامه مي داد. او الگوي خانواده ها بود.

 

 

خاطراتي از  برادر شهيد(حسن صبوحي)

او خيلي به شهادت علاقه داشت تا آنجا كه بالشي در خانه بر دوش مي گرفت به عنوان تابوت و اشعار تشيع گلگون كفنان بر زبان مي آورد. هميشه آرزوي شهادت داشت و با اسارت سخت مخالف بود. از او خواستم  كه ريش تو بسيار بزرگ شده و تو را  اذيت مي كند. گفت : اگر سرم از بدنم جدا شود دست به چنين كاري نخواهم زد. روحيه حمالي عجيبي در او مشهور بود. تشييع جنازه شهيد بسيار شلوغ بود. از تمامي شهرهاي مجاور گروه موزيك پايگاه دريايي بوشهر از همكاران برادر شهيد مرتضي صبوحي همكاري جدي نمودند. مردم علاقه مند از خورموج با اهرم پيكر شهيد را تشيع كردند و سپس از بنياد شهيد اهرم تا بهشت اكبر تشيع نمودند. از خاطرات شيرين ، پيكر در خون غلطيده برادرم بود كه به مدت شش ماه در جزيره مجنون از روي يك طرف بدن خوابيده بود. يك قسمت بدن شهيد سالم و قسمتي ديگر استخواني بيش نبود. مراسم عزاي شهيد به مدت هفت شبانه روز در اهرم برگزار شد دعاي پر فيض توسل و كميل هم قرائت شد. زمان خبر شهادت صبحي بود زمستان بود و نسيم خنكي مي وزيد. حاج اسكندر علمدار و سيدرشيد اميرزاده و حاج سيد محمد تقي هاشمي و بنياد شهيد خبر شهادت او را به ما رساندند و آن لحظه مراسم عزا در منزل ما بر پا شد. ما هر لحظه انتظار وصل او بعد از شش ماه را داشتيم ولي، اما . دوستان او خبر شهادتش را داشتند و لي از ما ابا كردند.

از خاطرات من حقير نويسنده باز كردن چمدان معطري بود كه بويي از دروازه بهشتي مي داشت كه جاي اولياء و اوصياء الهي است او اكبر گونه به درجه رفيع شهادت نائل آمد. وسايل موجود در چمدان لباس هاي رزم، انگشتر، جانماز، تسبيح، سجاده، مهر، قرآن جيبي، عينك طبي، لباس هاي شخصي شامل جوراب، پولي ور، صابون، زير پيراهني و حوله و كارت تبريكي كه نامزد او به مناسبت عيد نوروز برايش ارسال نموده بود و در چمدان موجود بود.

گاهي طلب مسائل مادي از خانواده نداشت. كم توقع بود. به همسايگان بسيار كمك مي نمود. علي الخصوص خانواده هاي كم در آمد و فقير. در بسيج مرتب نگهباني مي داد. به بستگان بسيار علاقه مند بود. دوستان تا هنوز به ياد او  بر تربت پاكش حاضر مي شوند و در سوگ و فراقش يقه چاك هستند و مي نالند. هنگام بازگشت از جبهه، برگ حنا با خود مي آورد(از گپه) و مي كوبيد و به دست و پا مي نهادند. بيشتر تفريحات او در محدوده شهرستان بود.

 

 

خاطراتي از  پدر شهيد

فرزندم رضا را خيلي دوست مي داشتم، او بسيار فعال بود. هنوز امري به او نگفته بودم كه او آنرا انجام مي داد. يك بار گندم كاشته بوديم ولي نگران درو گندم بوديم. حالم خوب نبود. ديد من نگران بريدن گندم ها هستم كه فصل درويشان رسيد. گفت: بابا تو كاري نداشته باش، چند داس آماده كن، من هم چند داس آماده كردم. رفت و چند نفر از دوستان، دامادمان و خودش هم مشغول شد. در مدت يك روز گندمي كه بايد يك هفته طول مي كشيد بريده شود گندم ها تا غروب بريده شد. باور نمي كردم. آمد منزل گفت: بابا خيالت راحت شد. گفتم : چه طور مگه؟گفت: گندم ها تماماً بريده شد. هم چنين در كار باغ كمكم مي كرد. چندين اصله نخل او در باغ كاشته كه هم اكنون بزرگ شده اند.اصرار داشت برود جبهه. حقيقتاً من ترس داشتم كشته شود. او مي گفت: پدر اسلام در خطر است . جنگ، جهاد با كفار و منافقين شوخي نيست. خلاصه نگران بودم. خدا را شاهد مي گيرم شب خوابيده بودم روي سكويي كه در حياط داريم. سيدي نوراني به خوابم آمد . در حالي كه آن سيد چوبي در دست داشت. در عالم خواب به من گفت: تو خودت نمي تواني بروي جبهه. براي چه جلوي پسرت را مي گيري؟ بگذار اين جوان برود جبهه و اين جوان مال من است.بگذار برود،بگذار برود يكباره بيدار شدم.

او چندين بار به جبهه رفت.در عمليات فتح المبين و كربلاي 5 و كربلاي 2 شركت داشت. و در كربلاي 2 از ناحيه شكم مجروح شد . يك روز بعد از ظهري بود . درب حياط نشسته بودم. ديدم آقاي مرحوم سيد محمد تقي هاشمي ، سيد رشيد اميرزاده و حاج احمد علمدار مي آيند به طرف منزل ما. آمدند رسيدند درب حياط توقف كردند، سلام و احوالپرسي كردند. با مقدمه چيني هايي كه كردندخبر شهادت فرزندم رضا را به من دادند. من  بعد از خوابي كه ديده بودم آمادگي داشتم و هميشه انتظار داشتم و احتمال مي دادم فرزندم رضا ممكن است شهيد شود و من بايد از لحاظ روحي آماده باشيم. بدين لحاظ وقتي اين بزرگواران خبر شهادت فرزندم را  دادند فقط صبر كردم و خدا را شكر كردم و امروز از مسئولين مي خواهم از خون شهدا پاسداري كنند. قدردان نعمت خدا باشند. شهدا نعمت هاي خدا هستند، حجت هاي خدا هستند. شهدا خيلي حق دارند.

 

خاطراتي از يكي از همرزمان شهيد (حسن صبوحي)

اين جانب حسن صبوحي از همرزمان شهيد رضا صبوحي. شهيد در هشت عمليات شركت داشتند ، آخرين عمليات جزيره مجنون شمالي بود . يكي از رزمندگان پاك و از هر گونه ريا و تظاهر بدور بود. عنوان آرپي جي زن و در سنگر كمين يا به عنوان پيشمرگ عمليات جزيره مجنون شمالي بود و من به عنوان نيروي پشتيباني. يادم نمي رود يك ساعت قبل از عمليات با رضا صحبت كردم گفتم: رضا راستي چرا ما بايد اين همه سختي بكشيم. ناگهان رضا برافروخته شد و با صداي بلند بر سر من داد كشيد:‌وقتي دشمن به كشور و دين و ناموس ما تجاوز كند و نه من و نه تو و نه ديگر جوانان اين كشور جلو آنها  نايستند چه كسي بايد از حرمت و عزت كشور و انقلاب دفاع كند. پس اگر چنين باشد اگر آدم بميرد هم بهتر است  تا زنده بماند. يك باره سلاح خود را بالا برد و گفت : هيهات من الذله.

ما رزمندگان كه در گروهان هفتم كه به نام گروهان ابوالفضل العباس بوده و فرمانده آن عبدالرحن صابر بود كه بچه كنگان بود بسيار انسان شايسته اي بود  كه در حلقه محاصره نيروهاي بعثي گرفتار شده و يك تنه از پس هفت هشت نفر بر آمده. البته بر اثر اصابت تير انگشتش قطع شده است.

 و از ديگر خاطرات ،من و بشكاني و  حسن پيراوي در رود خانه طلاييه شنا مي كرديم ،‌آنها جليقه داشتند و من نداشتم و شنا هم بلد نبودم و در وسط رودخانه غرق شدم فرياد كشيدم كه به كمك من بيايند ناگهان شهيد رضا صبوحي مانند عقابي تيز چنگ خود را به روي من انداخت و مرا از آب بيرون كشيد و شكم من پر از آب شده بود و به هر وسيله آب ها را از شكم من خالي  كردند و مرا نجات دادند.

 

 

سجاياي اخلاقي  شهيد رضا صبوحي

كداميك از فضائل اخلاقي اين شهيد بزرگوار را ذكر كنيم كه اداي حق مطلب در قبال اين شهيد بزرگوار كرده باشيم شهيد رضا صبوحي از دوران كودكي علاقه زيادي به پدر و مادر خود داشت و در كنار آنها در خانواده اي مذهبي و متدين و تلاشگر پرورش يافت روح همكاري و تعاون در وجود اين بزرگوار چنان شعله ور شده بود كه به ياري و كمك همه همسايگان  چه در كارهاي ساختماني يا كشاورزي هرگز دريغ نمي نمود. در دوران تحصيل ، دانش آموزي خوب از هر لحاظ بود. عشق و علاقه او به نماز آنچنان بود كه از سن 7 يا 8  سالگي نماز را از بهترين اعمال دانست و اهل نماز و مسجد شد و از ابتداي جواني در بسيج اهرم نام نويسي كرد و  در تمامي مراسمات اجتماعي و سياسي و مذهبي شركت فعال و گسترده داشت.

شهيد رضا صبوحي در بسيج اهرم  با ديگر بسيجيان جان بر كف آن زمان بارها رشادت ها و دلاوري هاي خود را ثابت كرده. مدام لبخند زيبايي بر لبانش نقش بسته بود. رفتار وي با دوستان و همسايگان بسيار عالي و زبان زد مردم و خاص و عام بود. شب ها با ميل و اشتياق اسلحه بر دوش مي گرفت و در كوچه ها و خيابان هاي اهرم مشغول پاسداري از دستاوردهاي انقلاب مي شد.

شهيد صبوحي هميشه فردهاي با ايمان و مخلص را دوست داشت و مددكار مردم فقير و بي بضاعت بود.

عشق به امام و به اسلام او را وادار كرد كه به سوي جبهه هاي حق برود و عاشقانه و مردانه در برابر نا مردان نا به كار بجنگد و براي اسلام عزيز افتخاري كسب كند. ما بايد در برابرخون شهداء به خصوص شهيد صبوحي احساس مسئوليت از خود نشان داده و نگذاريم خون اين عزيزان به هدر رود كه روح پاكشان از ما ناراضي باشند. انشاءالله كه ملت ايران كماكان راه اين كبوتران عاشق كه راه امام راحلمان است ادامه مي دهند و نمي گذارند حتي يك قطره خونشان به هدر رفته و ارزش آن عزيزان كم رنگ شود. 

 

سمند صاعقه

سمند صاعقه زين كن سواره بايد رفت     

   به عرش شعله سحر با ستاره بايد رفت

نسيم زنده تاريخ عشق مي گويد         

     سرخ انا الحق دوباره بايد رفت

بگو به يوسف انديشه اي پمبر دل          

 به چاه حادثه  هنگام چاره بايد رفت

گذشت كشتي خورشيد از جزيره موج  

                             به غرقه گاه خطر زين كناره بايد رفت

بپوش جوشن آتش به تن سوار فلق  

                            كه در مصاف خسان چون شراره بايد رفت

به گوش لاله خونين، نسيم عاشق گفت  

                                    چو گل ز باغ پاره پاره بايد رفت

شكفته در افق خاك آفتاب يقين  

                                             به بام ديده براي نظاره بايد رفت

امير قافله نور مي دهد فرمان   

                                         به عرصه گاه شهادت هماره بايد رفت

رسيد لحظه موعود و نيست گاه درنگ

                                          به قاف واقعه بي استخاره بايد رفت

 

 

 

 

 


شهید رضا صبوحی از زبان خانواده و همرزمان  شهید رضا صبوحی از زبان خانواده و همرزمان

 

 

 










 

 

 

منبع:

کتاب : انوار شفق

نویسنده : حسین حیدری

ناشر: ناشران: کنگره بزرگداشت سرداران و 2000 شهید استان بوشهر، دریانورد

 

 

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده