خاطرات;
پنجشنبه, ۰۸ آذر ۱۳۹۷ ساعت ۰۰:۵۹
شهید ناصر یونسی در سال 1341 در روستاي «محرزي» از توابع بوشهر به دنیا آمد.شهيد پس از اتمام تحصيلات راهنمايي، با شروع جنگ تحميلي روانه ي جبهه هاي نبرد با دشمن شد. و سرانجام در عملیات طریق القدس 1360/9/9 به شهادت رسید.
شهادت واژه اي از خون


شهيد ناصر يونسي

تاريخ تولد: 1341/4/7

محل تولد: روستاي محرزي

نام پدر: محمد

نام مادر:‌ زهرا آل خميس

محل سكونت: بوشهر (محله ي هلالي)

وضعيت تأهل: مجرد

تاريخ شهادت : 60/9/9

محل شهادت: كرخه



شهيد از زبان خواهرش

سخن را با ياد برادري آغاز مي كنم كه تمام هستي خود را در راه خدا و اسلام تقديم كرد.

اي كاش مانند او صدها برادر داشتم. اي كاش هميشه در كنار ما بود؛ و هميشه از وي در همه ي كارها راهنمايي و كمك مي گرفتيم.

وقتي كه در خانه بود، همين كه بانگ «الله اكبر» اذان را مي شنيد، گويي كه تمام هستي را به وي بخشيده اند. هر كاري كه داشت كنار مي گذاشت و وضو مي گرفت.

نماز را هميشه اول وقت مي خواند و به ما توصيه مي كرد كه نماز را اول وقت بخوانيم.هميشه خندان بود و هيچ موقع بداخلاقي نمي كرد. هر كاري را با دقت كامل انجام مي داد.

يك شب به خانه ي ما آمد. هوا خيلي سرد بود. آن شب در حياط خوابيد. گفتم كه برادر، چرا در حياط خوابيده اي؟ هوا سرد است؛ به اتاق برو كه هوا گرم تر است و پتو روي خودت بگير. گفت: نه خواهر، همرزمانم در بيرون و در هواي سرد مي خوابند، آن وقت من بيايم داخل و در زير پتوي گرم بخوابم؟ هرگز قبول نمي كنم.

با بچه هايم خيلي بازي مي كرد. آن ها را خيلي دوست داشت. سوار موتورشان مي كرد.

زماني كه مي خواست به جبهه برود، پسرم گريه مي كرد. با اين كه دوستانش منتظرش بودند، ولي فرزندم «اكبر» را سوار كرد و تا خيابان برد و سپس برگرداند. من گريه كردم. گفت كه خواهر، گريه نكن. من برمي گردم. ولي رفت و ديگر برنگشت.

هميشه مي گفت كه ما سرباز اسلام هستيم. اگر ما به جبهه نرويم، پس چه كسي برود؟

زماني كه به او مي گفتيم: برادر، كجا مي روي؟ مي گفت كه شما نمي دانيد كه آن جا چه شور و شوقي دارد. كساني كه آن جا هستند، برادران ما هستند؛ و ما دوش به دوش آن ها مي جنگيم.

در كارهاي خانه به مادرم و خواهرانم كمك مي كرد. براي خريد به مغازه مي رفت. بچه ها را نگهداري مي كرد.

زماني كه مادرم به رحمت ايزدي پيوست، خيلي غمگين و افسرده بود. چون با مادرم خيلي صميمي بود.

بعد از اين واقعه كمتر به خانه مي آمد و بيشتر به جبهه مي رفت. مي گفت كه مي خواهم پيش مادرم بروم. شش ماه بعد از فوت مادرم، برادرم به شهادت رسيد.

روزي كه پيكر برادرم را آوردند، من به طرف جنازه ها رفتم. آن روز شهيدان زيادي آورده بودند. به ما اجازه نمي دادند كه پيكرهاي عزيزانمان را ببينيم. من خيلي بي قراري مي كردم.

همان شب در خواب ديدم كه مي خواهم بر سر جنازه ي برادرم بروم. خانمي با لباس نوراني آمد و گفت : بلند شو تا برويم. من خيلي ترسيده بودم. به دنبال آن خانم به راه افتادم. به جنازه ي برادرم كه رسيديم، او روكشي را كه روي جنازه بود كنار زد و گفت: سه بار پيشاني اش را ببوس. من بوسيدم. در عالم خواب احساس سبكي كردم. سپس همان خانم مرا بر سر قبري برد كه براي برادرم آماده كرده بودند. مردي نوراني آن جا حضور داشت. آن خانم گفت : برادرت را اين جا مي آورند. من خيلي خوشحال شدم. آن خانم نوراني رفت و من بيدار شدم. ديگر ناراحت نبودم. ما به چنين برادري افتخار مي كنيم و ان شاء الله ما را در آن دنيا شفاعت كند.

 

شهيد از زبان برادرش(حاج عبدالله يونسي)

  شهادت واژه اي از خون است. شهيدان را به ياد بسپاريم نه به خاك.

شهيدان شجاع ترين، با اخلاص ترين، صبورترين، با شخصيت ترين و با ايمان ترين مردم بودند.

آنان درس عشق و فداكاري و ايثار و از خود گذشتگي را، از سرور شهيدان و در مكتب «اباعبدالله حسين»(ع) و مكتب «روح الله خميني»(ره) آموختند. آنان دانش آموخته ي مدرسه ي بسيج و دانشگاه جبهه و جنگ بودند.

شهيد ناصر از كودكي دوست داشتني و عزيز بود. هميشه خوش رو و متبسم بود. در دوراني كه به مكتب و مدرسه مي رفت بسيار منظم بود.

همزمان با حضور در مدرسه، به مكتب هم مي رفت. علاوه بر اين كه در مكتب قرآن ياد مي گرفت، دوست داشت احكام را نيز ياد بگيرد. در آن زمان استاد مكتب «سيد احمد رضوي» بود كه به آن ها احكام هم ياد مي داد و شهيد با جان و دل اين احكام را مي‌آموخت.

در كارهاي منزل به پدر، مادر، خواهر و برادر كمك مي كرد. احترام خاصي براي پدر و مادرم قائل بود. برادرم به بستگان و خويشان نيز احترام مي گذاشت. هميشه قبل از ديگران سلام مي كرد. بسيار باادب بود.

  هميشه دوستان و بستگان را به فراگيري احكام اسلام دعوت مي كرد. دوست داشت به دوستان و خويشان كمك نمايد. 

شهيد در پخش اعلاميه هاي حضرت امام(ره) و راهپيمايي ها شركت داشت؛ و دوستان نوجوان خود را به شركت در راهپيمايي تشويق مي كرد.

در نماز عيد فطري كه به امامت شهيد «عاشوري» برگزار شد، شركت كرد. به دنبال شهادت شهيد «عاشوري» در روز سوم محرم، همواره پيگير بود كه پيكر مطهر وي را چه وقت تشييع مي كنند.

در همان زمان پيوسته با دوستانش در پخش اعلاميه هاي حضرت امام(ع) شركت فعالانه داشت.

هنگامي كه با نيروهاي رژيم طاغوت درگير مي شد، با هوش و ذكاوتي كه داشت از دست آن ها فرار مي كرد.

بعد از پيروزي انقلاب اسلامي در بسيج محل ثبت نام كرد و با برادرش براي رساندن آذوقه به افراد بي بضاعت، به منزل آن ها مراجعه مي كرد و به آنان كمك مي رساند .   هر كاري كه به او واگذار مي كردند، با رضايت خاطر انجام مي داد.

براي نماز و روزه اهميت زيادي قائل بود. هميشه نماز را در مسجد محل و با جماعت مي خواند و به نمازهاي مستحبي توجهي خاص داشت.

 نزديكان و خانواده را سفارش و نصيحت مي كرد كه نماز را در اول وقت بخوانند و خداوند را هميشه به ياد داشته باشند؛ زيرا همه چيز ما از خداوند است.

 

شهيد از زبان همرزمش (برادر جانباز حاج خداكرم نصرتي)

شهيد ناصر يونسي جوان بسيار باصفا و خون گرمي بود. آشنايي من با وي به دوران قبل از پيروزي انقلاب اسلامي برمي گردد. هر دو در محله‌ي «هلالي» زندگي مي كرديم. جوانان «هلالي» با هم  صفا و صميميت خاصي داشتند.

شهيد ناصر نيز از جوانان بسيجي محل بود و ما اكثر اوقات در بسيج با هم بوديم. در سال 1360 كه اوج فعاليت هاي تروريستي گروهك هاي ضد انقلاب مخصوصاً گروهك منافقين بود، من و شهيد ناصر و شهيد (بهمنيار زاهدي) در تابستان همان سال، شب ها در جهاد سازندگي بوشهر تا صبح نگهباني مي داديم.

با شروع جنگ تحميلي بچه هاي محله ي ما نيز در حد توان خويش در اين جهاد شركت مي كردند.

     شهيد ناصر و شهيد «بهمنيار زاهدي» قبل از عمليات «شكست حصر آبادان» و زمان عمليات «طراح» با هم به جبهه رفتند و در منطقه ي «طراح» با تعدادي از رزمنده‌هاي بوشهري از جمله شهيد «پوردلاور» در قالب «جنگ هاي نامنظم» حضور يافتند.

شهيدان يونسي و زاهدي بعد از عمليات «شكست حصر آبادان» به بوشهر آمدند و با حضور در محل و جذب گروهي از جوانان، با تعداد بيشتري در 28 مهرماه و در قالب «جنگ هاي نامنظم شهيد چمران» به اهواز رفتند. در اين مرحله از اعزام من نيز در خدمت دوستان بودم.

در اهواز در مدرسه ي «شهيد دلبري» كه يكي از مقرهاي عملياتي «جنگ هاي نامنظم شهيد چمران» بود مستقر شديم. فرماندهي مقر نيز به عهده ي شهيد «عليرضا ماهيني» بود.

در مقر «شهيد دلبري» غالب افراد بوشهري بودند و اكثراً نيز به صورت محله اي با هم بوديم.  بچه هاي محله ي ما نيز با هم در يكي از كلاس هاي آن مدرسه با هم بودند.

بعد از چند روز ما را به سوسنگرد، و از سوسنگرد به دهلاويه بردند. دهلاويه، خط مقدم بود. در آن خط، سنگري نبود و نيروها بايد خودشان سنگر مي ساختند.

در آن جا نيز سنگرها را به صورت محله اي تقسيم بندي كرديم. خدا رحمتشان كند، شهيد ناصر يونسي همراه با شهيدان (علي برقي)، (ناصر ميرسنجري)، (علي بختياري)، (عبدالله گلستاني) و تعداد ديگري از نيروها در كنار ديگر سنگرها، سنگري آماده كردند. سنگر ما و شهيد ناصر تقريباً در آخر خاكريز بود.

شهيد ناصر به خاطر علاقه ي خاصي كه به شهيد «بهمنيار» داشت، بيشتر اوقات در سنگر ما بود.

از خصوصيات اخلاقي اين شهيد عزيز، اين كه جواني مقدس و شجاع بود و هميشه سعي مي كرد كه در كارها پيشقدم باشد.

شهيد ناصر با خنده رويي و شوخ طبعي خاص خود، در دل همه ي بچه ها جا كرده بود. همه دلشان مي خواست كه هميشه در كنار او باشند. حدود يك ماه در خط دهلاويه بوديم. آن جا وضعيت خاصي داشتيم؛ چون همه در كنار هم بوديم، به آن جا انس و علاقه ي خاصي پيدا كرده بوديم.

استقامت و شجاعت و برادري بوشهري ها در بين نيروهاي ( جنگ هاي نامنظم) در جنوب زبانزد همه بود. حضور شهيد «عليرضا ماهيني» و برادر «اسماعيل ماهيني» نيز اين باور را دو چندان كرده بود.

در خط دهلاويه كه بوديم، معمولاً هر2 روز يك بار تانكر آب، براي نيروها آب مي آورد. دو روز گذشته بود و تانكر آب نياورده بود. ظهر روز دوم ما آبي براي مصرف نداشتيم. رودخانه ي «نيستان» تقريباً با سنگر و خاكريز ما حدوداً 300 متر فاصله داشت.

من و شهيد ناصر تصميم گرفتيم كه با هم برويم و از آن رودخانه آب براي مصرف بياوريم. دو تنگ آب و يك كتري و طنابي نيز برداشتيم تا به آن ها ببنديم ، بتوانيم از رودخانه آب بياوريم. آوردن آب و رسيدن به رودخانه مي بايست از خاكريز خارج مي شديم. 

اين خروج باعث شد كه تقريباً در ديد دشمن قرار بگيريم. با هر زحمتي كه بود، دو نفري خودمان را به كنار رودخانه رسانديم. فاصله ي كف رودخانه تا جايي كه امكان رفتن ما بود، حدود 2 متر ارتفاع داشت.

ما با طناب ظرف ها را بسته و به داخل رودخانه انداختيم كه بتوانيم آب بياوريم. همزمان با انداختن ظرف ها به داخل رودخانه، عراقي ها ما را ديدند و شروع به زدن خمپاره كردند. اولين خمپاره  كه به داخل رودخانه افتاد، هر دو ظرف را كه به داخل رودخانه انداخته بوديم، رها كرديم. حتي ظرف هايي را كه خالي بودند نيز با خودمان برنگردانديم.

بچه ها كه منتظر بودند ما آب بياوريم، وقتي ما را دست خالي ديدند، تا چند روز ما را دست مي انداختند و مي گفتند كه ترسوها! لااقل ظرف هاي خالي را برمي گردانديد.

بعد از حدود يك ماه كه در دهلاويه بوديم، ما را به اهواز بردند و سپس جهت يك دوره ي آموزشي فشرده به پادگان «درب خزينه» ي اهواز منتقل كردند.

در طول آن چند روز، خاطرات بسياري از آن شهداي عزيز براي من باقي مانده است.

چند روز بعد ما را براي آموزش به پادگان «غيور اصلي» اهواز بردند كه در آن جا دو مرحله مانور مشترك با ارتش داشتيم.

پادگان «غيور اصلي» در اختيار مجاهدين عراقي بود. ما براي چند روز در آن پادگان مانديم.

در آن پادگان نيز بچه هاي «هلالي» همگي در يك اتاق بودند. با حضور برادران «محمد كللي» و «علي آرمند» صفا و صميميت بچه هاي «هلالي» در بين همه زبانزد بود و شب نشيني هاي رزمندگان اكثراً در همان اتاق برگزار مي شد.

دو روز مانده به عمليات «طريق القدس» ما را مجدداً به سوسنگرد بردند. از سوسنگرد به روستاهاي دهلاويه منتقل شديم. يك شب را در يكي از روستاهاي دهلاويه بوديم. من و شهيدان ناصر يونسي و بهمنيار زاهدي با هم آن شب كه هوا مقداري هم سرد بود، به صبح رسانديم.

فردا يعني روز 8/9/1360 بود كه اعلام كردند امشب شب عمليات و شب رسيدن به معشوق مي باشد. بچه ها خوشحال بودند. چون بعد از مدت زيادي انتظار، شب حمله فرا رسيده بود.

اسلحه و مهمات خود را كه از قبل مهيا شده بود، تحويل گرفتيم. غروب شد. هنگام نماز، بچه ها براي حلاليت و خداحافظي همديگر را دوستانه در آغوش مي گرفتند. با هم شوخي مي كردند كه فلاني، تو خيلي امشب نوراني شده اي و يا رفتار تو امشب حالتي ديگر دارد.

شوخي ها و گريه هاي عارفانه و عاشقانه همه در هم ادغام شده بود. من نيز همان شب خيلي گريه كردم و در آن حال بودم كه شهيدان «ناصر» و «بهمنيار» به من نزديك شدند و گفتند امشب جاي خوشحالي است؛ چرا اين قدر گريه مي كني؟ و من در جواب آن ها گفتم كه به خاطر مادرم گريه مي كنم. شهيد ناصر خنديد و خيلي مظلومانه گفت: خدا را شكر مي كنم كه كسي را ندارم كه برايش گريه كنم. اما اين سخن را خيلي سنگين و معني دار گفت.

به راستي شهيدان ناصر و بهمنيار و تمامي شهداي ديگر، واقعاً از دنيا بريده بودند و حالت و رفتار آن ها، خوشحالي، جسارت، بي باكي و عشق شان نشان از عدم دلبستگي آن ها به دنيا را داشت.

چهره ي شهيد ناصر آن شب جذابيت خاصي داشت. هرچه بيشتر به او نگاه مي كردم، گويي بيشتر او را مي‌شناسم. آخرين وداع او بسيار بامعنا و زيبا بود.

ساعت 9 بچه ها سوار ماشين ها شدند. به علت آتش سنگين دشمن، ماشين ها خيلي جلو نرفتند؛ و ما ناچار شديم مقداري از راه را پياده برويم تا به جايي برسيم كه قرار بود عمليات از آن جا شروع شود.

باران مي باريد و زمين خيس شده بود. به دليل سنگيني مهمات، كوله پشتي ها و كفش ها، نيروها به كندي حركت مي كردند. خودمان را با هر زحمتي بود به سنگرها رسانديم.

حدود نيم ساعت استراحت كرديم كه شهيد «عليرضا ماهيني» دستور آماده باش را داد. از زير قرآن عبور كرديم و به پشت خاكريز رفتيم. در واقع بين خاكريز خودي و دشمن قرار گرفتيم. مقداري كه پيش رفتيم، دشمن متوجه نيروهاي ما شد و آتش بسيار سنگين خمپاره و كاليبرها شروع شد. ما در يك شيار كه تقريباً30 تا 40 سانتيمتر عمق داشت، زمين گير شديم. به علت نبودن جا و تنگ بودن عرض شيار، من و شهيد ناصر و يكي ديگر از بچه ها به هم چسبيده بوديم.

آتش بسيار سنگين بود و خاموشي نداشت. در آن وضعيت شهيد ناصر مي خنديد و مي گفت: ديديد چه شد؟ فكر مي كنم ما هنوز به جايي نرسيده تلف شويم.

با كم شدن آتش، شهيد «ماهيني» دستور برگشت را داد و گفت: از راه ديگر برگرديم.

از محور ديگر خودمان را به خاكريز دشمن رسانديم. وقتي كنار رودخانه ي «سابله» رسيديم، دشمن عكس العمل چنداني نشان نداد. نيروها مقداري پراكنده شدند. دشمن بالاتر جاده ي سوسنگرد ـ بستان در حال فرار بود. البته آتش نيز مي ريختند.

بچه ها پشت تپه بودند. گلوله هاي خمپاره و آر.پي.جي به كنار تپه اصابت مي كرد. به دليل تاريكي و همهمه، مشخص نبود كه در كنارمان چه كسي است. من نيز نمي دانستم كه شهيد ناصر پشت تپه قرار گرفته است. وقتي پرسيدم بچه ها چه كسي پشت تپه ها بود؟ آن ها كه متوجه شده بودند گفتند كه ناصر يونسي را ديده اند كه پشت تپه است.

صداها درهم آميخته بود و بوي خون و شهادت مي داد. خبر شهادت ناصر در آن معركه، حال و هوايي ديگر ايجاد كرده بود. او شايد اولين شهيد ما در آن نبرد بود. خبر شهادت او در آن پيروزي بر روي دوستان و همرزمانش خيلي اثر گذاشت. ناراحتي آنان بيشتر به خاطر آن بود كه به سبب آتش سنگين دشمن، نمي توانستند به پشت تپه بروند و او را بياورند.

بچه ها زمين گير شده بودند. همه پراكنده بودند و اكثراً از هم خبري نداشتيم.

خبر شهادت ناصر هنوز قطعي نبود، اما خيلي ها مي گفتند كه او به شهادت رسيده است. همه ناراحت و نگران بودند؛ و شايد از خبر شهادت ساير نيروها نيز خبر نداشتند.

صبح عمليات فرا رسيد. وجود جنازه هاي رزمندگان دليري كه به غير از ترس از خدا و عشق  به او، از هيچ كس نمي ترسيدند، و فقط عاشق معبودشان بودند، و هيچ نيرويي جلودار آنان نبود، دشت اطراف پل «سابله» را به قطعه اي از بهشت خدا تبديل كرده بود.

 

شهيد از زبان همرزمش (برادر جانباز رمضان راستي)

شهيد يونسي فردي بسيار درستكار و خوش اخلاق بود. ما با هم دوست و هم محله اي بوديم. رابطه ي ما با هم بسيار برادرانه بود به گونه اي كه هميشه دوستانمان مي گفتند كه شما مثل دو برادر مي مانيد.

مرحله ي اول كه به جبهه اعزام شديم و با بچه هاي ديگر به جبهه رفتيم، ما را به اهواز بردند، و از اهواز به دهلاويه انتقال دادند.

آن زمان به بسيج مركزي مي رفتيم و براي اعزام ثبت نام مي كرديم. ما در قالب نيروهاي «جنگ هاي نامنظم شهيد چمران» كه فرمانده آن شهيد «عليرضا ماهيني» بود، به جبهه اعزام شديم.

ما را به پادگان «درب خزينه» بردند. در آن جا چند روز آموزش هاي لازم از قبيل رزم شبانه، دو، تيراندازي و ... ديديم. بعد از يك هفته تكاورهاي نيروي دريايي آمدند و ما را آموزش دادند.

بعد از آن جا سريع ما را به همان منطقه اعزام كردند. نرسيده به دهلاويه، روستايي بود. يكي دو روزي در آن جا مانديم. غروب روز دوم ـ تقريباً ساعت 5 يا 6 عصر ـ ديديم تانك هاي زيادي به سوي دهلاويه در حركت هستند. تانك هاي خودي بودند. به بچه ها گفتم بچه ها فكر كنم خبرهايي است؛ بوي عمليات مي آيد.

برادر عزيزمان «اسماعيل ماهيني» گفت كه بچه ها، براي عمليات آماده شويد. شهيد «عليرضا ماهيني» فرمانده بود و برادر «اسماعيل ماهيني» معاون شهيد بود. همه ي ما آماده شديم و با يكديگر خداحافظي كرديم. روي همديگر را مي بوسيديم.

هيچ وقت يادم نمي رود كه شهيد ناصر گفت كه چيزي توي دلم است؛ مي خواهم به تو بگويم ولي نمي توانم. هرچه اصرار كردم، چيزي به من نگفت؛ خيلي بر من اثر گذاشت.

همان موقع برادر «اسماعيل ماهيني» مرا صدا زد و گفت بيا بچه ها را به منطقه برسان. ما ماشيني داشتيم كه از بوشهر با خود برده بوديم.

جاده خيلي شلوغ بود. من يك سرويس بچه ها را تا خاكريز هاي خودي رساندم و برگشتم. گروه بعدي را هم بردم. هوا تاريك بود. با چراغ خاموش پيش مي رفتيم.

خدا بيامرزد شهيد «عليرضا ماهيني» را؛ چون ماشين را گلي كرده بوديم و هوا هم تاريك بود، چشمانم جايي را نمي ديد. توي شياري داشتيم پيش مي رفتيم. البته شيار خيلي بزرگ و تونل مانندي بود.

شهيد «عليرضا» براي هدايت ما، با پاي برهنه جلوي ماشين داشت حركت مي كرد. او چراغ قوه اي هم در دستش بود. سرانجام به خاكريز رسيديم و بچه ها پياده شدند.

به شهيد «ماهيني» گفتم كه من ديگر نمي توانم رانندگي كنم؛ يكي ديگر از بچه ها را بفرست تا بقيه را بياورد. شهيد پذيرفت و من ماشين را تحويل دادم.

از خاكريز خودي كه در آن مستقر بوديم سرازير شدم. هوا سرد و تاريك بود. ديدم كه نيروها روي زمين نشسته اند. من هم پشت سر آن ها نشستم.

كم كم جلو رفتيم تا به يك نهر رسيديم. تعدادي از بچه ها از مناطق ديگر آمده بودند. دوتا از بچه ها كه تهراني بودند، به آن طرف آب نهر رفتند.

در آن جا ارتفاع آب بلند بود و پيچ داشت. خيلي ها كه شنا بلد نبودند و نتوانستند از آب رد شوند، باقي ماندند. ما در كناره هايمان دو تا تأمين گذاشته بوديم يكي دست راست و ديگري دست چپمان كه هر دو تير خوردند و با كمكي هايشان شهيد شدند.

ما تا صبح آن جا مانديم. هوا كمي روشن شد. شهيد «عباس نبي پور» آمد و گفت: فلاني، «عليرضا» زخمي شده، بيا و او را به عقب ببر. يك نفر شمالي بود، «عليرضا» را به پشتش گرفته بود و من هم پاهايش را در دست گرفته بودم. مقداري كه راه رفتيم، «عليرضا» گفت كه خسته شده ام، مرا روي زمين بگذاريد. گفتم: نه، مي خواهيم تو را به آمبولانس برسانيم. گفت كه نه. خيلي اصرار مي كرد. مي گفت كه فلاني، مرا پايين بگذار، ديگر نمي توانم، خسته شده ام.

شهيد «عليرضا» را به زمين گذاشتيم. در بيابان شروع به دويدن كردم تا به خاكريزهاي خودي رسيدم. تيربار عراقي ها بدون وقفه روي من كار مي كرد. خدا گواه است كه يك تير به من نخورد.

در خاكريز خودي شهيد «عباس حسين نژاد» با ماشين بود، برادر «افشارمند» و چند نفر ديگر هم حضور داشتند. به آن ها گفتم كه «عليرضا» زخمي شده و من ديگر حال ندارم. سريع برانكارد برداريد و برويد او را بياوريد.

تعدادي از بچه ها برانكارد را برداشتند و رفتند «عليرضا» را آوردند. هوا كم كم تاريك شد.

برادر «اسماعيل ماهيني» گفت كه بچه ها پل «سابله» را گرفته اند، بايد به آن جا برويم. حركت كرديم. شب در آن جا خوابيديم.

يك عراقي از شب تا صبح پهلوي بچه ها بود و بچه ها نمي دانستند كه اين عراقي است. بنده ي خدا خيلي ترسيده بود. به عنوان اسير همان جا مانده بود ولي چيزي نمي گفت. يكي از بچه ها با او حرف مي زده، ولي او نمي توانسته جوابش بدهد. دست در جيبش كرده بود و يك كمپوت عراقي درآورده بود و بچه ها از كمپوت فهميده بودند كه او عراقي است و بعد تحويلش دادند.

ما آن جا مانديم. خيلي افسرده و غمگين بوديم؛ به خاطر اين كه خبر آورده بودند كه «ناصر يونسي» بر اثر تركش عقبه ي آر.پي.جي شهيد شده است. همچنين خبر شهادت «بهمنيار زاهدي» هم به ما دادند. بسيار پريشان و آشفته بوديم.

من و شهيدان ناصر و بهمنيار در يك دسته و يك سنگر بوديم. سنگر ما سنگر ديده باني بود، و از هر دو طرف در معرض ديد عراقي ها قرار داشتيم. 

زماني كه در جبهه «الله اكبر» مي گفتيم، فرياد رساي (الله اكبر) و (يا مهدي) (عج) شهيد ناصر يونسي از همه بلندتر بود.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

منبع : بنیاد شهید و امور ایثارگران استان بوشهر

 

 

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده