خاطرات;
چهارشنبه, ۱۹ دی ۱۳۹۷ ساعت ۲۳:۲۴
شهید احمد انیسه در 1348/11/3 در بردخون دیده به جهان گشود. شهيد هنوز تحصيلات دوره راهنمايي را به پايان نبرده بود که عازم جبهه جنگ شد و سرانجام در هنگامه عمليات كربلاي 4 در منطقه ام رصاص،در 1365/10/4 شهد گواراي شهادت را نوشید.
از زبان هم خانگان …  

نام و نام خانوادگي: احمد انيسه

نام پدر: عبدالله

نام مادر: زينب

محل تولد: بردخون(احشام كهنه)

نوع حضور در جبهه: بسيجي

تاريخ شهادت: 1365/10/4

تاريخ تولد:1348/11/3

محل شهادت: ام رصاص

تحصيلات: سوم راهنمايي

مسئوليت(هنگام شهادت): تك تير انداز

شغل: كارگر(كشاورز)

محل دفن: گلزار شهداي بردخون

 

 

از زبان هم خانگان

در مصاحبه اي كه با پدر و مادر شهيد ترتيب داده شده بود مشهدي عبدالله(پدر شهيد)با چشماني اشك آلود ولبخندي رويايي بر لب،اشاره اي به زينب (مادر شهيد) كرده و از مصاحبه كنندگان خواسته بود،از زبان مادرش بشنوند . گويي مشهدي عبدالله خود هم دوست داشت از زبان آن مادر فداكار،كه زير و بالاي روزگار را با او طي كرده است حكايت دلدادگي فرزند را مكرر بشنود  سپس مشهدي عبدالله به ادامه ذكر و تكرار(( سبحان الله الحمدالله لا اله الا الله )) پرداخته و سر رشته سخن را به زينب سپرده بود.

((پسرم براي رفتن به جبهه خيلي بيقراري مي كرد . چند بار داوطلب شده بود كه به علت صغر سن از رفتنش جلوگيري كرده بودند از مدرسه كه بر مي گشت در مزرعه امان قدم مي زد و شعرهايي زمزمه مي كرد و گاهي به گريه مي افتاد تا اينكه يك بار با رفتنش موافقت كردند . چون قد رشيدي داشت،آن دفعه ديگر به شناسنامه اش نگاه نكرده بودند و با در نظر گرفتن قيافه اش،با اعزام او موافقت كرده بودند

هيچگاه مثل ساير نوجوانان ،دنيا برايش  جذابيت نداشت . در  چهارمين مرحله از حضورش در جبهه از مولا امام حسين (ع) تذكره شهادت گرفت  .خودم هم احساس مي كردم كه آن دفعه،خداحافظي هايش خيلي عجيب است !از همه حلاليت طلبيد و رفت

 

حيدر انيسه(برادر شهيد)

- در عمليات كربلاي 4 با هم بوديم،اما آن شب خبر از احمد نداشتم . در جريان يك عقب نشيني،يكي از همرزمان به من گفت : ((احمد)) همشهري شما هم زخمي شده (او نمي دانست كه احمد برادر من است). در همان حالت نشاني را از او گرفتم . سريع خودم را به آنجا رسانيدم . ديدم درون بيشه كنار يك قايق نيمه سوخته دراز كشيده است . گفتم: احمد! دشمن دارد مي رسد، چرا اينجا خوابيده اي

گفت: كجا بروم ؟ كار من تمام است دلم فرو ريخت،مي خواستم زود او را بلند كنم و با خود ببرم،ديدم دو زخم عميق بر پيكرش نشسته بدون اينكه داد و فريادي كند آهسته گفت : برادرم، برو،خودت را نجات بده، مرا حلال كن كم كم چشمانش را بست با دسپاچگي مي خواستم كاري بكنم كه ديدم بدن نازنينش سرد شد آه ! احمد بزرگ بود من او را كوچكتر از خود مي دانستم

مختار انيسه(برادر شهيد)

- زمان شهادت احمد حدود 7تا 8 سال بيشتر سن نداشتم . يك روز كه براي مرخصي از جبهه آمده بود،در خانه نشسته بود و داشت به راديو گوش مي داد. ديدم دارد گريه مي كند . چون ما خيلي او را دوست داشتيم

طاقت ديدن گريه هايش را نداشتيم . جلو رفتم و گفتم: چرا گريه مي كني؟ مرا كنار خود نشاند و گفت : امام گفته كاش من يك بسيجي بودم حالا ما هم خود را بسيجي مي دانيم ولي جبهه را ترك كرده ايم و به مرخصي آمده ايم ! …

سكينه انيسه(خواهرشهيد)

 - هنگام مدرسه رفتنش پول توجيبي را من به او مي دادم . همان روز از يكي از همكلاسي هايش شنيدم كه احمد در مدرسه آن روز- چيزي نخريده است . از او پرسيدم: تو كه چيزي نخريدي پولت را چه كار كردي؟ گفت: اگر بگويم به كسي نمي گويي؟ گفتم: نه .گفت: دادم به پسر (فرزند يكي از فقراكه با او همكلاسي بود.) او را بوسيدم و از گذشت كودكانه اش لذت بردم...

رباب خليلي(خواهر شهيد)

يك بار بدون اينكه كسي از ما بفهميم رفته بود و به بيماران و مجروحان جنگ خون هديه كرده بود وقتي فهميد ما اطلاع پيدا كرده ايم خنديد و گفت: كار دزدي هم خيلي دردسر دارد .آدم لو مي رود!…

 

 

 

 

 

من  كيستم  ، بي  نشاني   از   خليل  آوارگانم

رفتند ياران و حسرت ، پيچيده  در جسم  و جانم

آن  روزهاي  حقيقي ، مثل  عطش  مي شناسد

دست   پريشان   د ر  باد  ،  بال  و  پر  ناتوانم

يادم  نرفته  است  ، يادم ، آن  روزهاي حقيقي

آتش  ،  عطش  مي تراويد  از  اشك  آتشفشانم

مي ماندم  و  آب مي شد ، در  زير آتش اميدم

زخمي  اجابت  نمي كر د ،  بي  تابي  استخوانم

مي ماندم و خالي خاك ، در پاي اشكي عطشناك

اشكي  كه  مي راند آرام ، شرحي عجب بر زبانم

اي  زخم هاي  صميمي  بر  غربت  من بباريد

من بي شما رنگ هيچم ، من بي شما بي نشانم

☼☼☼

 




















































منبع : بنیاد شهید و امور ایثارگران استان بوشهر

 

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده