خاطرات;
شهید سید محمد حسن سعادت در سال 1324 شمسی در قصبه سعد آباد متولد شد.در انقلاب فعالیت چشمگیری داشت. پس از پیروزی انقلاب مسئولیت کمیته و سپاه را بعهده گرفت با شروع جنگ عازم جبهه شد و در تاریخ 7 دی ماه 1359 به شهادت رسید.
شهید محمد حسن سعادت از لسان خانواده

 

شهید سید محمد حسن سعادت

(پاسدار کمیته انقلاب اسلامی برازجان)

 

مشخصات راویان خاطره

 

نام خانوادگی: سعادت       نام: سیده زینب        نام پدر: سید محمد         تاریخ تولد: 1330      نسبت با شهید: خواهر شهید      تحصیلات: بیسواد       شغل: خانه دار                 تاریخ مصاحبه: 82/9/1

 

 

زمانی که برادرم خواست به جبهه برود ما به همراه ایشان تا بوشهر رفتیم. فرمانده ایشان 2 تا 3 مرتبه رفت پیش او و به او گفت که آقای سعادت شما فعلاً نروید، شما تک فرزند هستید و مادر پیری دارید، بمانید و هر وقت برای اسلام و قرآن خطر بود آن وقت ما شما را دعوت می کنیم. در همان لحظه آژیر خطر به صدا در آمد و احتمال حمله هوایی بود که همه ما فرار کردیم و پراکنده شدیم، پس از برطرف شدن خطر ما متوجه شدیم که شهید فرزند من را زیر کت خویش پنهان کرده و بر روی زمین خوابیده است تا از آسیب در امان باشد.

خاطره ای دیگر وقتی که به جبهه رفت یک نامه برای من فرستادکه 3 روز قبل از شهادت به دست من رسید، حتی پدرم ناراحت شد که چرا برای من نامه نفرستاده است که من به ایشان گفتم فرق نمی کند شما بفرمایید نامه مرا باز کنید و بخوانید که در نامه نوشته بود مواظب بچه هایت باش و به پدر هم سلام برسانید و به ایشان بگویید تا کشاورزی کند و دنبال مال دنیا نگردد.

 

 

 

 

نام خانوادگی: سعادت       نام: سیده زینب        نام پدر: سید محمد         تاریخ تولد: 1330      نسبت با شهید: خواهر شهید   تحصیلات: بیسواد       شغل: خانه دار               تاریخ مصاحبه: 82/9/1

 

 

دوره سربازی برادرم در آباده بود و آن زمان تلفن و تلگراف نبود، نامه فرستاد که به همراه بچه ات بیا اینجا و آنجا هوا گرم است. پس ما به آباده رفتیم و تقریباً یک ماه مبارک رمضان آنجا بودیم.

همیشه ایشان مناجات می کرد و نماز می خواند و دعای کمیل را قرائت می کرد و تمام همسایه ها را جمع می کرد و همسایه ها می گفتند خوش به حالت، یک برادر داری به جای 10 برادر می باشد و عجب آواز و صدایی دارد. دعای کمیل هیچکس جرأت نمیکرد در آن زمان بخواند و صاحب خانه می گفت آقای سعادت را از خانه بیرون کنم و می ترسم نیروی پهلوی مرا بگیرند و اذیت کنند.

در زمان تفریح همیشه به یاد خدا و پیغمبر بود. بعضی اوقات می گفتم که ما آمدیم تفریح بکنیم شما یک صحبت دیگر برای ما بکنید و برای ما فقط حرف خدا و پیغمبر و قرآن می زنید و با ایشان شوخی می کردیم و ایشان می گفتند ما چیزی نداریم و تنها سرمایه و چیزی که برای آخرت داریم قرآن و اسلام است. 

 

یک شب خواب دیدم که در یک بستان او را دیدم و همینکه به او رسیدم پیراهن او را بالا زدم و گفتم که می خواهم ببینم که زخمت خوب شده یا نه، سپس لباس او را بالا کشیدم و یک لباس سفید خیلی قشنگی زیر آن بود و آنرا هم بالا زد و گفت که فوری آن زخم جوش خورد و هیچ آثاری از آن نمانده است.

یک بار دیگر او را در خواب دیدم که یک لشکر خیلی بزرگ دارد و می خواست که به کربلا برود، سپس من از او سؤال کردم علی اصغر کجاست و ایشان گفتند که در لشکر بعدی است.

یادم است روزی بابایم مقداری پول به شهید داد و گفت پدر جان تو همسر و فرزند داری هوای تابستان هم گرم است، یخچال نداری برو با این پول برای خود یخچال بخر  ولی شهید پول را قبول نکرد و گفت من تا زمانی که همسایگان و خویشاوندانم صاحب یخچال نشده اند یخچال نمی خرم، باید علی گونه زندگی کنم.  

 

 

 

نام خانوادگی: سعادت       نام: سیده قمر        نام پدر: سید محمد               نسبت با شهید: خواهر شهید   تاریخ مصاحبه: 82/9/1

 

یک خاطره که من از برادرم دارم این است که زمانی که ایشان یخچال نداشت و هوا خیلی گرم بود. پدرم یک مقدار پول به ایشان داد و گفت که برو با این پول یک یخچال برای خودت بگیر، تو زن و بچه داری و لازم داری. برادرم پول را از پدرم نگرفت و گفت چون تمام همسایه های من یخچال ندارند هر موقع همه همسایه ها برای خویش یخچال گرفتند و آب خنک خوردند من هم یخچال می گیرم من می خواهم مثل حضرت علی (ع) زندگی کنم.

شهید موتور در خانه داشت ولی به هنگام رفتن به مدرسه برای تدریس با آن نمی رفت ومی گفت عده ای موتور ندارند و نمی توانند موتور بگیرند لذا من از آن استفاده نمی کنم تا نگویند پس فلانی پول به او رسیده و موتور خریده است.

همیشه به ما می گفت که اگر چیزی می گیرید و کسی را در راه دیدید یا به او تعارف بکنید یا اینکه آنرا زیر چادر خویش قرار دهید تا نبیند، شاید او نتواند او را بخرد.

یک روز او را در خواب دیدم که لباس سربازی پوشیده بود و در اتاق نشسته بود. من پیش او رفتم سپس او به من گفت چرا اینطوری به من نگاه می کنی من به او گفتم که من تو را نمی شناسم گفت من برادر تو هستم گفتم تو حتماً برادر من هستی  سپس من رفتم که او را ببویم و او دست من را بوسید و شروع کرد با من حرف زدن سپس گفت مادر من کجا است گفتم که در حال خوابیده است. به من گفت برو او را صدا بزن می خواهم او را ببینم من آمدم مادرم را بیدار کنم که با او حرف بزند که ناگهان بیدار شدم.

یک شب در خواب من آمد و یک جمعیت سنگین به دنبال او هستند و یک پرچم سبز بروی دوش او بود  و یک چفیه سبز به روی پیشانی بسته است. من به او گفتم که اینجا چه کسانی هستند گفت اینجا لشکر هستند گفتم لشکر چه کسی هستند گفت لشکر حضرت مهدی(ع).

 

 

 

 

نام خانوادگی: موسوی       نام: سیده فاطمه           نسبت با شهید: مادر شهید        تاریخ مصاحبه: 82/9/1

 

یادم است وقتی از مدرسه و تدریس بر می گشت حتما باید پیشانی و دست مرا ببوسد بعد استراحت می کند. همرزمانش برایم تعریف می کردند از لحظه ای که به شهید گلوله اصابت کرد و غرق در خون شد تا لحظه شهادت شهید مرتب می خندید و می گفت من باور نمی کنم اصلاً باور نمی کنم که می خواهم شهید شوم و از خوشحالی باز هم می خندید.

یادم است وقتی هم که از من خداحافظی کرد برود به جبهه من و همسایه ها به شهید می گفتیم تو تک فرزند پسر خانواده هستی نرو به جبهه شهید می شوی بعد از تو من چه کنم می گفت مادر جان بعد از من خدا کریم است متکی به خدا باش من کجا هستم بعد از شهادت به خوابم آمد گفتم مادر جان فرزندم قرآن من است قرآن من را دست کسی نسپاری و گفت من زنده هستم کی گفته شهید شدم و شروع کرد به بوسیدن سر و دست من درست عین گذشته .

یادم است وقتی مسئول کمیته انقلاب اسلامی و شورای مردمی سعدآباد شده برخی از اقوام تقاضایی نزد او عنوان می کردند که خلاف قانون یا شرع بود می گفت من اگر پدر یا مادرم هم خلاف نمودند می گویم که پدر یا مادرم خلاف کار است باید خدایی و قرآنی علی گونه رفتار کنم.

یادم است موتورسیکلتی تازه خریده بود، هرموقع روستای اطراف کلاس داشت با وسیله نقلیه عمومی می رفت وقتی جویا شدم چرا با موتورسیکلت خودت نمی روی می گفت مادر جان در روستای خودمان خیلی از اقوام و دوستان وسیله نقلیه ای ندارند پس من سوار وسیله نقلیه خودم سعی می کنم کمتر سوار شوم تا آنها حسرت بی وسیله ای را نخورند.       

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

منبع : بنیاد شهید و امور ایثارگران استان بوشهر

 

 

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده
آخرین اخبار