خاطرات;
شهید غلامرضا تیلک در سال 1339 در خانواده ای مذهبی در گناوه دیده به جهان گشود.حضوری فعال در عرصه فرهنگی داشت.در چندین نوبت عازم جبهه های نبرد حق علیه باطل گردیده بود سرانجام درآخرین نوبت در عملیات کربلای پنج شرکت نمود و در تاریخ 1365/11/3 به شهادت رسید.
می ترسم جنگ تمام شود و من به معشوقم نرسم

خاطرات شهید

خاطراتی به قلم  شهید :

بسمه تعالی

 

در تاریخ ۱۳۶۴/۰۹/۱۷ که جهت اعزام به جبهه از شهرستان حرکت کردیم با اعلام بلندگو تبلیغات مردم از اول صبح تا ساعت ۴ ظهر اجتماع کرده و مادرانی را که قرآن در دست و اشک ریزان هاجر وار و اسماعیل‌های خود را بدرقه مینمودند در ضمن روزی که از خود استان حرکت کردیم شهر به شهر ده به ده روستا به روستا کنار جاده‌ها ایستاده بودند .

مادری را دیدم که دستش بطرف ماشین رزمندگان بلند کرده و فریاد میزد هدیه هدیه، یکی از بچه ها دست از شیشه بیرون آورد و بطرف ایشان دراز کرد گفت که بگیر آن وقت که آمد یک عدد خودکار است . به به از این همه ایثار مردمی را می دیدم که تا ساعت ۱۰ الی ۱۱ شب کنار جاده دیلم و روستاهای همجوار ایستاده بودند . خدایا با چه زبانی و قلمی یاد آوریم این بدرقه راه خودت قبول کن که بتوانیم سربازی حقیر و خدمت گزار برای اسلام باشیم ان شاالله .

 

 

 

 

_ اعزام به کردستان

 

 

 

در تاریخ ۶۱/۳/۲۶ به منطقه کردستان اعزام شدیم . مقارن ساعت ۱۲ ظهر روز ۶۱/۳/۲۸ به منطقه ی از پیش تعیین شده رسیدیم . بچه ها آنقدر خوشحال بودند که یکدیگر را در آغوش گرفته و می بوسیدند . عشق ، عشق به الله ،  قرآن و اسلام بود . حدود ساعت ۱۵ خبر دادند که آماده باشید و باید به منطقه نامعلومی برویم . پس از ساعاتی فرمان حرکت صادر شد و بعد از طی مسافتی وسط دو کوه مستقر شدیم . پس از فریضه نماز مغرب و عشاء قرائت دعای توسل و گوش دادن به تذکرات پدرانه شهید نوری ، فرماانده گردان ، پیاده به راه افتادیم . در حالی که روحانیون عزیز پیشاپیش ما در حال حرکت بودند و بچه ها ذکر خدا را بر لب داشتند در پشت کوهی بسیار وسیع مستقر شدیم . آتش دشمن تمام منطقه را فرا گرفته بود.

از جمله کراماتی که می دیدیم خمپاره هایی بود که در چند متری ما فرود می آمدند ولی عمل نمی کردند . کسی اصلا در فکر نبود و همه به یاد خدا و آماده آغاز عملیات بودند. حدود ساعت ۱۳:۳۰ فرمان حمله از طرف فرماندهی صادر شد و حرکت با رمز یا الله  آغاز گشت . نیروهای رو به زوال صدام پا به فرار گذاشتند و عده ای به دست پر قدرت لشکریان مهدی عج سرنگون شدند . عملیات تا صبح ادامه داشت . بچه ها به پیش می رفتند که ناگهان صدای حق طلبانه ی فرمانده بلند شد و گفت : بچه ها ، اسلام ، شب  و روز ندارد . بروید می خواهم به آرزویم برسم . حدود ساعت یازده صبح بود که فرماندهی گردان به لقاءالله پیوست .

خاطره ی بسیار جالبی که نظر حقیر را جلب کرده بود یک تانک عراقی بود که جاده را گرفته و به طرف ما می آمد . ناگهان تنی چند از بچه های بوشهری آن تانک را توسط تفنگ کلاش اسیر کردند و خدمه های او را تسلیم نمودند . بچه ها اگر چه دوستانشان شهید شده بودند ولی ایمان آنان آنقدر قوی بود که با رفتار خوبی اسرا را به عقب بکشانند . باید در پایان گفت تمام پیروزیهایی که نصیب ما می شود بوسیله همان دعا و ثنای بچه ها می باشد . نیمه های شب صدای الله اکبر گردان فجرالمهدی عج تمام آسمان را فراگرفته و خصوصیات و اخلاق پدرانه شهید نوری بچه ها را به خود ، جنگ و جبهه جلب کرده بود .

 

 

 

- خاطرات خواهر شهید                      

 

بنام الله پاسدار حرمت خون شهیدان و با سلام و درود به رهبر کبیر انقلاب اسلامی و با سلام به ارواح پاک شهیدان انقلاب که با خون خود نهال انقلاب را آبیاری کرده اند .

 

 

 

آورد به خاطـرم اول ز وجـود              جز حیرتم از حیـات چیـزی نفـوزد

 

رفتم به کراه ندانیم چه بود             زین آمدن و بودن و رفتن مقصود

 

 

 

زندگی سراسر خاطره است از خاطرات تلخ و شیرین اکنون خاطرات زمان جنگ ، زمان انقلاب و زمان کودکی شهید را با زبان بی زبانی برای شما تعریف میکنم .

شهید در زمان کودکی یک فرد مذهبی بود قبل از اینکه نماز و روزه بر او واجب شود نماز و روزه را بجا می آورد، در آن زمان هر جا یک مجلس روزه و مصیبتی امام حسین بود در آن مجالس شرکت میکرد و پای منبر می نشست و در سوگواری امامان شرکت داشت .

در زمان انقلاب شهید فعالیتهای زیادی انجام داد ، برای انقلاب و بیرون راندن شاه از این کشور فعالیتهای زیادی کرد . در آن زمان که وضعیت مملکت خیلی وخیم بود وی با حوزه علمیه رابطه مشترک در نشر و پخش کتاب داشت و از حوزه برای او کتاب فرستاده میشد ، تا زمانی که جنگ تحمیلی شروع شد شهید چون تنها پسر خانه بود و پدر خود را درزمان کودکی از دست داده بود و دارای یک مادر پیر و یک خواهر مجرد بود . طبق قانون  معاف شد تا سرپرستی این مادر پیر را عهده دار شود ولی عشق به خدا و حضرت مهدی چنان غوغای در دل این فرد به پا کرده بود که از اول جنگ خود را مهیا برای رفتن به جبهه میکرد و این مادر پیر هرچه اصرار داشت که پسرم امام خمینی (قدس) خودش تو را معاف کرده که مرا نگهداری کنی ، تو چرا زیر فرمان او میزنی تو که چندین مرتبه به جبهه رفته‌ای و وظیفه خودت را انجام داده‌ای دیگر نرو ، میگفت نه مادرم ، من تا زمانی که در جبهه جنگ حداقل یک قطره خونم ریخته نشود تا خونم در راه خدا حلال نشود من از جبهه و جنگ دست بر نمی دارم مگر کشته شوم و چند مرتبه برای رفتن به جبهه شبانه بی خبر می رفت .

از زبان دوستانش که در جبهه همراه او بودند می گفتند این فرد اینقدر به ما روحیه می داد که مانند نداشت ، می گفتند به ما میگفت بچه‌ها نترسید من مهدی را میبینم جلوی  آنها می دوید و با فریاد صلوات و یا حسین جلو می رفت و ما را آماده‌تر می کرد و به قول دوستانش که می گفتند هر زمانی هم حمله نبود شبها تا صبح در سنگر بیدار بود و نماز شب و دعا میخواند .

تا اینکه در کربلای ۵ بود که شهید شد و یک هفته قبل از شهادتش بود که یکی از فامیلهای او شهید شده بود برای هفتم و مراسم دعای کمیل او آمد خواهران به او گفتن تو خدمت خودت را برای اسلام کرده‌ای ، خدا از تو راضی نیست اگر بخواهی ما را بی صاحب بگذاری.  دیگر جبهه نرو بیا تا مراسم عروسیت را برگزار کنیم دستی روی سر خواهران و خواهرزاده های خود کشید و گفت صاحب همه خداست شما صبر کنید ، تا من در حمله بعد هم شرکت کنم بعداً اگر خدا خواست می آیم و عروسی می کنم خداحافظی کرد و رفت همین خداحافظی ، خداحافظی همیشگی با ما بود رفت و به آرزوی دیرینه‌اش رسید ، قریب نه ماه از او خبری نبود بعد هم پیکر پاک و مطهرش را به شهرمان آوردند.

 

 

 

رویای صادقه

 

برادرم از همان کودکی به مراسم مذهبی و عزاداری علاقه داشت . به اهل بیت علیهم السلام عشق می ورزید . به کارش که خدمت به مهاجران جنگ تحمیلی بود علاقه مند بود و صادقانه خدمت می کرد .پس از شهادت دوستانش خیلی ناراحت بود. گفتم: غلامرضا جان چرا ناراحتی؟ در جوابم گفت: همه دوستانم شهید شده اند ولی من لیاقت شهید شدن را ندارم . با معنویت خاصی حرف می زد که قطرات اشک در چشمانم سرازیر می شد.

دفعه ششم که از جبهه برگشت خیلی خوشحال بود . به او گفتم چه شد؟ چرا این قدر خوشحالی؟ از خوابی برایم گفت که در جبهه دیده بود . خوابی که برایش مژده شهادت داشت . وقتی که بار دیگر به جبهه رفت به آرزوی دیرینه اش رسید

 

 

 

 

 

_  بسیار خوش طبع و شیرین بیان بود

 

با شهید بزرگوار غلامرضا تیلک در دوره دبیرستان هم کلاس بودم . شهید اخلاقی بسیار نیکو و مهربان داشت . بسیار شوخ طبع و شیرین زبان بود . اعتقاد و عنایت بسیار عجیبی به امر به معروف و نهی از منکر در سطح شهر از خود نشان می داد . در این زمینه حساسیت و دلسوزی زاید الوصفی داشت . خاطره از آقای نادر تعاون کردار

 

 

 

 

 

- وقت شناسی در نماز

 

ساعت ۱۱:۳۰ یکی از روزهای بسیار گرم و شرجی زده شهریورماه ۱۳۶۲ به اتفاق شهید تیلک از درب بسیج به طرف منزل ما حرکت نمودیم . پیاده مسیر را طی می کردیم . گرما، نفس هر دوی ما بریده بود. ناگاه صدای اذان بلند شد .

نزدیکیهای مسجد طالقانی بودیم. شهید تیلک رو به من کرد و گفت: ” بیا به مسجد برویم . پس از نماز به اتفاق به منزل می رویم.” گرمای شدید، گرسنگی و خستگی باعث شد تا من پیشنهاد بدهم که نماز را در منزل بجای آوریم . شهید تیلک جمله بسیار ارزنده ای خطاب به من بیان کرد . ” شاید در بین راه برای ما اتفاقی پیش آمد و از دنیا رفتیم . درست است که بدون اقامه نماز از دنیا برویم؟ در این صورت چه جوابی در پیشگاه خداوند متعال خواهیم داشت ؟” سخنان شهید تیلک تاثیر خود را بر من گذاشت . به اتفاق به سوی مسجد حرکت کردیم و نماز را در آنجا اقامه نمودیم شهید بزرگوار غلامرضا تیلک بسیار مقید بود که نمازش را به موقع و به جماعت بجای آورد . یادش گرامی و راهش پر رهرو باد . دوست و همرزم شهید ، سلیمان نظام پور

 

 - وفای بعهد

 

سال ۱۳۶۳ بود. من فرمانده ی پایگاه مقاومت شهدا بودم . در کنار ماموریت های عملیاتی و گشت های شبانه برای حفاظت از حوزه استحفاظی خود گاهی اعزام دسته جمعی به جبهه ، سازماندهی کمک های مردمی به جبهه و فعالیت های فرهنگی را هم فراموش نمی کردیم .آن روزها شهید تیلک در بخش فرهنگی بنیاد جنگ زدگان شهرستان گناوه فعالیت چشمگیری داشت . با توجه به روحیه بالا و علاقه ای که در شهید تیلک به کارهای فرهنگی سراغ داشتیم از او دعوت کردیم تا به پایگاه بیاید و از وجود ایشان استفاده کنیم . با جدیت و علاقه ای که به کار فرهنگی داشت قبول کرد . برای ساعت ۲۱ برنامه ریزی کرده بودیم .

نزدیک غروب بود . هوا نیز در آن روز رو به بارانی شدن می رفت . نم نم باران شروع شد و هر لحظه تندتر و تندتر می شد . با توجه به دوری مسافت منزل شهید تیلک تا مسجد شهدا و همچنین نداشتن وسیله ، احتمال اینکه حضور پیدا کند بعید بود. کم کم از فکر برگزاری جلسه منصرف شده بودم . منزل ما به مسجد نزدیک بود. ساعت ۲۱ در پایگاه حاضر شدم . باران شدیدتر شده بود . یکباره صدای در به گوش رسید . شهید تیلک در حالی که لباس بارانی به تن داشت وارد شد . او این راه طولانی را زیر باران با پای پیاده طی نموده بود تا به قول خود وفا کرده باشد . به او گفتم ” هیچ فکر نمی کردم با این وضعیت هوا بتوانی بیایی ” . در جوابم گفت انسان باید قول و عملش یکی باشد ". سرانجام در آذرماه ۱۳۶۵ این توفیق را داشتم تاغ در اعزام سپاهیان حضرت محمد ص در کنار ایشان باشم . هنوز صدای تکبیرهای رسایش در گوشم طنین انداز است . در روز اعزام کاروان بزرگ سپاهیان حضرت محمد ص به تاریخ ۶۵/۹/۹ باز هم آسمان ابری و هوا بارانی بود. قطرات باران آرام آرام بر صورت بچه ها بوسه می زد . شهید تیلک در میان جمعیت انبوه با صدای رسایش شعار می داد . دوست و همرزم شهید ، حسین گتویی

 

 

 

 

 

- بوسه گاه شهیدان

 

برادرم تعریف می کرد در مراحل نخستین عملیات کربلای ۵ وقتی که از خط بر می گشتیم شهید تیلک پیکر مطهر هر شهیدی را که در بین راه می دید به طرف آن می رفت . پیشانی آنها را می بوسید و غبار از چهره شان می زدود . او نیز خود در مراحل پایانی عملیات کربلای پنج به درجه رفیع شهادت نائل آمد تا پیشانی اش بوسه گاه رزمندگان دیگر باشد .

 

 

- توجه شهید به خانواده شهید

 

آن روزهایی که شهید غلامرضا به خانه ما می آمد من پنج سال داشتم . ایشان همسایه ما بود و گذشته از همسایگی دوست صمیمی برادرم عباس بود . شهید غلامرضا بیشتر مواقع به خانه ما می آمد . من علاقه خاصی به ایشان داشتم . هروقت به خانه ما می آمد برای من بیسکویت و پفک می آورد . شهید غلامرضا خصوصیات خیلی خوبی داشت و خیلی مهربان و با ایمان بود. نماز شب او هیچ وقت ترک نمی شد . بعضی مواقع که من و دختران همسایه توی کوچه بازی می کردیم و از جلوی ما رد می شد من و دوستانم به طرفش می دویدیم و خوشحالی میکردیم . او نیز با مهربانی دستی به سرمان می کشید و شکلات از جیبش در می آورد و به ما می داد .

همیشه به من بیشتر از بقیه دوستانم مهربانی می کرد . به خاطر اینکه پدرم شهید شده بود . روزی غلامرضا به خانه ما آمد . مانند بیشتر مواقع رفتم و در را برایش باز کردم . تا ایشان را دیدم خیلی خوشحال شدم . سلام کردم و مادرم را صدا زدم . پس از سلام و احوال پرسی گفت که یک کاروان از محله خودمان به مشهد مقدس خواهد رفت . اگر می خواهید اسمتان را بنویسم . مادرم هم قبول کرد . با شنیدن این خبر خیلی خوشحال شدم چون من هم میخواستم با مادرم بروم .مادرم وسایل سفر را آماده کرد. روز موعود فرا رسید . سوار اتوبوس شدیم و اتوبوس با ذکر صلوات به راه افتاد . پس از سه روز به مشهد مقدس رسیدیم . اتوبوس به طرف حرم مطهر حرکت کرد . نزدیک حرم که رسیدیم منظره دلبربای گنبد طلایی رنگ حضرت امام رضا علیه السلام چشم و دل همه ما را نوازش داد.

 

 

- می ترسم جنگ تمام شود و من به معشوقم نرسم

 

سرزمین جبهه حال و هوای عجیبی داشت . همه اش نور بود و اخلاص . ایثار بود و گذشت . عشق بود و فداکاری. نزدیک به هفت گردان در اردوگاه عین خوش وجود داشت . صبح که از خواب بیدار می شدیم نیروهای رزمنده در تپه های عین خوش بودند . عده ای ورزش می کردند و عده ای مراسم صبحگاهی اجرا می نمودند . صدای یا علی یا علی آنها سرتاسر منطقه را پر کرده بود و هرکدام از گردان ها به دستور فرمانده ی خود مراسم مربوط را انجام می دادند.

در میان یثکی از گردانها یک نفر را می شناختم . همه آشنا و همرزم بودند ولی با این فرد خیلی شوخی می کردم. با هم صمیمی بودیم . من همیشه به او فرمانده می گفتم . او هم بخاطر اینکه بسیار کوچک نفس بود به من می گفت :” این حرف را نزن من یک سربازم آن هم سرباز گنهکار ” . گفتم : ” اگر تو این طور هستی و اینجا آمده ای پس من کجا بروم ” ؟ او به به شوخی می گفت: ” پس تو مشاور من باش ” . بسیار کوچک نفس بود .

همیشه از فرمانده می پرسید که کی عملیات شروع می شود؟ کی من شهید می شوم . فرمانده به او می گفت: تو باید بمانی و دشمن را نابود کنی . به فرمانده می گفت :  می ترسم جنگ تمام شود و من به معشوقم نرسم . می ترسم پس از جنگ بمانم و شیطان مرا گول بزند . فرمانده به او می گفت شیطان هیچ وقت حریف مردان خدا نمی شود . او واقعا مرد خدا بود . او مرد جنگ بود. مخلص بود. کسی بود که به فرمانده اصلی خود حضرت امام خمینی ره لبیک گفت و عاقبت به آنچه خواست رسید شهید که در چندین نوبت عازم جبهه های نبرد حق علیه باطل گردیده بود سرانجام درآخرین نوبت در عملیات کربلای پنج شرکت نمود و در تاریخ ۱۳۶۵/۱۱/۳ به آرزوی دیرینه خود یعنی شهادت در راه خدا نائل گردید.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

منبع : بنیاد شهید و امور ایثارگران استان بوشهر

 

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده