مصاحبه;
جمعه, ۱۷ خرداد ۱۳۹۸ ساعت ۰۰:۱۱
در روز نوزدهم تیرماه 1386 بعد از ساعت ها مسافرت وارد کنگان شدیم و پای صحبت های جانباز هفتاد درصد آقای علی رحیمی نشستیم. بی ریا و با کلام محلی با ما از جنگ و جهاد و جانبازی گفت. از اینکه جانباز است و مردم بنک او را یک جانباز جنگ تحمیلی می دانند، احساس افتخار می کند. زندگی جدیدش را مدیون همسرش است و به دلیل ارادت خاصی که به حضرت عباس دارد نام تنها فرزندش را ابوالفضل گذاشته است.
مصاحبه با جانباز علی رحیمی 

در روز نوزدهم تیرماه 1386 بعد از ساعت ها مسافرت وارد کنگان شدیم و پای صحبت های جانباز هفتاد درصد آقای علی رحیمی نشستیم. بی ریا و با کلام محلی با ما از جنگ و جهاد و جانبازی گفت. از اینکه جانباز است و مردم بنک او را یک جانباز جنگ تحمیلی می دانند، احساس افتخار می کند. زندگی جدیدش را مدیون همسرش است و به دلیل ارادت خاصی که به حضرت عباس دارد نام تنها فرزندش را ابوالفضل گذاشته است.

 

بنک در چند کیلومتری کنگان واقع شده است؟ در حال حاضر در شش کیلومتری کنگان قرار دارد. بنک در قدیم از بزر گترین روستاهای کنگان به شمار می رفته است.

 

قبل ار انقلاب بنک چقدر جمعیت داشت؟ زیر هزار نفر جمعیت داشت اما الان حدود ده هزار نفر جمعیت دارد. عجب، ده برابر شده است؟ بله. ده برابر و شاید هم بیشتر شده است.

 

قبل از انقلاب بنک دارای چه امکاناتی بود؟ فاقد هرگونه امکانات زندگی امروزی شامل آب، برق، تلفن و جاده آسفالت بود و در سال های بعد از انقلاب اسلامی دارای اینها شد. قبل از انقلاب یک روستای پرجمعیت اما بسیار محروم بود.

 

خانواده شما چند نفر بود؟ ما سه برادر و یک خواهر هستیم. برادرها؛ ابراهیم، محمد و خواهرم زیبا که با خودم چهار نفر هستیم.

 

شما فرزند ارشد هستید؟ بله، من فرزند بزرگ خانواده هستم.

 

پدر و مادرتان زنده هستند؟ بله، زنده هستند و در دیر زندگی می کنند.

 

پدرتان در جوانی چه کاره بود؟ کشاورز بود و روی زمین دیگران کشت و زراعت می کرد و سهم می گرفت.

 

از دوران کودک ی خاطره ای دارید؟ والا خاطره از دوران کودکی و جنگ زیاد دارم و قصد دارم اگر خدا بخواهد کتابی به نام «از کودکی تا جانبازی » بنویسم و همه خاطراتم را در این کتاب شرح بدهم. چند بار تصمیم به نوشتن این کتاب گرفته ام اما هربار کاری پیش آمده و نتوانستم آن را بنویسم.

 

 

دوران کودکی شما چگونه گذشت؟ در کودکی به بیماری سختی مبتلا شدم و مدت ها پدر و مادرم درگیر بیماریم بودند و مرا به بندر طاهری بردند. در آنجا یک کشتی خارجی لنگر انداخته بود و پزشک و اتاق جراحی داشت، مرا به کشتی بردند و جراحی کردند.

 

 

کی به مدرسه رفتید؟ هفت سالم بود که پا به مدرسه گذاشتم.

 

 

کجا به مدرسه رفتید؟ در همان روستای بنک به مدرسه رفتم.

 

 

اسم مدرسه شما چه بود؟ قبل از انقلاب به آن شاهپور می گفتند و بعد از انقلاب به دکتر علی شریعتی تغییر نام داد .

 

 

دوران راهنمایی را کجا خواندید؟ در مدرسه دکتر شهید بهشتی. کجا؟ در خود بنک.

 

 

وضع درسی شما چطور بود؟ شاگرد معمولی بودم، درسم خوب نبود.

 

 

آیا رد هم شدید؟ بله فکر میکنم کلاس دوم راهنمایی بودم که مردود شدم.

 

 

دبیرستان کجا رفتید؟ آمدم کنگان در دبیرستان طالقانی تا دوم دبیرستان درس خواندم.

 

 

چه رشته ای بودید؟ رشته علوم تجربی بودم. تا همینجا خوانده بودم که رفتم به جبهه.

 

 

از ماه های انقلاب در بنک چیزی به یاد دارید؟ بله انگار همین دیروز بود، کاملا به یاد دارم. انقلاب که شد من بچه بودم. یادم است برای تظاهرات به جم، ریز، عسلویه، طاهری، کنگان و دیر می رفتیم و در تظاهرات ضد شاه شرکت می کردیم. با پدرم پشت کامیون می نشستیم و برای تظاهرات به اینجا و آنجا می رفتیم، جثه من خیلی کوچک بود و وقتی پشت کامیون می نشستیم پدرم با دستانش دورم را حلقه میزد تا زیر دست و پای مردم آسیبی نبینیم.

 

 

انقلاب که پیروز شد چه کردید؟ انقلاب که پیروز شد من دانش آموز مدرسه راهنمایی بودم.

 

 

 از فعالیت های خود در بسیج بگویید؟ از سال 1360 وارد بسیج شدم و ضمن دیدن آموزش نظامی به نگهبانی در شب ها پرداختم.

 

 

اولین بار در چه تاریخی به جبهه اعزام شدید؟ قبل از اینکه به جنگ بروم برای بازسازی به جنوب رفتم. آن ایام عراق بخش هایی از کشورمان را رها کرده بود و یا بهتر بگویم رزمندگان ما دشمن را عقب رانده بود، مناطقی چون رقابیه و سوسنگرد و ما را برای بازسازی مناطق اشغال شده به این نواحی اعزام کردند. ما را از طرف مدرسه شهید بهشتی همراه با عده ای از دانش آموزان برای بازسازی مناطق آزاد شده جنگی بردند. در مدرسه راهنمایی درس می خواندم و دوم راهنمایی بودم.

 

 

چه سالی بود؟ به نظرم سال 1361 بود.

 

 

در منطقه جنگی چه می کردید؟ ما را برای بازسازی مناطق تخریب شده بردند، آن موقع کاری بلد نبودیم و به عنوان کارگر ساده و بنّا از ما استفاده می کردند.

 

 

چه مدت آنجا بودید؟ فکر می کنم حدود یک ماهی آنجا بودیم. هرکاری که از دستمان برمی آمد انجام می دادیم، بنایی می کردیم، خاک و آجر جابه جا می کردیم و یا در کارگاه های آهن کاری کمک می کردیم.

 

پول هم به شما می دادند؟ نه برای رضای خدا و به طور فی سیبل الله کار می کردیم. آن موقع معیارها پول نبود عشق، انقلاب و اسلام و ایران بود.

 

 

بار دوم که به جبهه اعزام شدید چه تاریخی بود؟ روز هفتم اسفند ماه 1363 به جبهه اعزام شدیم.

 

از کجا اعزام شدید؟ از بسیج بنک ما را اعزام کردند.

 

به کجا رفتید؟ الان درست یادم نیست ولی فکر می کنم به شیراز ما را اعزام کردند و در شیراز ما را به لشکر نوزده فجر بردند.

 

رستة شما چه بود؟ بسیجی بودم.

 

بسیجی چه گردانی بودید؟ بسیجی گردان امام حسین(ع) بودم.

 

 

 شما را به کجا اعزام کردند؟ عملیات قدس 3 بود و ما را به دهلران اعزام کردند. برای اولین بار بود که در یک عملیات شرکت می کردم و هیجان خاصی داشتم.

 

ممکن است از ایام شرکت در عملیات خاطره ای برای ما تعریف کنید؟ خاطره ای به آن صورت در ذهنم نمانده که برای شما تعریف کنم. فقط یادم است در این عملیات به طور خیلی سطحی مجروح شدم. حتی بعدها تشکیل پرونده هم ندادم چون مجروحیتم خیلی جزئی و اندک بود.

 

 

چطوری مجروح شدید؟ دچار موج گرفتگی شدم.

 

کجا بودید؟ ما پشت تپه نشسته بودیم که خمپاره ای آمد و منفجر شد، موج انفجار مرا بلند کرد و محکم به روی زمین انداخت.

 

کی بود؟ شب بود.

 

 

از خود عملیات قدس 3 برای ما تعریف نمی کنید؟ بر اثر موج انفجار چیز زیادی ازآن عملیات در ذهنم نمانده است.

 

کی از جبهه برگشتید؟ روز بیست و چهارم شهریور ماه 1364 از جبهه برگشتم. حدود شش هفت ماه در جبهه بودم و این طولانی ترین مدتی بود که به جبهه رفتم مابقی آن چهل و پنج روز، دو ماه و یا سه ماهه بوده است.

 

چند ماه اعزام به جبهه دارید؟ چیز زیادی ندارم. گاهی وقت ها با خودم فکر می کنم که ای کاش مثل بار اول که ماه ها در جبهه ماندم در همان جبهه می ماندم و به خانه نمی آمدم، این را حقیقتاً می گویم و از ته دل هم می گویم. کم رفتم جبهه.

 

در مجموع چند ماه جبهه دارید؟ فکر می کنم شانزده ماهی جبهه داشته باشم شاید هم کمتر یا بیشتر توی همین مایه ها.

 

در چه عملیات هایی شرکت کرده اید؟ بنده در عملیات های کربلا 4، کربلا 5، قدس- 3، پاتک فاو و پاتک شلمچه شرکت کردم.

 

 

در چه عملیاتی مجروح و جانباز شدید؟ در عملیات کربلا 4 مجروح و جانباز شدم.

 

 

قبل از آنکه مجروح شوید آیا از این عملیات خاطره ای هم دارید؟ بله خاطره قشنگی هم دارم که دلم نمی آید آن را نگویم.

ما وارد منطقه عملیاتی کربلا 4 شدیم، من بودم و جمعی از دوستان همرزمم، قبل از ما غواصان ما با غواصان دشمن درگیر شده بودند و ما تا جزیره ام الرساس عراق پیشروی کردیم اما به دلیل حجم بالای آتش دشمن به ما دستور عقب نشینی دادند. احمد رحیمی پسر عمویم نیز همراهم بود، موقع عقب نشینی احمد را گم کردم. وقتی که عقب نشینی صورت گرفت خیلی دنبالش گشتم تا پیدایش کنم، نگران بودم که یک وقت خدای نکرده شهید یا مجروح نشده باشد و یا هنگام عقب نشینی در خاک عراق باقی نمانده باشد که در همین حین او را پیدا کردم. خاک ریز بلندی بود که عراق قسمتی از آن را آب انداخته بود و ما همینطور که گربه ای در حال حرکت بودیم ناگهان خمپاره کنارم منفجر شد و ترکش خوردم اما قبل از آنکه ترکش بخورم به یاد دارم قبل از عملیات بچه ها پیشانی بندهای زیادی داشتند که شعارهای زیادی روی آن نوشته شده بود. نماز ظهر را خوانده بودیم و می خواستیم خود را آماده نماز عصر کنیم از همدیگر حلالیت می طلبیدیم. به هر یک از ما تکه پارچه ای دادند و روی پاره ای که به من دادند جمله از نه جالبلاغه بود که معنی آن به فارسی این می شد که جمجمه ات را به خدا بسپار، میان سیصد رزمنده ای که با من بودند تنها من پیشانی بندی با این نشانی داشتم.

 

 

ترکش به کجایت اصابت کرد؟ ترکش به پشت جمجمه ام خورد همانطور که در آن پیشانی بند نوشته بود.

 

چطوری مجروح شدید؟ در حال عقب نشینی بودیم که خمپاره ای آمد و به جمجمه ام خورد.

 

کجا بودید؟ حوالی جزیره مینو بودیم که خمپاره- 60 خوردم. پسر عمویم به طرفم دوید با پارچه که قبل از عملیات به ما داده بودند و من آن را در کلاه آهنی گذاشته بودم به طور موقت زخم را بست. وقتی به هوش آمدم دیدم نزدیک قایقی هستم، روی باند قایق نوشته شده بود یا امیرالمؤمنین و من هم نام مبارک امیرالمؤمنین را زمزمه کردم، بی هوش شدم. مرا داخل قایق گذاشتند و از رودخانه عبور دادند بعد از آن داخل آمبولانس گذاشتند. مرتب از هوش می رفتم و به هوش می آمدم. توی آمبولانس که بودم زیر لب سرود «از صلابت ارتش و سپاه ما...» که آقای گل ریز آن را خوانده بود، می خواندم. هنوز دو سه کلمه اول را نگفته بودم که بیهوش شدم. از جمجمه ام خون فواره میزد. ما را به بیمارستان گلستان اهواز منتقل کردند، در بیمارستان شروع به استفراغ کردم. از قبل به ما گفته بودند اگر کسی دچار خونريزی مغزی شود و استفراغ کند، می میرد. احمد پسر عمویم هم همراهم بود، وقتی که استفراغ کردم به او گفتم کارم تمام است و من دارم از این دنیا می روم، تو سلام مرا به اهالی بنک برسان و بگو که علی رحیمی در راه اسلام و انقلاب شهید شد، اما شهید نشدم یعنی خدا نخواست.

 

 

چه مدت در بیمارستان گلستان اهواز بستری بودید؟ دو سه روزی در اهواز بستری بودم سپس ما را با هواپیما به تبریز بردند و در بیمارستان امام خمینی(ره) این شهر بستری شدم. مدتی نیز در بیمارستان شیراز بستری بودم بعد از آن با اتوبوس از شیراز به بنک آمدم.

 

 

بار دیگر کی به جبهه رفتید؟ اواخر جنگ بود که به جبهه رفتم و این بار مجروح و فلج شدم.

 

 

چطوری؟ روز دوم مرداد ماه سال 1367 بود که جانباز و فلج شدم.

 

 

کجا جانباز شدید؟ در شلمچه بودم و در جادة شهید نواب صفوی.

 

 

چطوری؟ عملیات تمام شده بود و من می خواستم تصفیه حساب کنم و به خانه برگردم اما به ما اعلام کردند که با ما کار دارند و ما نمی توانیم به خانه برگردیم. ما را سوار کامیون کردند و به طرف مارد حرکت کردیم. مارد مقر تیپ امیرالمؤمنین بود از آنجا به شلمچه رفتم و با دشمن درگیر شدیم. دشمن با تانک و زرهی به ما حمله کرد و ما با آ ر پی جی و موشک تاو به جان تانک های دشمن افتادیم. چند تانک دشمن را منفجر کردیم طوری که عراقی ها ناچار شدند از محوری که ما بودیم عقب نشینی کنند. نصف شب بود که من بر اثر انفجار کاتیوشا مجروح شدم، خودم از صحنه حادثه هیچ چیزی را به یاد ندارم. ترکش به جمجمه ام خورده بود طوری که کلاه آهنی را از روی سرم کنده بود. چندین روز بیهوش بودم و وقتی بهوش آمدم در بیمارستانی در شهر مشهد مقدس بستری بودم. معلوم شد در همان بیمارستان روی سرم جراحی کردند، سرم خیلی درد می کرد طوری که گاهی تحملش برایم غیرممکن می شد. از پرستار پرسیدم که چه موقع خوب می شوم و می توانم از بیمارستان مرخص شوم. آنجا بود که متوجه شدم فلج هستم و دیگر نمی توانم با بچه های بنک در تیم شاهین فوتبال بازی کنم خیلی از شنیدن این خبر ناراحت شدم اما این سرنوشتی بود که از پیش خداوند برایم رقم زده بود .

 

 

از چه ناحیه ای فلج شدید؟ بر اثر ترکش که به مغزم خورده بود از ناحیه چپ بدن به طور کامل فلج شدم.

 

چه مدت در مشهد بستری بودید؟ یادم نیست.

 

از مشهد تو را به کجا آوردند؟ با هواپیما به بوشهر آمدیم و از آنجا مرا به کنگان و بنک آوردند. تمام اهالی بنک به استقبالم آمده بودند و تا چشم کار می کرد آدم می دیدی شاید یک کیلومتر آدم پشت آمبولانس جمع شده بود، مردم بنک سنگ تمام گذاشتند. منزل خودمان برق نداشت و من چون جانباز بودم مرا به منزل پدربزرگم که برق داشت بردند، پدرم و مادرم آن روز خیلی گریه کردند، من هم خیلی گریه کردم.

 

چه سالی ازدواج کردید؟ من دو بار ازدواج کردم. در ازدواج اول شکست خوردم و همسرم از من طلاق گرفت، در سال 1368 برای بار اول ازدواج کردم. یک فرزند هم گیرم آمده که در نوزادی مُرد،پسرم یازده روز بود که مرد. بار دیگر در سال 1381 ازدواج کردم.

 

در حال حاضر چند فرزند دارید؟ یک پسر دارم که نامش ابوالفضل است، ارادت خاصی به حضرت عباس دارم.

 

 آیا درس هم ادامه دادید؟ بله دیپلم را گرفتم و الان هم در رشته علوم سیاسی مشغول تحصیل هستم.

 

شغل شما چیست؟ در آموزش و پرورش شاغل هستم. این را هم بگویم که درس و تحصیل و زندگی جدیدم را مدیون همسر دومم هستم، همه چیز را او به من داده است. بعد از خدا، همسرم بزر گترین پشتیبان من است.

 

 

از این که در این گفت وگو شرکت کردید، متشکرم.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

منبع:

کتاب کی شما شهید شدید؟

نویسنده: سید قاسم حسینی

 

 

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده