مصاحبه;
شنبه, ۱۸ خرداد ۱۳۹۸ ساعت ۱۶:۳۴
او یکی از قدیمی ترین جانبازان جنگ تحمیلی استان بوشهر به شمار می رود. تنها اندکی بعد از هجوم ارتش عراق به ایران، برادر رضایی برای دورة احتیاط به سربازی فرا خوانده شد و اندکی بعد در یک تصادف هولناک قطع نخاع و از هر دو پا فلج شد. در اوایل تیرماه 1386 و در یک روز گرم تابستانی به خورموج و منزل این جانباز عزیز رفتیم و گفت وگوی مختصری با او درباره زندگی و خاطراتش از جنگ انجام دادیم.
مصاحبه با مهدی رضایی جانباز هفتاد درصد جنگ تحمیلی  

مهدی رضایی جانباز هفتاد درصد جنگ تحمیلی است. او یکی از قدیمی ترین جانبازان جنگ تحمیلی استان بوشهر به شمار می رود. تنها اندکی بعد از هجوم ارتش عراق به ایران، برادر رضایی برای دورة احتیاط به سربازی فرا خوانده شد و اندکی بعد در یک تصادف هولناک قطع نخاع و از هر دو پا فلج شد. در اوایل تیرماه 1386 و در یک روز گرم تابستانی به خورموج و منزل این جانباز عزیز رفتیم و گفت وگوی مختصری با او درباره زندگی و خاطراتش از جنگ انجام دادیم.

 

فرزند چندم هستید؟ فرزند ششم و آخرین فرزند خانواده هستم.

 

پس ته تغاری هستید؟ (با خنده) بله.

 

ممکن است برادران و خواهرانتان را نام ببرید؟ اکبر، مظفر، غلام حسین، علی، سکینه و خودم هم که مهدی هستم.

 

باغان چند کیلومتری خورموج است؟ روستای باغان در 85 کیلومتری خورموج قرار دارد.

 

 

قبل از انقلاب اسلامی وضع روستای باغان چطور بود؟ بد، خیلی بد، روستای ما نه آب داشت، نه برق و نه جاده حتی مدرسه هم نداشت. اگر کسی می خواست به خورموج برود باید پنج فرسخ راه برود تا به جاده برسد. نزدیکترین جاده به باغان جاده ای بود که به آبدان می رسید.

 

 

آن ایام چند خانوار جمعیت داشت؟ حدود دویست خانوار جمعیت باغان بود.

 

 

پدرتان چه کاره بود؟ پدرم کشاورزی می کرد.

 

زمین مال خودش بود؟ نه مال خان بود.

 

چه خانی؟ داراب خان پور منصوری، خان منطقه باغان و روستاهای اطراف بود.

 

چه سالی پدرتان به رحمت خدا رفت؟ من هفت سالم بود که پدرم رحمت خدا رفت و در فقر و نداری بزرگ شدم.

 

کی به مدرسه رفتید؟ من به مدرسه نرفتم. چرا؟ روستای ما مدرسه نداشت و وضع خانواده هم طوری بود که نمی توانستند مرا به جای دیگری برای درس خواندن بفرستند.

 

 

از چه سنی شروع به کار کردن کردید؟ از همان بچه که بودم، دامداری و چوپانی می کردم و کمک برادرهایم کار کشاورزی هم می کردم.

 

چه سالی رفتید سربازی؟ هیجده سالم که شد در شهریور ماه 1354 رفتم سربازی.

 

در چه نیرویی افتادید؟ نیروی زمینی.

 

آموزشی را کجا گذراندید؟ ما را به صفر پنج کرمان بردند. یک هفته آنجا بودیم اما نماینده لشکر 92 زرهی مستقر در اهواز آمد و گفت که سهمیه آنها را بدهند تا خودشان آموزش بدهند و ما را از کرمان به اهواز بردند و در آنجا دوره آموزشی را گذراندیم.

 

نفر چند بودید؟ صد وپنجاه نفر بودیم که به اهواز رفتیم.

 

بعد از آموزش کجا افتادید؟ ما را که تقسیم کردند هفتگل افتادم.

 

رستة شما چه بود؟ زرهی بود. در هفتگل لشکر 88 زاهدان مستقر بود و من هم همانجا خدمت کردم.

 

چه گردانی بودید؟ گردان 255 تانک بودم، خدمه تانک بودم.

 

ممکن است یک خاطره از دوران سربازی تعریف کنید؟ یک روز صبح زود قرار شد ما را برای تیراندازی به میدان تیر ببرند، من خواب آلود بودم. موقع از جلو نظام خواب بودم و سرگروهبان متوجه شد، آمد و یک پس گردنی به من زد بعد ما را به میدان تیر بردند و در آنجا من در تیراندازی اول شدم، همان سرگروهبان پنج روز به من مرخصی تشویقی داد. من که آن پس گردنی را فراموش نکرده بودم گفتم: آن پس گردنی چه بود و این تشویقی چیست؟ من مرخصی نمی خوام، قبول نکردم و به مرخصی نرفتم.

 

چه تاریخی دوران سربازی و خدمت وظیفه را تمام کردید؟ شهریور ماه 1356 سربازی ما تمام شد، مدتی بهیار بودم و بعد از آن در پایگاه نیروی هوایی به عنوان کمک آشپز مشغول به کار شدم.

 

 حقوقتان چقدر بود؟ آن اوایل روزی هشت تومان می دادند بعد از یک سال شد روزی سی و دو تومان.

 

چه مدت آنجا کار کردید؟ سیزده ماه کار کردم. انقلاب که در سال 1357 پیروز شد، ما را هم مرخص کردند. در روزهای بهمن سال 1357 من در پایگاه ششم شکاری بوشهر بودم. یادم است درجه داران نیروی هوایی تظاهرات کردند و وفاداریشان را به امام خمینی(ره( و انقلاب اعلام کردند. انقلاب که پیروز شد به ما گفتند که دیگر نیازی به شما نداریم و اخراجمان کردند. چه کردید؟ هیچی برگشتم خانه. در همین ایام بود که در اوایل سال 1359 ازدواج کردم. مدتی کارهای متفرقه انجام دادم و کمی بعد هم جنگ شروع شد. عراق که به ایران حمله کرد، دولت اعلام کرد که منقضی خدمت های سال 1356 باید شش ماه به سربازی بروند، من خبر را از رادیو شنیدم، مهرماه سال 1359 بود. ما را از خورموج به پایگاه هوایی بوشهر بردند و چند روز نگه داشتند و بعد گفتند که فعلاً برویم خانه هایمان و بعد بیاییم و خودمان را معرفی کنیم. روز بیستم آبان سال 1359 بود که ما را دوباره اعزام کردند و به مدت پانزده روز به کرمان بردند و آموزش مجدد دادند. بعد از آن با قطار به اهواز رفتیم و چند روزی در پادگان لشکر 92 زرهی اهواز بودیم بعد به باغی در کنار رودخانه کارون رفتیم و مستقر شدیم. خیلی نیرو بود. همان روز خبر رسید که سوسنگرد سقوط کرده و به دست عراقی ها افتاده است. ما را همانجا تقسیم کردند و من باز به هفتگل افتادم، همانجایی که دو سال سربازی ام را گذرانده بودم. چون رستة من در دوران سربازی زرهی بود مرا در گردان 231 تانک انداختند. گردان ما تانک ام- 60 آمریکایی داشت. ده دوازده روز به من آموزش کار با تانک ام- 60 دادند و شدم خدمة تانک، بعد از آموزشی به ما مرخصی دادند و رفتم خانه. متوجه شدم همسرم باردار است و پنج ماهه است، بعد از چند روز دوباره برگشتم جبهه.

 

خاطره ای از ایام حضور در جبهه دارید؟ یک شب دیدم افسران ارشد گردان ما دارند با هم حرف می زنند. کمی بعد گفتند که امشب باید به عراقی ها حمله کنید. یادم است افسر وظیفه ای بود که راننده یکی از تانک های ام- 60 بود، در حالی که تانکش را جلو عقب می کرد، تانک رفت روی تانکرهای آب و شنی اش پاره شد. آن افسر گفت: من همراه شما می آیم. همان شبانه حمله کردیم. عراقی ها جلو مسیرمان را آب انداختند و تانک های ما زمین گیر شدند و نتوانستند جلوتر بروند. هوا روشن شده بود و دشمن به راحتی می توانست ما را ببیند.

 

 

چند تانک بودید؟ ما در این حمله چهارده دستگاه تانک ام- 60 داشتیم. در جریان حمله به دشمن هفت تانک ما را زدند، آن افسر وظیفه در تانک ما بود. بالای تانک ما ایستاده بود و به تانک گرا و فرمان می داد. ناگهان گلوله ای به مقر بیسیم تانک اصابت کرد و سر آن افسر متلاشی شد و بدن بی سرش داخل تانک افتاد، من از دیدن جسد او وحشت زده شدم. دشمن شنی تانک ما را هم زد، من داخل تانک فشنگ گذاری می کردم. شنی تانک را که زدند، تانک ایستاد. شنی را با آ رپی جی زدند. کنار جاده مقداری شن برای راه سازی ریخته بودند. ما بلافاصله از تانک بیرون آمدیم و رفتیم پشت آن شن ها سنگر گرفتیم. دشمن کمی بعد تانک ما را هم زد و منفجر کرد و فرمان عقب نشینی صادر شد. استواری بود اهل زاهدان و به نام مهدی زاده، سی سال خدمتش تمام شده و باز نشسته شده بود و قرار بود فردای آن روز به خانه اش برود او راننده تانک بود. همینطور که فرمان عقب نشینی صادر شد، مهدی زاده جلو تانکش آب بود، خواست عقب جلو کند و راهی برای عبور تانکش پیدا کند اما تا پهلوی تانک رو به دشمن شد، راننده تانک ما که کنار من پشت شن ها خوابیده بود، گفت: «الان تانک مهدی زاده را می زنند، نباید پهلو بدهد »،هنوز حرفش تمام نشده بود که تانک مهدی زاده را زدند. تانک از پهلو مورد هدف قرار گرفت و منفجر شد. بیچاره مهدی زاده و خدمه آن تانک داخل تانک سوختند و از بین رفتند. ما حوالی روستای ملیحان رو در مسیر جاده سوسنگرد به پاسگاه امیدیه بودیم. با پای پیاده و در حالی که دشمن روی ما گلوله خمپارة دو زمانه می ریخت با هر بدبختی و مصیبتی بود خودمان را به عقب کشاندیم. در مسیر عقب نشینی دشمن با گلوله تانک به طرفمان شلیک می کرد. همان جا عده ای از سربازها مجروح یا شهید شدند. افتان و خیزان خودمان را به نزدیکی روستای ملیحان رساندیم که ناگهان گلوله و خمپاره- 120 کنارم منفجر شد و آرنج دست چپم ترکش خورد. مرا به بیمارستان شرکت نفت در اهواز منتقل کردند و در آنجا زخم دستم را شستشو دادند و از آنجا مرا به بیمارستان میان کوه در حوالی امیدیه منتقل کردند. حدود نه روز آنجا بستری بودم بعد از آن باز به گردان اعزام شدم. یادم است به گردان که رسیدم دندانم درد می کرد اما جنگ بود و حاضر نشدم به مرخصی بروم و با همان دست زخمی به جبهه رفتم. چندی در خط مقدم بودم.

 

 

چگونه جانباز شدید؟ اوایل بهمن بود، فرمانده ما که اهل هفتگل بود گفت که فردا برای گرفتن حقوق و رفتن به حمام به اهواز برویم، سه ماه بود که به ما حقوق نداده بودند.

 

چقدر حقوق می دادند؟ برجی هزا ر و دویست تومان به ما حقوق می دادند. با ماشین به اهواز رفتیم و حقوق دوماه را به ما دادند. حمام هم کردیم، چند هفته ای بود که حمام درست و حسابی نکرده بودیم. وقتی به گردان برگشتیم به ما اعلام کردند که نیروی تازه نفس آمده و باید به عقب برگردیم. مأموریت ما در خط تمام شد. مسئول غذا به من گفت: من جا نیست بیایم، این ظرف های غذا را من در ماشین می گذارم و تو به گروهبان ها بده و من هم قبول کردم و سوار ماشین شدیم. باران باریده و گل های روی ماشین را که برای استتار روی آن مالیده بودیم پاک کرده و شسته بود. ما در گروهان 1 بودیم. تانک ما که تانک فرماندهی هم بود نزدیک عراقی ها پشت سنگری قرار داشت. من و راننده جلو ماشین نشستیم و عده ای از سربازها هم عقب قرار گرفتند. کمی که راه افتادیم نور خورشید به ماشین خورد و دشمن ما را دید و گرایِ ما را گرفت و با خمپاره- 120 ما را زد، ماشین ما چهار بار مَلق خورد.

 

چه تاریخی بود؟ ساعت حوالی چهار الی پنج بعداز ظهر روز پنجم بهمن 1359 بود. در همان ماشین از هوش رفتم و ساعت چهار بامداد فردا در بیمارستان هتل نادری اهواز به هوش آمدم، هتلی بود که بر اثر جنگ آن را به بیمارستان تبدیل کرده بودند. وقتی به هوش آمدم متوجه شدم که نمی توانم هر دو پایم را تکانم بدهم و همانجا فهمیدم چه سرم آمده است. فردای آن روز ما را با هواپیما از اهواز به تهران منتقل کردند.

 

وقتی فهمیدید قطع نخاع شده اید و از کمر به پایین فلج هستید، چه حالی به شما دست داد؟ شکر خدا کردم. کسی که کفش به پا می کند و گام در این راه می گذارد حساب همه چیزش را می کند، حساب کشته شدن، حساب کور شدن، حساب دست و پا قطع شدن می کند، همه حساب ها را می کند و خودش را آماده هر بلا و مصیبتی می کند. ما را به تهران فرستادند.

دو نفر پرستار زن هم همراهمان بودند. چهل و چند روز در بیمارستان امام خمینی(ره) تهران بستری بودم، در آنجا بود که به من گفتند که به دلیل شکستگی یکی از مهره های کمرم قطع نخاع شده ام، سرم هم شکسته بود که به آن بیست وشش بخیه زدند، کتفم هم شکسته بود و علاوه بر این ها دو دنده پهلویم هم شکسته بود. بعد از حدود چهل و چند روز من و عده ای دیگر را به آسایشگاه جانبازان شماره یک امام خمینی(ره) واقع در منطقه فرمانیه بردند و چند ماه هم آنجا بستری بودم.

 

خانوادة شما کی فهمیدند که زخمی شده اید؟ آن ده دوازده روز اول که نفهمیده بودند بعد به آنها خبر داده بودند، برادرم اکبر، که رحمت خدا رفته به اهواز می رود و در بیمارستان های آنجا به دنبال من می گردد. بالاخره بعد از مدتی گشتن، می فهمند که مرا به تهران اعزام کرده اند، آمد به تهران و ملاقاتم کرد.

 

تا کی در آسایشگاه جانبازان بودید؟ تا سال 1361 در آسایشگاه بودم. تیر سال 1361 بود که برای من بلیط هواپیما گرفتند و به بوشهر فرستادند. از بوشهر به آبدان و به منزل برادرم رفتم و عصر همان روز هم رفتم باغان. تا آن موقع باغان هنوز آب و برق و تلفن نداشت البته بعد ها صاحب همه این ها شد. ماندن در باغان برایم دشوار بود این بود که ده دوازده روز بعد در اوایل مرداد به خورموج آمدم و از آن سال تا امروز ساکن خورموج هستم.

 

همسرتان در نبود شما وضع حمل کرد؟ بله من در تیر سال 1361 که به خانه برگشتم دیدم پسرم یک سال و اندی دارد، همین یک فرزند هم دارم.

 

از سال 1361 به بعد چه کردید؟ شکر خدا. سوادی نداشتم که کاری بکنم البته دو سه سالی نهضت سواد آموزی رفتم و موفق شدم کوره سوادی یاد بگیرم. پسرم در سال 1382 ازدواج کرد و الان در اداره آموزش و پرورش کارمند است و شکر خدا که نوه هم دارم، دو تا پسر و یک دختر. نزد خودم هم زندگی می کنند.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

از این که در این گفت وگو شرکت کردید، متشکرم.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 مصاحبه با مهدی رضایی جانباز هفتاد درصد جنگ تحمیلی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

منبع:

کتاب کی شما شهید شدید؟

نویسنده: سید قاسم حسینی

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده