روایت پدر از لحظه شنیدن خبر شهادت پسر
به گزارش نوید شاهد بوشهر؛شهید محمود بهرامی فرزند غلامعلی در سال ۱۳۴۷ در روستای بنیون از توابع بخش مرکزی شهرستان تنگستان چشم به جهان گشود. شهید لبیک گویان در کربلای شلمچه در مورخه ۱۶ مردادماه ۶۶ دعوت حق را با نثار خون خود پاسخ داد وبه فیض شهادت نائل شد.
به مناسبت سالروز شهادت شهید «محمود بهرامی» خاطرهای از زبان پدرش از لحظهی با خبر شدن شهادت پسرش تقدیم حضورتان میکنیم.
من غلامعلی بهرامی، پدر شهید محمود بهرامی هستم. یک روزصبح مامور پست به درب منزل ما آمد. پرسید، اینجا منزل محمود بهرامی میباشد و شما پدرشان هستید؟ من گفتم بله. او یک تلگراف دوخطی را که من دقیق به یاد ندارم از کجا بود به من داد وگفت برای شما آمده است. گفتم برای من بخوانش گفت من نمیتوانم و معذرت خواست. من به او گفتم:یک نفر که در اداره دولتی مشغول به کار است آن هم در پست چگونه از خواندن دو خط تلگراف ناتوان است. اظهار داشت، بله من عاجزم. خداحافظی کرد و رفت.
من به داخل منزل آمدم. مرحوم پدرم از من پرسید چه خبر شده، گفتم:یک کاغذ نوشتهای سرگشاده و مختصر به من دادند و کسی نیست برایم بخواند. مشغول بسته بندی مقدار کمی خرما که در منزل بود شدم. زن همسایه وارد حیاط شد. او با سواد بود، تلگراف را به او دادم و از او خواستم برایم بخواند، خوب به آن خیره شد. او هم آرام آن را بر زمین نهاد و او هم گفت نمیتوانم بخوانم.
مأمور پست و زن همسایه، از متن تلگراف باخبر بودند ولی از ما پنهان کردند. مادر شهید هم در منزل نبود و بچههای باسوادم نیز به مدرسه رفته بودند. هنوز ساعتی نگذشته بود که صدای درب منزمان بلند شد.
به در حیاط رفتم این بار از بنیاد شهید آمده بودند ضمن پرسیدن نشانی از من خواستند تا به درون منزل برویم، من اجازه ورودشان به منزل را دادم. قدری با هم نشستیم و سوالاتی نظیر اینکه آیا فرزند شما سرباز است؟ جبهه است؟ چه جبههای خدمت میکند؟ را از من پرسیدند. لابه لای صحبتها گفتند هنوز معلوم نیست ولی یک شهید آورده اند و ممکن است فرزند شما باشد.
با هم رفتیم در محلی که حالا یادم نیست، در درمانگاه بود یا سپاه یا بنیاد شهید سر صندوق محتوی جنازه را باز کردند نگاه کردم. بله فرزند من محمود بود که خیلی آرام و دوست داشتنی درون صندوق چوبی آرمیده بود. در آنجا هیچ عکس العمل یا واکنشی که از روی ناراحتی و عصبانیت باشد را از خود بروز ندادم به منزل برگشتم و مردم و همسایهها به دیدن ما آمدند. از من خواستند تا در همان شهرستان دشتی خورموج خاک شود. گفتم:نه خواهرش هم گفت وصیت کرده که در صورتی که شهید شدم مرا در بهشت احمد روستای بنیون کنار شهید اسپرم به خاک بسپارید. صبح روز بعد جنازه او را از آنجا تحویل گرفتم و تا بهشت احمد روستایمان مشایعت و به خاک سپردیم.
رفتن من به خورموج به دو دلیل صورت گرفت. نخست این که موضوع ادامه تحصیل فرزندانم بود که در روستای خودمان امکان نداشت. علت دوم اینکه شهید دارای عقاید و روحیات تند و انقلابی منحصر به فردی بود که اوج فعالیتش در گروه مقاومت روستای بنیون که آن روزها آقای جهانبخش سالمی اگر اشتباه نکنم مسئولیتش را به عهده داشت از خود نشان داد. فعالیتهای شدید مذهبی که گاهی این فعالیتها با منافع و عقاید و رفتار بعضی در تضاد و تناقض بود. ما هم خوش نداشتیم که فرزندمان با مردم روستای خودمان برخورد یا بگومگویی داشته باشد.
فکر میکردم که ممکن است شهید با آن روحیه و فعالیتهای داغ حزب اللهی و بسیجی برای من یا همسایگانم دردسری ایجاد کند. این بود که من تصمیم گرفتم از روستا به شهر خورموج موقتاً مهاجرت کنم تا شاید شور انقلابی فرزندم را که در محل بواسطه داشتن دوستان و همفکران خودش را قدری کنترل نمایم. اما این جوان پرشور و پرانرژی همراه با تفکرات آن روز جامعه ما که شاید لازمه فضای آن روز کشور بود، با مهاجرت من به یک محل دور از وطن قابل کنترل و مهار نبود. همین شور و هیجان زایدالوصف وی بود که انقلابی را در او بوجود آورد، یک مرتبه تحصیل را رها کرده و برای پیوستن به صف مبارزان و مجاهدان راه خدا به کمیته انقلاب اسلامی که یک نهاد انقلابی بود مراجعه و با گرفتن دفترچه اعزام به خدمت، به صفوف رزمندگان پیوست و با نثار جان خود در راه معبود آرام گرفت.
منبع:معاونت فرهنگی وآموزشی اداره کل بنیاد شهید و امور ایثارگران استان بوشهر