خاطرات;
شهيد يوسف ماحوزي در سال 1341 در زيره خارگ ديده به جهان گشود.تصميم گرفت كه به جبهه هاي حق عليه باطل برود توفيق حضور در جبهه هاي حق عليه باطل پيدا كرد و مدت يك سال در جبهه‌ها فعاليت كرد..بالاخره روز 1361/4/24 به آرزوي خود رسيد به همراه برادرش عبدالرسول در عمليات رمضان به خيل شهيدان پيوست .
شهید یوسف ماحوزی از زبان خانواده و همرزم

 

نام و نام خانوادگي : يوسف ماحوزي 

نام پدر : جواد

نام مادر: آمنه ماحوزيان

تاريخ تولد: 1341/6/30

شماره شناسنامه:1124

شغل :كارگر شركت نفت

محل سكونت: اهرم

محل تولد:آبادان

تاريخ شهادت: 61/4/24

يگان اعزام كننده : بسيج سپاه پاسداران

محل شهادت: شلمچه

محل دفن : بهشت اكبر اهرم

سن :23 سال

وضعيت تحصيل:راهنمايي

عمليات: رمضان

 وضعيت تاهل: مجرد

 

خاطره اي از يكي از همرزمان شهيد ماحوزي در اواخر ارديبهشت 61

(حاج حسين حيدري)

چند روز قبل از آزاد سازي خرمشهر يك روز  كه براي منظوري به معراج الشهداء پشت خط مقدم واقع در شرق جاده اهواز ، خرمشهر رفته بودم، در راه بازگشت به سمت پدافندي پاسگاه زيد عراق ساعت حدود 5/11 صبح بود كه به نقطه اي از جاده كه حد فاصل پادگان حميد و منطقه حسينيه بود رسيدم ، ديدم ماشين آلات زيادي در هواي داغ و زير گرد و غبار سنگين مشغول زدن خاكريز هستند و اودرهاي متعددي كار مي كردند . براي چند لحظه سرگرم تماشاي اين صحنه بودم كه ناگاه شهيد ماحوزي را كه  با يك شلوار بسيجي و پيراهن شخصي در حال خط دادن و راهنماي يك راننده لودر است ديدم پشت فرمان نشسته بود و به حرف هاي شهيد ماحوزي گوش مي داد ، وقتي مرا ديد با سرعت به طرف من  آمد و مثل اين كه صحبت هايش با آن راننده كوتاه كرد و خود را به من رساند و گويا از خوشحالي ذوق زده شود بود. با احترام و ابراز محبت مرا در آغوش گرفت و از همه جا پرس و جو كرد. ديدم خيلي خاك آلود و خسته به نظر مي رسد ، گفتم: آقاي ماحوزي اينجا چه مي كني ، آنهم پياده و همه راننده ها سوار، گفت البته من هم تازه پياده شده ام و داشتم به اين راننده مي گفتم از كجا تا كجا وظيفه خاكريز كردن دارد. ايشان كه از ناحيه پا هم  مقداري مي لنگيد . در عين حال با جنب و جوش زير آن هواي نامناسب با چستي و چالاكي تلاش مي كرد. به او گفتم: براي چه خاكريز مي زنيد اينجا خيلي با خط فاصله دارد خنديد و گفت فلاني اگر اينجا قبلا خاكريز محكمي داشتيم پادگان حميد محاصره و تهديد و تصرف نمي شد و آمبولانس هاي حامل مجروحين عمليات (منظورش عمليات بيت المقدس بود )كه در حال انجام شدن و تقريبا داشت مرحله سوم آن شروع مي شد . با خيال راحت آمد و شد مي كردند ، حالا ما در اين نقطه قصد  داريم  تمام جاده را از شمال  خرمشهر تا نرسيده به پادگان حميد خاكريز بلند بزنيم و جاده را امن و امان كنيم براي ماشين ها مخصوصا ماشين هاي تداركاتي و آمبولانس ها. پس از گفت و گو و تعارف و اصرار كه ظهر هم پيش ما بمان با او خداحافظي كردم و به سنگرهاي خط پدافندي پاسگاه زيد بر گشتم و چون نيروها در تمام مناطق حوالي خرمشهر از جمله شلمچه و حسينيه و تمام جاده اهواز ، خرمشهر سر گرم عمليات بيت المقدس بودند فرصت نكردم ديگر ايشان را ملاقات كنم و ديگر او را نديدم تا اينكه خبر شهادتش را ببه اتفاق چند تن ديگر از همرزمانش شنيدم آن روز تا كنون همواره چهره معصوم و مخلصش را در نظر دارم و گمان مي كنم هميشه همراه من و با من  حرف مي زند .

روحش شاد و  شهادتش بر خود و ديگر شيعيان راست كردار مبارك باد.

 

 

سجاياي اخلاقي  شهيد

چنان شيفته امام (ره)و انقلاب و اسلام بود كه دوست داشت روز و شب در راه انقلاب و اسلام فعاليت داشته باشد به همين خاطر مدرسه را رها كرد. شب و روز در بسيج فعاليت مي كرد تا اينكه جنگ شروع شد . از نيروهايي بود كه در ابتداي جنگ در جبهه هاي حق عليه باطل حضور فعال داشت.

وقتي مي آمد منزل چه شهر اهرم بود  چه در جزيره خارگ باز آرام و قرار نداشت يا در بسيج بود يا در مسجد و گاهي شب ها تا صبح مي نششست و مشغول عبادت و راز و نياز با خداي خود مي شد يا اينكه روزها براي رزمندگان در جبهه كمك هاي نقدي و غير نقدي جمع مي كرد امر به معروف و نهي از منكر مي كرد اوائل پيروزي انقلاب كه هنوز بعضي خانم ها عادت به بي حجابي داشتند به مردانشان  مي گفت به خانمت بگو حجابش را كامل كند ، حجاب رعايت كند و آن آقا هم از تذكر يوسف ناراحت مي شود و مي رود نزد مسئولين انتظامي از يوسف شكايت  مي كند. اينقدر نسبت به رعايت حجاب خواهران تاكيد داشت كه در نامه هايي كه براي خانواده مي نوشت كاملا اين قضيه محرز است خانواده را توصيه مي كند كه دختران را امر به رعايت حجاب  كنيد و تربيت مذهبي  دختران را فراموش نكنيد . در عين حال اين قدر خوش رو و خوش طبع و مجلسي بود. اگر ساعت ها با او مي نشستي از مصاحبت با او خسته نمي شدي . خوش اخلاق و خوش بيان بود.

شهيد هنوز به سن تكليف نرسيده بود كه نماز خواندن و روزه گرفتن را آغاز كرد . شهيد در مسجدي كه پدرش در خارگ با همكاري مومنين و مسلمين احداث كرده بود با توجه به سن كمي كه داشت مي رفت در مسجد و مسجد را تميز و نظافت مي كرد و در آنجا مشغول نماز مي شد و منبر سيدالشهدا را تميز مي كرد . شهيد اينقدر عشق به امام حسين داشت و در وجودش عشق  به امام حسين ريشه دوانيده بود كه آرزو داشت تمام سال محرم باشد و در ماه هاي ديگر سال شب هاي دوشنبه زيارت عاشورا و شب هاي چهارشنبه دعاي توسل و شب جمعه هر هفته دعاي كميل مي خواند او در جزيره خارگ زبانزد همه مردم مسلمان شده بود به خير و نيكي و تدين ايمان داري و در رابطه عشق و علاقه به بنيانگذار جمهوري اسلامي مي گفت تمام وجودم عشق و علاقه به امام است و حاضرم جان خود را فداي آن امام بزرگوار كنم . او آنقدر شجاع و بي باك بودكه در اوج خفقان و استبداد حكومت پهلوي در خارگ ، خارگي كه حكومت بسيار به آن توجه داشت به خاطر بعد اقتصادي آن شهيد ،جوانان ، جزيره را جمع مي كرد و براي آنان صحبت مي‌كرد و آنان را تحريك مي كند كه پرونده در مسجد پايگاه با جهت نماز گزاران صحبت كرد و اعلاميه و تراكت هاي مربوط به امام خمين را توزيع مي كنند و عكس امام و پيام امام را در همه خانه ها و منازل توزيع و پخش مي كنند. حتي اين شهيد به بچه هاي كوچك كوچه و محله شكلات و شيريني پخش مي كرد و از آن ها مي خواست كه مرگ بر شاه بگويند.

شهيد هميشه برادران و خواهرانش را تشويق به نماز و روزه مي كرد و مي گفت شما را به خدا اگر مي خواهيد به خدا نزديك شويد نماز و روزه را ترك نكنيد و خودشان هيچوقت نمي‌شد كه نمازش حتي قضا شود و چه شب ها سجاده اش را پهن مي كرد و دعا  و قرآن مي خواند گريه مي كرد و مي گفت خدايا دوستم نداشتي براي همين شهيدم نكردي و مي گفت من لياقت نداشتم تا شهيد نشدم. خانواده شهيد تعريف مي كنند يوسف يك روز مشغول خواندن قرآن بود گفت الآن يك نوري كه روشناييش را تاكنون نديده ام از كنار چشمانم رد شد به او مي گويند تو شوخي مي كني او مي گويد نه به خدا شوخي نيست خيال نيست و اين حقيقتي بود كه من ديدم . در رابطه پوشش اينقدر  ساده پوش بود اگر دودست لباس داشت تا اين لباس ها پاره نشده بود لباس جديد نمي خريد هيچ وقت به مد و مدپرستي اهميت نمي داد. بسيار به نگهداري مال و اموال مردم اهميت مي داد .

خداوند او را با شهداي صدر اسلام محشور فرمايد.

 

 

خاطراتي از پدر شهيد يوسف ماحوزي

من فرزندم يوسف را بسيار دوست داشتم او هم علاقه عجيبي به من داشت احترام خاصي برايم قائل بود كافي بود من به او كاري واگذار كنم بدون وقفه آن كار را انجام مي داد .

او اهل بسيج بود قبل از انقلاب اسلامي هم اطلاعات كافي درباره رهبر كبير انقلاب بت شكن تاريخ حضرت امام خميني (ره) داشتند . حدود 4 سال در جبهه هاي نبرد حق عليه باطل با كفران بعثي در دفاع از مرزها و انقلاب اسلامي شركت كرد يك روز  به او گفتم فرزندم ديگر بس است تو سال هاست به جبهه مي روي و دينت را ادا كرده اي جواب داد پدرم مقصد ما معلوم است تا پيروزي بر كفار ستمگر اگر جانم را هم فدا كنم از جبهه دست بر نمي دارم . دشمن به خاك و دين ما دارد تجاوز مي‌كند. او اطاق جداگانه اي داشت ودر اطاقش  مشغول مطالعه مي شد و راز و نياز مي كرد . بارها به خودم  مي گفتم كه اين فرزند من با روحيه ايثار و جان فشاني كه در وجودش مي بينم به شهادت خواهد رسيد و آخرالامر هم چنان شد . روزي راديو كوچكي داشتم و مرتب اخبار جبهه و جنگ را دنبال مي كردم كه از راديو بوشهر خبر شهادت يوسف عزيزم را شنيدم فوري خود را به بوشهر رساندم وقتي پيكر پاك و مطهر فرزند دلبندم را مشاهده كردم به خدا قسم تبسمي كردم و  از خداوند بزرگ شكر و سپاسگذاري كردم كه آنچه كه فرزندم آرزويش را داشت به آن دست يافت.

 

 

 خاطراتي از خواهر شهيد(معصومه ماحوزي)

در جايي كه استاد مجاهد مي فرمايد:‌

شهيد شمع تاريخ است مَثَل شهيد مَثَل شمع است كه خدمتش از نوع سوخته  شدن و فاني شدن و پرتو افكندن است تا ديگران در اين پرتو به بهانه نيستي او تمام شده بنشينند و آسايش بيابند و كار خويش را انجام دهند . آري شهدا شمع محفل بشريتند.

آيا از خود پرسيده ايد كه شهيد چه مي كند؟

شهيد تنها كارش اين نيست كه در مقابل دشمن مي ايستد، يا دشمن را مي زند يا از دشمن مي خورد و اگر  تنها اين بود بايد بگوييم آنوقت كه از دشمن مي خورد و خونش را مي ريخت خونش هدر  رفته؟ نه هرگز و هيچ وقت خون شهيد هدر نمي رود خون شهيد بر زمن نمي ريزد و خون شهيد هر قطره اش تبديل به صدها قطره و هزارها قطره بلكه به دريايي از خون مي گردد و در  پيكر اجتماع وارد مي شود لهذا پيامبر اكرم (ص) مي فرمايد : شهادت تزريق خون است  به پيكر اجتماع،اين شهدا هستند كه به پيكر اجتماع و در رگهاي اجتماع خاص آن اجتماع كه دچار كم خوني هستندخون جديد وارد مي كنند- در ايي كه پير فرزانه انقلاب امام خميني (ره) فرموده اند خط سرخ شهادت خط آل محمد (ص)  و علي است و اين افتخار از خاندان نبوت و وولايت به ذريه طيبه آن بزرگواران و به پيروان خط آنان به ارش رسيده است .

و يك مسئله بسيار مهم مي تواند مقام والاي شهادت را توضيح بدهد. مسئله اين است كه شهادت در راه خدا ايفاي تعهد است كه اولا آدم با خدا بسته است اين تعهد مي گويد جان را كه من به تو داده ام نبايد در راه شهوات و هوي و هوس هاي حيواني تباه بسازي اين جان را در راه مقام پرستي و خود كامگي نبايد از ارزش بيندازي تو حق معامله جان را در هيچ موضوع دلخواه  خود نداري . اين جان امانتي از من در نزد توست نبايد اسباب سوختن جان هاي ديگر انسان ها را فراهم كند . اين جان نبايد در حال ركود و خمودي رو به فنا برود بلكه بايستي هر روز آينده اش از روز گذشته‌اش رشد يافته تر بوده باشد . اين جان از آن من است و بايستي به سوي من برگردد . تعدي و تجاوز به اين جان  تعدي بر من است . تعدي بر من آسيبي بر من نمي زند بلكه خسارتي به خويشتن وارد مي سازد كه قابل جبران نيست .

شهيد انساني است كه به اين تعدي احترام گذاشته و وفا كرده و رهسپار منزل گاه نهايي خود گشته است .

و هوالباس التقوي و درع الله الحصينه و جنه الوشيقه

جهاد لباس تقوي و زره محكم الهي و سپر با اطمينان او است .

در جايي كه خداوند در قرآن كريم مي فرمايد : اگر خدا بوسيله بعضي جلو تهاجم بعضي ديگر را نگيرد تمام صومعه ها و مراكز عبادات خراب مي شود و مراكز صوفي ها مساجد عبادت مسلمانان از بين مي رود يعني طرف تهاجم مي كند و هيچ كس آزادي پيدا نمي كند خدا را به اين شكل عبادت كند .

شهيد يوسف چه قبل و چه بعد از انقلاب فعال بود . در زمينه هاي سياسي و اجتماعي و مذهبي و در شرايط آن زمان كه در خارگ حالت  خفقان و استبداد حاكم بود نوار و اعلاميه و سخنراني هاي امام خميني (ره) را پخش مي كرد. و به ديوار مي چسباند و يا در منازل مي انداخت و مامورين گارد شاهنشاهي براي شناسايي يوسف و دوستانش بسيج و هماهنگ شده بودند ولي حريف آنها نبودند حتي يكبار آنان را مي بينند . و آنها را دنبال كرده و به سوي آنان تير اندازي مي كنند ولي قادر به دستگيري آنها نمي شوند .

 

 

فعاليت هاي قبل از انقلاب شهيد يوسف ماحوزي از زبان خواهر سكينه انصاري حقيقي همسر مرحوم  حاج جواد ماحوزي پدر شهيد يوسف ماحوزي

در جزيره خارگ زندگي مي كرديم يك روز ساعت دو بعد از ظهر بود ديدم يوسف مقداري لباس كهنه و پارچه كهنه با نفت آغشته كرده رفت بيرون حياط من خيلي حساس نشدم . بعدها فهميدم قضيه چه بوده است . قضيه از اين قرار بود كه يوسف جنب مسجد داشته رد مي شده مي بيند تا پلاكارد پارچه روي ديوار مسجد نصب شده و روي آنها مطالبي عليه حضرت امام خميني (ره) نوشته شده ايشان وقتي اين مطالب روي پلاكارد را مي بينند عصباني مي شود مي آيد منزل و پارچه كهنه ها را آغشته به نفت كرده و آتش مي زند به طرف پلاكارد پرتاب مي كند به هر طريق پلاكارد را آتش مي گيرد و نيروهاي ساواك كه خودشان عامل اين كار بودند از قضيه با اطلاع شده يوسف را مي‌گيرند و مي برند او را مي زنند و شكنجه مي دهند.بعد از مدتي بازداشت و زندان  بود تا مرحوم پدرشان رفتند با ضمانت او را آزاد كردند.

زماني هم در اهرم بوديم بچه هاي شهر را در مسجد قائم جمع كرد . براي آنها صحبت  مي‌كرد . يك روز ديگر هم يوسف خيلي كوچك بود چهار ساله بود آن موقع هم در خارگ بوديم يك روز زن همسايه به من گفت خانم ماحوزي بيا تا چيزي به شما بگويم گفتم چيه گفت اين يوسف شما چه حرف هايي مي زند اين چه حرف هايي است كه به او ياد داده ايد گفتم مگر چه مي گويد گفت مي گويد خودم بايد شاه را بيرون كنم مگر خودم چه هستم بايد جاي شاه بنشينم . گفت  به بچه ات بگو تا اين حرف ها را نزند براي ما بد در مي آيد مطالب مربوط به سال 53  ،54 آن موقع هنوز عليه شاه عموما حرفي زده نمي شد سال 56 روز ديگر در خارگ بوديم آيت الله رفسنجاني با آقاي مرحوم بازرگان آمده بودند خارگ در مسجد جزيره مي خواستند سخنراني كنند ما هم رفته بوديم يوسف با ديگر دوستان تدارك سخنراني  و تشريف فرماهي آنها را مقدمه چيني كرده بودند كه نيروهاي ساواك گاز اشك آور زدند . همه مستمعان سخنراني كه در جلسه بودند متفرق شدند بعد نيروهاي ساواك يوسف و ديگر دوستانش را دستگير و خيلي آنها را مورد ضرب و شتم قرار دادند .

 

 

غزل شهيد

 

 

 

معيار جوانمردي و مفهوم شرف بود                                                        او آن كه سراپا عطش جان هدف بود

قرباني موعود قيام آن كه به ميدان                                                        بر تير عدو سرخ ترين سينه ي صف بود

بارنده صد گوهر فرياد در آفاق                                                           هرچند كه خاموش تر از راز صدف بود

روياند ز دستان خود اين شاخه سرشار                                                 آن گل فرخنده كه در خواب علف بود

در ماتم وي خاطر احباب شگفتا                                                               منشور مباهات و مكاتيب شعف بود

در دفتر تاريخ سواحل چه نويسند ؟                                                    از مرگ حبابي كه به صد موج طرف بود

آن قامت بالنده كه فواره خونش                                                                   معراج جنون در افق ماه نجف بود

يك نكته به ديباچه وجدان حيات است                                                 عمري كه نه در راه هدف بود تلف بود

جانبازترين عاشق آزادي و ايمان                                                            فرزند تو اي امام وطن وه چه خلف بود

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

منبع:

کتاب : انوار شفق

نویسنده : حسین حیدری

ناشر: ناشران: کنگره بزرگداشت سرداران و 2000 شهید استان بوشهر، دریانورد

 

 

 

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده